Share

شهرنوش پارسی‌پور-برنامه‌ای تهیه کرده بودم در ارتباط با خودکشی شاهزاده علیرضا پهلوی. فردی با نام زرتشت مانی که احتیاطاً یک نام مستعار است تفسیری داده بود که بی‌کم و کاست آن را نقل می‌کنم:
«خانم پارسی‌پور، مقاله‌ شما پر از تناقض‌گویی و نامنسجم و احساسی بود؛ اشک ریختن برای یک دودمان فاسد که علت سقوط‌شان، نه رافت و عطوفت‌شان، که سرسپردگی به بیگانگان و خفه کردن صدای مخالف به هرقیمتی بود. شما از کی پی به دانش ژرف شاهزاده‌تان بردید که او را با صادق هدایت مقایسه می‌کنید. این القاب متروک را به تاریخ بسپارید. سعی کنید با دیدی انسانی در چهره‌ هر انسانی هرچند گمنام و بی کس و کار یک شاهزاده ببینید.»


خواندن این نامه مرا متاثر کرد. متاثر نه از این نظر که مانی زرتشت به من توهین کرده است، بلکه از این نظر متاثر شدم که می‌بینم شخصی دارد مرا مجبور می‌کند که بترسم. البته با استفاده از کلیشه‌هایی همانند «دودمان فاسد» و یا «سرسپردگی به بیگانگان». پیش از هرچیز باید بگویم که من نه جمهوری‌خواه هستم و نه سلطنت‌طلب. دلیل این امر نیز به سادگی این است که بنا نیست من در راس هرم قدرت باشم. از این نظر چه فرقی برایم می‌کند که عنوان رهبر کشور چه باشد؟ اگر فردی جاه‌طلبی آن را دارد که رئیس‌جمهور باشد روشن است که با سلطنت مخالف خواهد بود.

 

برعکس این حالت نیز درست است؛ اما من که یک نویسنده هستم و به هیچ عنوانی میل ندارم مسند محترم خودم را ترک کنم به راستی برایم چه فرقی می‌کند که عنوان رئیس کشور چه باشد؟ سوئد، نروژ، دانمارک، هلند، انگلستان، ژاپن و اسپانیا سلطنتی هستند و دارای دموکراسی‌های بسیار قابل تامل و قابل احترام. ایالات متحده، آلمان و فرانسه جمهوری هستند و دارای دموکراسی‌های قابل احترام. اکنون به هرزبان علمی- و نه شعارگونه- که میل دارید به من ثابت کنید که جمهوری بهتر از سلطنت است. البته یک تفاوت واقعی میان این دو نظام وجود دارد که در یکی همیشه یک خانواده در راس امور قرار دارد و در دیگری هر چهارسال و یا چندسال بیشتر رئیس جمهور عوض می‌شود، اما از آن‌جایی که این عوض شدن‌های سریع می‌تواند بسیار خسارت‌زا باشد حزب‌هایی به وجود آمده است که به تناوب قدرت را به دست می‌گیرند. ساختار این احزاب همانند ساختار سلطنت درازمدت و استوار است. البته ظاهراً افرادی دائم جانشین یکدیگر می‌شوند و در اذهان ساده این توهم را به وجود می‌آورند که در هر دور «همه‌چیز» تغییر کرده است.

یک سلسله کشورهایی هم داریم که ظاهراً جمهوری و در حقیقت سلطنتی «خجول» هستند. ایران، مصر، سوریه و اغلب کشورهای جهان سوم از این دست هستند. حکومت جمهوری در سوریه خانوادگی است و پدر می‌میرد و پسر جانشین او می‌شود. در مصر زمان درازی‌ست که یک نفر قدرت را به دست دارد و از جایش تکان نمی‌خورد. ایران روی هسته‌ی آخوندیسم می‌چرخد و آخوندها و یا شبه آخوندها جانشین یکدیگر می‌شوند. نوع دیگری از حکومت سلطنتی خجول هم داریم که نمونه‌ی آن را می‌توان در هندوستان دید. حزب صاحب قدرت در کشور روی دست یک خانواده می‌چرخد. نهرو می‌میرد و دخترش خانم گاندی جانشین او می‌شود. خانم گاندی کشته می‌شود و پسرش جانشین او می‌شود. پسرش کشته می‌شود و عروس ایتالیایی‌الاصل او جانشینش می‌شود.

حالا می‌خواهید باور کنید و می خواهید باور نکنید، اما تمامی کشورهای جهان دارای «نوعی» حکومت سلطنتی هستند. مسئله به سادگی مسئله‌ی «قدرت» است. در تمامی جوامع قدرت در دست شمار محدودی از افراد است. روشن است که در دموکراسی آمریکا فاصله‌ی بیل گیتس با مردم عادی- حداقل از نظر مادی- به نحوی نجومی زیاد است. همین طور بود فاصله‌ی استالین با مردم عادی. همین‌طور است فاصله‌ی رهبر کشور چین با مردم عادی آن کشور؛ و باور کنید همین‌طور است فاصله‌ی فیدل کاسترو با مردم عادی کوبا.

