Share

پوست اندازی یا سقوط؟ پرسشی است که سرانجام تاریخ پیش روی جمهوری اسلامی قرار داده است؛ برزخی معادشناختی که بازیگران آن رفته رفته روی صحنه می‌آیند.

چهل سال پیش، در پاسخ به وضعیتی مشابه، رژیم پهلوی آخرین کارتش را این طور بازی کرد: دادن کارت سفید به شاپور بختیار.

دکتر شاپور بختیار، آخرین نخست‌وزیر نظام پادشاهی

۲۵ سال پس از کودتای ۲۸ مرداد، مردی بر مسند امور قرار گرفت که بر سر مزار مصدق سوگند نخست‌وزیری خورد؛ یک شخصیتی ملی که ۳۷ روز طوفانی، بالاترین مقام کشور  بود؛ با مأموریتی جاه طلبانه و البته ناسازوار که عبارت بود از یک سو، نجات سلطنت و از سوی دیگر، تضمین آزادی‌های سیاسی و حقوق بنیادی بشر.

پس از «شنیدن پیام انقلاب» از سوی شاه، ۹ دی ماه شاپور بختیار با شعار احترام به قانون اساسی به صحنه آمد تا نظام مشروطه سطنتی را حفظ کند، اما در نهایت به کاتالیزور انقلاب ۵۷ بدل شد.

از ۱۶ بهمن ۵۷، پس از آنکه آیت الله خمینی مهدی بازرگان را به عنوان نخست‌وزیر  موقت منصوب کرد، تا ۲۲ بهمن که بختیار از کاخ نخست وزیری گریخت، ایران به مدت شش روز دو نخست وزیر و دو دولت داشت: دو نخست وزیر، هر دو متصل به نهضت ملی –یکی مقید به شاه و دیگری مقید به مذهب – و البته هر دو ناهمساز با شرایط دوران. نه دولت بختیار به اندازه کافی نظم قدیم را نمایندگی می‌کرد، و نه دولت بازرگان به اندازه کافی نظم جدید را.

در حافظه تاریخی ایرانی‌ها، اما بازرگان هیچگاه جایگاه «اسطوره‌ای» بختیار را پیدا نکرد. شاپور بختیار در کمتر از دو دهه به نامی بدل شد برای وجدان معذب ایرانی‌ها، به فرصتی که دیر به دست آمد و زود از دست رفت.

افسانه بختیار برساخته از سه عنصر است:

نخست، اشتباه شاه که زودتر فرصت را به کسی همچون بختیار نداد.

دوم، اشتباه روشنفکران و مردم که به جای بختیار پشت خمینی رفتند.

و نهایتاً، رسوایی جمهوری اسلامی در ترور بختیار.

در این روایت اسطوره‌ای، بدنامی‌ها همه برای دیگران و بختیار استثناء «شهید» است. پرده‌های اسطوره را اما اگر به نفع تاریخ پاره کنیم، دستکم یک «بدنامی» دیگر برای به یاد آوردن وجود دارد: همکاری با حکومت عراق در نخستین هفته‌های جنگ.

چرا امروز کمتر کسی مایل است سفر بختیار به بغداد و همکاری او با حکومت صدام در جنگ ایران و عراق به یاد آورد؟ چه طور آنچه بزرگترین رسوایی سازمان مجاهدین خلق است، در خاطره عمومی از بختیار به موضوعی فرعی و حاشیه‌ای بدل شده؟ این اعوجاج تاریخی از کجا می‌آید؟[1]

سخاوتمندانه است اگر بگوییم سیمای قدیس گونه بختیار محصول تلویزیون «من و تو» است. مهمترین زمینه ساخته شدن اسطوره بختیار، تغییر پارادایم فهم تاریخ در ایران متأخر است.

افول نگاه اوتوپیایی، خصوصی شدن مفهوم آینده، تبدیل شدن گذشته به امری موزه‌ای و تزئینی، ظهور شکل‌های گوناگون ماخولیا و نوستالژی، مخدوش شدن فرایند انتقال طبیعی تجربه، متورم شدن زمان حال و نهایتاً خارج شدن مفهوم انقلاب از تخیل تاریخی جمعی از جمله ویژگی‌های نظام تاریخمندی حاکم بر جامعه ایران در دو دهه اخیر‌ اند.

