رونق فرهنگ کافهنشینی در ایران حتی زیر سایه جنگ
فرهنگ کافهنشینی را میتوانیم یکی از نشانههای مهم تحول سبک زندگی و روابط اجتماعی در ایران معاصر بدانیم، فرهنگی که با ترکیبی از خلاقیت و پشتکار با وجود همه محددویتها و دشواریها در حال توسعه است و حتی در شرایط این روزها هم به فراموشی سپرده نشده است. فرشته احمدی، جامعهشناس در همین ارتباط با زمانه گفتوگو کرده است.

۱۲ ژوئن ۲۰۲۶ - کافهای در مرکز تهران، ایران (عکس از مرتضی نیکوبازل / نورفوتو از طریق خبرگزاری فرانسه)
در سالهای اخیر، کافهنشینی در ایران از یک عادت ساده برای نوشیدن قهوه یا گذراندن اوقات فراغت فراتر رفته و به بخشی از سبک زندگی شهری، بهویژه در میان نسل جوان، تبدیل شده است. اگر روزگاری قهوهخانهها محل دیدار، گفتوگو و نقل روایتهای جمعی بودند، امروز کافههای مدرن نقشی متفاوت اما تا حدی مشابه بر عهده گرفتهاند؛ فضاهایی که در آنها روابط اجتماعی شکل میگیرد، قرارهای کاری و دوستانه برگزار میشود و افراد هویت، سلیقه و سبک زندگی خود را بازنمایی میکنند. پژوهشهای جامعهشناختی نشان میدهد که کافههای شهری، بهویژه در تهران، تنها مکانهایی برای مصرف نوشیدنی نیستند، بلکه به عرصهای برای تولید و نمایش سرمایه فرهنگی تبدیل شدهاند. انتخاب یک کافه خاص، نوع سفارش، طراحی داخلی، موسیقی، حتی شیوه حضور و تعامل مشتریان، همگی بخشی از تجربهای هستند که فراتر از مصرف، به بیان هویت اجتماعی افراد گره خورده است. در عین حال، کافههای امروز ایران ترکیبی از عناصر بومی و جهانی را در خود جای دادهاند. بسیاری از آنها در ساختمانهای قدیمی و بازسازیشده فعالیت میکنند و در کنار حفظ بخشی از هویت معماری ایرانی، از الگوهای طراحی، منوها و فرهنگ کافهداری بینالمللی نیز الهام میگیرند. این تلفیق باعث شده کافه به فضایی میان سنت و مدرنیته تبدیل شود؛ جایی که تجربههای محلی با سلیقهها و جریانهای جهانی در هم میآمیزند.
از سوی دیگر، محدودیتهای اقتصادی، افزایش هزینههای زندگی و گاه فشارهای نظارتی، فعالیت بسیاری از کافهها را با چالش روبهرو کرده است. با این حال، گسترش تعداد کافهها و استقبال مداوم مشتریان نشان میدهد که نیاز به چنین فضاهایی همچنان پابرجاست. فرهنگ کافهنشینی را میتوانیم یکی از نشانههای مهم تحول سبک زندگی و روابط اجتماعی در ایران معاصر بدانیم، فرهنگی که با ترکیبی از خلاقیت و پشتکار با وجود همه محددویتها و دشواریها در حال توسعه است و حتی در شرایط این روزها هم به فراموشی سپرده نشده، در این روزها که سایه جنگ بر سر ایران افتاده است. دراینباره گفتوگویی داشتیم با فرشته احمدی، جامعهشناس ایرانی ساکن سوئد. بشنوید:
زهرا باقریشاد: فرهنگ کافه نشینی بعد از انقلاب، از حدود دو دهه پیش توسعه پیدا کرد، و در حال حاضر به نظر میرسد این فرهنگ در ایران به ویژه در شهرهای بزرگ توسعه یافتهتر شده است. شما دلیل این توسعهیافتگی را چه میدانید؟
فرشته احمدی: به نظر من، توسعه کافهنشینی در ایران، بهویژه در تهران و شهرهای بزرگ، نشانه تغییرات عمیق در ساختار اجتماعی ایران است. در دو دهه اخیر، ما میبینیم که شهرنشینی، آپارتماننشینی، کوچک شدن خانهها، افزایش جمعیت جوان و تحصیلکرده، رشد طبقه متوسط شهری و، بهخصوص، حضور گستردهتر زنان در دانشگاه و فضای عمومی، و یک جور گسترش سبکهای زندگی جهانیشده، باعث شده که بخشی از معاشرتها از خانه به بیرون منتقل شود. در ایران، قبلاً خانه همیشه محل مهم معاشرت، مهمانی، گفتوگو و حتی بخشی از بحثهای سیاسی و فرهنگی بوده است. اما وقتی خانهها کوچکتر میشوند، زندگی شهریتر میشود و نسل جوان به فضاهای مستقلی برای معاشرت نیاز پیدا میکند، ما دیدیم که کافه به یک «فضای سوم» تبدیل میشود. حتی ما قبل از انقلاب هم این را میدیدیم، ولی در مقیاسی بسیار کم. انگار کافه یک فضای میانه بین خانه، خیابان و نهادهای رسمی میشود.
