Share

shahnameدیدیم که رستم با نیزه به کمرگاه پادشاه مازندران کوبید. اما شاه ناگهان به سنگی از خارا تبدیل شد. رستم شگفت زده بر جای ایستاد و سنان به دندان گزید:
ز لشکر هر آن کس که بد تیز چنگ / به سودند یک دست با خاره سنگ
نه برخاست از جای سنگ گران / میان اندرون شاه مازندران
گو پیلتن کرد چنگال باز / بدان آزمایش نبودش نیاز
بدان گونه سنگ را برگرفت / کزو ماند لشکر سراسر شگفت
پیاده همی رفت بر کتف کوه / خروشان پس پشت او در گروه
پس رستم همان طور که شاه سنگ شده را در میان دست‌هایش گرفته بود به سراپردهٔ شاه رفت. شاه مازندران را بر زمین انداخت و گفت اکنون از این حالت جادویی بیرون خواهی آمد. اما اگر از این حالت در نیایی با پولاد و تیر و تبر تمامی سنگ را خواهم برید. شاه چون این را بشنید همانند پاره ابری، که بر سر پولاد و بر برش زره داشت پدیدار گشت.

[podcast]http://www.zamahang.com/podcast/2010/20130825_Shahnameh_117_Parsipur.mp3[/podcast]

Share