Share
انسانی در هوا بر فراز خیابان‌های ویتبسک − اثر مارک شاگال

انسانی در هوا بر فراز خیابان‌های ویتبسک − اثر مارک شاگال

فهیمه خضر حیدرى، روزنامه نگار مهاجر در یکى از پست هاى فیسبوکى اش نوشت: “نوشتم نمایندگان آژانس‌بین‌المللی انرژی اتمی به تهران «می‌‌آیند». لحظه‌ای مکث کردم. برگشتم و جمله را دوباره نوشتم. این بار این‌طوری: نمایندگان آژانس‌بین‌المللی انرژی اتمی به تهران «می‌روند». من دیگر آنجا نیستم. پس آنها نمی‌آیند، آنها می‌روند…” این متن به ظاهر ساده که با عباراتى از تجربه کارى روزانه نوشته شده است، راوى شکافى است که مدام در زیست روزمره مهاجران سرباز مى کند؛ شکافى که به خوبى وضعیت بى خانمانى را نشان مى دهد.

مهاجرت در پیوند با “رفتن” است، احتمالا به قصد “شدن”. تفاوت مهاجرت با مسافرت شاید در همین جا باشد. مسافر، گردشگر است. او در جستجوى “شدن” نیست. هدفش تنها استراحتى در میان “بودن” خویش است. اما مهاجر از “بودن” خود خسته شده است. او رفتن را بر مى گزیند تا بتواند آنچه مى خواهد بشود. براى همین است که در معناى مهاجرت، گویا نوعى اجبار و استرس خوابیده است. ترک چند روزه خانه نمى تواند وضعیت درونى و بیرونى اش را تغییر دهد و براى همین به فکر موطن دیگرى مى افتد.

بیراه نیست که موضوع مهاجرت تا این میزان همواره مورد علاقه اشکال مختلف وجودگرایى بوده است. چه عرفا و صوفیان و چه اگزیستانسیالیست‌ها در بحث هاى خود دربابِ تعالى وجود، مهاجرت را پیش کشیده‌اند. دریکی از مهمترین مفاهیم عرفانى، سالک یا همان رونده طریقت، از موطن خود به جاى دیگرى هجرت مى کند. این هجرت جلوه بیرونىِ بیرون آمدن از خویشتنِ خویش و پیوستن به منبع معرفت و ذات بارى تعالى است. هجرت باعث مى شود که فرد از تمام عادات روزمره زندگى اش که او را در بند خود اسیر کرده رها شود و در واقع تعلقاتش را از دست بدهد. این تغییر مکان چشم او را بر جهان دیگرى مى گشاید که فارغ از این جهان مادى است.

در این نوشته پاره پاره سعى شده است با اتکاى به تجربه زیسته نگارنده از مهاجرت، تلاشى براى پدیدارشناسى این پدیده صورت بندى نخستین شود. موضوع رابطه مهاجرت با مرگ، امرسیاسى و زندگى روزمره با دستاوردها و فقدان هایش بى شک نیازمند کارى دقیق تر و جدى تر است.

 مهاجرت و مفهوم خانه

مهاجرت را مى توان در ساحت زمانى به سه وضعیت تقسیم کرد: پیش، هنگامه و پس از مهاجرت. پیش از مهاجرت، “بودن” و وضعیت ناگوار خود را به تمامى بر فرد عرضه کرده و رنج با خانه پیوند خورده است. بودن در خانه، رنج‌آور است. گسست و شکافى بین شهروند و دولتشهر رخ داده که او را نسبت به خانه، بیگانه کرده است. مصایب و مشکلات، فرد را عاصى مى کند و او در تمناىِ بیرون آمدن از “بودن” و رسیدن به “شدن” به تکاپو مى افتد. فرد، خانه و تعلقاتش را سد ستبر “شدن” خویش مى بیند و تنشى میان آن دو برقرار مى شود که در نهایت باعث مى شود فرد بر ضد آن بشورد. خانه، جایى مى شود تنفر برانگیز و کسالت بار که مى باید بدان خیانت کرد.

