Share

من و همسرم، عباسعلى منشى رودسرى و دو فرزندم بهاره و بیژن در ٩ مرداد ١٣۶۵ دستگیر و به کمیته مشترک که در آن زمان «زندان توحید» یا «بند سه هزار» نامیده مى‌شد منتقل شدیم.

banoo

بانو صابری و عباسعلى منشى رودسرى در ٩ مرداد ١٣۶۵ دستگیر شدند. او در بهمن همان سال آزاد شد و از آن پس برای ملاقات همسرش از اصفهان به اوین می‌رفت. عباسعلى منشى رودسرى در سال ١٣۶٧ اعدام شد . بانو صابری در سال ١٩٩٨ میلادی از ایران به آمریکا مهاجرت کرد.

در همان کمیته مشترک بچه‌ها را از من گرفتند و تحویل مادرم دادند. در این مدت یکبار من را براى بازجویى به اصفهان بردند اما دوباره به کمیته مشترک برگرداند. اواسط آذر ماه همان سال من را با چند نفر دیگر از بند سه هزار با یک مینى‌بوس که پنجره‌هایش را با پرده پوشانده بودند به اوین منتقل کردند.

در راه از روزنه‌ى بین پرده مى‌توانستم بیرون را ببینم. مردم در رفت و آمد بودند و هیچ‌کس فکر نمى‌کرد که انسان‌هایى سرشار از عشق به زندگى و خانواده به سوى سرنوشت نامعلومى می‌روند که رژیم برای آنها رقم زده است. با وجود اشتیاقی که به دیدن اطراف داشتم باز لحظاتى چشمانم را مى‌بستم و خودم، عباس و بچه‌ها را در خیال مجسم مى‌کردم که زمانى نه چندان دور در همین مکان‌ها بودیم.

فکر کردن به اینکه باز ما در کنار هم خواهیم بود بیشتر به رویا شبیه بود. اما باز این رویا از ذهن من مى‌گذشت که آیا ما «روزى دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد؟»

از هر مکانی که می‌گذشتیم من خاطره‌اى داشتم. تا آن موقع نمى‌دانستم که تهران چقدر براى من زیبا و دوست‌داشتنى است. بالاخره به اوین رسیدیم. مردى که سرتا پا سیاه پوشیده بود و دستکش سیاهى هم یکى از دستانش را پوشانده بود نام و مشخصات و وابستگى سازمانى‌ام را پرسید.

بعد با دستى که با دستکش پوشیده شده بود یکى یکى انگشتان مرا به روى جوهر کشید و در برگه‌اى سفید در چهار خانه‌هایى که هر کدام مخصوص انگشتى بود، اثر انگشتان مرا ثبت کرد. طى این مدت با کنجکاوى مى‌پرسید ازدواج کرده‌اى؟ بچه دارى؟ چند تا؟

بعد شماره‌اى داد که به گردنم آویزان کنم و از سمت چپ و راست و روبرو از صورتم عکس گرفت. پس از مراحل تحویل و ثبت مشخصات مرا به ٢٠٩ اوین تحویل دادند.

مورس در انفرادی ٢٠٩

در سلول که به رویم بسته شد چشم بندم را کنار زدم. در یک سلول انفرادى بودم. در کنار در ورودى پشت به در ایستادم. دیوارها با سفید رنگ زده شده بود و یک چراغ بالا سمت راست روشن بود که رویش با جالی‌هاى فلزى مشبک پوشیده شده بود.

درست در کنار در ورودى در سمت چپ من یک دستشویى و توالت فلزى بود. روى زمین روبروى در ورودى یک پتوى سربازى و شوفاژى قرار داشت که با ورقه‌هاى آهنى مشبک محافظت مى‌شد. به انتهای سلول رفتم و رو به در برگشتم. بالاى سلول پنجره‌اى بود که از آنجا مى‌توانستم آسمان را ببینم. پنجره باز بود و هواى سرد علی‌رغم روشن بودن شوفاژ من را به لرزه انداخت.

