ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

ترجمه‌ای از سهیل عربی، کنشگر و زندانی

دانستن آنارشیسم در آستانۀ زندان

سهیل عربی، عکاس، کنشگر و زندانی سیاسی باسابقه، در فاصله میان دو جنگ ترجمه کتاب «تاریخ آنارشیسم: خواستن آنچه ناممکن پنداشته‌اند» نوشته پیتر مارشال را به پایان می‌رساند؛ ترجمه‌ای درباره تاریخی از اندیشه و مبارزه برای آزادی، از نقد دولت و اقتدار تا خودمدیریتی و نافرمانی. عربی که ۲۰ اسفند بار دیگر بازداشت شد، ۱۹ مرداد در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران محاکمه و به زندان محکوم شد. آنچه می‌خوانید مقدمه این کتاب است که با ترجمه او در مجموعه «ایده‌نگاری انقلاب» منتشر خواهد شد.

سهیل عربی، سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ توسط شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی ایمان افشاری، به اتهام‌ آنچه «اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرم علیه امنیت کشور» خوانده می‌شود به حبس و محرومیت از اشتغال به فعالیت در شبکه‌های اجتماعی محکوم شد.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

آنارشیسم چیست؟ آیا آنارشیست‌ها سوسیالیست هستند؟ نسبت آنارشیسم و لیبرتارینیسم چیست؟ سهیل عربی، عکاس و کنشگر آنارشیست، که در زندان اوین زبان فرانسوی را نیز آموخته، با ترجمۀ کتاب تاریخ آنارشیسم: خواستنِ آنچه ناممکن پنداشته‌اند (Demanding the Impossible: A History of Anarchism) اثر پیتر مارشال (Peter Marshall) می‌کوشد به این پرسش‌ها پاسخ دهد.

آقای عربی که پس از آزادی از تبعیدگاه برازجان در پاییز ۱۴۰۳، به کار ویراستاری و ترجمه اشتغال داشته، در روزهای بین دو جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه مشغول اتمام این ترجمه بود که در بیستم اسفند بازداشت شد. دوشنبۀ هفتۀ گذشته، ۱۹ مرداد، آقای عربی در دادگاهی به ریاست قاضی ایمان افشاری در شعبۀ ۲۶ دادگاه انقلاب تهران حاضر شد و به اتهامات پاسخ داد. 

آنچه می‌خوانید، مقدمۀ این کتاب است که به قلم سهیل عربی در مجموعۀ «ایده‌نگاری انقلاب» منتشر خواهد شد.

تاریخ آنارشیسم: خواستنِ آنچه ناممکن پنداشته‌اند

آنارشی ترور است؛ آیین بمب‌افکنان ناامید که می‌خواهند تمدن را ویران کنند. آنارشی هرج‌ومرج است؛ زمانی که قانون و نظم فرو می‌ریزند و امیال ویرانگر انسان طغیان می‌کنند. آنارشی نیهیلیسم است؛ رها کردن همۀ ارزش‌های اخلاقی و غروبِ عقل. این شبح آنارشی است که جایگاه قضاوت و کابینۀ دولت را تسخیر کرده است. در تخیل عمومی و در زبان روزمرۀ ما، آنارشی با تخریب و نافرمانی مرتبط است، اما همچنین با آرامش و آزادی. به نظر می‌رسد آنارشیست در کنار خرابکار، بت‌شکن، وحشی، بی‌رحم، اوباش، زنبور، افعی، غول، دیو، هیولا، شیطان، هارپی و سیرن همنشین خوبی پیدا می‌کند. [1] شخصیت آنارشیست در رمان مأمور مخفی (۱۹۰۷) اثر جوزف کنراد هم به‌عنوان متعصبی که قصد سرنگونی دولت‌ها و جامعۀ متمدن را دارد، برای آیندگان جاودانه شده است.

