ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

معرفی کتاب

فاشیسم آخرالزمانی: رؤیا‌فروشی بر بستر هراس‌افکنی

پروین شهبازی - ترس از آخرالزمان همیشه ابزاری برای کنترل بوده‌ است، اما بازیگران ثروت و قدرتِ امروز دیگر از این فاجعه‌ هراسی ندارند؛ آن‌ها برای آن برنامه‌ریزی می‌کنند. در حالی که میلیاردرهای فن‌آوری و سوداگران جنگ، ویرانی و بحران‌های پی‌درپی را نه یک اتفاق استثنایی، بلکه بهنجارِ تازه و منبع سودآورِ خود می‌سازند، مفهوم تازه‌ای از راست افراطی سر برآورده است: «فاشیسم آخرالزمانی»؛ ایدئولوژی ناامیدی رادیکال که در آن، مرگ زمین و فروپاشی جوامع، نه خطای سیستم، بلکه پیش‌شرطی برای بقای انحصاری و سلطهٔ الگوهای نوین استبداد است.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

ترس از «آخرالزمان» قدمتی به اندازهٔ تاریخ بشر دارد. اما این بار ماجرا متفاوت است. میلیاردرهای حوزهٔ فناوری، غول‌های نفتی و دیگر صاحبان ثروت و قدرت عظیم، بنا بر این تحلیل، نه‌تنها نمی‌کوشند از پیامدهای فاجعه جلوگیری کنند، بلکه خود را برای جهانی آماده می‌کنند که در آن بحران، فروپاشی و ناامنی به بخشی دائمی از زندگی تبدیل شده است؛ جهانی که می توانند از پیامدهایش سود برند.

از دکترین شوک تا شوک درمانی

نائومی کلاین در سال ۲۰۰۷ در کتاب «دکترین شوک» ظهور «سرمایه‌داری فاجعه» را تبیین کرده بود. کتاب جدید این نویسنده با همکاری آسترا تیلور به نام فاشیسم آخرالزمان (End Times Fascism) که به تازگی منتشر شد، اصطلاح جدیدی در ادبیات سیاسی به همین عنوان را تحلیل و تبیین می‌کند.

نویسندگان در این کتاب استدلال می‌کنند بحران‌ها و شوک‌های بزرگی مثل جنگ، کودتا، بحران اقتصادی، بلایای طبیعی یا فروپاشی سیاسی می‌توانند شرایطی ایجاد کنند که در آن دولت‌ها و گروه‌های اقتصادی قدرتمند، تحولات مورد نظر خود را با سرعت زیاد به اجرا گذارند. به عنوان نمونه تغییرات گستردهٔ اقتصادی بازار آزاد (مکتب شیکاگو) خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی و کاهش هزینه‌های خدمات رفاهی عمومی قانونی کنند؛ تغییراتی که در شرایط عادی ممکن است با مقاومت عمومی بیشتری روبه‌رو شوند. اما در وضعیت‌، شوک و آشفتگی مقاومت جامعه در برابر از دست دادن امکانات عمومی در راستای عدالت اجتماعی، تضعیف می‌شود.

آنها استدلال می کنند که مجموعهٔ گسترده‌ای از شرکت‌ها به کمک حکومت‌های ارتجاعی، شوک درمانی ویژه خود را توسعه داده اند. بازیگران جدید دیگر منتظر وقوع بحران نمی‌مانند تا از پیامدهای آن استفاده کنند؛ بلکه خود را برای جهانی پیوسته بحرانی آماده می‌کنند و در مواردی در تشدید بحران‌ها نقش دارند. اساسی‌ترین تفاوت بینش جدید این است که شوک‌ها و فجایع را استثنا نمی‌دانند بلکه جنگ، بی‌ثباتی، آشوب‌ها و کشتارهای بی‌وقفه را عادی‌سازی کرده و به هنجار سیاسی- اجتماعی تبدیل می‌کنند.

