Share

محمدامین ولیان ۲۲ دی ۱۳۸۸ در مقابل در اصلی دانشگاه دامغان به اتهام شرکت در تجمعات روز عاشورا بازداشت شد. یک روز پس از این بازداشت نیروهای حفاظت اطلاعات سپاه سمنان او را به بند ۲ الف زندان اوین که در اختیار سازمان اطلاعات سپاه است منتقل کردند. در بهمن‌ماه همان سال محمدامین ولیان بعد از دو هفته بازجویی فشرده به افساد فی الارض متهم شد. او از جمله کسانی است که ناچار شد در دادگاه‌های نمایشی و تلویزیونی جمهوری اسلامی ایران در سال ۱۳۸۸ حضور یابد. 

این زندانی سیاسی پیشین چند هفته پس از حضور در دادگاه بدوی و تلویزیونی به اعدام محکوم شد. سه ماه بعد اما در دادگاه تجدیدنظر حکم او به ۴۲ ماه حبس تعزیری کاهش پیدا کرد. امین ولیان از جمله زندانیان سیاسی ایران بود که باراک اوباما، رئیس‌جمهوری آمریکا در نطق خود به مناسبت فرارسیدن نوروز با نام بردن از او خواستار آزادی‌اش شد.

amin valian2

محمدامین ولیان در دادگاه‌های بدوی و نمایشی‌‌ای که از تلویزیون پخش شد به اعدام محکوم شده بود

از دامغان به تهران

-” آقا جلو در پادگان نظامی پارک کردین، نور بالا هم می زنین؟”

این جمله مثل پتک خورد تو سرم. تمام خبرهایی که از کهریزک خوانده بودم اومد توی ذهنم. چشمام بسته بود و سرم رو به سمت زانوم خم کرده بودم. هرچی سعی کردم یه نشانه از محیط اطرافم پیدا کنم، چیزی دستگیرم نشد.

در طول مسیری که حدود هفت ساعت برای من طول کشید، صدای دو نفر را از جلوی ماشین می‌شنیدم و هیکل‌های زمخت دو نفری را که روی صندلی عقب از دو طرف بهم فشار می‌آوردند حس می کردم. هر وقت که دستی می‌اومد رو سرم و می‌گفت سرت را ببر پایین، می‌فهمیدم وارد شهر شدیم. با اینکه در تمام مسیر دامغان تا اینجا چشمام بسته بود، اما می‌تونستم بفهمم در کدوم جاده بودیم و قراره از کجا سر در بیارم.

پس شروع کردم به مرور کردن تمام سر نخ‌هایی که در مسیر حس کردم. پستی بلندی‌های جاده دامغان به سمنان، توقف کوتاه در یک شهر بعد از یکی دو ساعت که احتمالا سمنان بوده، سربالایی و ترافیک سنگین تو شهر دوم. همش نشونه‌های اوین بود. ولی این تهران کوفتی در هر منطقه‌اش، هزار تا پادگان نظامی دارد.

مثل یک وکیل مدافع دنبال هر سرنخی بودم تا به خودم اثبات کنم اینجا پادگان نیست. پادگان نظامی یعنی آخر خط. راستش همیشه یک شخصیت قهرمان رو در خودم می‌دیدم. ولی الان… الان اصلاً برای یه قهرمان مرده بودن آماده نبودم. ترس تمام وجودم رو گرفته بود. جوری که احساس تنهایی نمی‌کردم. سر تا پا اضطراب بودم.

راننده و کسی که سمت شاگرد نشسته بودند، پیاده شدند و به سمت روبرو حرکت کردند. صدای پاهاشون از لابه‌لای صدای ماشین‌های عبوری به گوش می‌رسید. صدای پا که دور شد، برای چند ثانیه سکوتی وحشتناک روی سرم سنگینی کرد.