جای تعجب نیست که به آنارشیسم وجهۀ بدی داده‌اند. معمولاً ایدۀ آزادیِ نابِ آن در بهترین حالت به‌عنوان آرمان‌شهری و در بدترین حالت به‌عنوان توهمی خطرناک رد می‌شود. آنارشیست‌ها از یک سو به‌عنوان دیوانگان خرابکار، افراطیون انعطاف‌ناپذیر و تروریست‌های خطرناک، و از سوی دیگر، به‌عنوان رؤیاپردازان ساده‌لوح و قدیسان مهربان کنار زده و طرد می‌شوند. تئودور روزولت، رئيس‌جمهور آمریکا در پایان قرن نوزدهم، اعلام کرد: «آنارشیسم جرمی علیه کل نژاد بشر است و همۀ بشریت باید علیه آنارشیست‌ها متحد شوند.» [2]

در واقع، تنها اقلیتی کوچک از آنارشیست‌ها ترور را به‌عنوان استراتژی انقلابی به کار برده‌اند، و این عمدتاً در دهه ۱۸۹۰ بود، زمانی که موجی از بمب‌گذاری‌های برجسته و ترورهای سیاسی در دوره‌ای از ناامیدی کامل رخ داد. اگرچه «آنارشیسم» اغلب با خشونت مرتبط است، اما در تاریخ به‌مراتب کمتر از دیگر عقاید سیاسی خشن بوده و مانند جوانی ناتوان به نظر می‌رسد که توسط انبوه فاشیست‌ها و کمونیست‌های اقتدارگرا کنار زده شده است.

آنارشیسم انحصاری بر خشونت ندارد و در مقایسه با ملی‌گرایان، پوپولیست‌ها و سلطنت‌طلبان نسبتاً مسالمت‌آمیز بوده است. علاوه بر این، سنتی که متفکرانی متین و صلح‌طلب مانند ویلیام گادوین، پی‌یر-ژوزف پرودون، پیتر کروپتکین و لئو تولستوی را در بر می‌گیرد، به‌سختی قابل رد به‌عنوان ذاتاً تروریستی و نیهیلیستی است. از میان متفکران کلاسیک آنارشیست، تنها میخائیل باکونین در آثار اولیۀ خود شعر تخریب را ستود، و آن هم به این دلیل که مانند بسیاری از متفکران و هنرمندان معتقد بود که ابتدا باید کهنه را نابود کرد تا نو را بسازی.

زبان و فرهنگ غالب در هر جامعه معمولاً ارزش‌ها و ایده‌های کسانی را که در قدرت هستند، منعکس می‌کند. آنارشیست‌ها بیش از دیگران قربانی استبداد معانی ثابت شده‌اند و در آنچه توماس پین «باستیل کلمه» نامید، گرفتار شده‌اند. اما به‌راحتی می‌توان فهمید چرا حاکمان باید از آنارشی بترسند و بخواهند آنارشیست‌ها را به‌عنوان متعصبان ویرانگر برچسب بزنند، زیرا آن‌ها پایه‌های حکمرانیشان را زیر سؤال می‌برند.

واژۀ «آنارشی» از یونانی باستان ἀνἀρχός به‌معنای وضعیت «بدون رهبر» می‌آید، اما معمولاً به‌صورت «بدون حاکم» ترجمه و تفسیر شده است. از ابتدا برای حاکمان منطقی بود که به رعایای خود بگویند بدون حاکمیت آن‌ها، آشوب و هرج‌ومرج به وجود خواهد آمد؛ همان‌طور که ییتس نوشت: «همه‌چیز فرومی‌پاشد؛ مرکز نمی‌تواند دوام بیاورد؛ آنارشی محض بر جهان رها می‌شود.» [3] به همین ترتیب، حامیان قانون استدلال کردند که وضعیت «بی‌قانونی» به معنای آشوب، بی‌بندوباری و خشونت خواهد بود. بنابراین دولت‌هایی با قوانین شناخته‌شده برای حفظ نظم و آرامش ضروری هستند.

اما برای متفکران جسور و مستقل به‌تدریج روشن شد که اگرچه دولت‌ها و ایالات به‌طور نظری برای جلوگیری از بی‌عدالتی در نظر گرفته شده بودند، در واقع تنها ستم و نابرابری را تداوم بخشیده‌اند. دولت با دستگاه اجباری خود از قانون، دادگاه‌ها، زندان‌ها و ارتش نه به‌عنوان درمانی برای بی‌نظمی اجتماعی، بلکه به‌عنوان علت اصلی آن دیده شد. این متفکران غیرمتعارف حتی فراتر رفتند و پیشنهاد عجیبی مطرح کردند که جامعه‌ای بدون حاکمان نه تنها به وضعیت آشوبناک بی‌نظمی فرومی‌افتد، بلکه ممکن است مطلوب‌ترین شکل وجود منظم انسانی را تولید کند.

