ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

کدام میهن؟ کدام پیمان؟

در ایران چه می‌گذرد – ۹

محمدرضا نیکفر ــ یک وظیفه‌ی مقدم، ارتقای گفتمان جنبش در جهت روشن ساختن مضمون قرارداد اجتماعی نو است، در جهت آن پیمانی که میهن را به راستی میهن می‌کند، میهن همچون خانه‌ی مشترک انسان‌هایی که رنج ساختن آن را بر دوش کشیده‌‌اند.

رهبری موضعی-موضوعی

دوره‌ی نخست جنبش، دوره‌ی قیام ژینا، همان‌گونه که در بخش هفتم این یادداشت‌ها بیان شد، به پایان رسیده است. ممکن است پس از یک وقفه − که در آن هم جنبش بدون نمودهای چشمگیر نخواهد بود− دوره‌ی تازه‌ای آغاز شود. این دوره ممکن است کوتاه یا به نسبت بلند باشد؛ اما به نظر نمی‌رسد به اندازه‌ی فاصله‌ی میان برآمدهای دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸ و سپس شهریور ۱۴۰۱ طول بکشد.

بحث دربار‌ه‌ی وضعیت در جریان است. توجه عمده بر سر موضوع رهبری است. همه می‌گویند جنبش رهبر ندارد، و تصور می‌کنند با اراده به جمع کردن عده‌ای دور هم، می‌توانند این مشکل را حل کنند.

اما چنین نیست که جنبش انقلابی "زن، زندگی، آزادی" به‌کل بدون رهبری باشد. در هر موضعی عملاً یک کانون رهبری وجود دارد که معمولاً متغیر است، و بسته به هر تصمیمی در هر موضعی، موضوعی است که بر سر آن نظرهایی وجود دارند که به درجاتی راهنما هستند. موضوع‌هایی عمومی نیز وجود دارند که بحث بر سر آنها از پیش شروع شده و اکنون بحث وارد مرحله‌ی تاز‌ه‌ای شده است. مسئله‌ی امروز این است که چگونه در مورد موضوع‌های مختلف برداشت‌ها شفاف شوند و معلوم شود که چه جبهه‌های نظری‌ای وجود دارند. تأکید بر همیاری برای تداوم و گسترش مبارزه با تأکید بر لزوم داشتن نظر روشن درباره‌ی موضوع‌های اساسی جنبش منافات ندارد.

آماج‌مان درباره‌ی سامان دادن بدیل را نگرش سطح بالا می‌نامیم، و نگرش‌مان را در مورد موضوع‌هایی که به سیاست و برنامه‌ی این دوره مربوط است، نگرش میانی. اما باید تصمیم‌هایی را از هم‌اکنون در موقعیت مشخصِ گرفت و کارهای مشخصی را در موضع و موقعیتی مشخص پیش برد. نگرش راهنمایی‌کننده و معنادهنده‌ی آنها را "نگرش عملیاتی" می‌نامیم. میان این سه سطح، یک رابطه‌ی استنتاجی ساده وجود ندارد؛ یعنی چنین نیست که اگر ما دارای یک برنامه و تئوری تغییر سطح بالا، به بیان دیگر دارای یک استراتژی روشن باشیم، در سطح میانی و تاکتیکی هم خودبه‌خود می‌دانیم چه باید کرد. اما اگر بدانیم در نهایت چه می‌خواهیم، بهتر می‌توانیم در یک دوره‌ی مشخص جهت‌یابی کنیم و به همین شکل بهتر می‌توانیم بدانیم کار بایسته در موقعیت لحظه چیست.

و مسئله تنها به اقدام عملی یک دوره یا یک لحظه مربوط نمی‌شود. موضوع مهم این است که ما از هم اکنون با شعارهای‌مان، با اولویت‌هایی که به لحاظ عملی و برای سازمان‌دهی قایل می‌شویم، در حال ساختن نظم آینده هستیم. وقتی به سوی تشکل‌های مستقل کارگری، دانشجویی و موضوعی و محلی دیگر پیش رویم و از آغاز برای آنها در تصمیم‌گیری‌ها  در حوزه‌ی فعالیت‌شان حق مشارکت قایل می‌‌شویم، ایده‌ای از آینده در ذهن داریم. چنین نیست که بخواهیم با استقرار قدرت مرکزی تازه، قدرت موضعی را وانهیم. با اصل گرفتن خودفرمانی شهروندی، به آینده‌ای می‌اندیشیم که در آن قدرت‌های موضعی قدرت مرکزی را مهار کنند، تا آنجایی که از آن مرکز تنها یک صندلی خالی نمادین به جا ماند.

این دیدگاه، پاسخ مشخصی به پرسش دموکراسی در ایران می‌دهد؛ مسئله‌ای که نوع تقریر آن سمت‌گیری‌های مختلف را مشخص می‌کند.

هدف‌ها و شرط‌های توافق

  • اصل این است که رژیم سرنگون شود.
  • رژیم که سرنگون شد، در مورد نوع حکومت آینده با همه‌پرسی، و درباره‌ی قانون اساسی آن با تشکیل مجلس مؤسسان تصمیم می‌گیریم.

این روزها مدام در مورد اینکه چه باید کرد و هدف چیست، چنین سخنانی می‌شنویم. این پندار رایج است که کافی است درباره‌ی هدف‌گذاری به شکل کلی توافق کرد، تا جبهه‌ی واحد و رهبری کارآیی را تشکیل داد.

اما تجربه‌ی انقلاب ۱۳۵۷ به ما می‌آموزد که دل نبندیم به هدف‌هایی که عاقبت آنها نامشخص هستند.

هدف‌هایی قالبی، هدف‌هایی بدون محتوایی روشن، ممکن است باز ما را اسیر استبدادی تازه کنند. اگر بسنده کنیم به فرمالیسم، به هدف‌گذاری صوری، در بهترین حالت ممکن است به یک دموکراسی معیوب برسیم.

هدف‌گذاری صوری، مسئله‌ی دموکراسی را در بهترین حالت مسئله‌ای صوری می‌داند و پاسخ به صورت حکومت را به همه‌پرسی محول می‌کند. اما رأی‌ دادن صوری را در ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ هم تجربه کرده‌‌ایم.[۱] در سال ۱۳۵۷ این جمله زبان‌زد بود: «بحث بعد از مرگ شاه»، یعنی اکنون درباره‌ی محتوای نظام آینده صحبت نکنیم.

فرمالیسم نمی‌تواند و نباید پایه‌ی توافق برای ائتلاف و تشکیل رهبری مشترک باشد. هدف‌گذاری صوری‌، اصل مسئله در ایران را که مسئله‌ی قدرت است، کاملاً مبهم نگه می‌دارد.

رویکرد فرمالیستی، شاخص دیدگاه راست‌گرایان در میان "اپوزیسیون" است. انگیزه‌ی اصلی این رویکرد، تطهیر سلطنت است. سلطنت را به یک فرم فرومی‌کاهند، و چون چنین کردند می‌گویند: نگاه کنید به نمونه‌های موفق سوئد‌، بریتانیا، نروژ و هلند. می‌گویند: اساساً میان دو نظام دموکراتیک جمهوری و پادشاهی فرقی محتوایی نیست؛ پس جمهوری‌خواهان ایرانی نباید به سلطنت‌ بدبین باشند.

باطل‌السحر این چشم‌بندی‌، تاریخ است: تاریخ سلطنت در ایران که تاریخ ملایان از هر فرقه‌ای، زیرنویس آن است. تاریخ سلطنت در این سرزمین – آشکارتر و مثال‌زدنی‌تر از هر جای دیگر − تاریخ جنایت است. پادشاهان و سلسله‌های پادشاهی را خط خون به هم متصل می‌کند. سلطنت‌طلبان تأکید ویژه‌ای بر سنت و فرهنگ ایرانی دارند. درست به خاطر همان سنت و فرهنگ باید از سلطنت پرهیز کرد. آن فرهنگ نتوانست در طول سده‌ها، دژخیمی نهاد سلطنت را مهار کند. وفادار به تجربه‌ی هزاران ساله روا نیست که از بدبینی به خوش‌بینی بگرود. تاریخ فرهنگ در ایران در دستاوردهای ادبی عالی خود علیه نظام سلطنت رأی می‌دهد، نه به نفع آن.

خاصه‌خرجی، رانت‌خواری برپایه‌ی آقازادگی و خویشاوندی، رشوه‌گیری، قانون‌گریزی... – اینها در یک نظام جمهوری هم وجود دارند، اما به سبب چرخش دوره‌ای مقام‌ها در مقایسه با نظام سلطنتی، فرصت کمتری برای آسیب‌رسانی پیدا می‌کنند.

کدام پیمان؟

همان گونه که در بخش ششم این یادداشت‌ها عنوان شد، در موقعیتی قرار گرفته‌ایم که برای گشودن راه آینده، و برای جلوگیری از تکرار تاریخ بر ماست که طرحی نو درافکنیم. اساس سامان همزیستی ما در ایران دیگر نمی‌تواند هویت شیعی یا هویتی در قالب نژاد آریایی و تاریخ باستان و دلبستگیِ گویا سرشتی ایرانی به سلطنت باشد. این هر دو قالب، منسوخ شده‌اند. فقط با درهم‌شکستن جنبش آزادی‌خواه، عدالت‌خواه و ضد تبعیض می‌توانند کشور را در قالب شیعی نگه دارند یا دوباره در قالب سلطنتی بچپانند.