البته باز حکومت سلطنتی با حکومت‌های دیگر تفاوتی دارد. خانواده‌ی سلطنتی به‌طور معمول خانواده‌ی میانگین است. یعنی باید در نقش خانواده‌ای ظاهر شود که از نظر مردم میانگین رفتاری است. بنابراین اگر به آنها شاهزاده می‌گوییم مثل این است که به خودمان شاهزاده گفته باشیم. واژه‌ی شاه در نقش واژه‌های چینی به صورت جالبی نگاشته می‌شود. سه خط افقی که یک خط عمودی آن سه را به یکدیگر متصل می‌کند. پایین‌ترین خط افقی به معنای «زمین» است. خط افقی میانی یعنی انسان و خط افقی بالایی به معنای آسمان است. خط عمودی که آنها را به یکدیگر وصل می کند در برخی مکاتب چینی به معنای «رهبر» و در برخی دیگر به معنای «هیئت رهبری» است. در آئین تائو، که یک آئین عرفانی و دور از قدرت است، این خط به معنای «هماهنگی» و نیروی هماهنگ‌کننده است.

اینک بازگشت می‌کنم به خودکشی شاهزاده علیرضا پهلوی. خیلی روشن است که این خانواده چه بخواهد و چه نخواهد خود را به نحوی میانگین می‌داند. اکنون هنگامی که یک تن از اعضای آن خودکشی می‌کند در حقیقت دارد اخطار می‌دهد. روشن است که هر خودکشی یک نوع اخطار است. با این تفاوت که خودکشی یک فرد گمنام پژواک پرسر و صدایی ندارد، اما هنگامی که شخصی از خانواده‌ی میانگین خودکشی می‌کند به طور طبیعی و «لاجرم» سر و صدای زیادی به پا می‌کند. این پرسش برای همه پیش می‌آید که چرا او خودکشی کرده؟ در عمل نیز می بینیم که افراد خانواده‌ی او می‌کوشند نشان دهند که او به دلیل مرگ خواهر و سرنوشت پدر در رنج بوده. معنی این حرف به سادگی این است که آنها نمی‌خواهند این خودکشی به عنوان نمونه‌ی رفتاری عضوی از خانواده‌ی میانگین، جایی برای خود در جامعه‌ی ایران و جهان باز کند. این یعنی احساس مسئولیت در قبال همه.

من از شما دعوت می‌کنم که در این بحث وارد شوید و روشن کنید دلیل علاقه‌ی مردم هند به خانواده‌ی نهرو چیست؟ چرا مردم سوریه تداوم حکومت یک خانواده را در جمهوری خود می‌پذیرند؟ آیا به راستی خانواده‌ی پهلوی دودمان فاسدی بوده؟ سرسپردگی آنها به قدرت‌های خارج تا کجا بوده؟ و یک پرسش بسیار اساسی: با توجه به مرزبسیار طولانی ایران با شوروی، و با توجه به علاقه‌ی ویژه شوروی به رسیدن به آب‌های گرم، و با توجه به پدرخواندگی شوروی نسبت به کمونیسم متداول زمان پیش از سقوط شوروی، و با توجه به سرسپردگی بخشی (و تکرار می‌کنم «بخشی») از کمونیست‌های ایران به شوروی آیا امکان فعالیت گسترده‌ی کمونیست‌ها در ایران وجود داشته است؟

و باز پرسشی بسیار اساسی: اگر شما در راس هرم قدرت باشید ساواک یا ساواما یا نیروی امنیتی خود را چگونه تربیت خواهید کرد؟ لطفاً در پاسخ به این پرسش به موقعیت حساس جغرافیایی ایران، به تفاوت‌های زبان‌ها و گویش‌ها و به ادعاهای قومی اقوام مختلف توجه فرمایید. توجه کنید که اینها پرسش‌های اساسی است و از حالا می‌گویم که اگر تفسیرتان «کلیشه»ای باشد پاسخی بدان نخواهم داد. ما در موقعیت حساسی هستیم و بهترین کار این است که با یکدیگر بحث کنیم. سال‌هاست که در حال انتظار به سر می‌بریم و از ترس آن که به ما نگویند سلطنت‌طلب یا مرتجع با هم گفتمانی به راه نمی‌اندازیم.

و نکته‌ی آخر: من در جلسه‌ی سخنرانی آقای عبدالکریم سروش شرکت کردم و به نظرم رسید که معلومات ایشان درباره‌ی مولانا بسیار وسیع و گسترده است. نظر شما چیست؟

Share