پتو را به دور خودم پیچیدم و نشستم. سرما در من نفوذ کرد. نوک بینى‌ام سرما را بیشتر احساس مى‌کرد. بلند شدم شیر آب را امتحان کردم. آب باریکى از شیر سرازیر شد. سعى کردم با حرکت سرما را دور کنم. مشغول وارسى سلول شدم. روى دستشویى استیل سلول با دقت که نگاه مى‌کردى مى‌توانستى حروف الفبا را در جدول مورس* ببینى که حتماً دست مهربان زندانى‌ای دیگر با زحمت و خیلى ریز آن را کنده بود.

آن روز و آن شب گذشت. و همراه با آن روزها و شب هاى دیگر. من توانستم در این مدت با دو سلول بغلى از طریق مورس ارتباط برقرار کنم. از پایین هم ضربه‌هایى به کف سلول در اواخر شب آغاز مى‌شد و به این ترتیب روزها و شب‌هاى من مى‌گذشت.

نوک انگشتانم درد مى‌گرفت و به توصیه یکى از همان زندانیانى که در تماس بودم ته یک خمیر دندان را با تکه‌اى پارچه پوشاندم و به این ترتیب از درد انگشتانم رها شدم. موقع ظهر که ناهار مى‌آوردند بهتریم موقع براى زدن مورس بود. در این موقع حتى صداى سرودى هم در راهرو به گوش مى‌رسید. بعضى‌ها که دورتر بودند از طریق سرفه کردن و یا حرکت کیسه‌هاى پلاستیکى مورس مى‌زدند و به همدیگر روحیه مى‌دادیم و اینطورى من فهمیدم که مادر و دخترى هم که بهایى بودند در دو تا از سلول‌هاى این بند دربندند.

تا آنجا که یادم مى‌آید نام دختر خورشید بود. من اما خوشحال بودم که در هوایى نفس مى‌کشم که عباس نفس مى‌کشد. فکر مى‌کردم عباس بعد از برگشتن به اصفهان به اوین منتقل شده است؛ این به من شور و شوق مى‌داد. من که بخاطر جابجایى‌هاى مرتب از تهران به اصفهان روزهاى حمام را از دست داده بودم موهایم بافه بافه پایین مى‌آمد.

بیش از ۴٠ روز بود که نتوانسته بودم حمام کنم و قبل از آن هم در کمیته مشترک ساعت حمام خیلى کوتاه بود و من تا بهاره و بیژن را مى‌شستم آبگرم را مى‌بستند و خودم نمی‌توانستم حمام کنم. همانجا با همان آب باریک دستشویى موهایم را شستم. حس خوبى داشتم.

دیگر به سرما عادت کرده بودم. اما به توصیه کسى که از پایین مورس می‌زد به زندانبان گفتم سلولم سرد است و اگر مى‌شود دریچه بالا را ببندند. نگهبان رفت و هیچ خبرى نشد. مجدداً به سرد بودن سلولم و باز بودن پنجره اعتراض کردم. اینبار نگهبان برایم توضیح داد که هر شش ماه یکبار براى باز و بسته کردن پنجره‌ها مى‌آیند. چون در این سلول قبل از من یک زندانى با بیمارى قلبى بوده است این پنجره را نبسته‌اند و دیگر نمى‌شود کارى کرد.

در کمال ناباورى بعد از نماز ظهر آمد و گفت: وسایلت را بردار و چشم بندت را بزن و دنبال من بیا. من را به سلول دیگرى منتقل کرد. از شکایت خودم پشیمان شده بودم! در اینجا سکوت مطلق بود. بعد از پخش غذا فهمیدم که در سلول‌هاى دو طرف من هم زندانى وجود دارد. دو – سه روز صبر کردم و بعد تلاش کردم که با زندانى‌هاى سمت چپ و راستم ارتباط برقرار کنم.

زندانى سلول سلول بغل دستی من به مورسم جواب داد اما زندانى سلول دیگر فقط در روزهاى آخر آنجا بودنم به دو یا سه جمله من جواب داد. یادم نیست که چه مدت در ٢٠٩ اوین بودم که از آنجا مرا به زیر زمین ٢٠٩ منتقل کردند.