«وضعیت طبیعی» یا جامعۀ بدون دولت، لزوماً کابوس هابز از جنگ دائمی «همه علیه همه» نیست، بلکه می‌تواند حالتی از زندگی مسالمت‌آمیز و مولد باشد. در واقع، به نظر می‌رسد این وضعیت به «وضعیت طبیعی» لاک نزدیک‌تر است که در آن مردم با «آزادی کامل برای تنظیم اقدامات خود» در چارچوب قانون طبیعت و «بر اساس عقل، بدون برتر مشترک بر زمین با اختیار قضاوت بین آن‌ها» با هم زندگی می‌کنند. [4] آنارشیست‌ها صرفاً پیشنهاد لاک را که در چنین شرایطی لذت از زندگی و مالکیت لزوماً نامطمئن یا نامناسب خواهد بود، رد می‌کنند. به همین دلیل، پیر-ژوزف پرودون، اولین کسی که خود را آنارشیست نامید، در قرن نوزدهم پارادوکس ظاهری را مطرح کرد: «آنارشی نظم است.» این پیام انقلابی از آن زمان تاکنون طنین‌انداز شده، حاکمان را از ترس براندازی بی‌قرار کرده و به محرومان و متفکران امید داده، زیرا می‌توانند زمانی را تصور کنند که آزاد باشند تا خود را اداره کنند.

جنبش تاریخی آنارشیسم تا به امروز در دو انقلاب بزرگ قرن بیستم - انقلاب روسیه و اسپانیا - به اوج خود رسید. در انقلاب روسیه، آنارشیست‌ها تلاش کردند معنای واقعی به شعار «تمام قدرت به شوراها» بدهند و در بسیاری از مناطق، به‌ویژه در اوکراین، کمون‌های آزاد تأسیس کردند. اما با تمرکز قدرت توسط بلشویک‌ها، آنارشیست‌ها به‌تدریج جایگاه خود را از دست دادند. تروتسکی، به‌عنوان فرمانده ارتش سرخ، جنبش آنارشیستی به رهبری نستور ماخنو در اوکراین را سرکوب کرد و سپس آخرین قیام بزرگ آزادی‌خواهانۀ ملوانان و کارگران در سال ۱۹۲۱، معروف به شورش کرونشتات، را درهم شکست.

بزرگ‌ترین تلاش و آزمایش آنارشیستی در اسپانیا در دهۀ ۱۹۳۰ رخ داد. در آغاز جنگ داخلی اسپانیا، دهقانان، به‌ویژه در اندلس، آراگون و والنسیا، با شور و شوق شبکه‌ای از جماعت‌ها در هزاران روستا ایجاد کردند. در کاتالونیا، پیشرفته‌ترین بخش صنعتی اسپانیا، آنارشیست‌ها صنایع را از طریق جماعت‌های کارگری مبتنی بر اصول خودمدیریتی اداره کردند. جورج اورول شرح قابل‌توجهی از فضای انقلابی در کتاب درود بر کاتالونیا (۱۹۳۸) ارائه داده است. اما مداخلۀ فاشیست‌های ایتالیا و آلمان در کنار فرانکو و شورشیان او، و سیاست اتحاد جماهیر شوروی در تحدید حمایت تسلیحاتی به کمونیست‌ها، به این معنا بود که این آزمایش محکوم به شکست بود. کمونیست‌ها و آنارشیست‌ها در سال ۱۹۳۷ در بارسلونا با یکدیگر جنگیدند و فرانکو اندکی پس از آن پیروز شد. میلیون‌ها آنارشیست اسپانیایی به زندگی مخفی روی آوردند یا راه خود را گم کردند.

جنگ جهانی دوم که به‌دنبال آن رخ داد، جنبش آنارشیستی بین‌المللی را درهم شکست و متعهدترین افراد به انتشار مجلات کوچک و ثبت افتخارات گذشته کاهش یافتند. تنها استراتژی «نافرمانی مدنی» گاندی که برای بیرون راندن بریتانیایی‌ها از هند به کار رفت و دیدگاه او دربارۀ جامعه‌ای غیرمتمرکز مبتنی بر روستاهای خودمختار، درخششی آزادی‌خواهانه به نظر می‌رسید. وقتی جورج وودکاک در آغاز دهۀ ۱۹۶۰ تاریخ آنارشیسم را نوشت، با تأسف نتیجه گرفت که جنبش آنارشیستی هدفی گم‌شده است و ایده‌آل آنارشیستی عمدتاً می‌تواند به ما کمک کند تا «وضعیت خود را قضاوت کنیم و اهدافمان را ببینیم.» [5] جیمز جول، مورخ، نیز به‌زودی لحنی سوگوارانه به کار برد و اعلام کرد که آنارشیسم به‌عنوان «نیرویی سیاسی و اجتماعی جدی» شکست خورده است، در حالی که ایروینگ هوروویتز، جامعه‌شناس، استدلال کرد که آنارشیسم «محکوم به شکست» بود. [6] 