بحران‌های جدید مانند برگزیت و تضعیف نظم جهانی با این منطق نه فقط تهدید، بلکه فرصتی برای شکل‌گیری نظم‌های جدید و بازگشت «قبیله‌گرایی» تلقی می‌شوند. در همین زمینه، نقش استیو بنن، از چهره‌های شناخته‌شدهٔ جنبش «ماگا» (عظمت را دوباره به آمریکا برگردانیم)، در ترویج ادبیات بحران و «نبرد نهایی» برجسته می‌شود. پیام اصلی این ادبیات، تصویر جهانی است که گویی به جهنم تبدیل شده و فروپاشی آن نزدیک است؛ بنابراین جامعه باید همواره در وضعیت «آماده‌باش» قرار گیرد. او در تبلیغات روزانه‌اش می‌گفت که کافران در حال شکستن سدها هستند، و نبرد ‏نهایی در راه است. پیام «آماده‌باش» به‌ویژه زمانی پُررنگ می‌شود که بِنن شروع به تبلیغ ‏محصولات حامیان مالی‌اش می‌کند: «طلای بِرچ» بخرید، چون اقتصاد آمریکا که بدهی‌های کلان دارد ‏سقوط خواهد کرد و به بانک‌ها نمی‌شود اعتماد کرد. غذاهای آماده «مای پاتریوت ساپلای» ذخیره کنید. ‏مهارت‌های تیراندازی‌تان را با سیستم لیزرِ قابل استفاده در خانه تقویت کنید.

بخش دیگری از این تصویر، آمریکا را به شکل یک «کشورِ دژبندی‌شده» ترسیم می‌کند؛ جایی که مأموران ICE همه جا حضور دارند تا مهاجران و دیگر گروه‌هایی که «دشمن» تلقی می‌شوند، در معرض حذف و سرکوب قرار دهند. ایدهٔ «کشور دژبندی‌شده» در این چارچوب، یکی از مؤلفه‌های اصلی سیاست‌های ماگا و آن چیزی است که کلاین و تیلور «فاشیسم آخرالزمانی» می‌نامند: تحکیم مرزهای ملی، ساختن تصویر دشمن و تبدیل جامعه به محیطی که در آن امنیت از مسیر حذف «دیگری» تعریف می‌شود.

با «فاشیسم آخرالزمانی» آشنا شوید

در میانهٔ زمستان، بر قلهٔ کوهی، گروهی از مردان مؤمن رؤیایی را با حاضران جلسه در میان گذاشتند: شهری درخشان می‌بینند؛ غرق در نور طلایی که از میان ویرانه‌ها و رودخانه‌های خون سر برخواهد آورد. مردم آنجا چیزی کم نخواهند داشت: شکم‌هایشان سیر، بدن‌هایشان بهبود‌یافته و ذهن‌هایشان آمادهٔ پذیرش معجزه خواهد بود. شهری باشکوه، عاری از هرگونه سلاح و همیشه در امنیت؛ شهری سرشار از ثروت‌هایی که مردم حتی در جسورانه‌ترین رؤیاهایشان نیز جرئت تصورشان را ندارند.

داستان بالا ساختگی نیست. قلهٔ کوه مورد نظر در «داووس» شهرتفریحی زمستانی در کوه‌های آلپ سوئیس قرار دارد. این گردهمایی هم در ژانویهٔ ۲۰۲۶، در جریان نشست سالانهٔ مجمع جهانی اقتصاد، برگزار شد. مؤمنانی که چشم‌انداز بهشتی خود از«غزهٔ نو» را اعلام می کنند، کوشنر و استیو ویتکاف، دو سرمایه‌دار آمریکایی حوزهٔ املاک و مستغلات، از فرستادگان ویژه ترامپ در خاورمیانه و «مردان معامله»‌ی او (deal guys) هستند. ویتکاف در جریان این سخنرانی کمی احساساتی شد. تصاویر بسیار واقعی که در یکی از آنها ابرها کنار رفته بودند و پرتوهای نور طلایی از میانشان می‌تابید که البته با هوش مصنوعی ساخته شده بودند. این تصاویر طرحی جامع (masterplan) را به تصویر می‌کشیدند که هدفش تبدیل غزه به شهری تفریحی شبیه «دبی» برای ابرثروتمندان است.