از بهداری اوین تا انتقال به اصفهان

در سالن آخر که باز شد مرا به درون فرستادند و در را بستند و رفتند. آنجا ١٢-١٠ نفر دیگر زندانى بودند. دور تا دور سالن خیلى با نظم و ترتیب پتوها را به فاصله چیده بودند و هر کس به یکى از این پتوها تکیه زده بودند. بعد از معرفى و آشنایى، به من مقررات سالن را گفتند و به این ترتیب به جمع تازه‌اى پیوستم.

هر روز دو نفر غذا را از بالاى پله‌ها مى‌آوردند و بین ما زندانیان قسمت مى‌کردند. نظافت سالن و دستشویى‌ها هم هر روز بین زندانیان تقسیم مى‌شد. در این سالن علاوه بر زندانى‌هاى سیاسى خانمى بود که با بقیه خیلى متفاوت بود و هر روز براى بازجویی احضار مى‌شد. زن شوخ و شنگول و شادى بود. او را در رابطه با منکرات به قول خودشان گرفته بودند.

در یکى از شب‌ها موقع خواب ازش پرسیدم که چرا هر روز براى بازجویی مى‌رود؟ گفت من در یک باند دختران تلفنى کار مى‌کردم و در عرض دو سال ۶ میلیون پول در آوردم. هر روز هم می‌روم و فقط مى‌نویسم. باند ما در تمام نقاط ایران شعبه داشت و اگر یک نفر که مسئول ما بود بنام داش غلام دستگیر شده بود ما باید۴-٣ سال فقط بازجویی پس مى‌دادیم.

از همه نوع مشترى هم داشتیم از مأموران عالیرتبه اداره آگاهى بگیر تا وکیل و قاضى و روحانى و الخ. همیشه از دختر جوانى صحبت مى کرد که اسمش لیلا بود و نگرانش بود. بعدها که از اوین به اصفهان منتقل شدم یکى از پاسدارها گفت: «لیلا دختر خودش بوده است که این خانم براى شبى ۶٠٠٠ تومان کرایه اش مى داده است. راست یا دروغ نمی‌دانم اما گفت که لیسانس اقتصاد دارم. اما درآمد این کار بیشتر است. از او پرسیدم چگونه عضوگیرى مى‌کردید؟ گفت از کلاس‌هاى قران، خیاطى، آشپزى و ورزشگاه‌هاى زنانه و هر جا که زنان جوان رفت و آمد داشتند. آنهایى را که مستعد بودند زیر چشم مى‌گرفتیم و با آنها دوست مى‌شدیم و کم کم که اعتمادشان جلب مى شد به کار مى‌گرفتیم.

در این سلول بود که با مرى دارش دخترى قدبلند، متین و زیبا آشنا شدم. قبلاً در اصفهان زندان بود و بعد به تهران منتقلش کرده بودند. او را در ارتباط با گروه طوفان گرفته بودند. بعدها فهمیدم که آزاد شده است اما گویا در یک تصادف ماشین جانش را از دست داده بود.
بخاطر دندان درد قرار شد به بهدارى اوین بروم. در راهروى بالا که منتظر ایستاده بودیم از غفلت نگهبانان استفاده کرده و بین من و یکی دیگر از زندانیان که در کمیته مشترک با هم بودیم جمله‌اى کوتاه رد و بدل شد. من گفتم به فلانى هم سلام برسان. همان موقع زندانى که در طرف راست من ایستاده بود با بازویش زد زیر دست من و گفت: بانو بانو من فلانى هستم. او سال‌ها قبل دستگیر شده بود. به من گفت که چه کسانى سر موضع مانده‌اند و یک‌ نفر را هم نام برد که همکارى مى‌کند. این زندانی اشاره کرد که شما خیلى بى‌پروا هستید کمى بیشتر احتیاط کنید.

در بهدارى اوین نوبت به من نرسید و بى‌نتیجه برگشتم. اما دیدار همین دوست باعث شد که شور و شوقى بگیرم.

