برگرفته از تریبون زمانه *  
Share

به یاد همه پدران و مادران رنج کشیده‌ای که سالیان زیادی از عمر خود را در جلوی زندان‌های رژیم اسلامی گذراندند.

سی‌ و دو سال پیش در ۱۵ آذر ماه ۱۳۶۷  ماموران زندان اوین به پدرم گفتند که «پسرت، بیژن بازرگان» را اعدام کرده ایم، در این دنیا جایی نداشت و در آن دنیا هم جایی نخواهد داشت. «در مقابل تقاضای او که حداقل نشانی گور او را بدهید تا ما بتوانیم برای او مراسمی بگیریم، گفتند “او مرتد بود و گور ندارد. مراسم هم حق ندارید بگیرید و اینهم ساک وسایل شخصی او.» وقتی که پدرم با ساکی کوچک به خانه برگشت و در مقابل درگاهی در خم شد و به زمین نشست و گفت “همه چیز تمام شد. اعدامش کرده اند.” تازه همه ما باور کردیم که بیژن هم به همراه بقیه دوستان و همبندی هایش کشته شده و دیگر امیدی نیست. از مرداد ماه رژیم ملاقات زندانی ها را قطع کرده بود و پنج ماه بود که همه خانواده ها به دنبال گرفتن خبری از فرزندان خود بودند. از اواخر شهریور ماه رژیم هر هفته به عده ای خبر می داد که فرزندشان اعدام شده است. کسانی که بطور مستقیم خبر اعدام را دریافت نکرده بودند، در امیدی پوچ دست و پا میزدند که شاید فرزند آنها شامل این جنایت علیه بشریت نشده باشد. رژیم در یک اقدام غیر مترقبه بیش از ۵۰۰۰ زندانی سیاسی را که سالها در زندان بودند، از بیدادگاه های این رژیم اسلامی حکم داشتند و مقدار بسیاری از این حکم را هم سپری کرده بودند بیرحمانه به دار کشید. و اجساد بی‌ جانشان را در گورهای دسته جمعی‌ در مکان‌های نا معلوم به خاک سپرد.

خانواده بازرگان

خواهرم نیلوفر از سال ۱۳۶۴ برای تحصیل به ایتالیا رفته بود. به تازگی او نامه‌هایی‌ از مادرم را در میان وسایل خود پیدا کرده است که در آن مادرم درباره بیژن و وضعیت او در زندان گوهردشت نوشته است. این نامه‌ها را در اینجا برای ثبت در تاریخ منتشر می‌‌کنم. برای هر نامه توضیح کوتاهی هم نوشته ام تا به درک مطلب و روشن شدن موضوع کمک بشود.

ــ

بیژن از کودکی مشکل استخوانی داشت. اسم علمی‌ این بیماری Diaphyseal Aclasis است و علائم آن فشار بر روی تاندون ها، اعصاب و عروق؛ و تغییر شکل زاویه ای در بازوها و پاها به دلیل رشد زائده ها است. وقتی‌ که بیژن ۱۵ سال داشت پدر و مادرم او را برای معالجه به انگلستان بردند. بیژن نمی‌‌توانست موقع نشستن روی زمین پاهایش را زیر بدنش جمع کند و بنشید و باید پاهایش را دراز می‌‌کرد. دکتر قبول نکرد که او را عمل کند و گفت که او هنوز در سن رشد است و باید صبر کرد و فعلا چون درد ندارد و می‌‌تواند ورزش کند احتیاجی به عمل نیست. اما در طول زمان به دلیل فشارهای زندان، رطوبت در زندان گوهردشت، و بسته شدن استخوانها، و فشاری که استخوان‌های اضافه بر روی عضلات می‌‌اوردند درد و فشار بیژن را کلافه کرده بود. مادرم عکسهای قدیمی‌ ای را که از استخوان‌های او داشت پیش دکتر‌های ارتوپد مختلف برد و از آنها نامه گرفت که بیژن احتیاج به عمل جراحی دارد. کارش از صبح تا شب شده بود به این در و آن در زدن که مسٔولین زندان را راضی‌ کند تا به بیژن مرخصی بدهند تا او بتواند عمل جراحی کند.

انصاری که مادرم در این نامه از او نام برده آخوند مجید انصاری از نزدیکان خانواده خمینی است که سابقه عضویت همزمان در سه نهاد مجلس شورای اسلامی، مجلس خبرگان رهبری و مجمع تشخیص مصلحت نظام را دارد. برادران او محمدعلی انصاری و حمید انصاری از جمله اعضای شاخص دفتر خمینی بودند. وی در سال آخر ریاست‌جمهوری سید محمد خاتمی به‌عنوان معاون امور حقوقی و مجلس رئیس‌جمهور ایران در هیئت دولت نیز حضور داشت. او همچنین اولین رئیس سازمان زندان‌های جمهوری اسلامی از سال ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۶ بود.