با هر صدای تنفس سنگین دو تا مأمور کنارم که هوا رو از بین توده‌های چربی به زور پایین می دادند اضطرابم بیشتر می‌شد. در ماشین باز شد و باد خنکی وارد ماشین شد. راننده نشست و حرکت کرد و خیلی زود دوباره توقف کرد. این دفعه بر خلاف قبل به نوبت همه پیاده شدن. مشغول حرف زدن شدند و من همچنان با نگرانی به این فکر می‌کردم که اینجا به جز اوین کجا می تواند باشد؟

آنقدر غرق در فکر بودم که متوجه نشدم خیلی وقت است صدایی نشنیدم. با خودم کلی کلنجار رفتم تا توانستم خودم را قانع کنم تا با دست‌های دستبند خورده‌ام، کمی چشم‌بندم رو بالا بزنم و یه سرک به اطراف بکشم. ولی از چشم در چشم شدن با نگهبان‌ها می‌ترسیدم.

حداقل مجازاتش احتمالاً یه کتک مفصل بود. بالاخره چشم‌بند رو کمی بالا دادم و آروم سرم رو بالا آوردم. ماشین 206 بود. در بزرگی روبروی ماشین بود. شبیه در پارکینگ. خیلی آروم سرم رو به سمت چپ چرخوندم. یه در و یه پنجره با نرده‌های محافظ، که با فاصله کمی از هم بودن. هر دو خاکستری. شبیه به خانه‌هایی بود که تبدیل شده بودند به مدرسه. حس کردم کسی داره میاد. چشم‌بندم رو دادم پایین و سرم رو به حالت قبل نزدیک زانوهام بردم. اما صدایی نیومد. دیگه جسارت دست زدن به چشم‌بندم رو نداشتم.

بعد از حدود ده دقیقه اومدند و از ماشین آوردنم بیرون. دست بزرگی بازوم رو گرفت و هدایتم کرد به سمت در. از در خاکستری رنگ وارد شدیم و بردنم کنار دیوار. از پایین چشم‌بند فقط کفش‌ها معلوم بود. کفش‌های سیاه و پاچه شلوارهای پارچه‌ای.

-“که میای تو خیابون شلوغ می کنی آره؟!” یه پس گردنی هم چسباند به ته جمله و نثارم کرد. نمی‌دانم کی بود. ولی دست سنگینی داشت. یه کیسه پلاستیک دادند دستم و بردنم داخل یه اتاقک.”چشم بندتو بردار. همینجوری رو به دیوار لباساتو عوض کن. لباسای خودتم بذار تو کیسه”.

هنوز به خاطر پس گردنی سرم سنگین بود. چشم‌بندم رو برداشتم. روی سکوی کنار اتاقک یه پیراهن و شلوار آبی تیره و یه دست لباس زیر بود. یعنی باید لخت می‌شدم. با این حال بازم پرسیدم:

– “همه لباسامو عوض کنم؟”

– “آره”

تو حالتی که سعی داشتم عقبم رو نبینم، دستم بردم به سمت پشتم تا در رو ببندم.

– “چی کار می‌کنی؟”

– “در رو می‌بندم”

– “لازم نیست”

– “همینجوری عوض کنم؟”

– “آره”

کمی مکث کردم. کهریزک؟ چاره‌ای نداشتم. شروع کردم به در آوردن لباس‌هام. نمی‌دونستم هنوز پشتمه و داره نگاه می‌کنه یا رفته. هیچ صدایی نشنیدم. برام مهم نبود. تو مخمصه بزرگتری بودم. تو یه سوراخی که از ته دل دوست داشتم اوین باشه. سرم هنوز سنگین بود.

شلوار گشاد و راحتی بود. ولی پیراهن که مثل روپوش‌های مدرسه یقه مثل کت داشت، کاملاً اندازه‌ام بود.

– “تموم شد؟!”

این رو که پرسید فهمیدم حداقل تمام مدت پشتم نبوده.

-“آره”.

-“لباساتو گذاشتی تو کیسه؟”

-“آره”

-“چشم بندتو بزن. لباسا همون جا باشه. بیا بیرون”

چشم‌بند رو زدم و بدون اینکه سرم رو بالا بیارم، از زیر چشم‌بند سعی کردم راه خودم رو به بیرون پیدا کنم. دوباره دست زمختی بازوم رو گرفت؛

– “از این ور”

همه صداها شبیه به هم بود. یه کم هم گیج بودم. از روی صدای پاها و مکالمه‌ها حدس زدم پنج شش نفری باید اطرافم باشند.