این وضعیت جدید، قبل از هرچیز  تحت تأثیر حال و هوای به اصطلاح «پایان تاریخی» پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و در عین حال متأثر از ایدئولوژی سیاسی اصلاح‌طلبان به عنوان نیرویی – تا همین اواخر– هژمونیک پدید آمده است.

تاریخ همواره از منظر حال حاضر نوشته می‌شود، و سیمای امروزین بختیار محصول ایدئولوژیک چنین فضا و دورانی است؛ دورانی که در آن انقلاب به مفهومی سرد و نامعاصر بدل شده، و جامعه برای احضار ایده دگرگونی بنیادی سیاسی و اجتماعی مجبور است متوسل به واژه مجعول و مبهمی مثل «براندازی» ‌شود.

حقیقتاً بختیار نمونه آرمانی سیاستمدار به مثابه ضد-انقلاب است. در سایه وفاق عمومی علیه انقلاب، حسرت از دست رفتن فرصت بختیار امروز به ژستی آشنا و بدیهی بدل شده است. بسیاری طلبکارانه می‌پرسند:

چه شد و چرا روشنفکران و نیروهای چپ و مترقی از بختیار حمایت نکردند؟

این پرسش جذابی است، اما سؤال درست‌تر—از منظر حال حاضر— این است که:

چرا بختیار پشت روشنفکران و نیروهای مترقی نرفت؟

چرا او با الغاء سلطنت و اعلام جمهوری پیشدستی ننمود و خمینی را خلع سلاح نکرد –قبل از آنکه خمینی تظاهرات ۲۹ دی ماه را به همه‌پرسی خیابانی برای تعیین تکلیف دولت بختیار بدل کند؟

چرا او منطق تاریخی وضعیت را درک نکرد و از میان انقلاب (آینده) و قانون (گذشته)، دومی را برگزید؟

خیلی‌ها می‌گویند بختیار در برابر امواج جنون آمیز طغیان توده‌ها، مظهر یگانه عقلانیت بود. این چه طور عقلانیتی است که گذشته را به آینده و نظام کهن سلطنت را بر رویایی میلیونی —هرچه قدر گنگ— ساختن جهانی دیگر ترجیح می‌دهد؟

از این منظر، سیمای اسطوره‌ای بختیار آیینه تردید و تجلی عدم جسارت ایرانی‌ها در تحقق و به پایان رساندن بزرگترین تجربه‌ تاریخی‌شان است. انتخاب بختیار، چه دیروز و چه امروز، یعنی انتخاب تداوم سلطنت.

اسطوره را اما اگر واگذاریم و جسارت قدم در راهروهای ناشناخته تاریخ را داشته باشیم، پاسخ درست به وسوسه بختیار، همچنان همان پاسخ ماههای پایانی سال ۵۷ است.

چهل سال پس از تردید بختیار در پیوستن به انقلاب و در غیاب او، مأموریت تاریخی پیش روی ایرانی‌ها، نه بازگشت به دامن شاه، بلکه گذر از شبح پادشاه است، شبخی که پس از سرنگونی نظام پادشاهی، در هیأتی تازه و در جامه ولایت فقیه سلطنت می‌کند.

از این بابت، پرسش بختیار هنوز پرسشی به روز است، به ویژه آنکه هنوز کاملاً آزمون تاریخ را پشت سر نگذاشته است.

پرسشی که تاریخ دیر یا زود پیش روی همه آنهایی خواهد گذشت که در حسرت فرصت از دست رفته بختیار‌اند، چگونگی مواجهه آنها با بختیارهای احتمالی جمهوری اسلامی، در صورت تشدید بحران کنونی حاکمیت، است؟ — چهره‌هایی همچون آخرین نخست‌وزیر نظام پادشاهی که ویترین سیاسی‌شان مزین با شعارهایی همچون احترام به قانون اساسی و دموکراسی و.. باشد.

اگر جمهوری اسلامی شخصیتی همچون بختیار را از جایی در حصر یا در حاشیه‌ فرا بخواند و اداره امور او را به او بسپارد، آیا طرفداران منطق بختیار به او آری خواهند گفت؟

 


[1] در این مورد نگاه کنید به مصاحبه شاپور بختیار با روزنامه فرانسوی “کوتیدین دو پاریس” که در تاریخ ۲۲ اکتبر ۱۹۸۰، یعنی حدود یک ماه بعد از حمله عراق به ایران، منتشر شده است.


از همین نویسنده

Share