تاریخ نامه ۱۴ مهر ۶۵

دو هفته پیش در روزنامه نوشته بودند هرکس وقت ملاقات با آقای انصاری می‌خواهد فلان آدرس مراجعه کند کارت بگیرد. بعد از گرفتن کارت معلوم شد روز شنبه که من با بیژن ملاقات دارم می‌افتد ناچار بابا رفت پیش بیژن من رفتم دادگستری. مدت ۴ ساعت آقای انصاری صحبت کرد، متاسفانه جواب کلی بود. مثلا گفت عده‌ای نوشتن بچه های مریض هستند. ما امکانات برای معالجه آنها داریم. هم دکتر پای خوب در همان جا داریم، هم از بیرون می آوریم. به زودی بیمارستانی هم خواهیم ساخت. آنهایی که آنجا معالجه نمی‌شوند، دو دسته هستند دسته اول کسانی هستند که مسئولین صلاح می دانند به آنها یک‌ماه تا یک‌ماه و نیم مرخصی می دهند معالجه می‌کند برمی‌گردند. دسته دوم که مصلحت نیست به آنها مرخصی داده شود قدری مشکل است و مدتی طول می‌کشد تا این کار انجام شود چون هم بیمارستان چنین مریضی را مشکل می پذیرد هم امکانات ما محدود است که چند نفر را برای این کار بگذاریم. خلاصه بعد از صحبت های زیاد وعده داد که زندانیان زن اوین به زودی آزاد می‌شوند. بقیه زندانیان تا دو سال آینده، همه به جز سران حزب توده و کسانی که سال ۶۵ دستگیر شده‌اند آزاد خواهند شد.

دیروز به دیدن بیژن رفته بودم حالش خوب بود. مثل اینکه می‌خواهند فرم بدهند خانواده‌ها هرکس خواست با دادیار یا رئیس زندان صحبت کند وقت بگیرد. عکسهای قدیم بیژن را توسط دکتر زاهدی به آن ارتوپد معروف که خیلی تعریفش میکنند و در ضمن دکتر بچه وحید هم هست، نشان دادم، گفت اگر درد داشته باشد باید عمل کند چون ممکن است روی اعصابش اثر بگذارد و قبل از عمل باید از مچ دست هایش عکسبرداری شود. حالا باید صبر کنم ببینم چه میشود.

بیژن بازرگان، از اعدام‌شدگان سال ۶۷

نامه بعدی  مدرک مهمی‌ است که ثابت می‌‌کند رژیم اسلامی هرگز خیال آزاد کردن زندانیان سیاسی را نداشت و در پی راه حلی بود تا معضل زندانی سیاسی را حل کند و برای همیشه خیال خودش را راحت کند. آنها در سال ۱۳۶۵ خیلی‌ راحت به بیژن که حکم ده سال داشت و از سال ۱۳۶۱ در زندان بود گفته بودند که اگر شرایط آنها را نپذیرد آزاد نخواهد شد.

شخص دیگری را هم که مادرم در این نامه به او اشاره کرده  که به پدرزنش تلفن کرده ا‌ند و گفته ا‌ند با ما راه نمی‌‌آید، زنده یاد حشمت الله (امیر) آرین است. او هوادار فداییان اکثریت بود، دو سال بلاتکلیف بود، بعد حکم دو سال گرفت، در سال ۶۵ حکمش رو به اتمام بود اما آزادش نکردند و ملی‌ کش شد. در تابستان سیاه سال ۱۳۶۷ او نیز به همراه خیل عظیمی‌ از دیگر زندانیان سیاسی به دار آویخته شد.

تاریخ نامه ۱۱ آبان ۶۵

از بیژن تعریف کنم. دیروز به دیدنش رفته بودیم حالش خوب بود در عرض این ۳ هفته دو بار با او صحبت کرده بودند. زیر بار حرف های آنها نرفت، گفت شما می‌خواهید مرا خرد کنید، گفتند اشتباه می کنی اینجا بمانی خرد خواهی شد. گفت من تعهد می‌دهم ولی مصاحبه و همکاری نمی کنم، شما هم همینطور باید حرف مرا قبول کنید. ضمانت از این بالاتر که من باید مدت دو سال در بیمارستان باشم چون دستکم چهار عمل جراحی دارم که هر کدام مداوایش ۶ ماه طول می‌کشد؟ مثل اینکه قبول نکردند گفتند این طور باشد باید بعد از اتمام حکمت هم اینجا باشی.