قالب شیعی ناکارآمد است. اما قالب به صورت کامل اسقاط نشده و هنوز امکان تعمیر دارد. نباید از نظر دور داشت که ممکن است تعادل نیروها در بالا به سمتی رود که دست به "اصلاح" بزنند، تا جایی که بخش بزرگی از آخوندها را از جلوی صحنه دور کنند؛ اما دین رسمی و اساس ولایی نظام را حفظ کنند. بروز یک پدیده‌ی نظامی بوناپارتیستی هم بعید نیست. و نیز بعید نیست آمیزشی میان قدرت مستقر، که خصلت راست رادیکال دارد، با بخشی از راست‌گرایان "اپوزیسیون". غرب ممکن است در وضعیتی میانجی این پیوند بشود.

قالب سلطنتی، ظاهر آراسته‌ای یافته است. در ویترین اصلی، همه چیز شیک، لیبرال، و پیشرفته است. عکس‌هایی که از گذشته نشان می‌دهند، همه حکایت از شادی و رفاه دارند. درباره‌ی فقر و تبعیض در آن دوران، درباره‌ی ساواک، درباره‌ی سانسور و سرکوب، درباره‌ی فساد، درباره‌ی فروپاشی از درون، درباره‌ی برتخت نشستن با کودتای سازما‌ن‌دَهی شده از سوی بریتانیا  آمریکا و ترک کاخ با فرمان همان‌ها حرفی نمی‌زنند؛ و نیز در این باره که پس از فرار از کشور درباریان و ژنرال‌ها چه فضاحت‌هایی بالا آوردند. حرف‌های رضاشاه دوم‌شان کلی و تکراری و شعاری است. مدتها در تعطیلات به سر می‌بردند؛ با آمدن ترامپ فعال شدند. و اکنون به سبک او با توئیت سیاست‌ورزی می‌کنند.

سلطنت در ایران شانس بازگشت ندارد. بیشتر پشتیبانان این جریان یا متوهم‌اند یا سرمایه‌گذاری کرده‌اند برای بهره‌وری احتمالی. آنان که متوهم‌اند شاید در جریان حوادث بیاموزند؛ آنان که سرمایه‌گذاری کرده‌اند، به راحتی ممکن است سرمایه‌‌ی‌شان را از این صندوق موقت خارج کرده و در جایی دیگر با چشم‌انداز سودآوری بگذارند. آنچه کانون جریان را می‌سازد، آن اراده، تبحر و نفوذ را ندارد که به عنوان بدیل جدی قدرت مستقر، مطرح شود. در طبقه‌ی حاکم مستقر، کسانی هستند بسی باجربزه‌تر و هوشیارتر از کسانی که گمان می‌کنند طبقه‌ی حاکم بدیل هستند. سلطنت‌طلبان ندای وحدت سرمی‌دهند، اما خودشان در طی مدتی که سلطنت ساقط شده است، ناتوان از وحدت بوده‌اند.

اما به قول معروف روزگار را چه دیدی، شاید زد و کارشان گرفت. نقطه‌ی قوت‌شان، شانسی است که قالب شیعی−آریایی برای بازسازی خود دارد. این قالب همانی است که ریخته‌گری هویت ایرانی در دوره پهلوی در آن صورت گرفت. نقطه‌ی قوت است این قالب، چون می‌تواند مبنای کلیت جریان راست ایرانی شود. حساسیتی که باید به جریان سلطنت داشت درست به این خاطر است که می‌تواند در قالب شیعی-آریایی برود. یک سردار پاسدار هم می‌تواند در این جلد برود. تا جایی که بتوان پیش‌بینی و احتمال‌های مختلف را سبک و سنگین کرد، شانس یک سردار شیعی-آریایی بسی بیشتر از شانس شاهزاده است.

شرط‌‌های محتوایی

گامی فراتر از فرمالیسمِ توافق بر سر همه‌پرسی و تشکیل مجلس مؤسسان، پیشنهاد توافق بر سر چند نکته است: تمامیت ارضی، حقوق بشر و جدایی دین از دولت.

به نظر می‌رسد توافق بر سر دو موضوع حقوق بشر و سکولار شدن سامان سیاسی مشکل نباشد؛ و حساسیت اکنون بر سر موضوع تمامیت ارضی است. در بخش‌های آینده درباره‌ی حقوق بشر و سکولاریزاسیون بحث خواهیم کرد و خواهیم دید که با توافق لفظی بر سر آنها به هیچ رو کار تمام نیست.

در ادامه، به موضوع حساس "تمامیت ارضی" از زاویه‌ی بنیادی بحث میهن می‌پردازیم؛ به وطن می‌نگریم، به عنوان زیستگاه انسان‌های دارای حس همسرنوشتی، و اراده‌ای که امروز می‌توانند داشته باشند برای دستیابی به پیمانی که برپایه‌ی آن کسی بر دیگری سخت نگیرد. سعدی هشت قرن پیش سروده است:

سعدیا حب وطن گر چه حدیثی است صحیح
نتوان مُرد به سختی که من این جا زادم.

موضوع بر سر وطنی است که در آن زاده شده‌ایم و اکنون می‌خواهیم میثاقی ببندیم که در آن به سختی نمیریم یا مجبور به ترک آن نشویم.

میهن و پیمان

نمی‌دانیم در قرن‌های آینده سرنوشت کشورها و "دولت-ملت‌ها" چه خواهد شد. جهانی شدن، و مسائل مبرم مشترک زیست‌محیطی، ایجاب می‌کنند که مرزها عبورناپذیری گذشته‌ را نداشته باشند. اما تا جایی که در چشم‌انداز سیاسی جهان برای چند نسل دیده می‌شود، فدراسیون‌های منطقه‌ای هم که تشکیل شوند، باز سامان‌یابی همسرنوشتی گروه‌های بزرگ انسانی در شکل انتظام کشوری است.

استفاده از مفهوم‌هایی چون موطن یا زادگاه یکی از شیوه‌های تعیین زیست‌جهان انسانی است. وطن یک جایْ−گاه است، یعنی جایی است زمان‌مند، مکانی است تاریخی. تاریخیت آن را انسان‌های همسرنوشت می‌سازند. اصالت با انسان‌هاست، نه با خاک. زمین با تاریخیت انسان است که به سرزمین تاریخی تبدیل می‌شود. نسل‌‌ها در گذرند؛ آنچه پایدار می‌نماید سرزمین است، سرزمین به عنوان حامل، حامل گورهای پیشینیان، آثار، نمادها، جای-گاهِ خاطره‌ها، تاریخ.

در گذشته پای بیشتر انسان‌ها به خاک بسته بود، آن هم به عنوان رعیت، کشاورزِ وابسته به زمین، زمین در مفهومی که صرفاً طبیعی نبود، بلکه در چارچوب حقوق  بردگی و ارباب-رعیتی تعریف می‌شد. رهایی از زمین، همراه با شکل‌گیری اندیشه‌ی آزاد برای بسامان کردن آن "ارضی" است که زندگی ما در آن جریان دارد. کلیت جنبش آزادی‌بخش در دوره‌ی پس از آغاز اضمحلال نظام ارباب-رعیتی در جهت بردنِ "تمامیت ارضی" زیر تمامیت وجود انسان‌هایی ست که بر روی این "ارض" زندگی می‌کنند. جهت تلاش آن بوده که تمامیت وجودی تک‌تک آنان به لحاظ جسمی و روانی مصون باشد و به ویژه از سوی دولت خدشه‌دار نشود.

کل روند آزادی در پنج قرن اخیر در جهت تقدم انسان است. هیچ چیزی مقدس نیست و ارج ارض در این است که خانه‌ی انسان‌‌هاست. با پیشرفت مبارزه‌ی آزادی‌بخش و بیرون آمدن انسان‌ها از موقعیت تحقیر شدگی و صغارت، تاریخ سرزمین بازخوانی می‌شود. آبادانی، محصول رنج و زحمت انسان‌هاست؛ ویرانی آن بیشتر به دست شاهان و امیران، لشکرکشی‌، غارتگری و باج‌ و خراج گیری آنان بوده است. هر خشتی که بر روی خشتی نهاده شده، و هر درختی که کاشته شده به دست انسان کارورز بوده است. هر شعر نغز، هر کتاب پرمغز، و هر جلوه‌‌ی والای دیگری از فرهنگ، نه به دلیل وجود شاهان، بلکه علی‌رغم تأثیر مخرب بی‌فرهنگی و فرهنگ‌ستیزی عمومی آنان پدید آمده است.

ذکر این نکته‌های بدیهی برای تأکید بر این موضوع است: هر بحثی بر پایه‌ی آزادی و حق بر سر میهن از این اصل ‌می‌آغازد که میهن خانه‌ی انسان‌هاست و به راستی آنگاه زیستگاهی انسانی می‌شود که جایی نماند برای هیچ شکلی از اِعمال ولایت به عنوان صاحب‌خانه. ولایت‌مداران از انسان‌ها بسته‌ای به نام "ملت" و از خانه‌ی انسان‌ها یک "ارض" ماوراء الطبیعی می‌سازند تا در نهایت "خدا" و "شاه" را بر آنها چیره سازند. در شعار شاهنشاهی «خدا، شاه، میهن» که با حکومت فقها تنها در آن عنوان «شاه» عوض شد، «میهن» زیر چیرگیِ ظل‌الله است. جنبش جاری به سرانجام می‌رسد اگر سلطه‌ی ظل‌الله را درهم بکشد و هر امکانی برای احیای آن را منتفی کند.

مفهوم‌های "ملت" و "ارض" برای آنکه راهزن عقل نباشند، باید مضمون خود را از درک ما از میهن به عنوان خانه‌ی تاریخی مشترک برگیرند. بنیاد این خانه، به شرحی که گذشت، دیگر نمی‌تواند کیش شیعی یا کیش آریایی-باستانی و ترکیب شیعی-آریایی باشد. خانه‌ی مشترک را بنیاد دیگری باید: قرارداد اجتماعی نو، پیمان عادلانه و تبعیض‌زدای همزیستی. همسرنوشتی تاریخی، آرزو و امید مشترک برای چیره شدن بر ستم، میل عمومی به صلح و همبستگی بیان شده در بهترین دستاوردهای فرهنگی مشترک، همه مستحکم‌کننده‌ی چنین بنیادی هستند.