همزمان با ارائه طرح، منطقه غزه دو سال بی‌وقفه از سوی اسرائیل با بمب‌های آمریکایی بمباران می‌شد. پرسش امدادگران و خبرنگارانی که شاهد این فاجعه بودند این بود: چه واژه‌ای برای توصیف چنین شرایطی مناسب است؟ ویرانی گسترده، گورهای دسته‌جمعی، زخمی‌های زنده، قطع عضو، گرسنگی، سوگ و آوارگی؛ درهم‌آمیخته با اجساد و مواد منفجرهٔ عمل‌نکرده. بسیاری از این کارشناسان سرانجام به واژهٔ «آخرالزمان» رسیدند؛ سیاستی که جهان مشترک ما را در حال پایان می‌بیند. به‌جای نجات و حل بحران، در پی بقا و نجات گروهی محدود در قلمرویی کاملاً ناشناخته هستند؛ جهانی جدیدِ در آستانهٔ پرتگاه که در آن، ایدئولوژی حاکم بر راست افراطی می‌تواند به نوعی بقای هیولاوار و برتری‌طلبانه بدل شود.

تاکتیک‌های شوک جدید؛ وقتی بحران از فرصت به هدف تبدیل می‌شود

ترس از «آخرالزمان» قدمتی به اندازهٔ تاریخ بشر دارد. روایت‌هایی از آن در متون مقدس یهودیت، مسیحیت و اسلام بارها نقل و بازگو شده‌اند؛ هرچند هیچ‌کدام به اندازهٔ «مکاشفهٔ یوحنا» در عهد جدید، آن را چنین خشونت‌بار به تصویر نکشیده‌اند. در این روایت، وحشت، مرگ‌ومیر گسترده و نبردی سرنوشت‌ساز در پایان روزگار فرا می‌رسد؛ سپس اورشلیمِ جدید در انتظار بازماندگانِ برگزیده است: آرمان‌شهری عاری از درد که صلح و نور را به زمین می‌آورد. در این جهان سعادتمند، فصل تازه‌ای از تاریخ بشر آغاز می‌شود؛ البته برای همان گروه کوچک از برگزیدگان.

از منظر منطق سرمایه‌داری بازارمحور، سودآور نیست که هزینهٔ گزاف پاک‌سازی ویرانی‌هایی را بر عهده بگیریم که بمباران‌ها به بار آورده‌اند. لزومی به پرداخت خسارتی که خود ایجاد کرده‌ای نیست. چون به ‌زودی یک بازسازی کامل (reboot) سیستم انجام خواهد گرفت. به تعبیر رایج در میان مسیحیان انجیلی: چرا باید ظروف مسیِ یک کشتیِ در حال غرق‌شدن را برق بیندازی؟ این همان داستان ریشه‌دار و وسوسه‌انگیزی است که در آن، گروه کوچکی از برگزیدگان وارد بهشتی محصور و دیوارکشیده می‌شوند، در حالی که بقیهٔ بشریت به سیلاب‌ها و آتش‌های دوزخی سپرده می‌شوند. روایت فاشیسم جدید زمانی خطرناک‌تر می‌شود که این ایده، هر فاجعه و جنایتی را نشانه‌ امیدبخشی از نبرد نهایی و آخرالزمانی برای نزدیک شدن به جهانی جدید و درخشان معرفی می‌کند.

به نظر نویسندگان، سیاست جدید در کشورهای مختلف در حال آزمایش است. برای مثال، در السالوادور، نایب بوکله مجموعهٔ زندان‌ها و سازوکارهای ناشی از وضعیت اضطراریِ بی‌پایان را بهبود می‌بخشد و تکمیل می‌کند؛ در آرژانتین، خاویر میلی رهبری یک آزمایش در زمینهٔ اقتصاد آنارکو-لیبرتارین را بر عهده دارد؛ ولادیمیر پوتین در روسیه، از همان ابتدا، نشان داد چگونه می‌توان دولت را غارت کرد و گلوی مطبوعات آزاد را به شکلی ماهرانه فشرد؛ در برزیل، ژایر بولسونارو آزمایش کرد که چگونه می‌توان هویت تراجنسیتی را به سلاحی در مبارزات انتخاباتی تبدیل کرد؛ و در هند، نارندرا مودی تلاش می‌کند مسلمانان را در مقیاسی گسترده از حقوق شهروندی محروم کند.

