Share

در مقاله‌ی گذشته به نقد نظر اخیر دکتر جواد طباطبایی در مورد آموزش زبانهای محلی در دانشگاهها و مدارس ایران پرداختم. در آن مقاله استدلال شد که یکی از نکات مهم ولی مغفول در اندیشه سیاسی طباطبایی، بحث عدالت در توزیع قدرت سیاسی است. گفتیم که طباطبایی در مقاله‌اش به درستی تاکید کرده که زبان نسبتی با قدرت سیاسی دارد، ولی پاسخ نمی‌دهد چرا کسانی که زبان مادریشان جز زبان ملی کشور است، نباید از مزایای قدرت زبان، به شرط صدمه نخوردن به تمامیت سرزمینی کشور، بهره مند شوند. آیا راهی برای جمع میان صیانت از وحدت ملی و سرزمینی از یک طرف، و توزیع عادلانه قدرت میان زبان ملی و زبانهای محلی از طرف دیگر، وجود ندارد؟ داشتن دغدغه چنین جمعی است که نویسنده را به جدی گرفتن نوعی چندفرهنگ‌گرایی معتدل، با الهام از نظریات بسیاری از فلاسفه سیاسی قرن بیستم چون چارلز تیلور، ویل کیملیکا، چاندرا کوکاتاس و دیگرانی که چنانکه گفته شد ارجاعی به آثار هیچ کدام در آثار طباطبایی موجود نیست سوق می‌دهد.

در این مقاله برآنم که مدعای فوق را با اتکا به نظریه چندفرهنگ گرایی لیبرال کیملیکا شرح و بسط دهم.

ویل کیملیکا فیلسوف کانادایی و استاد دانشگاه کوئینز کانادا یکی از مهم‌ترین نظریه پردازان چندفرهنگ‌گرایی است و در آثار خویش کوشیده است روایتی از چندفرهنگ‌گرایی ارائه دهد که با مبانی فلسفی لیبرالیسم، خصوصا مفهوم خودآئینی[1]، سازگار باشد. کیملیکا معتقد است بحث عدالت قومیتی و زبانی را نمی‌توان بدون توجه به مسئله ملت‌سازی اکثریت و تبعات آن در وضعیت اقلیت‌ها به درستی فهم کرد. چندفرهنگ‌گرایی لیبرال کیملیکا را می‌توان مبنایی برای یک نظریه بازنگری شده حقوق بشر دانست که در آن حقوق بشر شامل حقوق اقلیت‌های قومی نیز می‌شود.

اندیشه‌های کیملیکا به کار واکاوی وضعیت ایران می‌آیند خصوصاً اگر از مواجهه نشدن با آنها به بهانه اینکه ریشه‌شان در غرب است پرهیز کنیم. مگرنه آنکه خود دموکراسی، حقوق بشر، حاکمیت قانون، و مفاهیمی بسیار از این دست − که مورد توجه آقای طباطبایی هم هستند − تا حد زیادی ریشه در تاملات متفکران غربی دارد؟ خرد جهانشمول است و بجای غربی-شرقی کردن آن باید به استدلالهای گویندگان توجه کرد. آنچه در ادامه می‌آید عمدتاً مبتنی است بر بخشی از فصل هشتم کتاب درآمدی بر فلسفه سیاسی معاصر، اثر ویل کیملیکا که توسط نویسنده این یادداشت و محمد مباشری به فارسی ترجمه شده است و قرار است به زودی از سوی انتشارات “نگاه معاصر” منتشر شود. خوانندگان برای مطالعه مبسوط‌تر تقریر کیملیکا از فلسفه سیاسی معاصر و چندفرهنگ گرایی لازم است به اصل کتاب مراجعه کنند.[2]

آغازگاه تحلیل کیملیکا از حقوق اقلیت‌ها

ویل کیملیکا، فیلسوف سیاسی کانادایی، استاد فلسفه در دانشگاه کوئینز

ویل کیملیکا، فیلسوف سیاسی کانادایی، استاد فلسفه در دانشگاه کوئینز

کیملیکا تقریرش از حقوق اقلیت‌ها را اینطور آغاز می‌کند که تمام دولت-ملتها در جهان از اواخر قرن نوزدهم به این سو سیاستهایی را دنبال کرده‌اند که هدف آنها افزایش انتگراسیون یا ادغام اعضای جامعه در چیزی است که او در آثارش آنرا «فرهنگ جامعِگی[3]» نام نهاده است. منظور از فرهنگ جامعگی فرهنگی است که از سوی دولت در یک محدوده جغرافیایی معین گسترش داده می‌شود و بر یک زبان مشترک (یا چنانکه خواهیم دید زبانهای مشترک) و استفاده از آن هم در زندگی عمومی و خصوصی، از مدارس گرفته تا رسانه ها، قانون، امور اقتصادی، ادارات، و غیره تاکید دارد.