اما وقایع خیلی زود ثابت کردند که آن‌ها اشتباه می‌کردند. آنارشیسم به‌عنوان آتشفشانی از ارزش‌ها و ایده‌ها خاموش بود، نه منقرض. دهۀ  شصت شاهد احیای قابل‌توجهی بود، هرچند به شکلی بی‌سابقه و پراکنده‌تر. بسیاری از مضامین چپ جدید - تمرکززدایی، کنترل کارگری و دموکراسی مشارکتی - نگرانی‌های اصلی آنارشیستی بودند. مارکسیست‌های متفکر مانند ای. پی. تامپسون خود را «سوسیالیست‌های آزادی‌خواه (لیبرتارین)» نامیدند تا از تاکتیک‌های اقتدارگرایانۀ احزاب چپ حاضر فاصله بگیرند. رشد فرهنگ متقابل، مبتنی بر فردیت، اجتماع و شادی، حس عمیق آنارشیستی را بیان می‌کرد، حتی اگر آگاهی خودآگاه از آن نداشت. بار دیگر، خواستنِ آنچه ناممکن تلقی شده بود، واقع‌بینانه شد.

خسته از تهی‌بودگی نهادهای عظیم‌الجثه، فریبکاری توخالی سیاست‌های حرفه‌ای و یکنواختی خاکستری کار، جوانان ناراضی طبقۀ متوسط پرچم سیاه آنارشی را در لندن، پاریس، آمستردام، برلین، شیکاگو، مکزیکوسیتی، بوینس‌آیرس و توکیو برافراشتند. در سال ۱۹۶۸، شورش‌های دانشجویی از الهام آزادی‌خواهانه برخوردار بودند. پوسترهای خیابانی در پاریس به‌طور متناقض‌نمایی اعلام می‌کردند: «واقع‌بین باش: آنچه را ناممکن می‌پندارند، بخواه»، «ممنوع کردن ممنوع است» و «تخیل قدرت را به دست می‌گیرد». سیتواسیونیست‌ها خواستار تحولی کامل در زندگی روزمره شدند. پرووها و کابوترها در هلند سنت رویارویی خلاقانه را ادامه دادند. قیام‌ها و رویارویی‌های خودجوش در این زمان نشان داد که دولت‌های متمرکز مدرن چقدر می‌توانند آسیب‌پذیر باشند.

این تحولات توجه مورخان را برانگیخت. کتاب پرشور دانیل گرن به نام آنارشیسم: از دکترین تا عمل (۱۹۶۵) هم بازتاب‌دهنده و هم کمک‌کننده به توسعۀ حس آزادی‌خواهی فزایندۀ دهۀ ۱۹۶۰ بود: این کتاب پرفروش بود و به زبان‌های بسیاری ترجمه شد. گرن نتیجه گرفت که ممکن است کمونیسم دولتی، نه آنارشیسم، با نیازهای جهان معاصر ناسازگار باشد و احساس کرد پیش‌بینی او با وقایع سال ۱۹۶۸ در پراگ و پاریس کاملاً تأیید شده است. [7] جول مجبور شد اذعان کند که آنارشیسم همچنان سنتی زنده است و صرفاً از نظر روان‌شناختی یا تاریخی مورد توجه نیست. [8] وودکاک نیز اعتراف کرد که در اعلام مرگ آنارشیسم شتاب‌زده عمل کرده بود. در واقع، آنارشیسم نه در حال مرگ که «ققنوسی بیدار در بیابان» شده بود. [9]

تحول مورد انتظار در زندگی روزمره در دهۀ هفتاد رخ نداد، اما تأثیر آنارشیستی همچنان در بسیاری از آزمایش‌های زندگی جمعی در اروپا و آمریکای شمالی که تلاش کردند مناطق آزاد را در دل دولت شرکتی ایجاد کنند، خود را نشان داد. جنبش برای کنترل کارگری و خودمدیریتی بازتاب اصول آنارکوسندیکالیسم اولیه بود.