همهٔ اینها در حالی رخ می‌دهد که اسرائیل به آزمایشگاهی برای خصوصی‌سازیِ یک اشغالگریِ مبتنی بر فن‌آوری پیشرفته و ساخت دولتی قومی و سنگربندی‌شده تبدیل شده است؛ پروژه‌ای که با جنگی بی‌وقفه علیه حقوق بین‌الملل پیش می‌رود. هم‌زمان، دولت ترامپ رهبر یک کشور مستقل را می‌رباید و با افتخار اعلام می‌کند که به دنبال نفت اوست؛ همان مادهٔ خامی که یکی از عوامل اصلی بحران زیست‌محیطیِ به‌سرعت تشدیدشونده‌ای است که هر فاجعهٔ دیگری را نیز بسیار بزرگ‌تر می‌کند. بی‌رحمی، خشونت و دیگرستیزی دیگر پشت کلمات زیبا پنهان نمی‌شوند، بلکه با افتخار تیتر اخبار می‌شوند و به‌عنوان نشان پیروزی به نمایش گذاشته می‌شوند.

آیا شاهد بازگشت فاشیسم تاریخی هستیم

فاشیسم، به‌طور معمول، در شرایطی چون بحران اقتصادی، آشفتگی اجتماعی و احساس تحقیر یا از دست رفتن جایگاه اجتماعی نخبگان، امکان رشد و گسترش می‌یابد .به نظر نویسندگان کتاب، آنچه امروز شاهد آن هستیم لزوماً بازگشت ساده و مستقیم فاشیسم تاریخی نیست؛ بلکه باشکل جدیدی از راست افراطی مواجهیم که در بستر بحران‌های جهانی و هراس از آینده، مفهوم «آخرالزمان» را به یکی از مؤلفه‌های منطق سیاسی خود تبدیل کرده است.

جنبش‌های فاشیستی اغلب از ائتلاف میان نظامیان شکست‌خورده، مردمی تحقیر شده، صاحبان بنگاه‌ها و شرکت‌های آسیب‌دیده و در برخی موارد رهبران مذهبی محافظه‌کار شکل می‌گیرند. در دوره‌های رکود اقتصادی فراگیر و آشفتگی‌های اجتماعی، فاشیست‌ها می‌کوشند جنبش‌هایی توده‌ای ایجاد کنند و تجربهٔ تحقیر و از دست رفتن جایگاه اجتماعیِ نخبگان را با رنج اقشار تهیدست همپوشانی کرده و هم‌ارز جلوه دهند.

جنبش فاشیستی می‌تواند در بخش‌هایی از جامعه، نیروی قدرتمندی از شور، خشم و کینه ایجاد کند و نارضایتی‌های اقشار مختلف، با انگیزه‌ها و منافع متفاوت، را در جهت اهداف سیاسی خود هدایت و به یکدیگر پیوند دهد. برخلاف انقلاب‌های کارگری که هدف آنها دگرگون کردن ساختار جامعه از پایین به بالا است، جنبش‌های فاشیستی مدعی‌اند که از نهادهای قدرتمند ــ کشور، بازار، ارتش و خانواده ــ در برابر تأثیرات ویرانگر داخلی و خارجی دفاع می‌کنند.

فاشیسم تاریخی، با وجود ارتکاب جنایات هولناک، آیندهٔ باثبات و مرفه را صرفاً به ثروتمندان وعده نمی‌دادند. قرار بود هواداران فاشیسم در میان طبقهٔ کارگر هم از مزایای آن بهره‌مند شوند. برای نمونه، نازی‌ها به پیروان خود وعدهٔ زمین، مسکن و رفاه می‌دادند؛ هرچند تحقق این وعده‌ها بر غارت، سلب مالکیت و سرکوب دیگران استوار بود. آنها به پیروان آریایی خود وعدهٔ زمین کشاورزی می‌دادند که از اسلاوها مصادره شده بود و خانه‌ای که از یهودیان غارت شده بود. قرار بود این مناطق از طریق زیرساخت‌های عمومی جدید و مستحکم، که در چارچوب برنامه‌های گستردهٔ عمرانی دولت ساخته می‌شدند، به یکدیگر متصل شوند.

تفاوت اساسی فاشیسم آخرالزمانی با فاشیسم سنتی قرن بیستم در این است: فاشیسم سنتی وعدهٔ ساختن نوعی «عصر طلایی» یا ظهور «انسان نوین» را بر روی زمین می‌داد؛ در حالی که فاشیسم آخرالزمانی بر پایهٔ نوعی ناامیدی رادیکال از آیندهٔ زمین و تلاش برای تضمین بقای انحصاری ثروتمندان و قدرتمندان استوار است.

