Share

Opinion-Zamanehآن گاه که آدمی میل پرستش می‌کند هنوز نابالغ است: توتم، بت، میهن، خدا، خدایان، سلبریتی‌ها و چه بسا هستی و طبیعت؛ آن که می‌پرستد، خود را، همه چیز را از ریخت می‌اندازد.

میل به پرستش یک یا چند چهره ندارد، به هزاران چهره ذهن پرستنده را به تسخیر خود در می‌‌آورد و آن را در راستای مطامع و منافع فرد، گروه و طبقه‌ای خاص به کار می‌گیرد.

نماز تراویح

نماز مسلمانان

روزی به کسی که سعدی را می‌پرستید، گفتم از نظر ساختار ذهنی و منش فرهنگی تفاوتی در میان آقای خامنه‌ای و سعدی نیست. اما چرا این یکی با همان اندیشه‌های هم‌سان برای شما پرستیدنی است و آن دیگری نفرین‌کردنی؟

او پاسخی در چنته نداشت. تنها خشمگنانه گفت که سعدی یک متن و یک زمینه فرهنگی است، اما آقای رهبر یک شخص است. این بدیهی است که رهبر یک جامعه نمی‌تواند شخص باشد زیرا هر رهبر سیاسی‌ای انعکاسی از منش و روش زندگی جامعه‌ای است که بر آن حکومت می‌کند یعنی این آقای رهبر به همان شدت آقای سعدی نه تنها شخص نیست بلکه سبک است.

این سوا کردن رهبران و نظام‌های سیاسی از دنیای ادبیات و تقدس بخشیدن به شاعران و نویسندگان کهن، این ملی‌گرایی ادبی، چیزی نیست مگر همان احساس پرستش دیرین که در هر زمانه بنابر مقتضیات‌ چهره خود را نونوار می‌کند اما دست از پرستش برنمی‌دارد. به نظر می‌رسد که در جامعه ما برساختن پرستشگاه از نابود کردن نمودهای پرستش نه تنها آسان‌تر که پذیرفتنی‌تر است چرا که از همان روز ازل این جامعه خانه ضریح‌سازان و پرستندگان بوده است.

مقبره روح‌الله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی

مقبره روح‌الله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی

زمانی شاهنامه‌پرستی و ایران‌پرستی رایج بود و سپس اسلام شیعی پرستی رایج شد و حالا این جامعه خسته و مأیوس از خدایان کنونی‌اش می‌رود که دیگر باره به پرستش خدایگان و خدایان دیرین‌اش روی بیاورد؛ شاعر پرستی ایرانیان اما هرگز فرو نکاهیده است؛ مقصودم پرستش همین بت‌های ازلی جامعه ایرانی است: حافظ، سعدی، خیام و مولوی!

جامعه‌ای که به پرستش خوی کرده و نه به سنجش و نقد و باز اندیشی در تاریخ، در گذشته، در ادبیات، در موسیقی، سرنوشتی جز این نخواهد داشت که زمانی دل به حافظ و سعدی ببندد و  زمانی هم سر سپرده ابیات شاهنامه شود و اصولاً بدین وسیله از اندیشیدن و دگر ساختن سرنوشت خود بگریزد، چنان که در زمانه ما نیز از شاملوی شاعر، شاملوی مقدس‌ را برآورده‌اند.

پرستش میهن اما‌ در جامعه ایرانی پدیده‌ای است وارداتی و نو و سابقه آن از قرن بیستم فراتر نمی‌رود زیرا ملی‌گرایی و خاک و خون‌پرستی برای جامعه ایرانی که بیش‌ترینه درگیر دولت‌های فرا ملی و امپریالیستی و نیز گرایش‌های مذهبی و دینی بوده است، چندان نمی‌توانسته جایگاهی داشته باشد.

مفاهیم ملی، ملیت و ملت شاکله و اندیشه‌ای اروپایی است که از قرن هجدهم میلادی به اندیشه سیاسی برتر آنان بدل شد و سپس، تازه در قرن بیستم، شبحی از آن جامعه ایرانی را هم در بر گرفت اما این اتفاق بیش از آن که برآیند بیداری اجتماعی و سیاسی باشد، تنها انعکاسی از آشوب و هرج و مرج سیاسی در جامعه ایرانی بود زیرا هیچ پشتوانه عقلی و اندیش‌گرانه‌ای در پس پشت این ملی‌گرایی و میهن‌‌پرستی کذایی وجود نداشت و بیش‌ترینه لمحه‌ای عاطفی و زیاده هیجانی بود که از گونه‌ای احساس عمیق حقارت سرچشمه می‌گرفت.