داماد عمه مریم همین روزها وقتش تمام می‌شود. به پدرزنش تلفن کردند که با ما به راه نمی‌آید. اینکه وقتش تمام شده می‌گویند باید با ما به راه بیایی، وای به حال بیژن. نسبت به سابق وضعشان بهتر شده چراغ خوراک پزی دادند. گفت هفته پیش املت درست کرده بودیم. بعد از چهار سال یک املت خوردیم. میگفت غذا می پزیم به صرفه است، کنسرو گران تمام می شود.  حالا دوباره مرض نریزند و نفت مرتب به آنها بدهند خوب است. کفش فوتبال هم خرید. خودش می گوید حالم خیلی خوب است کاملاً سلامت هستم. من در نامه ام از آنها خواسته بودم که از من تعهد بگیرید او را به من بدهید بعد از معالجه به شما تحویل خواهیم داد که گوش نمی‌کنند. آقای انصاری گفته بود تقاضای عفو باید بکنند از ما تجدید محاکمه نخواهید.

در تمام طول دهه ۶۰ بسیاری از زندانیانی که اسیر رژیم جمهوری اسلامی بودند، با وجود شناختی که از بیرحمی و شقاوت این رژیم داشتند، برروی اصول خود پافشاری کرده و از آزادی عقیده دفاع کردند. بهمین دلیل سرکوب دگراندیشان، آرمان گراها و متفکرین از روز اول انقلاب در دستور کار خمینی و مقلدانش قرار داشت. از سال ۱۳۶۵ جریانی در میان زندانیان سیاسی در داخل زندانهای رژیم آغاز شد که خواهان “آزادی بیان و نفی تفتیش عقاید” بود. اولین مبارزه این جریان از اعتصاب غذای سالن ۳ زندان اوین آغاز شد (۱). در سال  ۱۳۶۵ بیش از ۳۰۰ نفر از گروه های مختلف در این سالن زندانی بودند. مزدوران رژیم در یک یورش ناگهانی عده ای از زندانیان این بند را به زندان انفرادی منتقل کردند. زندانیان  باقی مانده سالن ۳، در اعتراض به این یورش و جهت رهایی همبندی هایشان از زندان انفرادی، دست به اعتصاب غذا زدند. این اعتصاب غذا ۳۰ روز ادامه داشت و زندانیان سالن ۵ هم به کمک زندانیان سالن ۳ آمده بودند. سرانجام رژیم مجبور شد کسانی را که به انفرادی فرستاده بود، دوباره به بند عمومی منتقل کند. این پیروزی سبب شد جو اختناق و فشار در داخل زندان شکسته شود. زندانیان با پافشاری به آزادی عقیده و آزادی بیان، با شهامت در مقابل سوال “اتهام” اسم جریانی را که به آن وابسته بودند می آوردند و این خود، شکستی بزرگ، برای رژیمی بود، که ادعا داشت زندان هایش دانشگاه و ندامتگاه است و هر کسی که دستگیر می شود تحت تاثیر ایدئولوژی برتر “اسلامی” به راه راست می گرود.

تلفن‌های اتاق ملاقات زندان گوهردشت در آن تاریخ خراب بود و به این دلیل به زندانیان ملاقات ندادند اما در زندان اوین اعتصاب غذا و اعتصاب ملاقات بود.