چرا این فاشیسم متفاوت است

فاشیسم آخرالزمانی را می‌توان در واقعیتی دید که نخستین انسان تاریخ به ثروتی معادل یک تریلیون دلار دست یافته است؛ همان فردی که نقشی کلیدی در قطع و از میان بردن میلیاردها دلار کمک‌های غذایی و پزشکیِ نجات‌بخش ایفا کرد و در عین حال، با افتخار از برنامه‌های خود برای فتح سیاره‌های دیگر سخن می‌گوید. می‌توان جلوه‌های فاشیسم جدید را در رقابت برای استخراج آخرین قطره‌های نفت جهان، در ذوب شدن صفحات یخی، در چهره‌هایی که با مواد شیمیایی و جراحی تغییر یافته‌اند و نیز در تضعیف خدمات عمومی‌ای دید که قرار است جوامع را در برابر سیل‌ها و آتش‌سوزی‌های هولناک محافظت کنند.

آنچه این جنبش نوظهور، ستیزه‌جو و در مواردی متناقض را به یکدیگر پیوند می‌دهد، چند ویژگی اساسی است:

  • تصور پایان جهان مشترک کنونی که تنها گروه کوچکی از ثروتمندان، قدرتمندان یا «برگزیدگان» را شایستهٔ نجات می دانند.
  • به‌جای تلاش برای حل بحران‌های اقتصادی، جنگ، تغییرات اقلیمی و فروپاشی اجتماعی، خود را با چشم‌انداز شوک‌های دائمی سازگار کرده و از آنها بهره‌برداری می‌کنند.
  • از طریق ایجاد سیستم‌های پیشرفته نظارت، کنترل، مرزبندی و خشونت، با خلق جهان‌های مصنوعی و رؤیای فتح سیارات دیگر به کمک فن‌آوری‌های پیشرفته، جهانی دو قطبی: «ما» و «آنها» می‌آفریند؛ نجات‌یافتگان و طردشدگان؛ تصویری که می‌توان آن را در رؤیای «غزهٔ نو» نیز مشاهده کرد.

با توصیف فاشیسم معاصر به‌عنوان «فاشیسم آخرالزمانی»، نباید فکر کنیم که دونالد ترامپ، بنیامین نتانیاهو یا ولادیمیر پوتین از آدولف هیتلر، بنیتو موسولینی یا فرانسیسکو فرانکو شرورتر یا خطرناک‌تر هستند. موسولینی و هیتلر در آوریل ۱۹۴۵ مردند؛ تنها چهار ماه پیش از آنکه ایالات متحده نخستین بمب‌های اتمی را بر سر ژاپن فرود آورد.

استدلال اصلی این است که جهان امروز از جهات مهمی خطرناک‌تر از جهانی است که رهبران فاشیست قرن بیستم در آن زندگی می‌کردند: سلاح‌ها مرگبارتر شده‌اند، فن‌آوری‌ها قدرتی بسیار گسترده‌تر یافته‌اند، اقلیم بی‌ثبات‌تر شده و تمرکز ثروت و مالکیت رسانه‌های بزرگ نیز به سطوح بی‌سابقه‌ای رسیده است. جهان رؤیاییِ فاشیسم تاریخی، هرچند هولناک و آغشته به خون بود، دست‌کم برای اعضای «گروه خودی» وعده‌ها و مزایای ملموس و مشخصی داشت. در همین نقطه است که ترامپ و دیگر رهبران راست افراطیِ حلقهٔ او از پیشینیان خود فاصله می‌گیرند.