از نظرهایی که در گذشته درباره‌ی اساس و قوام میهن ابراز شده، آنهایی به استبداد و تبعیض راه برده‌‌اند که با مفهوم‌های اسطور‌ه‌ای نیت خود را پنهان کرده‌اند.  نژاد آریا، امت، مقدسان دینی، شاهان افسانه‌ای و افسانه‌پردازی‌های تاریخی، فرّ، سایه‌ی خدا، روح خدا، دست خدا... همه در خدمت چشم‌بندی سیاسی بوده‌اند. اراده به برقرار کردن یک نظم سکولار لازم است همراه با نقد سکولار همه‌ی این مفهوم‌های اسطوره‌ای و ماوراءالطبیعی باشد. راه مستقیم نقد همه مفهوم‌های اسطوره‌ای در سیاست، به طور مشخص سیاست هویت‌محور (identity politics) که برپایه‌ی اطلاق صفت‌هایی اسطوره‌ای به یک هویت عمل می‌کند، روآوری به انسان‌هاست، به موقعیت زیستی مشخص آنان و تقویت این باور که آنان قادرند خود سرنوشت‌شان را به دست گیرند و در صلح و همبستگی با یکدگر به سر برند. اسطوره، برای گرفتن قدرت از آنان و اختصاص آن به تختی بر فراز سر مردم است.

به سوی قرارداد اجتماعی نو

راه رسیدن به طرحی از قرارداد اجتماعی نو در درجه‌ی نخست ارتقای کیفیت گفتمان جنبش است. ما تا حدی از مرحله‌ی احساس و هیجان گذشته‌ایم و ضمن حفظ روحیه و شور، وارد یک مرحله‌ی تأمل شده‌ایم. میزان و دستاورد تأمل‌ورزی به گونه‌ای نیست که امیدوار شویم که گسترش شرّ ابتذال را می‌توان مهار کرد. شرّ ابتذال اکنون خود را نشان می‌دهد به صورت گریز از بحث‌های مشخص برنامه‌ای، فرمالیسم در تشکیل ستادی برای رهبری از راه نشاندن چهره‌هایی در یک جمع صوری که در نهایت محتوایش را از سرور این جمع و اراده‌ی پشت پرده‌ی تشکیل آن می‌گیرد.

ارتقای کیفیت گفتمان جنبش و سامان دادن به میهنی نو، بدون تکرار تاریخ، مستلزم تشخیص مسائل عمده و پاسخ‌گویی به آنهاست‌. این مسائل در نهایت به این چهار موضوع برمی‌گردند: استثمار، تبعیض، خشونت و موضوع محیط زیست.[۲] پاسخ مناسب به اینها در ترکیب با هم پاسخ به موضو‌ع‌های دیرپای آزادی و عدالت است. هیچ زندگی "نرمالی" برای عموم مردم میسر نمی‌شود، مگر به این مسائل پاسخ داده شود. طرحِ آرمانِ زندگی بهنجار بدون درگیر شدن با نابهنجاری استثمار، تبعیض، خشونت و تخریب محیط زیست، خود نمود یک نابهنجاری عمیق است.

چاره در موقعیت کنونی برای پیشبرد بحث‌های برنامه‌ای و از این راه ارتقای کیفیت گفتمان جنبش تقریر منشورهای تبیین‌گر خواسته‌ها و هدف‌هاست. این کاری جمعی است و بجاست که همه را به مشارکت در آن تشویق کرد. اصلاً نباید به فکر نام‌های مشهور بود. حق هر کارگر، دهقان، دانشجو، معلم، کارمند، بازنشسته و کلاً هر شهروند است که نظر خود را بگوید. بهترین حالت این است که جمع‌هایی با هم بحث کنند و نظر خود را تقریر کرده و انتشار دهند. نفس نوشتن بیانیه، روند فکر کردن دقیق‌تر بر خواسته‌ها را به جریان می‌اندازد، و ذهن‌ها را حساس و انتقادی می‌کند. سامان نو با کسب این اعتماد به خود ایجاد می‌شود که تک‌تک ما می‌توانیم نظر دهیم و نباید منتظر "نخبگان" و "رهبران" باشیم.

"منشورها" می‌توانند از یکدیگر بیاموزند. منشورهای تازه‌تر نوشته می‌شوند و در نهایت امید می‌رود چند منشور مشخصِ به نسبت جامع، جمع‌کننده‌ی گروه‌های وسیعی از مردم باشند. روندی که از این طریق به راه می‌افتد می‌تواند به شکل‌گیری جمع‌های رهبری کننده و احیاناً ائتلاف میان همسویان منجر شود.

تشکیل محفل‌ها و شبکه‌های گفت‌وگو در داخل با نظر به مقتضیات وضعیت و همچنین جمع‌های بحث و گفت‌وگو در خارج و تشکیل سمینارهای آنلاین همه می‌توانند پشتیبان این روند باشند. هر چه بحث‌ها مشخص‌تر و پرمایه‌تر باشند، و اگر تلاش شود نتایج آنها تدوین شود و در اختیار عموم قرار گیرد‌، این روند باکیفت‌تر و نیرومندتر می‌شود.

ارتقای بار حقوقی جنبش

نکته‌‌ی دیگری در اینجا قابل ذکر است که به مضمون حقوقی گفتمان مربوط می‌شود. گفتمان انقلاب ۱۳۵۷، دینی محض نبود. خط اصلی آن که از برآیندِ گرایش‌های مختلف حاصل شد، دینی-مهندسی بود. مهندسان، رکن مهمی از آپارات قدرت دینی شدند. بینش مهندسی که در بخشی از چپ هم حضوری قوی داشت بر این ادراک ساده متکی بود که "خراب می‌کنیم، و سپس می‌سازیم". اکنون می‌دانیم اراده‌ به تخریب، اگر جای اراده به دگرگونی رهایی‌بخش و راه‌گشای سامان اجتماعی حق‌‌محور را بگیرد، چه مصیبت‌هایی بارمی‌آورد. آنچه در بینش ۵۷ در مجموع جایی خالی داشت، مفهوم حق بود. اکنون که به ارتقای گفتمانی جنبش می‌اندیشیم، بایسته است مدام بر لزوم محوریت حق تأکید کنیم. از این طریق می‌توانیم پیوندی برقرار کنیم با خواست دیرپای برقراری حکومت قانون در عصر مشروطیت.

پرمایه‌تر کردن گفتمان جنبش از راه تقویت بینش حقوقی در آن، از هم اکنون میسر است. اگر در همه‌ی منشورها بر لزوم ارج‌گذاری بر شأن انسان و پایبندی به مصونیت جسمی و روانی افراد، و بر این بنیاد لزوم لغو مجازات اعدام و ممنوعیت مطلق شکنجه تأکید شود، گامی اساسی برای بنای یک نظم حقوقی شایسته برداشته شده است.

ادامه دارد

پانویس‌ها

[۱] در این باره بنگرید به این مقاله: ف. دشتی: آیا همه‌پرسی تجلّی دموکراسی است؟

[۲] این مسائل از بُعد "درونی" فهرست شده‌اند. به آنها باید افزود ایده‌ای درباره‌ی صلح و همزیستی را، به ویژه در منطقه. بدون جهت‌گیری مشخص درباره تحقق آرمان صلح و تلقی تازه از مرزها به عنوان مرزهای پیوستگی و دوستی به جای مکانی برای سنگیرگیری دربرابر هم، به ویژه در دو جهت پیشروی با مشکل مواجه می‌شود: همزیستی بسامان و بی‌تبعیض همه‌ی اقوام، و حل مسائل زیست‌محیطی.

در باره صلح بنگرید به این گفتار: "خاورمیانه و درد غیاب آرمان صلح" و "مفهوم صلح"، نشریه نگاه نو (تهران)، شماره‌های ۶۳ تا ۶۵، ۱۳۸۳−۱۳۸۴ − هر دو از همین نویسنده.

بخش‌های پیشین

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • جوادی

    نه تنها من، بلکه به احتمال زیاد اکثریت مردم ایران از عملکرد اپوزیسیون به طور کلی و بویژه عملکرد بسیار ضعیف و نامنسجم آن در جنبش زن، زندگی، آزادی ناراضی اند. زمانی که جوانان شجاع جانشان را کف دست گرفته و به خیابان آمدند، در بخشی از اپوزیسیون شاهد انکار ضرورت رهبری جنبش و در بخش دیگر شاهد تایید ضرورت رهبری و رقابت شدید بر سر آن و حتی توهم خدمت به جنبش یودیم. اپوزیسیون دست کم در سه جنبش دی ۹۶، آبان ۹۸ و جنبش زن، زندگی ،آزادی یک‌ گام عقب تر از معترضان بوده است و به همین خاطر نتوانسته نقش موثری در این جنبش ها بازی کند. به نظرم نبود اپوزیسیون بهتر از یک اپوزیسیون شدیدا نامنسجم است زیرا عملکرد چنین اپوزیسیونی ناامید کننده است. به این اپوزیسیون لازم است یادآوری شود که زمستان می رود و روسیاهی برای زغال می ماند.‌