تاریخ نامه ۲ آذر۶۵

خبر این که هفته پیش رفته بودیم پیش بیژن، برخلاف انتظار به ما ملاقات ندادند، البته به هیچکس ندادند. فقط شهرستانیها از همان پایین تلفنی صحبت کردند که گفتند، همه گویا حالشان خوب بود و منتظر ما بودند. مادرها گفتند چون تلفن ها خراب است به ما ملاقات نمی دهند، خلاصه پول و لباس از ما پذیرفتند و همه دست از پا درازتر برگشتیم. پس فردا همه مادرها رفتیم قم، طبق معمول آقایی آمد بیرون به حرف‌های مادرها گوش داد،  و چیزهایی لازم را یادداشت کرد، و قول رسیدگی داد. آن طور که مادرها می‌گفتند در اوین درگیری شده بود، بچه‌ها برای اعتراض به ملاقات نیامده بودند فقط چند نفر نماینده فرستاده بودند و خواستار رسیدگی شده بودند. البته حرف‌های مادرها را باور نمی کنند، می‌گویند به آنها غذا می دهند خودشان نمی‌خورند. مادرها گفتند ولی از دست تواب ها نمی خورند. خلاصه قرار شد چند روز بعد نماینده برود رسیدگی کند. روز بعد رفتیم جلوی مجلس، گفتند مجلس  جلسه دارد مادرها قبول نکردن آنها هم گفتند دو سه نفر نماینده بفرستید خودتان بروید، نماینده‌ها رفتند، ولی مادرها آنجا را ترک نکردند و بعد از یکی دو ساعت بالاخره فشار زیاد شد، گفتند اینجا نباید بایستید، خلاصه ساعت ۱ بعد از ظهر شد عده ای خسته شدند رفتند، بقیه را به مسجد محل راهنمایی کردند، که حدود سی چهل نفر بیشتر نبودند، همه رفته بودند. بعد از ساعت ۳ بعد از ظهر عده‌ای آمدند که اسم و مشخصات بدهید ما به کارتان رسیدگی کنیم خلاصه عده ای دادند و عده‌ای هم ندادند. آخر هم نفهمیدیم چرا به ما ملاقات ندادند. گفتند بروید دو هفته بعد بیایید.

—-

تاریخ خونبار کشور ما مملو از جنایت و بی عدالتی است. در دوران قاجاریه به فرمان آغا محمدخان قاجار، هفتاد هزار جفت چشم از مردان شهر کرمان درآوردند، به زنان تجاوز کردند و هشت هزار زن و کودک کرمانی را به سپاهیانش به بردگی فروختند. آغا محمدخان به سبک مغولها فرمان داد تا از سر اسیران جنگی کله‌ منارهایی برای یادبود بسازند که تا سالها به جا بودند. او دستور داد گوش سربازان وفادار به لطفعلی خان را بریدند و چشمشان را از کاسه بیرون کشیدند و از فراز کوه به پایین پرتشان کردند. ناصرالدین شاه، صدراعظم خود امیر کبیر را به قتل رساند و انتشار روزنامه دولتی وطن را، پس از یک شماره متوقف کرد، چرا که سرمقاله آن دم از آزادی و برابری میزد. به فرمان او نخستین اداره سانسور مطبوعات در ایران تاسیس شد. محمد علی شاه مجلس شورای ملی را به توپ بست. رضا شاه آزادی‌هایی را که در جریان انقلاب مشروطه به دست آمده بود از بین برد، و بسیاری از رقبا و مخالفان خود مانند چند نفر از وزیران، روسای ایلات، شعرا و ادیبان، زندانی شده و یا در زندان کشته شدند. رضا شاه همچنین دست به کشتار‌های دست جمعی عشایر کهگیلویه، قشقایی و بختیاری که عمدتاً با خانواده صورت می‌پذیرفت، زد. مجلس شورای ملی در این دوره به دلیل قدرقدرتی رضا شاه جنبه نمایشی پیدا کرد و انتخابات با دستور از بالا و بر پایه فهرست‌هایی از نمایندگان مورد تائید او انجام می‌شد. حتی مصونیت پارلمانی نمایندگان مجلس، که همگی از هواداران قبلی رضا شاه بودند سلب شد، و آنان نیز دستگیر و زندانی شدند. به همین منظور زندان قصر طراحی و ساخته شد و اولین زندانی آن، سازنده آن، سرتیپ درگاهی بود! در این دوران نه تنها همه گونه فعالیت سیاسی گروه‌های چپ مانند حزب کمونیست ایران و گروه ۵۳ نفر، که حتی فعالیت‌های اجتماعی زنان نیز متوقف گردید و جراید و روزنامه‌ها تحت انقیاد کامل درآمده و یا تعطیل شدند. در زمان پسر او، محمد رضا شاه، نظام تک‌ حزبی در کشور حاکم شد و عملاً در شانزده سال پایان پادشاهی پهلوی، تقریباً هیچ یک از تصمیمات کلیدی کشوری بدون نظر مساعد شاه گرفته نمی‌شد. زندانها پر شد از معترضین و بساط شکنجه و اعدام برپا بود. بیژن جزنی، حسن ضیا ظریفی، و ۷ زندانی سیاسی دیگر، که از بیدادگاه‌های رژیم شاه حکم داشتند، در بالای تپه‌های اوین به رگبار بسته شدند و روزنامه‌ها نوشتند؛ “۹زندانی که قصد فرار داشتند، در درگیری کشته شدند.” رژیم شاه از دادن اجساد و یا نشان دادن محل دفن این افراد به خانواده‌های آنان خودداری کرد. پس از انقلاب ۱۳۵۷ و سقوط شاه نوبت رژیم جمهوری اسلامی بود که با جنایت های خود معنی و مفهوم دیگری به اختناق، سرکوب و جنایت علیه بشریت بدهد. خمینی و دار و دسته اش از روز اول با خشونت، فشار، جنایت و آدم کشی پایه های حکومت خود را بر روی خون مخالفان و معترضان خود بنا کردند. محاکمه سران رژیم بدون حضور وکیل مدافع، تیربارانها بالای پشت بام مدرسه علوی، جنایتها و کشتارهای دهه شصت، قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷، قتلهای زنجیره ای دهه هفتاد، ترور مخالفین در خارج از کشور، سرکوب جنبش دانشجویی در سال ۷۷ ، کشتار مردم در جنبش سال ۸۸، خیزش دی ماه ۹۶ و جنبش آبان ۹۸ همه نشانگر ماهیت تمامیت خواه و سرکوبگر این رژیم مذهبی سربرآورده از قرون اعصار است. این رژیم نه تنها مخالفین سیاسی خود، که حتی فعالان مدنی و محیط زیستی را هم تاب نمی آورد. اقلیت های دینی مانند بهائیان از همه حقوق شهروندی خود در این نظام اسلامی بی بهره اند؛ و حلقه سرکوب، فقر و اختناق هر روز تنگ تر می شود. کار به جایی رسیده است که نور چشمی های خمینی، بنیانگذار این نظام جهنمی، که هر کدام بیست، سی سال در پست های کلیدی مشغول خدمت به نظام، سرکوب مردم، و چپاول و غارت مردم ایران بوده و هم اکنون نیز خواهان برگشتن “به دوران طلایی امام راحلشان” هستند، در حبس خانگی، ممنوع الخروج، و یا در زندان هستند.