آن‌چه که از مطالعه تاریخ تحولات اجتماعی و سیاسی جوامع بر می‌آید، این است که احساسات ناسیونالیستی و گرایش‌های میهن‌‌پرستانه در زمانه‌های عسرت سر برآورده‌اند یعنی بیش از آن که نشانه برتری یک ملت و یک فرهنگ و یک جامعه باشند، درست نشانه مرض (سمپتوم)، گسیختگی و فروشد روانی و اجتماعی آن‌ها بوده‌اند.

هر جامعه و هر انسانی تنها زمانی در چاله ملی‌گرایی و در قعر دوزخ میهن‌پرستی فرو می‌افتد که از درون و برون خود به شدت دچار خوار‌داشت و تحقیر شده باشد.

به زبان دیگر، در هر زمینه و زمانه‌ای که ملی‌گرایی و احساسات قوم‌/ ملت‌گرایانه در جامعه‌ای نضج و اوج می‌‌گیرد، بی‌تردید محرومیت و تحقیر اجتماعی و سیاسی رانه بنیادی و چه بسا ناخودآگاه آن بوده است. حقارت‌ها و گرسنگی‌های روانی و جسمانی عقل جامعه و مردم را از کار می‌اندازد و آنان را به نظامیان و به اراذل و اوباش، به هوچی‌ها و به بزهکاران نزدیک می‌کند به این امید واهی که به وسیله نیروی شرارت  و زور‌توزی آنان وضع خود را از دور فلاکت برون آورند. از این رو، این درماندگی و خوارشدگی بهترین لمحه برای برآمدن امیدهای واهی‌ای است که مردم را به نارواترین، ناسزامندترین، قلدرترین و عربده‌جوترین افراد می‌گرایاند، به بی‌سر و پایانی که سپس، سبب فلاکت و شرم‌ساری‌ آنان خواهند شد.

در برابر این رفتار واکنشی خاک و خون‌پرستانه، رفتار کنشگرانه نیز در کار است؛ یعنی هر چه دانش و توان اندیش‌ورزی انسان افزوده شود، به همان تراز، میل پرستش و گرایش‌های انتزاعی‌ در آن فرو می‌کاهد؛ مقصودم از میل پرستش و گرایش‌های انتزاعی همان عواطف و احساساتی‌اند که به تصورات ملی‌گرایانه دامن می‌زنند و از عشق به یک کلیت انتزاعی همچون خدا، تاریخ، میهن، ملت و سرزمین اجدادی سخن می‌گویند.

آن که می‌پرستد، نیروی حیاتی و عاشقانه خود را صرف چیزها و کسانی می‌کند که نه درکی از این عشق دارند و نه حتی نیازی به آن؛ پرستندگان حتی وقتی به زن یا مردی عشق می‌ورزند از طریق ساز و کار از‌ خود‌بیگانگی (Alienation) او را به چیزی بدل می‌کنند که هرگز نه آن است و بدین‌سان از آن زن یا مرد سایه‌ای در ذهن خود می‌انبارند که هیچ ربطی به او به مثابه انسانی از گوشت و پوست و استخوان ندارد و از مدار یک دلبستگی و پیوستگی راستین انسانی برون است. در همان حالی که عشق چیزی به شدت شخصی است، یعنی معطوف به یک شخص معین و مشخص است، شخصی که نه تصویر بر‌ساخته پرستندگان که تصویر یکتای خویش است.

Mahmoud Sabahi

محمود صباحی

بنابر‌این، عشق و دوست داشتن به معنای انتزاعی آن که بیش‌ترینه بهره اشباح تاریخی، میهن و سرزمین می‌شود، نه تنها ناممکن که بیش از همه، ابزورد و پوچ است. در ادبیات فارسی نیز که آکنده از عشق‌های کلی و وحدت‌گرایانه است، ناگزیر بوده‌اند که آن را به گونه‌ای شخصی و فردی تجسم کنند، یعنی خدا و هستی را به شخص فروکاهند: عاشقم بر «همه» عالم که همه عالم از «او» ست.