بنابراین، کافه در ایران فقط محل خوردن و نوشیدنی نیست؛ نوعی فضای اجتماعی تقریباً نیمهآزاد است. از این نظر، رشد کافهنشینی را باید در کنار تغییر خانواده، تغییر نقش زنان، رشد فردگرایی، جهانیشدن ــ در واقع مسئله فرهنگ ــ و همچنین محدودیتهای فضاهای عمومی دیگر فهمید. چون با وجود اینکه، بهخصوص در سالهای اخیر، فضا بسیار بازتر شده، اما قبلاً که فضا محدودتر بود، برای بستر رابطه دختر و پسر و حتی برای، به نوعی، بحثهای سیاسی و اجتماعی شاید، و حتی برای کسانی که هویت جنسی و جنسیتی متفاوت دارند، کافهها یک جور فضایی بوده که میتوانستند در واقع در آن معاشرتهای خود را شکل بدهند.
- در روزهای آتش بس، یعنی بلافاصله بعد از اعلام آتشبس ، انبوهی از مردم کافه نشینی را شروع کردند. این الزاما به وضعیت اقتصادی آنها ارتباط نداشت. البته طبعا کافهنشینی به پول هم نیاز دارد ولی گاهی افرادی فقط برای نوشیدن یک فنجان چای به کافه ها میروند و مساله اصلی گذراندن وقت با دوستان است. اما شما چقدر امر طبقاتی را در فرهنگ کافه نشینی موثر میدانید؟
طبقه در کافهنشینی بسیار مهم است، اما همه ماجرا را توضیح نمیدهد. بدون تردید، کافهنشینی منظم به نوعی سرمایه اقتصادی نیاز دارد. یعنی در شرایط تورم، فقر و کاهش قدرت خرید، رفتن به کافه برای همه ممکن نیست. بنابراین، کافهنشینی هنوز بیشتر با طبقه متوسط شهری و گروههایی که نوعی سرمایه فرهنگی دارند، پیوند دارد. اما همانطور که اشاره کردم، همیشه مسئله فقط مصرف نیست. گاهی فقط با یک فنجان چای، همانطور که گفتید، یا قهوه، در واقع زمان، فضا، دوستی و حضور اجتماعی میخری.
بعد از بحرانها یا جنگ و وضعیتهای اضطراری، مردم به فضاهایی نیاز دارند که دوباره حس عادی بودن زندگی را تجربه کنند. بنابراین، رفتن مردم به کافه بعد از آتشبس را میتوانیم نوعی بازگشت نمادین به زندگی روزمره بدانیم؛ نوعی اعلام اینکه زندگی هنوز ادامه دارد. پس اینجا کافه فقط یک مکان مصرفی دیگر نیست، بلکه مکانی برای ترمیم روانی و اجتماعی، یکجور، در واقع، «کوپینگ» یا راه مقابله است. مردم در کافه دور هم جمع میشوند، حرف میزنند و این استرس را کم میکنند و نوعی احساس جمعی بازگشت به زندگی را تجربه میکنند.
پس طبقه مهم است، اما کافهنشینی فقط امر طبقاتی نیست؛ یک امر عاطفی، نسلی، شهری و اجتماعی هم هست.