طبیعتاً در جریان مبارزات انتخاباتی، به هواداران آنان نیز چشم‌اندازهایی از یک دوران طلایی وعده داده می‌شود. این وعده‌ها گاه به بازگشت مشاغل صنعتی دههٔ ۱۹۵۰ مربوط می‌شود؛ همراه با «همسران سنتی» (tradwives) و فرزندانی که در خانه مؤدبانه منتظر بازگشت پدر هستند. گاه نیز در قالب این امید مطرح می‌شود که رمزارزها رؤیای آزادی اقتصادی را محقق کنند. اما سیاستمدارانی که پشت فاشیسم آخرالزمانی قرار دارند، چنان درگیر دزدسالاری و انباشت حداکثری ثروت برای خود و طبقهٔ خویش‌اند که توان یا ارادهٔ عملی کردن وعده‌های مبهم دربارهٔ روزهای بهتر را ندارند. افزون بر این، آنها با جهانی مواجه‌اند که پیشینیان فاشیستشان هرگز تجربه نکردند: جهانی مجهز به سلاح‌های هسته‌ای، جهانی که در نتیجهٔ فعالیت‌های روزمرهٔ نظام سرمایه‌داری به‌طور قابل‌اثباتی گرم‌تر و خطرناک‌تر شده است، و جهانی که با شکل‌های روزبه‌روز قدرتمندتر و پرخطرتر هوش مصنوعی روبه‌روست.

ما نخستین نسل بشر هستیم که باید هم‌زمان با مجموعه‌ای از تهدیدهای درهم‌تنیده و تقویت‌کنندهٔ یکدیگر مواجه شویم؛ تهدیدهایی که می‌توانند بشریت را به پایانی هولناک برسانند. انسان امروزی، آگاهانه یا ناخودآگاه، تحت تأثیر این آگاهی هراس‌آور قرار دارد. این آگاهی بر شیوهٔ تفکر و رفتار ما تأثیر می‌گذارد، دستگاه عصبی ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد و حتی به رؤیاهایمان راه پیدا می‌کند. همین آگاهی از آینده‌ای نامطمئن و از امکان یک فاجعهٔ در مقیاس سیاره‌ای است که به شکل‌گیری نوع فاشیسمی کمک کرده است که امروز با آن مواجهیم و باید با آن مبارزه کنیم.

فاشیسم آسیب‌پذیر است و می‌توان آن را شکست داد

فاشیسم آخرالزمانی حاصل مصونیت افسارگسیخته از پاسخ‌گویی و مجازات عاملانی است که در نتیجهٔ تمرکز بیش از حد قدرت و ثروت شکل گرفته است. ما اجازه داده‌ایم حجم عظیمی از پول، فن‌آوری اطلاعات و سلاح در دست گروهی کوچک متمرکز شود. این قدرت مهارنشده، نخبگان را از واقعیت‌های اجتماعی دور کرده و آنها را به پذیرش خطرهایی سوق داده است که جوامع ما و شمار بی‌شماری از گونه‌های زنده را در معرض تهدیدی وجودی قرار می‌دهد.

با این حال، نویسندگان تأکید می‌کنند که «فاشیسم آخرالزمانی»، با وجود برخورداری از منابع و قدرت گسترده، شکست‌ناپذیر نیست. حتی در میان راست‌گرایان نیز در اقلیت است و بسیاری از کسانی که به جریان‌های پوپولیستی و راست افراطی رأی داده‌اند، لزوماً خواهان جنگ، فروپاشی یا آخرالزمان نبوده‌اند. بسیاری از رأی‌دهندگان، به‌ویژه در طبقات کارگر، با امید به شغل بیشتر، هزینه‌های زندگی پایین‌تر، امنیت و تغییر وضعیت موجود از این سیاست‌ها حمایت کرده‌اند. اما اگر نتیجهٔ این سیاست‌ها برای آنان افزایش هزینه‌های زندگی، کاهش خدمات عمومی، ناامنی شغلی و گسترش خشونت باشد، ممکن است شکاف عمیقی میان وعده‌ها و واقعیت مشاهده کنند.

ترامپ و اعضای کابینه‌اش نیز با لفاظی‌های جنگ‌طلبانه و آخرالزمانیِ مداوم خود، اعتماد عمومی را تضعیف کرده‌اند. ترامپ، اگرچه در جریان مبارزات انتخاباتی خود را نامزد صلح معرفی می‌کرد، دستور حملات نظامی بیشتری صادر کرده و کشورهای بیشتری را هدف قرار داده است؛ بیش از هر رئیس‌جمهور دیگری در قرن بیست‌ویکم. با این حال، چیزی که اکنون ممکن است برای رأی‌دهندگان آشکار شود این است که نمایش بی‌وقفهٔ خشونت، قیمت خریدهای روزمرهٔ آنها را کاهش نداده است.