ملی‌گرایی چنگ‌‌یازیدن به گذشته، تاریخ و ارزش‌هایی است که بی‌بنیاد و بی‌اساس‌اند؛ البته چه بسیار ملی‌گرایانی که در دنیای ما تلاش می‌کنند با دستکاری کلمات، به زعم خود، ملت و ملیت گرایی را جایگزین ملی‌گرایی و میهن‌پرستی کنند تا از بدنامی ملی‌گرایی و بنیاد نژاد‌پرستانه آن، خود را دور کرده باشند اما باز هم دُم خروس احساس حقارت‌ را در درون آنان می‌توان دید که تلاش می‌کند خود را نهان کند. انسان و جامعه‌ای که از درون خود را تحقیر شده احساس نکند، بی‌تردید، نیازی به گرایش‌های ملی‌گرایانه و ملت ‌و ملیت‌پرستانه نخواهد داشت.

آدمی هر چه دلش فراخ‌تر و ذهنش گشوده‌تر باشد، از قوم‌، ملت و ملیت‌پرستی بیش‌تر فاصله می‌گیرد و با گذشته تاریخی خود نیز، نه همچون چیزی عاشقانه یا همچون چیزی مقدس، که همچون یک ضرورت عقلانی، نقادانه و اندیش‌ورزانه رو‌به‌رو می‌شود؛ ضرورتی که زمینه گفت‌و‌گو و مسیر حرکت اجتماعی و سیاسی او را تعیین خواهد کرد چرا که نجات گذشته و گذشتگان نه در پرستش آن‌ها و در پیوستن به آن‌ها، که در گسستن از آن‌ها امکان‌پذیر می‌شود.

قاطبه ایرانیان نیز هنگامی که به دنیای غرب وارد می‌شوند، نخست از دیدن فاصله و مغاک برنیامدنی میان جامعه خود و جامعه میزبان تا چند‌ گاهی دچار شگفتی و وادادگی می‌شوند، چندان که تا مدت‌ها به تلواسه و تلوتلو می‌افتند. آنان هاج و واج می‌نگرند که در جامعه‌ای که گام گذاشته‌اند، حرمت‌شان به عنوان یک شهروند معمولی از حرمت یک پادشاه در ایران هم افزون‌تر است.

در این لمحه مقایسه اما اتفاقی در درون آن‌ها می‌افتد، اتفاقی که برآیند گونه‌ای چالش درونی در نزد آن‌هاست؛ آنان یا باید تن به گونه‌ای احساس تحقیر و خوار‌داشت بدهند (یعنی به فروتر بودگی فرهنگی خود اعتراف کنند) یا آن که دوباره به همان چیزها و ارزش‌هایی باز گردند که از آن‌ها گریخته‌‌اند. اما تن دادن به احساس حقارت قابل تحمل نیست، پس راه دوم را برمی‌گزینند و در باد ارزش‌ها و افسانه‌های ایرانی چنان می‌دمند که گویا کل عالم و آدم را ایرانیان خلق کرده‌اند. از این رو، آنان با آن که از شرایط اجتماعی ناهموار خود در ایران گریخته‌اند، ناگهان در این جا از جامعه ایرانی جامعه‌ای آرمانی بر می‌آورند و تمام معایب و ناپختگی‌ها و توسعه‌نیافتگی‌هایش را به حساب برتری‌اش می‌گذارند.

آنان مدام ناله می‌کنند که اروپایی‌ها مردمان سردی‌اند و گرمایی از دوستی به آن‌ها نمی‌بخشند. در حالی که اگر اندکی به خود زحمت اندیشیدن می‌دادند، در می‌یافتند که این جامعه، اگر جامعه امن و برتری است، از این روست که فردیت انسان‌ها در آن به رسمیت شناخته می‌شود و چنان که در جامعه ایرانی مرسوم است، به راحتی کسی مرزهای این فردیت و حریم خصوصی را لگد‌مال نمی‌کند. اما ایرانیان و بسیاری از مهاجران که هنوز به گرمای مهمانی‌های فله‌ای و شب‌نشینی‌ها و تخمه‌چری‌های بی‌معنا وابسته‌ مانده‌اند، گمان می‌کنند که مردم اروپا سرد‌مزاج و از عواطف بی‌بهره‌اند چرا که مثل آنان به گونه‌ای قبیله‌ای و گروهی زندگی نمی‌کنند و از فراز دیوار حریم‌های خصوصی نمی‌جهند.