در یک چهارچوب لیبرال فرهنگ جامعگی تنها مبتنی بر زبان و نهادهای اجتماعی مشترک است، نه به عنوان نمونه «باورهای دینی» یا «عرف و عادات خانوادگی و یا سبک‌های زندگی شخصی»، گرچه در حکومت‌های غیرلیبرال ممکن است فرهنگ جامعگی مبتنی بر هرکدام از اجزای فوق نیز باشد. به بیان دیگر، فرهنگ جامعگی یک لیبرال-دموکراسی مدرن ناگزیر تکثرگرا است، یعنی مسیحیان و مسلمانان، یهودیان و خداناباوران، کارگران و ثروتمندان… را باهم شامل می‌شود. در نقطه مقابل، در نظامهای غیرلیبرال دایره تکثر فرهنگ جامعگی محدودتر است، یعنی ممکن است کسانی که باورهای دینی متفاوت با مذهب اکثریت داشته باشند تا حدی طرد شوند. تنوع در فرهنگ جامعگی یک نظام لیبرال دموکراتیک نتیجه ناگزیر حقوق و آزادیهایی است که در لیبرالیسم به شهروندان اعطا شده است. البته درنظامهای لیبرال هم این تکثر با پیوستگی زبانی و نهادی (که نتیجه سیاستگذاریهای عمدی حکومت است) محدود می‌شود و مطلق نیست.

ملی‌گرایی لیبرال

حکومتهای لیبرال در غرب در طول سالیان به عمد چنان فرهنگ جامعگی متکثری را ایجاد کرده‌اند و لوازم ادغام شهروندانشان درآن را فراهم کرده‌اند. به عنوان مثال در انگلستان دولت شهروندانش را تشویق کرده که بخت‌های زندگی خویش را برای موفقیت گره خورده به مشارکت در نهادهای مشترکی که به زبان انگلیسی عمل می‌کنند ببینند، و در نتیجه حکومت نوعی هویت ملًی را پرونده که تا حدی با عضویت مشترک در فرهنگ جامعگی تعریف می‌شود. انگلستان در این زمینه تنها نیست. کیملیکا معتقد است شاید به استثنای سوئیس تمام لیبرال-دموکراسی‌های جهان در مقاطع متناوبی از حیات‌شان هدف تولید (تنها) یک زبان و فرهنگ ملًی مشترک را پی گرفته‌اند و این پیگیری بخشی از راهبرد «ملی گرایی لیبرال» ایشان برای محافظت از همبستگی و مشروعیت سیاسی بوده است.

معنایی که حکومتهای لیبرال (به عنوان نمونه بریتانیایی‌های انگلیسی زبان) در آن فرهنگی مشترک دارند علی‌القاعده بسیار سبک است، بدین معنا که «تفاوت در دین، ارزشهای فردی، نوع روابط خانوادگی و سبکهای مورد پسند زندگی» را مانع نمی‌شود. با این حال کوشش برای ایجاد فرهنگ جامعگی مشترک در حکومت‌های دموکراتیک هم هرگز بدون چالش نبوده است و در این حکومت‌ها هم در مقاطع مختلف کوشش برای ادغام ساکنان جامعه در یک فرهنگ جامعگی مشترک غالباً با مقاومت‌های جدی از سوی اقلیت‌ها روبرو شده است. به بیان دیگر، گرچه انتگراسیون در شکل لیبرال آن جایی فراخ برای ابرازعمومی و خصوصی تفاوتهای فردی و جمعی باز می‌گذارد، برخی گروه‌های اقلیت، خصوصا اقلیت‌های قومی، در همان غرب هم این اندیشه را که باید بخت‌های زندگی[4] خویش را به نهادهای جامعگی که در زبان اکثریت (و نه زبان مادری خودشان) عمل می‌کنند گره بزنند، نفی کرده‌اند.

تأمل انتقادی بر ملت‌سازی

ویل کیملیکا معتقد است ارائه مدلی برای عدالت و چندفرهنگ‌گرایی بدون تامل انتقادی در نقش محوری‌ای که «ملت‌سازی»[5]، چه در حکومت‌های لیبرال-دموکراتیک و چه غیردموکراتیک، برای گسترش یک زبان و فرهنگ معین دارد، قابل تحقق نیست. در اندیشهٴ (در اینجا مناقشه‌انگیزِ) کیملیکا، «اینکه می‌گوییم حکومت‌ها ملت‌سازی می‌کنند بدین معنا نیست که دولت‌ها تنها می‌توانند یک فرهنگ جامعگی [معین] را گسترش دهند». برعکس، «حکومت در سیاست‌گذاری‌هایش این قابلیت را دارد که در آن واحد دو یا چند فرهنگ جامعگی را در درون یک کشور واحد ارتقا دهد.» مثالی که او در این زمینه می‌زند حکومت‌های چندملیتی کانادا، سوئیس، بلژیک یا اسپانیا است.