اوایل ماه دی بود که اسمم را خواندند و گفتند که وسایلم را جمع کنم و چشم بندم را بزنم. در هواى آزاد خواستند که منتظر مینى‌بوس بمانم. صداى خزیدن و خش‌خش روی زمین توجه مرا جلب کرد و چون ایستاده بودم مى‌توانستم از زیر چشم‌بند زمین را ببینم. یک زندانى‌ که لباس زندان تنش بود دمپایی را به دستانش کرده بود و با تکیه به دستانش باسنش را روی زمین مى‌کشید. پاهایش سرتاسر باند پیچى شده بود. هر دو منتظر مانده بودیم. وقتى مینى‌بوس آمد من خواستم کمکش کنم و دستانش را بگیرم اما او امتناع کرد و خودش را بالا کشید. بعدها فهمیدم کمک به یک زندانى دیگر جرم بود و حد شلاق داشت. وقتى او سوار شد راننده مینى‌بوس با خونسردى گفت: «چرا دروغ گفتى که تعزیر بشوی؟»

مرا جلوى ساختمانى در اوین پیاده کردند و گفتند که مى‌توانم چشم‌بندم را بردارم. در محوطه باز آنجا کشیش جوان و خوش قیافه‌اى بود که راه می‌رفت و مرد دیگرى که سرش را در لاک خودش کرده بود و قدم می‌زد.

من متعجب بودم که چرا بدون چشم‌بند؟ ما را کجا مى‌برند؟ حدس می‌زدم باز مراسم تحویل زندانى به عده‌اى دیگر باشد.

در این فاصله پرسیدم من همسرم را مدت‌هاست ندیده‌ام، آیا مى‌توانم قبل از رفتن او را ببینم؟ یکى از آنها اسم و مشخصات عباس را از من پرسید. پس از مدتى همان شخص بازگشت و گفت همسرت در اوین نیست. فکر کردم نمى‌خواهند من عباس را ببینم. بعدها که از عباس پرسیدم گفت او را تا ١٧ دی‌ در کمیته مشترک نگه داشته بودند.

سرانجام من، کشیش و آن مردی که سرش در لاک خودش بود را سوار ماشین کردند تا به همراه دو پاسدار به اصفهان منتقل کنند. نگران سرنوشت عباس عباس بودم. در طول مسیر فهمیدم کشیش یک کاتولیک لهستانی است که به او اتهام جاسوسی زده‌اند. مرد دیگر هم که در فکر بود گفت بهایی است و نامش کاوه.

دیدار دوباره از اوین

بعد از اعزام به زندان اصفهان و پس از آزادى، براى ملاقات با عباس، همسرم از اصفهان به تهران آمدم. نزدیکی‌های چهار راه سئول ما را بازرسى مى‌کردند. بعد کارت ملاقاتى به ما می‌دادند که باید آن را به سینه‌مان سنجاق مى‌کردیم.

اولین‌بار بود که برای ملاقات با عباس می‌رفتم. سالن ملاقات از هیاهوى بچه‌هاى زندانیان پُر بود. هر کس بى‌صبرانه منتظر بود تا نام زندانی‌اش را بخوانند و به سالن ملاقات برود.

اوین

بازداشتگاه اوین، ورودی سالن ملاقات

به‌خاطر نام فامیل عباس که با «م» شروع می‌شد من تقریباً جزء آخرین نفراتى بودم که براى ملاقات خوانده مى‌شدم. در تمام مدت پشت در سالن مى‌نشستم و با هر بار باز و بسته شدن در سالن قلبم از جا کنده مى‌شد.

در اولین ملاقات بالاخره توانستم براى ١٠ دقیقه از پشت شیشه صورت و چشمان رخشان عباس را ببینم و صدایش را از پشت گوشى تلفن بشنوم. پس از ملاقات ما، بچه‌ها را براى چند دقیقه‌ای به ملاقات پدران‌شان مى‌بردند.

من در مدت دو سالى که عباس زندان بود فقط بعد از آزادی‌ام توانستم به ملاقاتش بروم. به جز دو بار که ملاقاتش قطع شد دیدار من و عباس فقط از طریق تلفن بود و پشت شیشه!