دوباره کنار دیوار ایستادم. آماده پس گردنی دوم شدم. گوشام رو تیز کردم و سرم رو کمی چرخاندم تا از زیر چشم‌بند نزدیک شدن پاها رو ببینم. خبری نشد. انگار اصلاً کسی من رو نمی‌دید. با هم حرف می‌زدند ولی واضح نبود. از جمله‌های ساده استفاده می‌کردند.

– “ببریمش”

– “به اون ور گفتی؟”

– “آره”

– “وسایلش کو؟”

– “اینجاس”

– “نه اونایی که شما آوردین”

هر چی سعی کردم، سرنخی دستم نیومد. کم کم تکیه‌ام رو دادم به دیوار. مدت زیادی توی ماشین نشسته بودم. زانوهام ضعیف شده بودند. بعد از چند دقیقه دیگه کامل به دیوار تکیه داده بودم و پای تکیه‌گاهم رو مرتب عوض می‌کردم.

صدای پای یک نفر نزدیک شد و من خودم رو از دیوار کندم. از کنار اومد در گوشم و با صدای آروم گفت: “خوب امشب به کارایی که کردی فکر کن. فردا با هم صحبت می‌کنیم”.

از ساختمون بردنم بیرون. با اینکه اواخر دی ماه بود ولی هوا خنک بود. خبری از ماشین ۲۰۶ جلوی در نبود. برگشته بودند سمنان. کسایی که من رو از دامغان آورده بودن اینجا، حفاظت اطلاعات سپاه سمنان بودند. رفتارشون خوب بود. بدی نکردند. وقتی دیدم دیگه خبری از ماشین نیست بیشتر احساس تنهایی و اضطراب کردم.

از جلوی همون در پارکینگ رد شدیم و دوباره وارد یه ساختمون دیگه شدیم. بعدها فهمیدم این اتاق افسر نگهبان بند بود. دوباره از اتاق خارج شدیم. کم کم داشتم احساس سرما می‌کردم. جلوی یه در دیگه که رسیدیم، نگهبان همراهم اول وارد شد و در حالی که دستم رو می‌کشید گفت “سر تو بپا. سر تو بیار پایین”. سرم رو کمی پایین آوردم ولی دوباره با لحن هشدارآمیزتری گفت: “مواظب باش بیار پایین‌تر”.

من هم که دیگه خم شده بودم، آروم آروم رو به جلو حرکت کردم که نگهبان زد زیر خنده. تازه متوجه شدم که احتمالا حوصله‌اش سر رفته بود و با الکی خم و راست کردن من دنبال سوژه برای خندیدن بود.

کمی جلوتر در کمدی رو باز کرد و گفت : “یه پتو بردار”. سرم رو بالا بردم و از زیر چشم‌بند یه نگاه به کمد کردم. محفظه زیر پله‌ای که حدود ده تا پتوی سربازی به رنگ قهوه‌ای روشن، تا شده روی هم بودند. پتوی سربازی! پادگان نظامی! حتی تصورش ترسناک بود.

خم شدم و اولین پتو رو برداشتم و گذاشتم روی دو دستم. بعد از چند پیچ تو راهرو، ایستادیم و یه حوله متوسط و صابون هم رو گذاشت روی پتو. دندون‌هام ارتدنسی شده بودند و حتماً باید مسواک می‌زدم. ولی خبری از مسواک نبود. حرکت کردیم و تو یه راهروی به عرض ۵. ۱ متر، بعد از چند متر توقف کردیم. ارتعاشات صدای کلید تو قفل در رو از تمام چارچوب در احساس کردم.

در آهنی رو باز کرد و گفت: “برو تو”. وارد سلول شدم چراغ روشن بود. در رو بست و دریچه کوچک بالای در رو باز کرد. و من تمام مدت از زیر چشم‌بند به موکت سبز با طرح‌های سفید کف سلول نگاه می‌کردم.