  • جوادی

    سه مساله یا سه نوع تقابل مانع انسجام نسبی گروههای مخالف جمهوری اسلامی شده و بنابراین به نفع وضع موجود کار می کند.‌ این سه مساله عبارتند از : تقابل پادشاهی_ جمهوری ، تقابل مرکزگرایی_ فدرالیسم و تقابل جمهوری_ جمهوری. دو تقایل اول تا حدی ممکن است همپوشانی داشته باشند ولی یکی نیستند زیرا همه مرکزگرایان لزوما پادشاهی خواه نیستند و حتی یک جمهوریخواه می تواند نه مرکز گرا باشد و نه فدرالیست، بلکه به سنتزی از این دو اعتقاد داشته باشد. به نظر می رسد تقابل اول یعنی تقابل پادشاهی_ جمهوری از دو مساله ی دیگر معروف تر و مهم تر باشد و بیش از آن دو باعث پراکندگی مخالفان جمهوری اسلامی شده باشد. تقابل جمهوری _ جمهوری گرچه بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ و در فاصله کوتاه بین پیروزی انقلاب و برگزاری همه پرسی قانون اساسی خود نمایی کرد، اما سابقه آن به پیش از انقلاب ۵۷ بر می گردد ، هر چند تحت این عنوان تا به امروز تحت بررسی قرار نگرفت.‌ تقابل جمهوری_ جمهوری که به شکل تقابل جمهوریx_ جمهوری y نیز قابل طرح است ناشی از اختلاف نظر ها درباره جمهوری و مدلهای آن است.‌ درباره تقابل پادشاهی_ جمهوری بارها بحث کردم و تلاش کردم تا پلی بر این شکاف ایجاد کنم زیرا گذار به دموکراسی را منوط به همکاری دموکرات ها از هر دو جناح می دانم.‌ درباره تقابل مرکز گرایی_ فدرالیسم، یک یادداشت تحت همین عنوان نوشتم و بر راه حل بینابین یا معتدل تاکید کردم.‌ اما درباره تقابل جمهوری _ جمهوری جیزی ننوشتم.‌ به نظرم با آنکه تقابل جمهوری_ جمهوری ،جمهوریخواهان را از هم دور کرده ولی در ادبیات جمهوریخواهی حتی به این مساله اشاره هم نمی شود زیرا جمهوریخواهان معمولا درگیر تقابل پادشاهی_ جمهوری هستند. بارها تاکید کردم که این تقابل بر خلاف ظاهرش یک بازی برد _ باخت نیست، بلکه یک بازی باخت_ باخت است، یعنی فقط به نفع وضع موجود کار می کند. به همین خاطر سخت تلاش کردم تا دو طرف بازی را از نتیجه ی این بازی آگاه کنم و به آن پایان داده یا دست کم آن را تعدیل کنم. همکاری طرفداران پادشاهی مشروطه و جمهوری مشروطه برای بر هم زدن توازن قوا و مهمتر از آن یعنی گذار به دموکراسی پارلمانی ضروری است . اگر ضروری نبود، من برای این منظور اینقدر تلاش نمی کردم. این همکاری فقط به یک پیش شرط نیاز دارد و آن هم توافق بر سر برگزاری همه پرسی تعیین نوع حکومت است. بقیه اختلافات جزئی و یا اهمیت کمتری داشته و نباید به عنوان پیش شرط مطرح شوند.‌ فدرالیست ها باید مشخص کنند که در شرایط حساس کنونی برای دموکراسی اهمیت بیشتری قائل هستند یا برای فدرالیسم. اگر مرکز گرایان پیش شرط تمامیت ارضی را کنار نهند ،آیا فدرالیست ها حاضر هستند، بدون پیش شرط با دموکرات های غیر فدرالیست برای گذار به دموکراسی همکاری کنند؟ هیچ توافق منصفانه ای بدون بده بستان ممکن نیست. اصرار فدرالیست ها به اینکه به کمتر از فدرالیسم رضایت نمی دهند و در مقابل اصرار مرکز گرایان بر موضع خود، مشکلی را حل نمی کند. نباید فراموش کنیم که نه دموکراسی و نه فدرالیسم قادر به از بین بردن تمام تبعیض ها نیستند. به عنوان مثال نظام امریکا هم دموکراتیک است و هم فدرال ولی همچنان درگیر مساله تبعیض نژادی است یا حکومت روسیه با آنکه فدراتیو است اما در آن از دموکراسی خبری نیست و علاوه بر آن ناسیونالیزم روسی در آن قوی است.‌ به نظر روسیه فدراتیو از دموکراسی وحشت دارد زیرا آن را باعث تقویت ناسیونالیزم قومی می داند.‌

  • جوادی

    چطور ناراحت نباشم وقتی اینجا داریم می پوسیم و ایران در حال نابودی است ولی روشنفکران در خارج از کشور هنوز ضرورت همکاری را درک نمی کنند و همچنان درگیر مسایل پیش پا افتاده و یا موضوعات جدلی یا مناقشه برانگیز هستند.‌ هیچ حزب یا شخص با نفوذ به تنهایی نمی تواند تعداد کافی از ناراضیان را برای یک حرکت انقلابی بسیج کند و به خیابان بیاورد.‌ چهل و چهار سال احزاب و اشخاص با نفوذ مخالف جمهوری اسلامی، فرصت داشتند تا همین ضعف انحصارطلبی و تک روی را بفهمند و بنابراین به ضرورت همکاری پی ببرند، اما متاسفانه چنین پیشامدی رخ نداد.‌ فرض کنیم تقریبا نیمی از مردم طرفدار پادشاهی و نیمی دیگر طرفدار جمهوری باشند، آیا می توان گرایش سیاسی نیمی از مردم را نادیده گرفت؟ متاسفانه نخبگان ما علی رغم ادعای دموکرات و کثرت گرا بودن، مخالفان خود را حتی اگر نیمی از مردم هم باشند، نادیده می گیرند. حتی گفتن اینکه اکثریت مردم طرفدار پادشاهی یا جمهوری هستند نیز به نوعی نادیده گرفتن گرایش مخالف و یا حتی تمایل به حذف آن است زیرا از کجا می دانیم اکثریت طرفدار همان چیزی است که مطلوب ماست؟ اکثر روشنفکران ایرانی تقابل جمهوری_ پادشاهی را به رسمیت نشناخته و برای آن راه حلی دموکراتیک ارائه نداده اند.‌ در عوض سخت تلاش می کنند تا خوبی یا حتی ایده آل بودن حکومت مد نظر خودشان و بدی نوع دیگری از حکومت را نشان دهند.‌ در حالیکه تقریبا تمام مردم نظرشان را راجع به نوع حکومت انتخاب کرده اند و با تبلیغات نظر درصد کمی از آنها تغییر خواهد کرد.‌ به بیان دیگر اکثر مردم مدتهاست که موضع شان نسبت به سلطنت یا جمهوری تثبیت شده است و درصد کمی ممکن است هنوز در این باره موضعی نداشته باشند. خوب تحت این شرایط تلاش روشنفکران برای نقد سلطنت و دفاع از جمهوری و یا برعکس چه فایده ای دارد؟ اینکه می گویم روشنفکران نسل سوم یا همان روشنفکران پا به سن گذاشته نمی توانند شکاف بین خود و مردم را ببیند، به خاطر همین موضوعات است‌ . تقابل جمهوری_ پادشاهی شبیه یک مساله جدلی الطرفین عقل نظری به مفهوم کانتی است و نمی توان این تقابل را در سطح نظری حل کرد. اما راه حل عملی و دموکراتیک برای آن وجود دارد و آن همه پرسی است.‌ من قبول ندارم که برگزاری سریع یا با تاخیر همه پرسی در فردای ایران، در نتیجه آن اثر بگذارد زیرا همانطور که در چند سطر قبل گفتم، تقریبا تمام مردم گزینه ی مطلوب شان را سالهاست که انتخاب کرده و نظرشان تثبیت شده است و بنابراین مردد ها درصد کمی را تشکیل می دهند.‌ بنابراین بحث بر سر اینکه جمهوری خوب است و سلطنت بد است و یا برعکس ، به بازخورد بی اعتنا است و در واقع اتلاف وقت و مانع همکاری بوده و بنابراین به نفع وضع موجود است .‌ چهل و چهار سال است که جمهوری اسلامی و جمهوریخواهان پیوسته علیه سلطنت و تا حد فوق اشباع تبلیغ کرده اند ،بنابراین هر تاثیری که می خواست بر مخاطبان بگذارد، مدتها پیش گذاشته و از آن مرحله به بعد، اثری ندارد. ینابراین اگر واقعا یک جمهوریخواه خودش را دموکرات، کثرت گرا و واقع بین می داند باید از بازی جمهوری خوب است و سلطنت بد است، دست بکشد و قبول کند که بخش بزرگی از مردم و نخبگان طرفدار سلطنت هستند و نمی توان آنها را نادیده گرفت. کار مشابه را باید سلطنت طلبان انجام دهند و جمهوری خواهان را به رسمیت بشناسند.‌ حزب مشروطه خودش را لیبرال دموکرات نیز معرفی می کند در حالیکه برای لیبرال دموکرات سلطنت مشروطه و جمهوری مشروطه نباید فرق چندانی داشته باشند . به نظرم این عقیده که سلطنت مشروطه بهتر از جمهوری مشروطه است یک عقیده محافظه کارانه( محافظه کاری به تعبیر برک) است و برازنده یک لیبرال دموکرات نیست‌ . بنابراین بهتر است حزب مشروطه خودش را یک حزب محافظه کار معرفی کند تا لیبرال دموکرات.‌ فرض کنیم در فردای ایران و در همه پرسی تعیبن نوع حکومت ،اکثریت مردم جمهوری مشروطه را انتخاب کنند، در آنصورت حزب مشروطه که بر سلطنت مشروطه اصرار داشته، با چه رویی می تواند با عنوان دوم اش یعنی حزب لیبرال دموکرات یک شبه دیدگاهش را عوض کند و هواداران خود را قانع کند؟ اگر حزب مشروطه برای سلطنت مشروطه و جمهوری مشروطه به یک اندازه ارزش قائل شود، نه تنها هیچ چیزی را از دست نخواهد داد، بلکه می تواند شکاف بی فایده جمهوری_ پادشاهی را تا حدی ترمیم کند و زمینه همکاری بین دو طرف را هموار کند.‌