نویسندگان همچنین معتقدند که نباید مشکل را صرفاً در شخصیت‌هایی مانند ترامپ جست‌وجو کرد. از نگاه آنان، ریشهٔ عمیق‌تر مسئله در تمرکز افراطی ثروت، قدرت سیاسی، فن‌آوری و ابزارهای نظامی در دست گروهی کوچک و شکل‌گیری نوعی مصونیت از پاسخ‌گویی نهفته است. مقابله با ویرانگری چنین سیستمی مستلزم توجه به ساختارهایی است که امکان این میزان از تمرکز قدرت و مصونیت را فراهم کرده‌اند، نه صرفاً به افرادی که در رأس قدرت قرار دارند. خلاصه اینکه، فاشیسم آخرالزمانی، با وجود قدرت و منابع گسترده، با مقاومت روبه‌روست و آسیب‌پذیر است؛ بنابراین هنوز می‌توان در برابر آن ایستادگی کرد. اما اگر آن‌قدر صبر کنیم تا این پروژهٔ خشونت‌بار و نیهیلیستی سراسر طیف راست را به تسخیر خود درآورد و سپس به چالش کشیده شود، آن زمان دیگر قطعاً دیر خواهد بود.

ایران و فاشیسم آخرالزمانی

زبان سیاسی دونالد ترامپ و برخی مقام‌های اسرائیلی علیه ایران را می‌توان از لنز بینش «فاشیسم آخرالزمانی» بررسی کرد. هراس‌افکنی، عادی‌سازی بحران و خشونت، تهدید به نابودی و وعده ساختن آینده‌ای بهتر از دل ویرانی از مؤلفه‌های این منطق‌اند. دوگانه تهدید به نابودی تمدنی در کنار وعده نجات و بازسازی بیانگر نگرشی است که ویرانی را صرفاً پیامد ناخواسته جنگ نمی‌داند، بلکه آن را نقطه گسست از گذشته برای ساختن آینده‌ای مطلوب تصور می‌کند. هنگامی که تخریب به‌عنوان پیش‌شرط نجات معرفی شود، خشونت می‌تواند از یک فاجعه انسانی به ابزاری برای تحقق رؤیای یک بهشت موعود تبدیل شود.

جنگ فقط در میدان نظامی رخ نمی‌دهد؛ پیش از فروریختن بمب‌ها، ذهن و روان جامعه می‌تواند به میدان جنگ تبدیل شود. تهدید و هراس‌افکنی از یک سو و تبلیغ «جنگ تمیز» از سوی دیگر، می‌توانند خشونت را ضروری، محدود و حتی نجات‌بخش جلوه دهند و هزینه انسانی آن را به حاشیه براند. چنین تبلیغاتی، به‌ویژه هنگامی که بر بستر مشکلات واقعی جامعه قرار گیرد، می‌تواند برای بخشی از مردم قابل پذیرش باشد. مشکاتی مانند تحریم های گسترده، تورم، گرانی، نابرابری فزاینده، فساد، فشارهای اجتماعی و فضای امنیتی موجود در ایران می‌توانند در قالب روایتی از فروپاشی، بن‌بست و بی‌آیندگی بازنمایی شوند.

تبلیغات هدفمند، با بزرگ‌نمایی بحران‌ها، برجسته‌کردن شکست یا ناتوانی جنبش‌های مدنی و کم‌رنگ‌کردن امکان تغییر مسالمت‌آمیز، می‌تواند نارضایتی واقعی را به احساس استیصال و «اکنون یا هرگز» تبدیل کند. در چنین روایتی، جامعه میان «نابودی» و «نجات» قرار می‌گیرد و جنگ یا مداخله خارجی می‌تواند به‌تدریج نه یک انتخاب پرهزینه، بلکه تنها گسست رهایی‌بخش تصور شود. پوپولیسم راست افراطی در غرب نیز، در مواردی، از سازوکار مشابهی برای کانالیزه‌کردن نارضایتی‌های واقعی استفاده می‌کند؛ نارضایتی‌هایی ناشی از تمرکز ثروت و قدرت، نابرابری فزاینده، کاهش قدرت خرید، مهاجرت یا ناامنی که می‌توانند در قالب دوگانه «مردم بومی» در برابر «مهاجران بیگانه» بازتعریف شوند و در خدمت اهداف سیاسی خاصی قرار گیرند.