یکبار وقتى حکم عباس را به او ابلاغ کرده بودند یک ملاقات غیرمنتظره حضورى به من، پدر عباس و خواهرش دادند.  خواهر عباس هم شوهرش در اوین زندان بود. بنابر این مى‌توانست هم برادرش را ببیند و هم همسرش را.

هنوز بوسه عباس بر لبانم را احساس مى‌کنم و شرمم را از حضور پدر عباس!

در سالن ملاقات بچه‌هاى ما مى‌دویدند. بازى مى‌کردند و نارنگى بین هم تقسیم مى‌کردند. آنها هم بی‌تاب دیدن پدر یا مادرشان بودند.

هنوز فرزندان ما وقتى به هم مى‌رسند از رنگ صندلى‌هاى سالن ملاقات سخن مى‌گویند و خاطرات آن دوران: زمان ملاقات حضورى چند دانه بادام در مشت کوچک‌شان مى‌گرفتند تا براى باباهای‌شان ببرند!

یکبار بهاره، دخترم را به خاطر همین چند دانه بادام که در مشت کوچکش گرفته بود از ملاقات پدرش محروم کردند. آن‌موقع بهاره سه سال و چند ماه داشت. دست بهاره در دستم بود. او مثل مرغ سرکنده بالا و پایین مى‌پرید و مى‌گفت: «مى‌خوام بابامو ببینم، مى‌خوام بابامو ببینم». یکى از پاسداران آمد و بهاره را گرفت که ببرد بابایش را ببیند. گویا در چارجوب یک در عباس را به بهاره نشان داده بودند اما نگذاشته بودند که عباس او را بغل کند. بهاره گریه مى‌کرد و مى‌گفت: «من مى‌خواستم بابامو تو روشنایی ببینم نه تو تاریکى».

هنوز از یادآورى این صحنه قلبم «سنکوپ» مى‌کند. این همه رنج، درد بار شانه‌هاى ما کردند و عاقبت ما را دست خالى گذاشتند و کشتند.

کربلایی و بازداشتی موقت

یکبار ملاقات عباس را براى سه ماه قطع کرده بودند اما من علی‌رغم قطع ملاقات‌ها هر دو هفته یکبار از اصفهان با هزار دوندگى و التماس براى یافتن بلیط به تهران می‌رفتم تا شاید بتوانم عباس را ببینم. هنوز یادمه ١٠ مرداد ماه ١٣۶۶ بود.

کربلایى، مسئول سالن ملاقات‌های لوناپارک به من گفت ملاقات ندارى. من اعتراض کردم و گفتم شوهر من از درد زانو شکایت داشت. کربلایى گفت ما تحقیق مى‌کنیم. گفتم از اصفهان مى‌آیم. گفت: ما تحقیق مى‌کنیم. گفتم چرا هر چى شما مى‌گویید ما باید باور کنیم، اما حرف‌هاى ما باید در موردش تحقیق شود؟ زندانى که حکم دارد دیگر چرا باید ملاقاتش قطع شود؟ خشمگین بودم و صدایم از حالت عادى بلندتر بود.

banoo2

بعد از اعدام همسرم هر بار که به خاوران مى‌رفتم، گاه گاه به در زندان اوین هم مى‌رفتم و مى‌گفتم مى‌خواهم از شوهرم خبر بگیرم

کربلایى رو کرد به بقیه که آنجا بودند که البته بیشترشان از خانواده زندانیان بودند و گفت من زور و قدرت پشت سرم دارم اما داد نمى‌زنم این خانم فریاد مى‌کشد. منم گفتم: «بله حاج آقا! شما زور و قدرت دارید اما من حق دارم!»