  • جوادی

    آنهایی که نقش اراده و آگاهی را در رهبری انقلاب ناچیز می گیرند و آن را به قضا و قدر یا مفهوم مبهم روند می سپارند، حتی نمی توانند به این پرسش پاسخ دهند که روند انقلاب ۵۷ از کی آغاز شد و چه چیزی رهبری آن را تعیین کرد.‌ عده ای که برای رویداد ۲۸ مرداد ۳۲ نقش زیادی در تحولات سیاسی و اجتماعی بعدی قائل اند، مبداء انقلاب ۵۷ را همین رویداد می دانند. از طرفی اکثر کسانی که طرفدار حکومت روحانیون هستند، قیام پانزده خرداد ۴۲ را به عنوان آغاز روند انقلاب ۵۷ در نظر می گیرند.‌ ممکن است نظرات دیگری نیز در این باره قابل طرح باشند.‌ بر اساس دو نظر رایج درباره آغاز روند انقلاب ۵۷، می توان گفت که روند انقلاب ۵۷ دست کم پانزده سال طول کشید، بنابراین روند دست کم پانزده سال فرصت داشت تا رهبری انقلاب را تعیین کند، آیا اینکار را انجام داد؟ اگر جواب نه است، باید به چرایی آن پاسخ داد. حقیقت این است که معمولا رهبری هر انقلاب از جمله انقلاب ۵۷ نتیجه ی ائتلاف گروههای سیاسی و یا توافق بین اشخاص با نفوذ است.‌ بله اینکار مصنوعی است اما مگر خود انقلاب دست کم یک نیم پروژه و بنابراین تا حدی مصنوعی نیست؟ انقلاب ها خود به خود یا طبیعی رخ نمی دهند.‌ به بیان دیگر خودانگیختگی به معنی احساس بیچارگی و ستمدیدگی مستقیما به انقلاب منجر نمی شود و دخالت اراده و آگاهی برای هدایت آن به سمت انقلاب و پیشبرد آن ضروری است. منظور از اینکه انقلاب یک نیم پروژه است، همین است. همانطور که پروژه ها به مدیریت نیاز دارند، انقلاب به عنوان نیم پروژه نیز به مدیریت نیاز دارد.‌

  • جوادی

    در ادامه دو یادداشت اخیر، به روشنفکران عزیز پیشنهاد می کنم که واژه دموکراسی را بدون پسوند بکار نبرند زیرا اگر تاریخ دموکراسی را مبنا قرار دهیم، آنگاه با انواع دموکراسی یا دست کم با برداشت های گوناگون از مفهوم دموکراسی روبرو خواهیم شد.‌ بنابراین برای کاستن از ابهام و پیشگیری از سوء تفاهم باید وقتی از دموکراسی حرف می زنیم، مشخص کنبم کدام نوع دموکراسی مورد نظر است. آیا دموکراسی نمایندگی مورد نظر هست یا دموکراسی مستقیم( غیر نمایندگی)؟ ما الان درون یک فرآیند انقلابی هستیم، الان وقت بحث بر سر مسایل روشنفکرانه ی ایدّولوژیک نیست.، بلکه بحث باید بر سر برنامه ریزی استراتژیک برای گذار به دموکراسی باشد. نخستین مساله در برنامه ریزی استراتژیک آن است که باید مشخص کنیم به کجا می رویم. کلی گویی در این مورد بیهوده و اتلاف وقت است. به عنوان مثال اگر بگوییم مقصد دموکراسی و تحقق حقوق بشر است، این کلی گویی است و ابهام آفرین است. اما اگر بگوییم مقصد دموکراسی پارلمانی و تحقق حقوق بشر است ، تا حدود زیادی ابهام را برطرف کردیم. بعضی از احزاب می گویند ، انقلاب زن، زندگی آزادی یعنی نفی جمهوری اسلامی و برقراری زندگی انسانی است. این هم کلی گویی است زیرا زندگی انسانی یک مفهوم مبهم است و بنابراین می تواند تفسیرهای گوناگون و حتی متضادی را بر انگیزد.‌ شعارهای مبهم در برنامه ریزی استراتژیک جایی ندارند زیرا اساسا با تعریف برنامه ریزی همخوانی ندارند.‌ در علم ، برنامه ریزی عبارت است از تدوین مجموعه ای مشخص از دستورات که اجرای آنها ما را به هدف معینی می رساند. برنامه در واقع معادل الگوریتم یا دستورالعمل مشخص است که مراحل مختلف کاری را به زبان دقیق و جزئیات کافی بیان می نماید و ترتیب مراحل عملیات و پایان آن را کاملا مشخص می کند.‌ روشن است پاسخ های گوناگون ی برای پرسش به کجا می رویم ،وجود دارد. مساله ی به کجا می رویم به عنوان نخستین مساله ی برنامه ریزی استراتژیک، همان مساله چشم اندازها است. از همین جا راه خیلی ها از هم جدا می شود. چشم اندازی که یک پارلمانتاریست برای فردای ایران ترسیم می کند از زمین تا آسمان با چشم انداز مبهم و اتوپیایی که یک کمونیست ایجاد می کند فرق دارد. بنابراین دور یک میز نشستن یک پارلمانتاریست و یک کمونیست فقط منجر به جدل ، یعنی دفاع از حقانیت خود و نفی حقانیت دیگری خواهد شد و اینها نمی توانند اساسا وارد بحث درباره یک ائتلاف سازنده شوند. تنها ائتلاف ی که می توانند درباره آن به توافق برسند یک ائتلاف نابودگر ( مخرب) است ،یعنی ائتلاف صرفا برای گذار. گفتگوی سازنده بین چپ های افراطی و میانه رو ها تقریبا ناممکن است و الان که درون یک فرآیند انقلابی هستیم، حتی زیان بخش و و دست کم اتلاف وقت است. طرح موضوع تمامیت ارضی به عنوان یک شرط همکاری نمونه ی بارزی از وارد شدن به چنین جدل های بی فایده است.‌ تقریبا تمام میانه روها تمامیت ارضی را قبول دارند و برخی از چپ های افراطی یا قوم گرایان ممکن است آن را قبول نداشته باشند. پرسش من این است که آیا یکی از این دو طرف می تواند با استدلال طرف دیگر را قانع کند که دست از موضع خود بردارد؟ روشن است که پاسخ منفی است، بنابراین اساسا طرح چنین موضوعاتی غیر عقلایی است.‌ مساله مشابه می تواند مساله ی وحدت ملی باشد.‌ اکثریت قاطع نخبگان و مردم طرفدار وحدت ملی هستند و از واژه ملت ایران استفاده می کنند، عده ی کمی هم به هر دلیلی از واژه ملتهای ایران استفاده می کنند.‌این مساله را هم نمی توان از راه مباحثه حل کرد. همه کشورهای چند قومیتی با چنین مساله ای روبرو هستند و ایران هم استثناء نیست. من طرفدار وحدت ملی هستم و در یادداشتی تحت عنوان تقابل مرکز گرایی و فدرالیسم از راه حل میانه ی عدم تمرکز دفاع کردم. در ضمن اعتقاد دارم رعایت حقوق اقوام و یا حتی فدرالیسم مستلزم نفی وحدت ملی نیست. فدرالیست هایی که به جای واژه ملت ایران، از واژه ی ملت های ایران استفاده می کنند، پیشاپیش امکان گفتگو بر سر پیدا کردن یک راه حل بینابین را از بین می برند، بنابراین دور یک میز نشستن کسانی که ضمن اعتقاد به وحدت ملی طرفدار عدم تمرکز اداری هستند و کسانی که معتقد به وحدت ملی نیستند ،ره به جایی نخواهد برد.‌ شعار حزب دموکرات کردستان، دموکراسی برای ایران و فدرالیسم برای کردستان است. اگر این حزب یا احزاب مشابه خواهان دموکراسی پارلمانی نباشند، به نظرم طرفداران نظام پارلمانی نباید در شرایط حساس کنونی وارد بحث با این احزاب شوند زیرا بی فایده خواهد بود و بهتر است این مساله را برای مردم هم روشن کرد تا راحت تر موضع گیری کنند. مساله هم پیمانان در یک انقلاب باید در مرحله ی پاسخ به پرسش به کجا می رویم، حل شود و نه در مرحله دوم که مرحله تعیین استراتژی است. وقتی مقصد مشخص شد، دومین مساله ی برنامه ریزی استراتژیک این است که چگونه می خواهیم به مقصد برسیم( تعیبن استراتژی ها). مساله بعدی پرداختن به امکانات یا بودجه است و در نهایت مساله ی ارزیابی یا کنترل طرح می شود، یعنی بررسی اینکه آیا در مسیر درست حرکت می کنیم یا نه.‌ به نظرم پیروزی در یک نبرد انقلابی مثل هر نبرد دیگر بدون مشارکت استراتژیست ها ی توانمند یا کسانی که طرز فکر استراتژیک دارند، یعنی بدون برنامه ریزی استراتژیک ممکن نیست.‌ کار دشوار برنامه ریزی استراتژیک را روند یا پیشامدهای تصادفی نمی توانند انجام دهند. اینکار با اراده و آگاهی انقلابیون و معمولا بوسیله ائتلافی از گروههای ذی نفع صورت می گیرد.