جنبش‌های صلح و زنان همگی از نقد آنارشیستی به سلطه و سلسله‌مراتب تحت تأثیر قرار گرفتند و به درجات مختلف تأکید آنارشیستی بر کنش مستقیم و دموکراسی مشارکتی را پذیرفتند. جنبش سبز در تمایل خود به غیرمتمرکز کردن اقتصاد و انحلال قدرت شخصی و سیاسی، آنارشیستی است. آنارشیست‌ها در زمینه‌های آموزش، اتحادیه‌های کارگری، برنامه‌ریزی جامعه و فرهنگ تأثیرگذار هستند. روند اخیر به سوی دولت‌های نظامی‌تر، متمرکزتر و مخفی‌تر، جنبشی متقابل از مردمی ایجاد کرده است که اقتدار را به چالش می‌کشند و بر تفکر مستقل خود اصرار دارند.

در رژیم‌های سوسیالیستی اقتدارگرای باقی‌مانده، تقاضای گسترده‌ای برای خودمختاری بیشتر و آزادی‌های اساسی وجود دارد. در جمهوری‌های مستقل سابق اتحاد جماهیر شوروی، نقش دولت بار دیگر در دستور کار قرار گرفته است و رادیکال‌های جوان برای اولین بار باکونین و کروپتکین را می‌خوانند. پیش از ورود تانک‌ها، تظاهرات الهام‌گرفته از دانشجویان در چین در مه ۱۹۸۹ امکانات خلاق کنش مستقیم غیرخشونت‌آمیز را نشان داد و به فراخوان‌هایی برای اتحادیه‌های خودمختار و خودمدیریتی به شیوه آنارشیستی منجر شد.

در غرب، بسیاری از راست‌گرایان نیز برای الهام به متفکران آنارشیست روی آورده‌اند. جنبشی جدید به نفع «آنارکوکاپیتالیسم» ظهور کرده است که می‌خواهد اقتصاد را آزادسازی کند و دخالت دولت را ریشه‌کن کند. اگرچه در عمل برعکس عمل کردند؛ مارگارت تاچر، نخست‌وزیر بریتانیا، تلاش کرد «مرزهای دولت را به عقب براند»، درحالی‌که در ایالات متحده، رئیس‌جمهور رونالد ریگان می‌خواست به‌خاطر «خارج کردن دولت از پشت مردم» به یاد آورده شود. حزب لیبرتارین، که این ایده‌ها را پیش‌تر می‌برد، در دهۀ ۱۹۸۰ به سومین حزب بزرگ در ایالات متحده تبدیل شد.

هدف صریح این کتاب نشان دادن این است که سنت آنارشیستی عمیقی وجود دارد که ایده‌ها و ارزش‌های بسیاری را ارائه می‌دهد که به مشکلات و مسائل معاصر مرتبط هستند. این کتاب، مانند بسیاری از مطالعات دربارۀ آنارشیسم، قصد ندارد به شکل مخفیانه‌ای تبلیغاتی باشد که به منتقدان مارکسیست و لیبرال به‌طور یکسان حمله کند تا صرفاً اهمیت تاریخی و ارتباط آنارشیسم را نشان دهد. همچنین، مانند کار اخیر دیوید میلر، شرحی از آنارشیسم به‌عنوان یک ایدئولوژی - یعنی دکترین جامع که منافع گروهی اجتماعی را بیان می‌کند - ارائه نمی‌دهد.[10]

کتاب خواستن آنچه ناممکن پنداشته‌اند در درجۀ اول تاریخ انتقادی از ایده‌ها و جنبش‌های آنارشیستی است که ریشه‌ها و توسعۀ آن‌ها را از تمدن‌های باستانی تا امروز ردیابی می‌کند. این کتاب به متفکران خاص نگاه می‌کند، اما آثار آن‌ها را صرفاً به‌عنوان متونی خودکفا در نظر نمی‌گیرد. تلاش می‌کند متفکران و آثارشان را در زمینۀ تاریخی و شخصی خاص خود و همچنین در سنت‌های گسترده‌ترشان قرار دهد.