-کافهنشینی در ایران فعلی با آنچه که در گذشته تجربه میشد از چه جنبههایی تفاوت پیدا کرده؟
میتوانم بگویم که در گذشته، کافه در ایران برای برخی افراد و گروهها بهویژه کافههایی مثل کافه نادری، با روشنفکری، ادبیات، شعر، سیاست و گفتوگوهای فرهنگی پیوند داشت. بعضی کافهها بیشتر محل حضور نویسندگان، شاعران، روزنامهنگاران و روشنفکران بود. مثلاً خود من وقتی که دبیرستان میرفتم، دبیرستان خوارزمی، آقای شمس لنگرودی، که امروزی از شاعران مهم ایران هستند، معلم من بود. بعد، به دلیل همین مسائل سیاسی، از مدرسه بیرون شدند. در آنجا من و مثلاً خانمشان، که خانم فرزانه داوری بودند و با هم دوست بودیم، و یکی دو تا دوستان دیگر که آقای شمس لنگرودی معلم ما بود، ما با ایشان در واقع دوست شده بودیم. یکجوری هم مواقعی بود که خیلی شرایط خفقان بود، ولی کمکم داشت این شرایط انقلابی به وجود میآمد و ما به نوعی نشان داده بودیم که یعنی ما هم علاقهمند به مسائل سیاسی هستیم. بعد از اینکه ایشان از مدرسه بیرون شدند، در بیرون مدرسه ایشان را میدیدیم چند نفر دیگر بودند که بعضی در کار نویسندگی و شعر و تئاتر و غیره بودند و ما بیشتر به این کافهها میرفتیم و آنجا همدیگر را میدیدیم. چون خب خیلی شرایط خطرناک بود در آن دوران. اصلاً قابل مقایسه با الان نبود. از نظر مسئله سیاسی، شما حتی نمیتوانستی به یک کسی بگویی که مثلاً رفیق، یا مثلاً کتاب خواندن خیلی، خیلی پنهانی بود. بنابراین، به اسم کافه رفتن، که مثلاً یک سری دختر و پسر هستیم، [این دیدارها انجام میشد]. چون خب سنها هم خیلی با هم تفاوت نداشت. بنابراین، آن دوران کافهها برای برخی گروهها یک نقش دیگری داشتند و نوعی، در واقع، منزلت فرهنگی و روشنفکرانه داشتند.
اما امروز تصویر کافهنشینی تغییر کرده است. کافه به بخشی از زندگی روزمره شهری و تفریح جوانان، برای طبقه متوسط بهخصوص، تبدیل شده است. این تغییر را نباید یک سقوط فرهنگی بدانیم، بلکه باید آن را نشانه عمومیتر شدن یک فضای اجتماعی بدانیم. کافه از محل محدودِ نقطههای فرهنگی، به فضای گستردهتری برای معاشرت، دوستی، مطالعه، کار، قرارهای عاطفی، عکس گرفتن، تجربه زندگی و گذراندن وقت تبدیل شده است. بحثهای سیاسی و اجتماعی هم در ایران خیلی، خیلی الان بیشتر رایج است و همهجا بحث میشود؛ برخلاف آن زمان که واقعاً هیچکسی جرئت اصلاً صحبت کردن و بحث کردن با هم را نداشت. حتی در خانهها مردم میترسیدند که مبادا همسایه از کنار دیوار بفهمد. ولی با این باز شدن فضای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی و آن عادتی که شاید بود، فضای فرهنگیای که قبلاً به وجود آمده بود، بیشتر و بیشتر شدت گرفت.
و فردگرایی هم، همانطور که گفتم، خیلی اثرگذار است. در زمانی که حتی من بچه بودم و جوان بودم، خیلی روابط خانوادگی زیاد بود، تنگاتنگ بود. با اینکه شاید خانوادهها در تهران خیلی بچه زیاد نداشتند، هر کسی دو سه تا شاید بچه داشت، خیلیها دو تا بچه داشتند. ولی خب دخترها و پسرها همه خیلی با هم جمع میشدند، خیلی بیشتر از الان، و تفکرات بیشتر [جمعی بود]. ولی الان فردگرایی خاصِ ایرانی رشد کرده، و با آنچه که در غرب رشد کرد متفاوت است. این مدل فرهنگگرایی که در ایران به وجود آمده و بچهها خیلی مستقل از پدر و مادرشان شدهاند و زندگی خودشان را دارند، حتی جوانها بعضی وقتها میبینیم که حالا اگر مسئله مالی اجازه بدهد، برای خودشان میروند خانه میگیرند؛ چیزی که در دوران ما اصلاً نبود. بیشتر تا زمانی که ازدواج بکنند، اکثریت مطلق دختران و پسران، به هر طبقهای که تعلق داشتند، به هر مذهبی بودند یا نبودند، ثروتمند بودند یا نبودند، تا زمان ازدواج دختر و پسر اکثراً در خانه پدری بودند.