  • جوادی

    در تکمیل یا دداشت قبلی بیان نکات زیر را ضروری دانستم. وقتی دور یک میز برای بحث درباره تشکیل ائتلاف می نشینیم باید در صدد پیدا کردن یک چارچوپ یا تفاهم نامه همکاری باشیم، نه اینکه مواضع حزبی و ایدئولوژیک خود را به رخ همدیگر بکشیم و سریع به سمت انتقاد مخرب حرکت کنیم. هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.‌ بحث بر سر تشکیل ائتلاف، یعنی بحث بر سر تهیه چار چوپ همکاری ( تدوین اصول مشترک) و نه جدل برای به کرسی نشاندن نظرات حزبی و یا اثبات حقانیت خود و عدم حقانیت طرف مقابل.‌متاسفانه بارها می بینم که چند روشنفکر دور یک میز جمع می شوند و موضوع جلسه درباره همکاری و همگرایی است ولی شرکت کنندگان خیلی سریع از موضوع اصلی گفتگو دور شده و گفتگو را به جدل تبدیل می کنند.‌ قبل از اینکه دور یک میز جمع شویم و درباره موضوعات مهم گفتگو کنیم ، بهتر است برویم یک کتاب درباره راز و رمز مذاکره و یا همان فن گفتگو را مطالعه کنیم. چرا فکر می کنیم مادرزادی با فن گفتگو آشنا هستیم و یا اینکه فن گفتگو را به طور عادی در جریان زندگی یاد می گیریم؟ اغلب گفتگوهای ایرانیان با هم از موضع بالغ_ بالغ صورت نمی گیرد، بلکه از موضع بالای والد رهبر ( والد هنجاری) صورت می گیرد، یعنی معمولا تلاش می کنیم از موضع برتر دیگران را مخاطب قرار دهیم و به همین خاطر وارد چرخه معیوب یک رابطه ی نامتعادل می شویم. موضع بالای والد رهبر یا به زبان ساده موضع آمرانه یا پدرسالارانه، انسان را از هر گونه جذب دیگری و مشارکت او در تصمیملت دور می کند.‌ زمانی که تلاش می کنیم موضع برتر داشته باشیم، آگاهانه یا ناآگاهانه ، گفتگو را به بن بست می کشانیم.‌ گفتگو برای همکاری برای اینکه به نتیجه برسد، باید از موضع بالغ_ بالغ صورت بگیرد، جز این راه دیگری وجود ندارد.‌ گاهی میلیونها نفر این گفتگوها را می بینند و وقتی می بینند که نخبگان نمی توانند فرق بین گفتگو برای همکاری و جدل را تشخیص دهند و یا اینکه نمی توانند نظرات مخالف را تحمل کنند، آیا این بد آموزی نیست؟ به عنوان مثل اگر من جمهوریخواه طرفدار دموکراسی پارلمانی با یک مشروطه خواه دور یک میز نشستم و قرار است درباره تشکیل ائتلاف گفتگو کنیم، ما نباید مساله ی جمهوری یا سلطنت را وارد بحث کنیم زیرا بحث بر سر این مساله جایش این جا نیست و خارج از موضوع گفتگو است. من جمهوریخواه در راستای موضوع گفتگو می توانم مثلا موضوع برگزاری همه پرسی تعیین حکومت و زمان مناسب آن را وارد گفتگو کنم و نظر طرف مقابل را جویا شوم و یا درباره نحوه گذار از وضع موجود نظراتم را بیان کنم.‌ اما حق ندارم از موضع برتر نظراتم را بیان کنم و یا اینکه با انگشت گذاشتن روی اختلافات ،گفتگو را از دستیابی به هدف اش یعنی تفاهم دور کنم.‌ اگر من جمهوریخواه با یک مشروطه خواه در دور یک میز به تفاهم برسیم، آنوقت هواداران این دو دیدگاه، هم به سمت انسجام و همکاری حرکت خواهندکرد .‌ به تازگی در برخی از رسانه ها دیده می شود که موضوع تمامیت ارضی مناقشه برانگیز شده است و عده ای از چپ ها با نقد این موضوع تلاش می کنند خودی نشان دهند. به نظرم حتی طرح این موضوع در شرایط کنونی یک موضوع بی اهمیت است زیرا برای مردم ایران این موضوع مطرح نیست و بارها مردم در جاهای مختلف همبستگی شان را در شعارهایشان اعلام کردند.‌ بنابراین طرح موضوع تمامیت ارضی به عنوان یکی از شرط های همکاری و انتقاد از آن را یک مجادله بی ثمر روشنفکرانه و اتلاف وقت می دانم که هیچ ربطی به دغدغه ها و مشکلات مردم ایران ندارد .‌ وقتی تقریبا تمام مردم ایران خواهان یکپارچگی ایران هستند و بارها شعار جانم فدای ایران را فریاد می زنند، پیش کشیدن مساله ی تمامیت ارضی نه تنها فاقد اهمیت است، بلکه موضوعیت خود را نیز از دست خواهد داد.‌ به جای بحث بر سر این موضوعات بی اهمیت، بهتر است درباره مسایل واقعی و حیاتی بحث شود.‌ حتی در شرایط اسفناک کنونی گفتگوی بین طرفداران دموکراسی پارلمانی و مخالفان آن را به نفع مردم و جنبش انقلابی نمی دانم زیرا به گذار از وضع موجود کمکی نمی کند. ِاگر گروههای طرفدار دموکراسی پارلمانی نتوانند حول همین اصل و حقوق بشر دور یک میز بنشینند و برای تشکیل ائتلاف به تفاهم برسند، دم زدن از دموکراسی عملا فایده ای نخواهد داشت و باید بی خیال تحقق آن در شرایط کنونی شد.

  • جوادی

    درباره ی ائتلاف سازنده در یادداشت آخری، در اعتراض به سرگرمی یا مشغولیت اکثر روشنفکران نسل سوم به تحلیل و نقد مخرب، تصمیم به سکوت گرفته ام و سکوت سرشار از ناگفته هاست را کاملا احساس می کنم. این سکوت را در این لحظه فقط به خاطر بیان یک موضوع مهم می شکنم ولی دوباره ِآن را ادامه خواهم داد.‌ انسجام یا هماهنگی در هر کار گروهی یا بین گروهی اهمیت حیاتی دارد.‌ انقلاب چه خوشمان بیاید چه نیاید یک کار بزرگ جمعی است که در آن اشخاص و گروههای‌گوناگون و متضادی شرکت می کنند و این مجموعه به خودی خود هماهنگ نیست و به طور طبیعی هم.‌به سمت هماهنگی پیش نمی رود. هماهنگی را باید ایجاد کرد.‌ ایجاد هماهنگی همان تشکیل ائتلاف است که به صورت تاسیس یک مرکز هماهنگی یا همکاری نمود پیدا می کند. حتی دو گروه هم با هم همکاری کنند با یک ائتلاف سر و کار داریم، بنابراین ائتلاف لزوما به معنی همکاری تمام گروهها نیست.‌ کوشش برای همکاری تمام گروهها که گاهی از آن به عنوان ائتلاف همه با هم یاد می شود، معمولا آب به هاون کوبیدن است و حتی اگر چنین ائتلافی شکل گیرد فقط می تواند نظام مستقر را خراب کند اما نمی تواند سازنده باشد زیرا بلافاصله بعد از خراب کردن نظام مستقر، ائتلاف همه با هم دلیل وجودی خود را از دست خواهد داد و تضادها بلافاصله بعد از سقوط نظام مستقر، با قدرت خودنمایی خواهند کرد و منجر به فروپاشی ائتلاف و سپس جنگ قدرت بین اعضای ائتلاف خواهد شد.‌ چنین ائتلافی در آستانه انقلاب ۵۷ تشکیل شد و همه دیدیم که چقدر سریع به سمت فروپاشی میل کرد.‌ بنابراین ائتلاف همه با هم فقط می تواند مخرب باشد و نه سازنده و به همین دلیل باید دور آن خط کشید.‌ فقط می تواند مخرب باشد یعنی نابود کننده نظام مستقر باشد. اما ائتلاف های سازنده نیز قابل طرح اند.‌ منظور از ائتلاف سازنده این است که هم اون اندازه گسترده باشد که بتواند رژیم مستقر را سرنگون کند و هم اینکه این توان را داشته باشد که بدون آنکه از درون دچار فروپاشی شود، بتواند نظام مطلوب ائتلاف را تاسیس کند. به نظرم ائتلاف بین احزاب طرفدار نظام پارلمانی می تواند یک ائتلاف سازنده باشد.‌ مهمترین مانع سر راه این ائتلاف، تعصب نسبت به شکل حکومت یا همان مساله ی جمهوری یا سلطنت است. من برای حل این مساله خیلی تلاش کردم. کسی که با الفبای علم سیاست هم آشنا باشد و برای یک لحظه حب و بغض را کنار بگذارد، می تواند بفهمد که اگر نظام پارلمانی در ایران قابل پیاده شدن باشد، این نظام بنا به تجربه سایر کشورها، می تواند در دو شکل سلطنت مشروطه و یا جمهوری مشروطه تحقق یابد.‌ تاکید می کنم سلطنت مشروطه و جمهوری مشروطه به لحاظ تاکید بر سنت با هم تفاوت دارند و لی از لحاظ نهادی و کارکردی یکسان هستند و هر دو دموکراسی پارلمانی به شمار می آیند. به بیان دیگر دموکراسی پارلمانی یعنی سلطنت مشروطه یا جمهوری مشروطه. متاسفانه پارلمانتاربست های ایرانی هنوز به این سطح از آگاهی سیاسی نرسیده اند که بفهمند فرق چندانی بین نظام پادشاهی مشروطه ی مثلا در بریتانیا و نظام جمهوری مشروطه مثلا در آلمان وجود ندارد. اگر جمهوری مشروطه در ایران قابل پیاده شدن نباشد، به چه دلیل می توان گفت که سلطنت مشروطه در ایران قابل پیاده شدن است؟ تقلیل دموکراسی پارلمانی به سلطنت مشروطه یا جمهوری مشروطه متکی بر عقلانیت نیست، بلکه ناشی از تعصب و حب و بغض است که متاسفانه اکثر روشنفکران ایرانی به آنها مبتلا هستند.‌ اگر روشنفکر ایرانی نتواند بفهمد که از دید روشنفکران غربی دموکراسی پارلمانی به دو شکل سلطنت مشروطه و جمهوری مشروطه قابل تحقق است، چطور می تواند ادعای فهم دموکراسی و پارلمانتاریسم را داشته باشد؟ تاکید پارلمانتاریست باید بر دموکراسی پارلمانی باشد و نه بر سلطنت یا جمهوری.‌ البته او می تواند نسبت به یکی از این دو ابراز علاقه بیشتر کند ولی این باید فرع قضیه باشد نه اصل آن.‌ اگر پارلمانتاریست ها بر دموکراسی پارلمانی تاکید کنند، ما شاهد یک انسجام در بخش مهمی از اپوزیسبون خواهیم بود که بی شک تحول مهمی در فضای روشنفکری ایران خواهد بود و گروههای مخالف دموکراسی پارلمانی را نیز سخت تحت تاثیر قرار خواهد داد. در این صورت این گروهها نمی توانند مخالفت شان با دموکراسی پارلمانی را پشت مخالفت با سلطنت پنهان کنند. از همه پارلمانتاریست ها خواهش می کنم برای نجات مردم ایران از این همه گرفتاری از تعصب خود نسبت به فرم حکومت دست بکشند و به سمت یک ائتلاف سازنده ی تاریخی حرکت کنند.‌