اینکه از کجا آغاز کنیم و چه کسانی را در چنین مطالعه‌ای بگنجانیم، البته قابل بحث است. می‌توان استدلال کرد که مطالعۀ آنارشیسم باید با پیر-ژوزف پرودون، اولین آنارشیست خودخوانده، آغاز شود و تنها به متفکرانی محدود شود که خود را آنارشیست نامیده‌اند. چنین مطالعه‌ای احتمالاً گادوین، را که معمولاً اولین متفکر بزرگ آنارشیست در نظر گرفته می‌شود، و همچنین تولستوی را که به‌دلیل ارتباط خشونت‌آمیز واژۀ آنارشی در زمان خود از نامیدن خود به این نام اکراه داشت، کنار می‌گذارد. همچنین به دوره‌های خاصی از زندگی متفکران کلیدی محدود می‌شود: برای مثال، پرودون در اواخر عمر از آنارشیسم فاصله گرفت و باکونین و کروپتکین تنها در بزرگسالی پرچم آنارشیسم را برافراشتند. به‌طور کلی، من آنارشیست را کسی تعریف می‌کنم که همۀ اشکال دولت خارجی و دولت را رد می‌کند و معتقد است که جامعه و افراد بدون آن‌ها به‌خوبی عمل خواهند کرد. از سوی دیگر لیبرتارین کسی است که آزادی را ارزشی برتر می‌داند و می‌خواهد قدرت‌های دولت را به حداقل ممکن برای امنیت محدود کند. مرز بین آنارشیست و لیبرتارین باریک است و در گذشته این اصطلاحات اغلب به‌جای یکدیگر استفاده شده‌اند. اما درحالی‌که همۀ آنارشیست‌ها لیبرتارین هستند، همۀ لیبرتارین‌ها آنارشیست نیستند. با این حال، آن‌ها از یک قبیله‌اند، اجداد مشترکی دارند و شباهت‌هایی را به دوش می‌کشند. گاهی اوقات نیز اتحادهای خلاقی تشکیل می‌دهند.

من در این مطالعه از نمونۀ .کروپتکین پیروی کرده‌ام که در مقالۀ معروف خود دربارۀ آنارشیسم برای دایره‌المعارف بریتانیکا (۱۹۱۰)، گرایش آنارشیستی را تا لائوتسه در جهان باستان ردیابی کرد.[11] من مشتاقم ادعاهای مشروع سنتی آنارشیستی را تثبیت کنم، زیرا آنارشیسم به‌طور ناگهانی در قرن نوزدهم، تنها زمانی که کسی تصمیم گرفت خود را آنارشیست بنامد، ظاهر نشد. همچنین می‌خواهم آنچه را که مورای بوکچین «میراث آزادی» نامیده است، کشف کنم و رشته‌ای از تفکر لیبرتارین را بازسازی کنم که در گذشته توسط فرهنگ اقتدارگرای غالب پوشانده یا پنهان شده است. [12] من عمدتاً خود را به متفکران محدود کرده‌ام؛ شاعرانی مانند شلی و رمان‌نویسانی مانند فرانتس کافکا، بی. تراون و اورسولا کی. لگوین که حس عمیق آنارشیستی را بیان می‌کنند، با اکراه کنار گذاشته شده‌اند؛ و رگۀ غنی هنر آنارشیستی تنها به‌طور مختصر لمس شده است .[13] من در انتخابم عمدتاً انگیزه داشته‌ام تا گستردگی و عمق فلسفه آنارشیستی را نشان دهم و پیش‌داوری رایج را که سنت آنارشیستی هیچ متفکری از درجه اول تولید نکرده است، رد کنم.

بنابراین، کتاب خواستن آنچه ناممکن پنداشته‌اند به‌عنوان تاریخ اندیشه و کنش آنارشیستی در نظر گرفته شده است. در حالی که تلاش می‌کند متفکران و ایده‌ها را در زمینۀ تاریخی و اجتماعی خاص خود قرار دهد، تأکید بر توسعۀ آنارشیسم به‌عنوان مجموعه‌ای غنی، عمیق و اصیل از ایده‌ها و ارزش‌ها خواهد بود. بنابراین باید هم از نظر تاریخی و هم از نظر فلسفی مورد توجه باشد. این کتاب با هیچ نیت تبلیغاتی نوشته نشده است، اما بدون شک همدلی‌های خودم در آن نمایان خواهد شد.

مطالعۀ آنارشیسم نشان می‌دهد که میل به آزادی نه تنها بخشی اساسی از تجربه مشترک ماست، بلکه به نیاز عمیقاً احساس‌شدۀ انسانی پاسخ می‌دهد. آزادی برای اندیشه اصیل و خلاقیت ضروری است. همچنین یک میل طبیعی است، زیرا می‌بینیم هیچ حیوانی دوست ندارد در قفس باشد و همۀ موجودات آگاه از رضایت آزادانه امیال خود لذت می‌برند.