کربلایی عصبانى شد و به یکى از پاسدارها گفت: «این را ببر تو یه اتاق تا از اوین بیان ببرندش». پدر عباس التماس مى‌کرد که مرا ببرید این عروس من دو تا بچه دارد. برگشتم به پدر عباس گفتم پدر به اینا التماس نکن. براى مدتى مرا در یک اتاق نگه داشتند. چند بار هم آمدند سوال‌هاى بى‌خود پرسیدند که شاید من عذرخواهى کنم. منم لجباز پیش خودم گفتم حالا دو ماه هم روش. مرا با یک رنو به اوین بردند، چشم‌بند و چادر زدند و مرا تحویل شعبه پنج دادند.

بازجو گفت که شما از اوین خیلى خوشت اومده که دوباره اومدى؟ گفتم کى با خوش اومدن به اوین آمده» همه را شما بزور میارید. گفت: «خفه شو! آروم حرف بزن». گفتم من تُن صدام همین است، اون آقا هم خوشش نیامد من را فرستاد اینجا. گفت من مى‌توانم تو را بندازم زندان، مى‌تونم بدم تعزیرت کنند! منم گفتم من فقط مى‌خوام شوهرم را ببینم، چرا باید زندانى که حکم داره ملاقاتش قطع بشه؟

بحث بالا گرفت و گفت تو از کى خط مى‌گیرى؟ گفتم من؟ من از گرونى، از دو تا بچه که بدون پدر انداختید رو دوشم، از اینکه من را از کار اخراج کردید. من از اینا خط مى‌گیرم. گفت: «گمشو برو بیرون».

نشسته بودم و تکان نخوردم. گفت پاشو برو بیرون. گفتم خوب از اول همین را مى‌گفتى! از اوین تا چهار راه سئول را پیاده سر و سینه زنان طى کردم تا به پدر عباس برسم و از نگرانى درش بیاورم. نبود.

بقیه خانواده‌ها که به ملاقات مى‌رفتند گفتند بانو به ما ملاقات دادند برو کارت بگیر بیا ملاقات. رفتم دم پنجره ایستادم. کربلایى سعى کرد من را ندیده بگیرد و تا چشمش به من مى‌افتاد رویش را بر مى‌گرداند و به بقیه جواب مى‌داد.

مژه نمی‌زدم و همینطور بهش زل زده بودم. وقتى خلوت شد گفت تو چى مى‌خواهى؟ گفتم ملاقات. گفت ندارى. گفتم همه رفتند ملاقات به منم گفتند ملاقات دارى. برو اونا که به تو گفتند ملاقات دارى بیار. گفتم اونا سوار مینى‌بوس شدند و رفتند. گفت برو پدر شوهرت را بیار. گفتم اون ناامید شد و چون از اینکه من را هم نگه داشتید ناراحت شد و رفت.

خلاصه برگ ملاقات گرفتم و بعد از بازرسى رفتم عباس را دیدم. او گفت دیروز ٩ مرداد بود. یکسال از دستگیرى ما گذشت. وقتى برایش از برحورد کربلایى تعریف کردم گفت با شما که خانواده زندانى هستید این طور رفتار مى‌کنند، حساب کن با ما زندانى‌ها چکار مى‌کنند.

صاحبخانه تا من را دید گفت برو که پدر عباس داشت سکته می‌کرد. رفت که اگه بتواند بلیطش را جلو بیاندازد و برگردد شمال. نفهمیدم تا ترمینال را چطورى رفتم. پدر عباس را دیدم و بهش اطمینان دادم که حال عباس خوب است. پیرمرد بیچاره فکر کرده بود من را نگه مى‌دارند. وقتى من را دید خوشحال شد.

آخرین ملاقات من و عباس تیرماه ١٣۶٧ بود. پیراهنى را که براى تولدش فرستاده بودم پوشیده بود. چشمانش برق می‌زد و مى‌خندید. پر از شور و سر زندگى بود.