هنگامه مهاجرت، هرچند زمان کوتاهى است اما واجد اهمیتى فوق العاده در زندگى است. فرد، در هنگام مهاجرت، هرچند در “بودن” است اما “شدن” را با حسى قوى تر و مطمئن تر مى تواند آرزو کند. به میزانى که موطن جدید با افسونگرى هایش به او لبخند مى زند، خانه، چهره معصوم و پر از خاطره اش را بر او ظاهر مى کند. نزاعى در مى گیرد بین خاطرات و رویا. بین گذشته و آینده. در هنگامه مهاجرت، “حال” به تمامى بر فرد منکشف مى شود. حال، بستر نزاعِ گذشته و آینده یا همان خاطره و رؤیاست. غالباً بازنده این نزاع در درون فرد، گذشته است. گذشته، پیرزنى است غرغرو، تاحدى مهربان که فرد، انباشته از خاطره با اوست. پیرزنى که فرد را پرورانده و بزرگ کرده است. پیرزن نزاع را به جوان غمّاز غریبه مى بازد. تن و ذهن، کشاکشى را درهنگامه مهاجرت تجربه مى کند که هیچگاه او را رها نخواهد کرد.

پس از مهاجرت و با گذشت اندک زمانى از همخوابگى با رؤیا، جهانِ فرد به هم مى ریزد. پیش داورى‌ها از موطن جدید جاى خود را به داورى مى دهد و طبیعتاً مى دانیم که داورى‌ها تا چه میزان چهره واقعى تر و در عین حال خشن ترى از پیش داورى‌ها دارند. فرد، تا هر میزان هم بهره مند از مواهب موطن جدید و فارغ از مصایب خانه، اما راه فرارى از یادآورىِ خانه ندارد. “شدن” در صورت تحقق کامل هم نمى تواند “بودن” را از میان لایه هاى ذهن و سلول هاى پوست، بردارد. خانه چنان در اعماق وجود “هست” که هیچ دستاوردى توانایى زدودن آن را ندارد.

 پس از مدتى، تنش و گسستى که فرد پیش از مهاجرت تجربه کرده بود، به گونه اى دیگر باز مى گردد (به زبان هایدگرى بازگشت اُنتولوژیک به خانه). تنش تازه، محصول تؤامان چیستى خانه و فقدان خانه است. تنشى شیزوفرنیک که فرد را مدام در بین نخواستن خانه و خواستن آن در تعلیق نگه مى دارد. بى اهمیت‌ترین چیزها در دکوراسیون اشیا و فرهنگى خانه، جنبه هاى تروماتیک مى یابد و میل به “بازگشت” را کم کم مى سازد. این میل در صورت اجابت با یک سفر، به سرعت فروکش مى کند و باز دوباره از ابتدا ساخته مى شود. در واقع ایماژ خانه به اندازه وضعیت واقعى خانه، تنش زاست. تفاوت در اینجاست که تنش پیش از مهاجرت تا حد زیادى ابژکتیو و محصول مراودات با جهان عینى و تنش پس از مهاجرت تا حد زیادى سوبژکتیو و محصول مراودات با جهان ذهن و خاطره است. این جدایى که پدیدارشناسى مهاجر ما را به آن مى رساند را در بحث مهم مارتین هایدگر درباب تفاوت میان “اقامت” و “سکونت” بهتر مى توان دریافت.

هایدگر در سخنرانی مهمى در پنجم آگوست ١٩۵١ در کالج دارمشتات به نام “ساختن، سکونت گزیدن و اندیشیدن” که بعدها در کتاب خطابه‌ها و یاداشت‌ها چاپ شده است، تفاوتى قایل مى شود بین اقامت و سکونت (شعر، زبان و اندیشه رهایى/ترجمه منوچهرى/ نشرمولى). او خانه را جایى مى داند که فرد سکونت مى گزیند. هر اقامتگاهى، خانه نیست. او با تعابیرى خاص خود، سکونت را به امر شاعرانگى هستى و “ساختن” پیوند مى زند. سکونت، کیفیتی است که انسان تنها از طریق “ساختن” به آن دست می‌یابد. اما فرد در جاهاى مختلفى مى تواند اقامت داشته باشد همچون راننده کامیونى که در شهرها و مکان هاى مختلف اقامت مى کند.

ساختن در اینجا مفهومی فراتر از بناکردن، دارد. جایى است که فرد، “بودن” راتجربه مى کند. خانه از نظر هایدگر جایى است که پدیده‌ها به ذات خویش واگذار مى شوند وحصارى ساخته مى شود براى آزادى انسان. و هیچ چیزى نمى تواند از شدنِ فرد جلوگیرى به عمل آورد. نکته اى که هایدگر پیش مى کشد این است که در دنیاى جدید، سکونت کم و کم تر شده و جاى خود را به اقامت داده است. جدایى مداوم محل کار و زندگى و تحصیل با مکانى که فرد در آن احساس سکونت مى کند و اقامت در مکان هاى مختلف که نسبت به آنها چیز عمیقى را کم دارد، یکى از مهم‌ترین ویژگى هاى انسان مدرن شده است. این وضعیت را در پدیدارشناسى مهاجر نیز مى توان دید. فرد، پیش از مهاجرت، خانه اش را به مثابه سکونت، دیگر به رسمیت نمى شناسد و درجستجوى جاى بهتر مهاجرت مى کند. او بعداز مدتى در مى یابد که تنها اقامتگاه جدیدى یافته و اینجاست که جنبه هاى سکونتگاهى خانه اش را به یاد مى آورد. این یادآورى فقط یک یادآورى ارادى و سانتى مانتال نیست بلکه محصول امرى است عمیقا ریشه دار در هستىِ فرد به نام زبان. زبان، خانه اول است.