-“چشم‌بندتو ور دار بده”

چشم‌بند رو که برداشتم، آوار دیوار نوشته‌ها روی سرم خراب شد. دور خودم چرخیدم و دور تا دور دیوار سلول رو نگاه کردم که چشمم به دریچه روی در افتاد. یادم اومد که گفته بود چشم‌بند رو بدم. مسخ دیوار نوشته‌ها بودم. ناله‌ها و امیدهایی که یه روزی آدم‌هایی مثل من روی این دیوارها حک کردند. نوشته‌هایی روی سنگ سرد سفید و خاکستری که هر کدومشان هزار قصه پشتشون بود. حضور تک تک آدم‌هایی که قبل از من توی این سلول بودند رو حس می‌کردم.

دستم رو از دریچه بردم بیرون تا چشم‌بند رو تحویل بدم که چشمم به بالای در افتاد. روی قسمت گچی دیوار کنده‌کاری شده نوشته بود “پسرم کاهن”. تو هوای سنگین سلول نشستم و زانوهام رو توی سینه‌ام جمع کردم. دست‌هام رو گذاشتم روی سرم و با بغضی که از اول ورودم به اتاق، گلوم رو بسته بود گفتم:

– “قرار نبود اینجوری بشه. اینجا دیگه کجاس؟”

و این تازه اول قصه بود.


از مجموعه خاطرات اوین

تجربه دوباره “اوین” پس از پنج سال − امیرحسین بهبودی

وقتی که “اوین” شبیه “قزل‌حصار” بود − حامد فرمند

اوین ۱۳۶۰: شاهد مرگی خودخواسته – ایرج مصداقی

در زندان در دوره اصلاحات − حسن یوسفی اشکوری

تجربه اوین، در آن هنگام که تازه‌ساز بود −رضا علامه‌زاده

آنگاه که هوای خنک اوین به هوای دوزخ تبدیل می‌شد − شهرنوش پارسی‌پور

زندان اوین و بی‌حقی فزاینده مردم ایران − محمدرضا شالگونی

حکایت آن دستان بسته‌ − نسرین ستوده

ترسیم جدول دادخواهی در اوین − فهیمه فرسایی

حی علی الصلاه: شکنجه نماز در اوین − عفت ماهباز

عزاداران «لونا پارک» در برابر اوین − عزیز زارعی

اوین: رگبارهای شبانه و تیرهای خلاص − بیژن مشاور

اوین، حافظه جمعی ما، نابود نمی‌شود − منیره برادران

قدم زدن در اوین: ۱۷ و ۲۱− فریدون احمدی

اینجا اوین است و ما در کجای تاریخ ایستاده‌ایم− مصطفی مدنی

بلیط یک طرفه از اوین به برلین − حمید نوذری

مثل یک زخم عمیق، با رد روشن خون− نعیمه دوستدار

تاریخ هجری اوین؛ قمر در عقرب افتاد− امید منتظری

۲۰۹، چاردیواری ۴۳، اوین− روزبهان امیری

از قزل قلعه تا اوین − عبدالکریم لاهیجی

پرونده “نوارسازان” و یادی از یک زن زندانبان −شیرین عبادی

من مرگ را دیدم! اصغر ایزدی

یک دقیقه تا آزادی − سیامک قادری

ملاقات قاچاقی در اوین: بازجو، زندانی و معشوقه‌اش رخشنده حسین‌پور

شاهد روز مبادا در اوین − احمد پورمندی

۳۰ خرداد ۱۳۶۰، ساعت چهار و نیم بعد از ظهر فاطمه حاجیلو

اوین، بند ۲ الف سپاه؛ همراه با سرباز بریتانیایی و مرد عراقی مدیار سمیع‌نژاد

از اوین بزرگ من فقط سلولش را می‌شناسم منیر ت

مکان تولد: زندان اوین محبوبه مجتهد

«پسران دوشنبه» زیر هشتی اوین بابک بردبار

دو دهه ملاقات خانوادگی در اوین جعفر بهکیش

در اوین مورس صدای ما بود بانو صابری

تیرباران جزنی و یارانش در تپه‌های اوین فرخ نگهدار

اوین؛ از فشار توابان تا زخم بایکوت هم‌بندان− زهره تنکابنی

بیشتر بخوانید:

کشتارهای دهه ۶۰

Share