براى گرفتن ساک عباس من نبودم. ٢٨ آبان ١٣۶٧ دو تا ساک از عباس به پدرش تحویل داده بودند. اما بعد از مراسم‌ها و هر بار که به خاوران مى‌رفتم، گاه گاه به در زندان اوین هم مى‌رفتم و مى‌گفتم مى‌خواهم از شوهرم خبر بگیرم. مرا از این خط به خطى دیگر وصل مى‌کردند و عاقبت هم بدون جواب بر مى‌گشتم. هر بار مى‌پرسیدم چرا؟ چرا زندانى‌ای را که شش سال حکم داشت اعدام کردید؟ وصیتش؟ نشانش؟ اما هر بار دست از پا درازتر به اصفهان بر مى‌گشتم. برادرم مى‌گفت: «هر بار که می‌روى و بر مى‌گردى ١٠ سال پیرتر شده‌اى. اما این تنها کارى بود که از من بر مى‌آمد. حالا اوین تفریحگاه بشود یا موزه این خاطرات را که چند برگ از مثنوی هفتاد من است از دل ما چه کسى خواهد شست؟

 

*پانویس: مورس روشی برای ارتباطات تلگرافی بود که بعدها برای انتقال پیام و اطلاعات بین زندانیان استفاده می‌شد. زندانیان با ضرب زدن بر روی دیوار حروف الفبا را مراد می‌کردند و با زندانیان دیگر در سلول‌ها اطراف خود ارتباط می‌گرفتند و صحبت می‌کردند. مورس‌ها به مرور در زندان از شکل اولیه به شکل‌های پیچیده‌ و پیشرفته‌تری در آمد تا زندانبانان قادر نباشند آن را رمزگشایی کنند.


از مجموعه خاطرات اوین

تجربه دوباره “اوین” پس از پنج سال − امیرحسین بهبودی

وقتی که “اوین” شبیه “قزل‌حصار” بود − حامد فرمند

اوین ۱۳۶۰: شاهد مرگی خودخواسته – ایرج مصداقی

در زندان در دوره اصلاحات − حسن یوسفی اشکوری

تجربه اوین، در آن هنگام که تازه‌ساز بود −رضا علامه‌زاده

آنگاه که هوای خنک اوین به هوای دوزخ تبدیل می‌شد − شهرنوش پارسی‌پور

زندان اوین و بی‌حقی فزاینده مردم ایران − محمدرضا شالگونی

حکایت آن دستان بسته‌ − نسرین ستوده

ترسیم جدول دادخواهی در اوین − فهیمه فرسایی

حی علی الصلاه: شکنجه نماز در اوین − عفت ماهباز

عزاداران «لونا پارک» در برابر اوین − عزیز زارعی

اوین: رگبارهای شبانه و تیرهای خلاص − بیژن مشاور

اوین، حافظه جمعی ما، نابود نمی‌شود − منیره برادران

قدم زدن در اوین: ۱۷ و ۲۱− فریدون احمدی

اینجا اوین است و ما در کجای تاریخ ایستاده‌ایم− مصطفی مدنی

بلیط یک طرفه از اوین به برلین − حمید نوذری

مثل یک زخم عمیق، با رد روشن خون− نعیمه دوستدار

تاریخ هجری اوین؛ قمر در عقرب افتاد− امید منتظری

۲۰۹، چاردیواری ۴۳، اوین− روزبهان امیری

از قزل قلعه تا اوین − عبدالکریم لاهیجی

پرونده “نوارسازان” و یادی از یک زن زندانبان −شیرین عبادی

من مرگ را دیدم! اصغر ایزدی

یک دقیقه تا آزادی − سیامک قادری

ملاقات قاچاقی در اوین: بازجو، زندانی و معشوقه‌اش رخشنده حسین‌پور

شاهد روز مبادا در اوین − احمد پورمندی

۳۰ خرداد ۱۳۶۰، ساعت چهار و نیم بعد از ظهر فاطمه حاجیلو

اوین، بند ۲ الف سپاه؛ همراه با سرباز بریتانیایی و مرد عراقی مدیار سمیع‌نژاد

از اوین بزرگ من فقط سلولش را می‌شناسم منیر ت

مکان تولد: زندان اوین محبوبه مجتهد

«پسران دوشنبه» زیر هشتی اوین بابک بردبار

دو دهه ملاقات خانوادگی در اوین جعفر بهکیش

بیشتر بخوانید:

کشتارهای دهه ۶۰

Share