مهاجرت و مرگ

مهشید امیرشاهى در رمان “درسفر” که روایتى است از سال هاى مهاجرت راوى داستان در پاریس، رمان را با شرحى از مراسم خاکسپارى “تاجى” آغاز مى کند. در همان سطرهاى اول رابطه تنگاتنگ مرگ و مهاجرت خود را به ما مى نمایاند:

” روزى که تاجى را به خاک سپردیم، من بسیارى از زندگان راهم خاک کرده بودم {…} از محله پانزدهم تا گورستان راه دراز بود. یکى از شوخی هاى تاجى تکه تکه به ذهنم مى آمد اما بطور کامل شکل نمى گرفت. من در کش وقوس آن بودم که به کمک زنده کردن اداها و صداهاى تاجى، داستان را به همان شیرینى که خودش تعریف مى کرد دوباره بر خاطر بنشانم که نمى شد.{…} همه همراهان، درست در لحظه اى که ماشین از جلو آپارتمان تاجى راه افتاد، به فکر مرگ خودشان افتادند. تبعید فقط در لحظاتى جلوه کاملش را دارد و هیچ واقعه اى بیش از مرگ یک تبعیدى دیگر بقیه تبعیدیان را به فکر غربت نمى اندازد، به فکر زندگى در غربت و مردن در غربت.

زرى گفت: من که نمى خوام اینجا چالم کنن.”

این پیوند تا پایان رمان وجود دارد و نویسنده به آن مدام اشاره مى کند. یکى از عمومى‌ترین تجربه هاى مهاجر، گریستن در شب نخست مهاجرت است. این گریستن عمیق و نا ارادى پس از موفقیت فرد در انجام مهاجرت و رسیدن به اقامتگاه جدید، راوى فقدان و شکستى است. هر تجربه وجودى از فقدان، جلوه اى دقیق از غریزه مرگ است. این موقعیت را کارل یاسپرس تحت عنوان “موقعیت هاى مرزى” (boundary situations) به گونه اى درخشان توصیف کرده است. مقصود از موقعیت مرزى وضعیتى است که وجود، نوعى مرگ یا فقدان را تجربه مى کند. بیمارى ها، رنج ها، احساس یأس وپوچى و مواجهه با یادآورى مرگ خود از جمله مهمترین موقعیت هاى مرزى‌اند که راوى نوعى شکست‌اند (اندیشه هستی/ ژان وال/ ترجمه پرهام/انتشارات خوارزمى). موقعیت هاى مرزی آدمی را به خودتکانی می‌کشاند. انسان را از منطقه‌ امن وجودش که در آن لانه کرده بیرون کشیده و به مرز پرتاب می‌کند. مهاجرت نیز چنین است. خروج از مرزهاى خانه و اقامتگاه جدید وجه تسمیه نامگذارى این وضعیت در فلسفه یاسپرس است. البته در دیدگاه او موقعیت مرزى گاهى با رساندن فرد به موقعیت نهایى که همان تجربه عمیق شکست، تباهى و مرگ است، راه هایى را براى مواجه واقعى تر با زندگى فراهم مى سازد به گونه اى که فرد زندگى را با توان بیشترى تجربه کند. زیستن خلاقانه آنگونه که شایسته است تنها از خاکسترهاى تباهى و شکست بیرون مى آید (براى آشنایى بیشتر با نظریه یاسپرس اینجا را ببینید.)