این از میهن‌گریختگان میهن‌پرست نمی‌دانند که در جوامع توسعه‌یافته، پیش از هر چیز، خود‌بنیادی و فردیت افراد چنان رشد یافته است که آن‌ها می‌توانند از بودن با خود هم لذت ببرند و از این رو، از بودن با خود، چنان که ما ایرانیان دچار بحران می‌شویم، دچار بحران نمی‌شوند و در دوستی نیز، درست بر خلاف ما ایرانیان، بسیار دیرجوش اما بسیار عمیق و پایدارند. بدیهی است که از راه نرسیده با دیگران طرح دوستی خوشباشانه نمی‌ریزند بلکه به درخت دوستی این امکان را می‌دهند که به آرامی رشد کند و استوار گردد اگر که زمینه‌ای برای این رشد داشته باشد.

ملی‌گرایی این از میهن‌گریختگان میهن‌پرست، بی‌تردید، از هر گونه ارزش تهی است چرا که از بنیاد موهوم است و حتی ربطی به جامعه کنونی ایران هم ندارد؛ نه در مقام مخالف و نه در مقام موافق؛ گونه‌ای فانتزی و هویت‌بخشی خیالین شخصی است. در حالی که راه سوم و برتری هم در این میان می‌توانست جسته و یافته شود؛ یعنی آنان می‌توانستند بیندیشند و با فرهنگ خود و با فرهنگ جامعه جدید مکالمه کنند، نه آن که به جوف فرهنگ اروپایی پناه آورند یا در لفاف افسانه‌های کهن شاهان و شعر شاعران به تیمار سرخوردگی و حس حقارت خود بپردازند.

گروهی دیگر از ایرانیان مهاجر باهوش‌تر گمان می‌کنند که الا و لابد باید وطنی برای خود دست و پا کنند و از این رو، از سر ناچاری، به آغوش زبان فارسی می‌گریزند  و می‌گویند که زبان فارسی موطن من است و بدین‌ طریق، خود را در یک انتزاع دگر، کلیت دگر، خطر دگر، دام دگر می‌افکنند.

این که من با زبان فارسی می‌توانم فکر کنم و بنویسم و اندیشه‌ها و احساساتم را بیان کنم، بدین معنا نیست که این زبان سرزمین و موطن من است. رابطه ما با زبان اگر شیفتگانی باشد، درست همچون رابطه‌ ملی‌گرایان و میهن‌پرستان با خاک و خون و نژاد، رابطه‌ای خواهد بود که ما را از سویدای جان به بردگی می‌کشاند، بی آن که خود از این بردگی آگاهی داشته باشیم.

باری! تا آن هنگام که به زبان و به دستور و قواعد زبان باور داشته باشیم و آن را مدام بازآموزی کنیم، هرگز از چنبره نارواگری نسبت به دیگری نادیده ـ رانده ـ تحقیر و تمسخر شده در این زبان، رهــا نخواهیم شد. این زبان فارسی با این نظام دستوری ارعاب‌گر، سخره‌گر و طاعت‌خواهش می‌تواند جهالت و روان‌‌گسیختگی ما را جاودانه بازگرداند حتی اگر تمام مذاهب، مکاتب و نظام‌های سرکوبگر  و مبلغ جهالت روانه فراموش‌خانه ذهن و زباله‌دان تاریخ شوند. این زبان، این زبان فارسی، نارواگری را از همان کودکی در ما  می‌دروند و بدین طریق، آن را به آینده می‌سپارد و از ‌ این رو و بنا بر این رویّه، این بازیِ از بُن ناروا بی‌نهایت‌ بار از سر گرفته می‌شود.

با کلمات بازی خواهی کرد و گرنه کلمات‌ تو را به بازی خواهند گرفت: آن‌جا که زبان به مثابه موطن بر ذهن آدمی چیره شود، جزم‌ترین، عبوس‌ترین و غمناک‌ترین چهره‌‌ها نمایان خواهند شد، اما آن‌جا که کلمات اندیش‌ورزانه به بازی گرفته می‌شوند، نه تنها زبان که چیزها نیز رو به گشایش و سبک‌بالی می‌گذارند و از مرز‌های قومیت، ملیت، گذشته و تاریخ فرا می‌گذرند و ما را از جزم‌ها، ساخت‌ها و تقدیرهایی که زبان به مثابه خدا، وطن و دستور تعیین کرده است، رها می‌‌سازند.

• محمود صباحی، جامعه‌شناس و پژوهشگر در دانشگاه لایپزیک است

Share