سالها است که عده ای دل خود را به درگیری های درون نظام خوش کرده اند و فکر می کنند که با حمایت از یک گروه در مقابل گروه دیگر می توان از یوغ این رژیم استبدادی خلاص شد. هربار که نوبت به انتخابات های نمایشی رژیم جمهوری اسلامی می رسد، کسانی که مایل به شرکت در این نمایشنامه ها هستند، در مقابل اعتراض مخالفان شرکت در این خیمه شب بازی ها بهانه می آورند که “گذشته ها گذشته”، “جنایتهای دهه شصت به ما مربوط نیست”، “من هنوز به دنیا نیامده بودم”، “چه کسی بفکر من و مشکلاتی که من دارم هست که من بفکر جان باخته گان دهه ۶۰ باشم” و یا بدتر از همه “خوب می خواستند با رژیم مخالفت نکنند تا کشته نشوند”. همین احساس مسئولیت نکردن ها و حق انسانها برای مخالفت با رژیم و یا دولت در قدرت را به رسمیت نشناختن ها است، که سبب شده در چند صد سال گذشته، فرای از اینکه چه کسی بر مسند کار باشد، حقوق مردم زیر پا گذاشته شده و اجازه تشکیل حزب، تشکیل سندیکاهای کارگری، تظاهرات، تجمع، و مخالفت با رژیم در قدرت از مردم گرفته شود. همین سکوت و موافقت ضمنی ما بوده که دست رژیم را برای بستن روزنامه ها، سانسور کتاب ها، تعطیل کردن کنسرتها، اکران نکردن فیلم ها، جلوگیری از نمایش تئاترها، و اجباری کردن حجاب، باز گذاشته است.

این جنایات‌ها نباید برای ما عادی بشود. نباید فکر کنیم که این اتفاقات به سر دیگری آمده و به من مربوط نیست. تا زمانی که ما تکلیف خود را با گذشته خود روشن نکنیم، نمی توانیم به سوی آینده پیش برویم. باید قبول کنیم انسانها آزادند که هر اندیشه‌ای که می خواهند داشته باشند. آزادی‌های منشور جهانی حقوق بشر را که به قیمت جان میلیونها انسان بدست آمده پاس بداریم. جنایت را به هر بهانه، در هر لباسی، و بوسیله هر کسی که انجام شده، محکوم کنیم و به دنبال بهانه برای توجیه ان نباشیم.

لادن بازرگان
آذر ماه ۱۳۹۹ – دسامبر ۲۰۲۰

lawdanbazargan@gmail.com

پانویس:

(۱) کتاب نه زیستن  نه مرگ آقای ایرج مصداقی


لینک این مطلب در تریبون زمانه

لینک این مطلب در اخبار روز


  • در همین زمینه
Share