تبعید شدگان یا مهاجران بى بازگشت بى شک تجربه عمیق ترى از این موقعیت دارند. در زمانه حکومت نازیسم بر آلمان، یهودیان بسیارى مجبور به ترک خانه شدند. اگر آنها خانه را ترک نمى کردند، آشویتس و کوره هایش، سرنوشتى بعید براى آنها نبود. اما وضعیت و بودنِ تا این حد ناگوار هم باعث نشد که روشنفکران یهودىِ از آلمان گریخته از خانه شان با احساسى نوستالوژیک ننویسند. فرانتس نویمان در کتاب شناخته شده اش “روشنفکران در تبعید” (آزادى و قدرت وقانون، ترجمه فولادوند، انتشارات خوارزمى) به تبارکاوى تبعید و مهاجرت روشنفکران و تبعات آن مى پردازد. بحث او شاید بتواند به موضوع این نوشته آشفته کمک کند. نویمان براى تبارکاوى بحث مهاجرت از دولت-شهرهای یونانی آغاز می‌کند، زمانه اى که سیاست و فرهنگ یکى بود. یکى بودن سیاست و فرهنگ در دولت -شهرهاى یونان بدین معنى است که ساحت فرهنگ چیزى نبود جز مشارکت در سیاست و انسانِ فرهنگى و فاضل (به معناى سرمایه هاى فرهنگى و اجتماعى فردى) دقیقاً همان کسى بود که در خیر عمومى مشارکت مى کرد. از سوى دیگر، تمدن، در یک نقطه تمرکز یافته بود به نحوی که باقی جهان در توحش بود، یا بهتر بگوییم به نظر یونانیان اینگونه می‌رسید که در توحش باشد. در این وضعیت به غایت قطبى، مهاجرت به تعبیر سقراط، مرگ بود. هیچ فرهنگى در بیرون از پولیس یونان نبود که کسب شود. در دولت-شهر یونانى، مهاجرت در امتناع کامل به سر مى برد. نویمان ادامه مى دهد که در قرون وسطى، که مسیحیت نقاط مختلفى از جهان را دربرگرفته بود، تمام سرزمین‌ها بى هیچ تفاوتى، زمین پدر و محل هبوط و حضور پسر بود. در عصر سرورى مسیحیت با آموزه یکسان سازى همه چیز، مهاجرت نیز چیزی بیش از تغییر سکونتگاه نبود. اما در عصر دولت-ملت‌ها که مرزها پررنگ تر و مقدس تر از هر دوره دیگری می‌شوند، مهاجرت خود را مى نمایاند و نشان مى دهد.

دولت-ملت‌ها برابر نیستند. توانایى‌ها و منابع متفاوت آنها، آنان را نابرابر مى کند. این نابرابرى، همان جوانِ غمّاز است. رؤیاها و “شدن”‌ها جاهایى خاص انباشته مى شوند که لزوما ً منطبق بر خانه و “بودن” نیست. دانشجو یا همان روشنفکرى که به سبب این نابرابرى، مهاجرت کرده است به تعبیر نویمان بیش از هرکسى در موطن جدید و در خلالِ شدن، این نابرابرى را درک مى کند. تاجایى که همین لمس بى واسطه نابرابرى به بخش مهمى از شدنِ او تبدیل مى گردد. نویمان می‌نویسد: “مهاجرت در دوره دولت-ملت‌ها بی نهایت دردناکتر از همه دوره‌های گذشته است. اگر روشنفکر مجبور شود که موطن خود را ترک کند، کاری بیشتر از تغییر خانه انجام داده است. او مجبور به قطع رابطه اش با یک سنت تاریخی و یک تجربه مشترک می‌شود. او باید زبان تازه‌ای بیاموزد؛ و با این زبان جدید بیندیشد و تجربه کند.” این زندگى تازه که از خلال مهاجرت بیرون مى زند واجد بهترین و در عین حال رنج آورترین تجربیات است. تجمع یگانهء امر مثبت (زندگى و تجربیات و شناخت تازه) و امر منفى (بیگانگى، بى زبانى و بى خانمانى) در پدیده مهاجرت، درخشندگى ویژه اى به آن مى بخشد.

گفتیم که در یونان باستان، مهاجرت از وطن به تعبیر سقراط نوعى مرگ بود، اما داستان در دوره دولت-ملت‌ها گویا کاملاً تغییر کرده و معکوس شده است. وطن، همان صداها و چهره هایى است که در لحظات احتضار لمس مى شود. برخلاف تمامى ادعاهاى وطن پرستانه، وطن دوستى در درون غریزه مرگ معنا و جا گرفته است. مى توان مدعى شد که وطنِ مدرن ارتباط عمیقى با مرگ دارد. جاهاى زیادى و بهترى براى زندگى کردن هست، اما آنچه ما را به سمت سرزمین مادرى مى کشاند نه شُکوه افسانه اى یا واقعى آن که ترس از مرگ است. در واقع تنها یک جا براى مردن هست. خیل عظیمى براى زندگى بهتر مهاجرت مى کنند؛ همانهایى که غریزه مرگ شان پس از سفر آنها را مدام به سمت خانه مى کشاند.