  • جوادی

    آقای دکتر نیکفر عزیز ،اینکه در مقاله ی کدام میهن؟ کدام پیمان؟ وجود فساد در یک نظام جمهوری را تصدیق کردید، نشانگر این است که برداشت افلاطونی از مفهوم جمهوری ،یعنی جمهوری به عنوان نظام سیاسی کامل را قبول ندارید. غیر از خودم و شما ، من ندیدم هیچ جمهوریخواه ایرانی به معایب جمهوری اعتراف کند.‌ این موضع واقع گرایانه ی شما مرا بسیار خوشحال نمود و آن را ارج می نهم. آزادی بیان را را برای اولین بار در این وب سایت تجربه کردم و از این بابت از گردانندگان این سایت ممنونم.‌ از دست اکثر روشنفکران نسل سوم مدتهاست که احساس رنجش می کنم زیرا آنها را هم در ایجاد و هم در تداوم وضع موجود مقصر می دانم . اکثر روشنفکران نسل سوم درگیر مسایل روشنفکری پیش از انقلاب ۵۷ هستند یعنی در فضای روشنفکری پیش از انقلاب تا حدی منجمد شده اند و تا زمانی که از این مساله آگاهی پیدا نکنند نمی توانند به مردم برای عبور از وضع موجود کمک موثری بکنند. دلم برای کسانی که با شور و شوق و با امید رهایی جانشان را کف دست گرفته و به خیابان آمدند و زندانی، شکنجه، کشته یا اعدام شدند.‌ به نظرم ما روشنفکران نتوانستیم به نحو موثر از آنها حمایت کنیم تا هزینه کمتری بپردازند.‌ عدم انسجام و رقابت نخبگان مخالف جمهوری اسلامی باعث افزایش هزینه مبارزه در کف خیابان شد.‌ همان دو سه روز اول نسبت به این مساله هشدار دادم ،اما حرفم خریدار نداشت.‌ در شرایط فعلی ترجیح می دهم که ساکت باشم تا روشنفکران نسل سوم همچنان به تحلیل جنبش و یا انتقاد مخرب از همدیگر بپردازند.‌ ا

  • جوادی

    آقای دکتر نیکفر عزیز کج فهمی درباره مفهوم جمهوری که ناشی از بی اعتنایی به تاریخ جمهوری و تمرکز نگاه انتقادی به تاریخ سلطنت بود، منجر به ظهور استبدادی هولناک تحت عنوان جمهوری اسلامی شد. متاسفانه همچنان شاهد بی اعتنایی عمومی روشنفکران به تاریخ جمهوری و تاریخ روشنفکری یا تاریخ ایده ها هستیم. خواهش می کنم این هشدار از من را جدی بگیرید که بی اعتنایی به تاریخ جمهوری به کج فهمی درباره مفهوم جمهوری منجر می شود و این مساله برای بار دوم هم می تواند فاجعه بار باشد، یعنی یک بار دیگر شاهد تجربه استبداد تحت عنوان جمهوری x باشیم. شما به عنوان یک روشنفکر بانفوذ وظیفه دارید که درباره این مساله ی مهم روشنگری کنید.‌

  • جوادی

    به مخالفان سلطنت توصیه می کنم که از تاریخ درس بگیرند و از شکست طرح من وکالت می دهم احساس غرور و پیروزی نکنند.‌ احساس غرور و پیروزی شدیدتری را پس از سرنگونی سلطنت در سال ۵۷ شاهد بودیم و با هزینه های گزافی دیدیم که سرنگونی سلطنت، پیروزی دموکراسی نبود. طرح من وکالت می دهم، از وجود یک مساله مهم حکایت می کند و به عنوان یک راه حل ارائه شده است، گرچه غیر عقلانی بودن آن از آغاز نیز مشخص بوده است. طرح من وکالت می دهم برای حل مساله رهبری جنبش زن، زندگی،آزادی ارائه شده که به نظرم مهمترین مساله ی این جنبش و هر جنبش انقلابی است. من در چندین یادداشت از مقاله ی چشم پوشی موقت از دموکراسی برای نجات ایران نوشته دکتر کورش عرفانی انتقاد کردم ولی از یک جنبه ی مثبت هم به ِآن نگاه کردم و یادداشتی تحت عنوان چشم پوشی موقت از اختلافات برای نجات ایران نوشتم و طرح ایده ی چشم پوشی را تحسین کردم.‌ انتقاد من از مقاله ی یاد شده، انتقاد سازنده بوده است و فقط بر ضعف ِآن تمرکز نکردم ،بلکه مساله نجات ایران را تصدیق کردم و برای آن راه حل نیز پیشنهاد دادم. انتقاد مخرب از طرح من وکالت می دهم ، جز تخلیه ی موقت خشم چه مساله ای را حل می کند؟ آیا اصولا مساله ای را که این طرح به عنوان راه حلی_ الیته غیر عقلانی و خام_ برای ِآن ارائه شد، تصدیق می کند و برای آن راه حلی پیشنهاد می دهد؟ طرح من وکالت می دهم ، تنوع گرایش های سیاسی را نادیده گرفت، آیا مخالفان این طرح هم باید همین روش را در پیش بگیرند؟ یکی از طرفداران این طرح در یکی از شبکه های تلویزیونی ادعا کرد که بقیه گروهها هم می توانند چنین طرحی را به طرفداران خود ارائه دهند. خوب فرض کنیم هر گروه سیاسی چنین طرحی را به اجرا بگذارد و درصدی از مردم از آن استقبال کنند، نتیجه نهایی چه خواهد شد؟ آیا کسی که بیشترین آراء را جلب کرد، به عنوان رهبر جنبش انقلابی ، به رسمیت شناخته خواهد شد؟ آیا نخبگان و مردم چنین فرمولی را صرف نظر از دموکراتیک بودن یا نبودن آن خواهند پذیرفت؟ به نظرم این طرح یک طرح انحصارگرایانه بوده است و گرایش های مخالف را نادیده گرفته است. البته این حرف بدان معنی نیست که انحصار طلبی مختص طراحان این طرح است. به نظرم تقریبا اکثر احزاب و اشخاص با نفوذ انحصارطلب هستند.‌

  • جوادی

    معترضان خطر دستگیری و حتی کشته شدن را به جان می خرند و شعار زن،زندگی،آزادی و سایر شعارهای مطرح در جنبش انقلابی جاری را بر در و دیوار در کوچه پس کوچه های ایران می نویسند اما تلویزیون های فارسی زبان خارج از کشور به خود زحمت نمی دهند شعار زن، زندگی،آزادی را در گوشه ی برنامه های تلویزیونی شان نمایش دهند. این کوتاهی چگونه توجیه می شود؟

  • جوادی

    احزاب کرد حول محور قوم گرایی ( ناسیونالیزم کرد از دید خودشان ) و فدرالیسم به همدیگر نزدیک شده و مرکز همکاری احزاب کرد را تشکیل دادند.‌ عنوان این مرکز به روشنی بیانگر محوریت مفهوم کرد در این همگرایی است. بنابراین چه خوشمان بیاید چه نیاید، احزاب کرد یک سر و گردن بالاتر از بقیه احزاب ایرانی هستند که برخی شان طبل توخالی بیش نیستند.‌ کردها توانستند حول دو اصل مرتبط قوم گرایی و فدرالیسم با هم همکاری کنند، آیا بقیه احزاب ایرانی به اندازه آنها درایت و هوشمندی ندارند که چند اصل مشترک پیدا کرده و حول محور آنها با هم همکاری کنند؟ آیا این مشکل را نیز بیگانگان ایجاد کردند یا انحصار طلبی و تنگ نظری بیش از حد این احزاب باعث این مشکل شده است؟ روشن است معمولا تشکیل ائتلاف بین احزاب ،کار دشواری است و از روی علاقه صورت نمی گیرد، بلکه رویکرد اقتضایی آن را ایجاب می کند. احزاب ایرانی را می توان به دو دسته طرفدار نظام پارلمانی و مخالف نظام پارلمانی تقسیم کرد. به عنوان کسی که برای طرز فکر استراتژیک ارزش خاصی قائل است، به احزاب طرفدار نظام پارلمانی پیشنهاد می دهم که حول اصل مشترک پارلمانتاریسم ائتلاف تشکیل دهند و بقیه اختلافات را موقتا نادیده بگیرند. اگر چنین ائتلافی تشکیل شود، بقیه احزاب که از لحاظ ایدئولوژیک مخالف نظام پارلمانی هستند یا از آن اعلام حمایت خواهند کرد و یا اینکه متقایلا دست به تشکیل ائتلاف دیگر خواهند زد و در این وضعیت جدید و شفاف ،انتخاب برای مردم آسان خواهد شد و اکثریت مردم از یکی از این دو ائتلاف هواداری خواهد کرد و در عمل آن را تا حدی نشان خواهد داد. بنابراین چنین ائتلافی می تواند رهبری جنبش انقلابی را دست کم تا پیروزی انقلاب بر عهده گیرد.‌ تعصب نسبت به سلطنت یا جمهوری و عدم همکاری با این بهانه، تنها به ادامه وضع موجود کمک خواهد کرد. گرچه اهمیت همین اندیشه ی استراتژیک را سلطنت طلبان دوآتشه مانند تقی زاده، نوری زاده و خانم طبری و جمهوریخواهان دو آتشه احتمالا درک نخواهند کرد و از آن انتقاد خواهند کرد. روشنفکران ایرانی به ویژه روشنفکران نسل سوم، در انتقاد مخرب مهارت دارند اما اهمیت و برتری انتقاد سازنده را درک نمی کنند.‌ به نظرم انتقاد نکردن بهتر از انتقاد مخرب است. منظور از انتقاد مخرب، تمرکز بر نقاط ضعف و برجسته کردن آنها بدون ارائه راه حل است.‌