آنارشیسم همچنین در زندگی اجتماعی به‌دنبال چیزی است که به نظر می‌رسد در طبیعت عمل می‌کند: فراخوان برای خودمدیریتی در جامعه، بازتاب خودتنظیمی و خودسازمان‌دهی طبیعت است.

مخالفان آنارشیسم، آن را به‌عنوان تفکری کودکانه و پوچ رد کردند. مارکسیست‌های اقتدارگرا با پیروی از لنین، آن را همراه با دیگر اشکال کمونیسم «چپ‌گرا» به‌عنوان «اختلال کودکانه» (معروف به چپ‌روی کودکانه) رد می‌کنند. [14] در این مورد، آن‌ها با فرویدی‌های ارتدوکس هم‌نظرند که معتقدند تمدن تنها بر اساس سرکوب شدید تکانه‌های غریزی می‌تواند وجود داشته باشد. گفته می‌شود که آنارشیست‌ها تمام نفرت خود به اقتدار والدین را به دولت نسبت می‌دهند و فرافکنی می‌کنند. از این رو، فلسفه‌ای جدی به آرزوی پدرکشی حل‌نشده یا نوعی درمان برای روان‌رنجوری کودکانه تقلیل می‌یابد. همچنین ادعا می‌شود که این اندیشه فاقد عمق فلسفی است و جذابیتش اساساً احساسی است.

اگر این انتقادات دقیق و درست بودند، توضیح اینکه چرا ذهن‌های برجسته‌ای مانند برتراند راسل و نوام چامسکی فلسفۀ آنارشیستی را تا این حد جدی گرفته‌اند، دشوار می‌بود؛ حتی اگر نتایج آن را بی‌قیدوشرط تأیید نکرده باشند.

همچنین، اگر این اندیشه پاسخی منطقی و معنادار به شرایط تاریخی خاص ارائه نمی‌داد، توضیح نفوذ گسترده‌اش به‌عنوان جنبشی اجتماعی در گذشته، به‌ویژه در اسپانیا، سخت می‌بود. آنارشیسم، به دور از آرمان‌شهرگرایی یا بازگشت به گذشته، مستقیماً با چالش‌های افراد و جوامع در جوامع صنعتی پیشرفته و جوامع عمدتاً کشاورزی روبه‌رو می‌شود. جذابیت پایدار آنارشیسم احتمالاً به پیوند عمیقش با انگیزه‌های عقلانی و عاطفی نهفته در وجود ما بازمی‌گردد. آنارشیسم نه‌تنها یک فلسفه اجتماعی، بلکه نگرش و شیوۀ زندگی است. این اندیشه تحلیلی روشن از نهادها و شیوه‌های موجود ارائه می‌دهد و در عین حال چشم‌اندازی از جامعه‌ای کاملاً دگرگون‌شده را پیشنهاد می‌کند. مهم‌تر از همه، آرمان مسحورکننده آزادی شخصی و اجتماعی را پیش می‌کشد، هم به معنای منفی رهایی از هرگونه قید و بند بیرونی و اقتدار تحمیلی، و هم به معنای مثبت آزاد بودن برای تجلیل از هماهنگی کامل وجود. فارغ از موفقیت‌های آینده‌اش به‌عنوان جنبشی تاریخی، آنارشیسم بخشی اساسی از تجربۀ بشری باقی خواهد ماند، زیرا میل به آزادی یکی از عمیق‌ترین نیازهای ماست و رویای جامعه‌ای آزاد یکی از قدیمی‌ترین رؤیاهای ماست. هیچ‌کدام را نمی‌توان کاملاً سرکوب کرد؛ هر دو از همه حاکمان و دولت‌هایشان بیشتر عمر خواهند کرد.