از آنجا که تاریخ نشان می‌دهد تقریباً تمام دموکراسی‌ها، نه فقط حکومتهای غیردموکراتیک یا فاشیستی، لااقل در مقطعی از تاریخشان کوشیده‌اند «فقط یک فرهنگ جامعگی را در سراسر سرزمین خویش رواج دهند»، نباید به این مسئله به عنوان نمادی از امپریالیسم فرهنگی یا تعصب قوم­گرایانه[6] نگریست. کیملیکا در بخش‌های مختلف کتاب و سایر آثارش توضیح می‌دهد که فرآیند ملت‌سازی مجموعه‌ای از کارکردهای مهم چون «ایجاد برابری فرصت»، «حس همبستگی»، «اعتمادِ» ملی، و ایجاد بستر برای «برقراری دموکراسی گفت‌وگویی»[7] دارد. به بیان دیگر، همه حکومت‌های مدرن، چه لیبرال و چه غیر لیبرال، به روند «ملت سازی» پرداخته‌اند و می‌پردازند، یعنی فرآیندی که در آن زبانی مشترک و حسی از عضویت مشترک در (و دسترسی برابر به) نهادهای اجتماعی که با آن زبان کار می‌کنند، ارتقا داده می‌شود. تصمیمات دولت در مورد «زبان رسمی، محتوای اصلی کتابهای درسی و لوازم کسب تبعیت و شهروندی»، همگی به منظور گستراندن فرهنگی معین در جامعه، و رواج یک هویت ملّی معین براساس مشارکت در آن فرهنگ جامعگی، صورت می‌گیرد.

حقوق اقلیت‌ها

در نظر کیملیکا پرسش اصلی که کاوشگران در بحث حقوق اقلیت‌ها باید در مورد آن تامل کنند − و اکثراً در مورد آن بی توجهی شده − آن است که «آیا تلاش اکثریت برای ملت‌سازی به بی عدالتی در حق اقلیت‌ها منجر می‌شود؟ »

تعریف کیملیکا از حقوق اقلیت‌ها دقیقا اینجا خود را نشان می‌دهد. حقوق اقلیتها یعنی آن دسته از حقوق، مندرجی در ساختار سیاسی و قضائی، که از اقلیت‌ها در برابر بی عدالتی‌های زائیده ملت‌سازی اکثریت محافظت می‌کند. این نوع طرح مسئله چندفرهنگ‌گرایی مشخصه بارز اندیشه ویل کیملیکا و از ابداعات او است. او از چارلز تیلور، دیگر فیلسوف سیاسی هموطن خود که او نیز از پیشگامان تامل نظری در باب چندفرهنگ گرایی است، نقل می‌کند که روند ملت‌سازی ناگزیر به نفع اعضای فرهنگ اکثریت است. چارلز تیلور می‌نویسد: «اگر یک جامعه مدرن زبانی “رسمی” در جامع‌ترین معنای کلمه داشته باشد، یعنی زبان و فرهنگی که دولت بودجه اش را می‌دهد، می‌پروراندش و استانداردش می‌کند و هم اقتصاد و هم دولت در چارچوب آن عمل می‌کنند، این وضعیت آشکارا نفع بزرگی برای افرادی که بدان زبان و فرهنگ تعلق دارند است و آشکارا به ضرر کسانی که به زبانی دیگر تکلم می‌کنند.»[8]

این نابرابری اعضای فرهنگ‌های اقلیت را در برابر یکسری انتخاب‌ها قرار می‌دهد. توضیح آنکه اگر تمام نهادهای عمومی در یک زبان دیگر عمل می‌کنند، اقلیت‌ها با خطر در حاشیه قرار گرفتن در نهادهای اصلی سیاسی، دانشگاهی و سیاسی جامعه قرار دارند و در مواجهه با این وضعیت دشوار با چهار گزینه بنیادی روبرو هستند. یعنی می‌توانند یا:

  • (الف) به صورت گروهی به کشوری دیگر مهاجرت کنند، خصوصاً اگر دولتی ثروتمند و دوست در نزدیکی وجود داشته باشد که آنها را بپذیرد. این مورد به ندرت در تاریخ غرب متاخر اتفاق افتاده است، ولی در شرق اروپا در دوران اخیر رخ داده است (به عنوان مثال مهاجرت گروهی آلمانی‌زبانها از قراقستان به آلمان، یا یهودیان از روسیه به اسرائیل).
  • (ب) ادغام در فرهنگ اکثریت را بپذیرند و در عین حال بکوشند برای کسب شرایط بهتر یا منصفانه تر انتگراسیون چانه‌زنی کنند.
  • (ج) به دنبال گونه‌ای حقوق اقلیت‌ها و اختیارات «خودگردانی»[9] که برای حفظ فرهنگ جامعگی شان لازم است باشند، تا نهادهای اقتصادی، سیاسی، و آموزشی‌‌ای را ایجاد کنند که در زبان خودشان عمل می‌کنند.
  • (د) حاشیه نشینی دائم را بپذیرند، و به این بسنده کنند که در حاشیه جامعه به حال خود گذاشته شوند.

در نظر کیملیکا هرکدام از گزینه‌های فوق استراتژی متفاوتی را برای رویارویی اقلیتها با ملت‌سازی اکثریت دربر دارد و او هرکدام از این گزینه‌ها را در کتاب به صورت مبسوط شرح می‌دهد. توفیق یافتن هرکدام از این گزینه‌ها (به جز احتمالا مهاجرت) محتاج همکاریها و پذیرایی‌های[10]معینی از سوی حکومت مرکزی است. این پذیرایی می‌تواند شکل اعمال سیاست‌گذاریهای چندفرهنگ گرا از سوی دولت، اعطای حقوق خودگردانی و زبانی، حقوق عهدنامه‌ای[11] و زمینداری[12] و یا معافیت از قانون داشته باشد. انواع گوناگون حقوق اقلیت‌ها که در ادبیات فلسفه و علوم سیاسی در موردشان بحث شده است بازتاب دهنده استراتژی‌های مختلفی در مورد چگونگی واکنش به فشار ملت‌سازی حکومت و محدود کردن آن است.

خلاصه سخن آنکه تحقق حقوق اقلیت‌ها راهی برای جبران اعمال تبعیض بر اقلیت در برابر اکثریت، و در نتیجه از بایسته‌های عدالت است.

***

نگارنده در سلسله مقالاتی در آینده، به نقد و بررسی جامع‌تر‌ نظریه خرد ایرانشهری طباطبایی و تبعات آن از منظر فلسفی خواهد پرداخت. این مقاله و مقاله گذشته در نقد نظر طباطبایی در آموزش زبان ترکی را می‌توان مقدماتی بر آن مقالات آینده محسوب کرد.


پانویس‌ها

[1] autonomy

[2] به جز فصل هشتم که درباره “چندفرهنگ‌گرایی” است، سایر فصول کتاب عبارت اند از: “مقدمه” (فصل اول)، “فایده گرایی” (فصل دوم)، “برابری‌خواهی لیبرال” (فصل سوم)، “لیبرتاریانیسم”(فصل چهارم)، “مارکسیسم تحلیلی”(فصل پنجم)،”باهمستانگرایی”(فصل ششم)،”نظریه شهروندی” (فصل هفتم) و “فمینیسم” (فصل هشتم). اندیشه «با انسانها همچون افراد برابر رفتار کردن»، یعنی انگاره‌ای کلی از آرمان برابری، همچون ریسمانی است که تمام مکاتب فلسفه سیاسی فوق را (احتمالا بجز لیبرتاریانیسم) در نظر کیملیکا به هم متصل می کند. همه نقل قولهایی از نویسنده که درون قلاب در این نوشتار آمده اند برگرفته از بخش “مرحله سوم: چندفرهنگ‌گرایی همچون پاسخی به ملت‌سازی” فصل هشتم کتاب درآمدی بر فلسفه سیاسی معاصرهستند. چون کتاب در مرحله صفحه‌بندی نهایی است، شماره صفحات ذکر نشده است. مشخصات اصل کتاب به انگلیسی از قرار زیر است:

Will Kymlicka, Contemporary Political Philosophy: An Introduction, second edition, Oxford University Press, 2002.

[3] Societal culture

[4] Life-chance

[5] nation-building

[6] ethnocentric

[7] Deliberative democracy

[8] نگا.

Charles Taylor, “Nationalism and Modernity”, in Jeff McMahan and Robert McKim (eds.) The Morality of Nationalism, Oxford University Press, 1997, pp. 31–55.

[9] Self-government

[10] Accommodation

[11] treaty

[12] Land claim


از همین نویسنده در همین زمینه

Share