بى خانمانى استعلایى

داستان ما با میل به مهاجرت از وطن و درعین حال میل بازگشت به وطن، جلوه اى است از مناظره بى امان اروس (غریزه زندگى) و تاناتوس (غریزه مرگ). انسان مهاجر بیش از هرچیز این تجمع و دوپارگى را تجربه مى کند. تجربه عینى این وضعیت خاص، آفریننده نوعى تجربه اگزیستانس نیز است که جرج لوکاچ تحت تأثیر هایدگر آن را بى خانمانى استعلایى مى نامد. در این بى خانمانى است که اگزیستانسیالیسم داستایوفسکى، مکان خود را مى یابد. بى خانمانى استعلایى یعنى درک جهان در کلیتش. لوکاچ معتقد است همواره بین فرد و جامعه شکافى وجود دارد که نحوه برخورد فرد با آن، سرنوشت او را رقم مى زند. او سعى مى کند انواع برخورد را از طریق رمان، به مثابه ژانر هنرىِ مختص جهان مدرن، تشریح کند و برهمین اساس در نظریه رمان، از سه نوع رمان نام مى برد: رمان ایده آلیسم انتزاعى، رمان روانشناسى پندارزدا و رمان آموزشى.

در نوع اول فرد نگرش محدودى نسبت به واقعیت دارد و بر این تصور است که مى تواند واقعیت را مطابق خواست‌ها و امیال خود بسازد. او سرانجام شکست مى خورد. نمونه کلاسیک آن دن کیشوت است. در نوع دوم آگاهى قهرمان فراتر از محدودیت هاى واقعیت اجتماعى است و فرد نمى تواند با قواعد و قوانین این واقعیت سازگار شود و از آنجایى که توان تغییر این واقعیت را ندارد به انفعال و خیال پردازى دچار مى شود. لوکاچ “فردریک مونرو” قهرمان رمان “تربیت احساسات” فلوبر را از گونه قهرمانان نوع دوم مى داند. نوع سوم، رمان آموزشى است که ترکیبى است از این دو نوع رمان. در اینجا قهرمان، شکاف میان خود و جهان را مى پذیرد، اما ضمناً به امکان ناپذیرى رفع آن نیز آگاهى مى یابد (نظریه رمان، ترجمه حسن مرتضوی، نشر قصه). در اینجاست که ما دیگر با قهرمان به معناى کلاسیکش روبرو نیستیم و نا-قهرمان سربر مى آورد. کسى که آگاهى از زندگى نامطلوب دارد اما براى تغییرش مى داند که ناتوان است وشکست مى خورد. ناقهرمان هاى داستایوسکى در این وضعیت معنا پیدا مى کنند. این آگاهى کلى نسبت به هم وضعیت و هم ناتوانایى‌ها همان بى خانمانى استعلایى است.

اگر موقعیت هاى مختلف زندگى را در قالب این وضعیت ببینیم، همانگونه که لوکاچ سعى دارد به ما از طریق رمان وضعیت را نشان دهد، مهاجرت، به جز تجربه عینىِ جدایى از خانه و شهر و وطن، لحظه ناب تجربه بى خانمانى استعلایى نیز است. لحظه اى خاص و وجودى که فرد خود را در کلیتى مى تواند ببیند که هرچند به جهان بیرون آگاهتر شده است اما در عین حال این آگاهى را نیز تجربه مى کند که پرکردن شکاف بین خود و جهان، امکان ناپذیرتر از آنچیزى است که دن کیشوت وار در رؤیایش بود. در واقع، در موقعیت “غریبه” و “مهاجر” است که روشنفکر بیش از هر موقعیتى به معناى سقراطى اش یعنى “اجنبی همیشگی” و “بیگانه اى ابدى در میان جمع” نزدیک مى شود.

در نهایت اینکه تجربه زیستن در بیرون از خانه، در واقع چیزى نیست جز تجربه درک ناتوانى‌ها (شکست ها-مرگ) و به کار بستن توانایى‌ها (فراخواندن زندگى). و بستر این تجربیات یک کشاکش و تنش سخت و طاقت فرساى روانى است. تنشى که پیش از مهاجرت چندان به چشم نمى آید. به تعبیر نویمان، حتى اگر سازگارى روشنفکر با محیط تازه ممکن باشد، باز از دشوارى هاى روانى او کاسته نخواهد شد، زیراکه سرنوشت بر او از سه جهت مى تازد: او هم به عنوان فردى بشرى و هم در مقام دانشمند و هم در مرتبه انسان سیاسى، آواره و بى خانمان شده است.

Share