در روایت «جنگ نجات‌بخش»، این منطق یک گام فراتر می‌رود و چرخه زیر را بازتولید می‌کند:

بحران واقعی، بزرگ‌نمایی مشکلات، استیصال، بی‌اعتبار جلوه‌دادن مبارزات مدنی و خشونت‌پرهیز برای دستیابی به حقوق شهروندی، تشدید احساس بن‌بست، اعلام پایان خط، معرفی دخالت نیروی نجات‌بخش خارجی به‌عنوان تنها راه رهایی.

پرسش مهم‌تر این است: چه کسانی از این منطق سود می‌برند و چه کسانی هزینه آن را می‌پردازند؟ و چه کسانی در داخل کشور، آگاهانه یا ناآگاهانه، به تشدید این بحران کمک می‌کنند؟

در نهایت، پشت هر ساختمان ویران‌شده، یک زندگی وجود دارد؛ پشت هر کشته، خانواده‌ای؛ و پشت هر آواره، جهانی از رنج و فقدان. هیچ وعده‌ای برای «بازسازی» نمی‌تواند این رنج را از میان ببرد.

درباره نویسندگان:

نائومی کلاین و استرا تیلور

نائومی کلاین (متولد ۱۹۷۰) از یک خانواده یهودی-آمریکایی است. او یک روزنامه‌نگار و فعال اجتماعی کانادایی شناخته شده است. کلاین در دانشگاه تورنتو در رشته روزنامه‌نگاری تحصیل کرده‌است.

استرا تیلور (متولد ۱۹۷۹) یک فیلم‌ساز، نویسنده و فعال کانادایی-آمریکایی است. او مستندهایی درباره موضوعات اجتماعی و فلسفی می‌سازد. از فیلم‌های معروف او می‌توان به «زندگی بررسی‌شده» (Examined Life) و «دموکراسی چیست؟» (What Is Democracy) اشاره کرد.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • رضا طاهر

    سیاه‌بازی ایدئولوژیک؛ وقتی فاشیسم واقعی پشت نظریه‌بافی گم می‌شود زنندگی و ابتذال رساله‌هایی مانند اثر مشترک نائومی کلاین و آسترا تیلور در این است که واژگان مقدس مبارزه با فاشیسم را لوث و بی‌اعتبار می‌کنند. نویسندگانی که در مهد دموکراسی، با تکیه بر آزادی بیان نامحدود و مواهب سرمایه‌داری، مدام در حال اختراع «فاشیسم‌های نوین» در خانه‌های گرم خویش‌اند، اما وقتی پای یک فاشیسم واقعی، مجسم و خون‌ریز به میان می‌آید، ناگهان کور و کر می‌شوند. آنان جهان آزاد را نظامی آخرالزمانی جلوه می‌دهند، اما فاشیسم دینی حاکم بر ایران—با قرن‌ها جزمیت فقهی و چهار دهه ترور، اعدام و جنون هزاره‌گرایی—در تحلیل‌هایشان غایب است. این کوری خودخواسته تصادفی نیست؛ بلکه محصول همدستی دیرین توتالیتاریسم سرخ با بنیادگرایی سیاه است. برای این جریان ایدئولوژیک‌زده، مهم نیست چند انسان پای چوبه‌های دار طناب کشیده می‌شوند؛ مهم نیست چند نسل از ایرانیان زیر چکمه شریعت و سلاح نابود شده‌اند؛ مهم این است که آن چوبه دار و آن ایدئولوژی ویرانگر، شعار ضدغربی سر می‌دهد! این نوشته‌ها زشت‌اند، چون خائنانه‌اند. آن‌ها خیانت به کرامت بشری و دهن‌کجی آشکار به مبارزه مردمی هستند که سینه خود را در برابر چنگال هیولای فاشیسم مذهبی سپر کرده‌اند. تبدیل رنج واقعی میلیون‌ها انسان به دکوری فانتزی برای فروختن کتاب‌های مد روز، اوج بیشرافتی روشنفکرانه است. مبارزه با استبداد در ایران، دقیقاً نیازمند رسوا کردن همین پروژه‌های عوام‌فریبانه‌ای است که می‌‌کوشند جلادان واقعی قرن را از تیغ نقد عقل مدرن برهانند.