همچنین توضیح تأثیر گسترده آنارشیسم به‌عنوان جنبشی اجتماعی در گذشته، به‌ویژه در اسپانیا، دشوار می‌بود؛ اگر پاسخی منطقی و معنادار به شرایط تاریخی خاص ارائه نمی‌داد. آنارشیسم به دور از اینکه آرمان‌شهری یا واپس‌گرا باشد، مستقیماً با مشکلاتی که افراد و جوامع در جوامع صنعتی پیشرفته و همچنین در جوامع عمدتاً کشاورزی با آن مواجه‌اند، درگیر می‌شود. جذابیت مداوم آنارشیسم احتمالاً به هم‌خوانی پایدارش با تکانه‌های عقلانی و احساسی عمیق درون ما نسبت داده می‌شود. این یک نگرش، شیوۀ زندگی و همچنین فلسفۀ اجتماعی است. این تحلیل روشنی از نهادها و شیوه‌های موجود ارائه می‌دهد و در عین حال چشم‌اندازی از جامعه‌ای به‌طور اساسی تحول‌یافته را پیشنهاد می‌کند. بالاتر از همه، ایدۀ مسحورکنندۀ آزادی شخصی و اجتماعی را بالا می‌برد، چه در معنای منفی آزادی از همۀ محدودیت‌های خارجی و اقتدار تحمیلی، و چه در معنای مثبت آزادی برای جشن گرفتن هارمونی کامل وجود. صرف‌نظر از موفقیت آیندۀ آن به‌عنوان جنبش تاریخی، آنارشیسم بخشی اساسی از تجربۀ انسانی باقی خواهد ماند، زیرا میل به آزادی یکی از عمیق‌ترین نیازهای ماست و رؤیای یک جامعه آزاد یکی از قدیمی‌ترین رؤیاهای ماست. هیچ‌کدام هرگز نمی‌توانند به‌طور کامل سرکوب شوند؛ هر دو از همۀ حاکمان و دولت‌هایشان بیشتر عمر خواهند کرد.

پاورقی‌ها:

[1]: این فهرست از اصطلاحات تحقیرآمیز نشان‌دهنده برداشت منفی رایج از آنارشیست‌ها در فرهنگ عامه است، که آن‌ها را با خرابکاری و وحشی‌گری مرتبط می‌کند.

[2]: نقل‌قول از تئودور روزولت، که دیدگاه متداول اواخر قرن نوزدهم علیه آنارشیسم به‌عنوان تهدیدی جهانی را بازتاب می‌دهد.

[3]: نقل‌قول از شعر «آمدن دوم» (The Second Coming) اثر ویلیام باتلر ییتس، که تصویر هرج‌ومرج ناشی از فقدان اقتدار مرکزی را به کار می‌برد.

[4]: نقل‌قول از دو رساله دربارۀ حکومت جان لاک، که وضعیت طبیعی را به‌عنوان حالتی از آزادی و عقل بدون حاکم خارجی توصیف می‌کند.

[5]: اشاره به نتیجه‌گیری جورج وودکاک در کتاب آنارشیسم: تاریخچه‌ای از ایده‌ها و جنبش‌های لیبرتارین (۱۹۶۲)، که در آن آنارشیسم را یک هدف ازدست‌رفته می‌داند.

[6]: اشاره به تحلیل جیمز جول در آنارشیست‌ها (۱۹۶۴) و اظهارات ایروینگ هوروویتز درباره شکست آنارشیسم به‌عنوان یک نیروی اجتماعی.

[7]: اشاره به نتیجه‌گیری دانیل گرن در کتاب آنارشیسم: از دکترین تا عمل، که موفقیت آنارشیسم را در برابر کمونیسم دولتی پیش‌بینی کرد.

[8]: اشاره به بازنگری جول در نسخه‌های بعدی آثارش، که حیات دوباره آنارشیسم را به رسمیت شناخت.

[9]: نقل‌قول از وودکاک، که احیای آنارشیسم را به ققنوسی تشبیه کرد که از خاکستر خود برمی‌خیزد.

[10]: اشاره به کار دیوید میلر، آنارشیسم (۱۹۸۴)، که آنارشیسم را به‌عنوان یک ایدئولوژی تحلیل می‌کند، برخلاف رویکرد این کتاب که یک تاریخ انتقادی است.

[11]: اشاره به مقالۀ کروپتکین در دایره‌المعارف بریتانیکا (۱۹۱۰)، که ریشه‌های آنارشیسم را به فلسفه‌های باستانی مانند لائوتسه ردیابی کرد.

[12]: اشاره به مفهوم «میراث آزادی» مورای بوکچین، که بر سنت‌های آزادی‌خواهانه پنهان‌شده توسط فرهنگ اقتدارگرا تأکید دارد.

[13]: اشاره به کنار گذاشتن شاعران و نویسندگانی مانند شلی، کافکا، تراون و لگوین که حس آنارشیستی را بیان کرده‌اند، اما در این مطالعه گنجانده نشده‌اند.

[14]: اشاره به مقالۀ لنین به نام «بیماری کودکانۀ "چپ‌گرایی" در کمونیسم» (۱۹۲۰)، که آنارشیسم را به‌عنوان یک انحراف غیربالغ رد کرد.

درباره این نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.