در عین حال، جنبه تفریحی هم از نظر جامعهشناسی مهم است. در جامعهای که فضاهای آزاد عمومی محدودند، تفریح، معاشرت و حتی نشستن در کافه میتواند معنای فراتر از مصرف داشته باشد. کافه هنوز هم نوعی صحنه کوچک زندگی اجتماعی است؛ اما دیگر نه فقط صحنه روشنفکری، بلکه صحنه زندگی روزمره طبقه متوسط شهری، جوانان و زنان.
من فکر کنم اینجا یک مقایسه ما با سوئد انجام بدهیم برای شنوندگان جالب باشد، از این نظر که چطور ساختار اجتماعی مهم است در این مسئله کافه رفتن. در سوئد ما میبینیم که چطور همین کافه رفتن با، در واقع، تغییر ساختار اجتماعی در رابطه است. چون کافه و رستوران رفتن در گذشته در سوئد بیشتر به طبقات مرفه تعلق داشت. بعد با رشد دولت رفاه و در واقع سر کار آمدن مداوم دولت سوسیالدموکراتها و کاهش فاصلههای طبقاتی، دسترسی به این فضاها عمومیتر میشود. اما در یک دوره، انجمنها، اتحادیهها، باشگاهها و در واقع آنچه که ما توی سوئد «فُرِنینگ» میگوییم، نقش مهمی در زندگی اجتماعی بازی میکنند. و با اینکه خانواده به آن شکل مثل ایران نبود، روابطی که مثلاً دخترخالهها، پسرخالهها، خالهها و عموها با هم جمع شوند، خانواده باز تکی و کوچک بود، اما فُرِنینگها این کار را میکنند. یعنی مثل تقریباً باشگاهها و اتحادیهها که بسیار در سوئد قدیمی بودند و در واقع، در کنار فردگرایی شدید جامعه سوئد، به خاطر آن چیزی که به همبستگی اجتماعی معروف سوئد بود، مردم بیشتر در آنجاها جمع میشدند و زیاد به کافه و رستوران نمیرفتند. به اضافه اینکه از نظر مالی، اینها پروتستاناند و خیلی روی پول خرج کردن حساس! بنابراین خیلی برایشان مهم بود که پول را پسانداز کنند. و همانطور که گفتم، توی آن دوره ما میبینیم که کافه و رستوران به وجود میآید، ولی بسیار هنوز ضعیف است. یعنی وقتی که من به سوئد آمدم، در اوایل سالهای هشتاد، کافه و رستوران، به نسبت کشورهای اروپایی دیگر بسیار کم بود . اما با رشد نئولیبرالیسم و جهانی شدن و بیشتر شدن فردگرایی و تضعیف نسبی نهادهای جمعی، یعنی این فُرِنینگها، میبینیم که کافه و رستوران بسیار رونق پیدا کرده در سوئد. یعنی الآن واقعاً مثل قارچ همهجا روییده و زیاد شده؛ به عنوان یک بخش، لایهای از زندگی روزمره مردم تبدیل شده است.
این مقایسه نشان میدهد که کافهنشینی حتی در سوئد هم بازتاب تغییر دولت رفاه، نهادهای مدنی، فردگرایی و مصرف است. و در ایران هم بازتاب شهرنشینی و تغییر خانواده، حضور زنان، رشد طبقه متوسط و محدودیت فضاهای عمومی دیگری بود که در آن شاید تا ده سال پیشتر ایران بود. که بعد از این هم که این فضا گسترش شد ما میبینیم که آن فرهنگ دیگر بقای خودش را ادامه داد. بنابراین، کافه را میتوانیم آینهای از تغییر ساختار اجتماعی ببینیم؛ بیشتر از هر چیز.


نظرها
نظری وجود ندارد.