  • جوادی

    احزاب مخالف جمهوری اسلامی تا ابد برای ائتلاف فرصت ندارند و تا به امروز هم مردم ایران تاوان سنگینی برای خودمحوری و انحصار طلبی این احزاب پرداخت کرده اند و هرگز هم به نگرش مردم نسبت به خودشان فکر نکرده اند و همواره مثل آخوندها از موضع برتر و از روی منبر مردم را خطاب قرار دادند‌ این وضع نمی تواند تا ابد ادامه پیدا کند. اگر مردم بدون ائتلاف احزاب مخالف جمهوری اسلامی و با کمک گروهی از اشخاص با نفوذ بتوانند انقلاب را به پیروزی برسانند،آنگاه برای احزاب انحصارطلب نه تنها فرش قرمز پهن نخواهند کرد، بلکه این احزاب را همراه حمهوری اسلامی به زباله دان تاریخ خواهند فرستاد زیرا در ایران آزاد جایی برای احزاب انحصارطلب و بی خاصیت که سهمی در پیشبرد جنبش انقلابی نداشتند، وجود نخواهد داشت.

  • جوادی

    نظر آقای دکتر تقی زاده درباره نامناسب بودن نظام جمهوری شبیه فرانسه یا آلمان برای فردای ایران و دفاع ضمنی از سلطنت مطلقه به معنی مخالفت ضمنی ایشان با سلطنت مشروطه است. من قبل از این رویداد، فکر می کردم ایشان مشروطه خواه است، البته این اشتباه تقصیر من نبود ، بلکه عدم صراحت ایشان در مخالفت با سلطنت مشروطه باعث آن شد. بنابراین ممکن است عده ای دیگر از سلطنت طلبان نیز اعلام مخالفت شان با سلطنت مشروطه را به مصلحت ندانند، همانطور که عده ای از جمهوریخواهان مخالفت شان با نظام پارلمانی را پشت مخالفت با سلطنت پنهان می کنند.‌ برای تشخیص دموکرات بودن یک فرد موضع گیری راجع به محدویت دوره زمامداری یا همان چرخش مقام ها مهم است اما کافی نیست و به همان اندازه موضع گیری راجع به اصل تفکیک قوا نیز مهم است زیرا در یک نظام تک حزبی نیز ممکن است چرخش مقام ها جریان داشته باشد ولی اصل تفکیک قوا نهادینه نشده باشد. به عنوان مثال در جمهوری خلق چین بعد از مرگ مائو و قبل از روی کارآمدن شی جی پینگ، چرخش مقام ها وجود داشته و رئیس جمهور حداکثر ده سال می توانست در قدرت بماند، اما روشن است در یک نظام تک حزبی ، اصل تفکیک قوا برقرار نیست. به همین خاط است که در چندین یادداشت بر اهمیت موضع گیری درباره اصل تفکیک قوا تاکید کردم.‌ اما متاسفانه اکثرروشنفکران ایرانی از این کار خودداری می کنند. شاید مصلحت گرایی دلیل این خودداری باشد و شاید هم ناآگاهی از اهمیت این موضوع.‌ امیدوارم آقای دکتر نیکفر همانطور که راجع به چرخش مقام ها نظرشان را اعلام کردند و ِآن را شاخص متمایز کننده جمهوری از سلطنت دانستند، نظرشان راجع به اصل تفکیک قوا نیز بیان کنند تا سایر روشنفکران نیز ترغیب شوند در این باره موضع گیری کنند.

  • جوادی

    جنبش زن، زندگی ،آزادی و مساله ی ائتلاف قبل از پا گرفتن جنبش زن، زندگی،آزادی بارها بر اهمیت استراتژی ائتلاف در گذار به سوی دموکراسی تاکید کردم. یادم هست که اندکی قبل از ظهور جنبش زن، زندگی،آزادی رضا پهلوی در یک سخنرانی ، معنی متعارف اپوزیسیون را نادیده گرفت و مردم را اپوزیسبون خطاب کرد. معنی حرف اش این بود که مردم باید بی خیال اپوزیسیون ناکارامد شوند و خودشان باید به پا خیزند و کار را یکسره کنند. در یادداشتی این دیدگاه را مورد انتقاد قرار دادم، در حالیکه برخی از طرفداران ایشان ظهور جنبش خودانگیخته زن، زندگی،آزادی را تاییدی بر اپوزیسیون خطاب کردن مردم توسط رضا پهلوی دانستند.‌ ظهور یک جنبش یک چیز است و پایداری و پیروزی جنبش چیز دیگر.‌ حتی یک بار هم در تاریخ دیده نشده است که مردم بدون نخبگان بتوانند دست به انقلاب بزنند. نادیده گرفتن اپوزیسیون یعنی نادیده گرفتن نخبگانی که در شکل گروهی یا فردی فعالیت سیاسی انجام می دهند.‌ تجربه در چهار دهه نشان داده که هیچ حزب یا شخص با نفوذی به تنهایی قادر به بسیج کردن تعداد کافی از ناراضیان برای یک حرکت انقلابی نیست چه برسد به اینکه بتواند آن را به پیروزی برساند.‌ آیا همین ضعف، توجیه کننده لزوم ائتلاف نیست؟ اصولا ائتلاف حتی در تجارت زمانی مطرح می شود که دستیابی به یک هدف ناممکن یا خیلی دشوار و هزینه ها بسیار بالاست. بیش از چهار دهه گروههای سیاسی و اشخاص با نفوذ به صورت پراکنده با جمهوری اسلامی مبارزه کرده و هزینه های زیادی را نیز پرداخت نمودند و هنوز نیز به همین شکل در حال مبارزه اند، آیا موفقیتی حاصل شده است؟ در همین جنبش انسانهای شریف و شجاعی جانشان را کف دست گرفته و به خیابان آمدند، اونوقت ما روشنفکران فقط به تحلیل این جنبش پرداختیم و درجای امن (پشت خط مقدم) ، تماشاگر رنج کشیدن و کشته شدن اونها بودیم و هستیم.‌ ما روشنفکران، آزادیخواهان از جان گذشته را تنها گذاشتیم و از آنها حمایت کافی نکردیم و به تعبیری ما به آنها خیانت کردیم و تا این لحظه اجازه دادیم که خون و رنج و زحمت آنها پایمال شود. آیا وقت آن نرسیده که از خودمحوری و انحصارطلبی دست بکشیم و موقتا از اختلافات چشم پوشی کنیم و حول چند اصل دموکراتیک و حقوق بشری ائتلاف کنیم؟ در این ائتلاف هیچ شخص یا گروهی نباید امتیاز دیژه ای داشته باشد. اصل عدم تبعیض را باید از همین نقطه صفر رعایت کنیم. اینکه یک شخص یا گروه سیاسی چقدر پایگاه و امکانات دارد نباید بهانه ی کسب امتیاز ویژه در درون ائتلاف قرار گیرد.‌ هیچ حزبی حق ندارد ادعا کند که هزاران عضو و یا قدرت رسانه ای دارد و حزب دیگر دو سه نفر عضو بیشتر ندارد. حتی چنین ادعایی درست باشد نمی تواند مبنای تبعیض و درخواست ثدرت بیشتر در درون ائتلاف قرار گیرد. اینکه یک حزب احتمالا به خاطر نداشتن امکانات مالی در حاشیه است نشانه ی بی عرضگی آن نیست. از طرفی چه کسی می داند که حزب یا شخص خاصی که به ظاهر دارای پایگاه است، به واقع هم دارای پایگاه باشد. تا زمانی که یک انتخابات دموکراتیک برگزار نشده، هر ادعایی در باره پایگاه اشخاص یا احزاب، صرفا یک حدس یا حتی توهم است. این فقط رضا پهلوی و طرفداران او نیستند که باید مواضع شان را تعدیل کنند، بلکه هر توافق و همکاری مستلزم تعدیل مواضع تمام طرفها است. همه باید دست کم یک گام از مواضع جزمی خود عقب نشینی کنند تا اساسا بتوان وارد فرآیند گفتگو برای تشکیل ائتلاف شد.‌ قرار نیست هیچ حزب یا گروهی در این ائتلاف محوریت داشته باشد، بلکه همه با هم برابرند و هر حزبی فقط یک رای دارد و در بیرون از ائتلاف می تواند به فعالیت سابق خود ادامه دهد با این تفاوت که منشور یا اساس نامه ائتلاف را نباید نقض کند .‌ این مطلب گرجه بدیهی است ولی باید مورد توجه قرار گیرد. باز هم تاکید می کنم راه دیگری غیر از ائتلاف گسترده و قوی حول چند اصل دموکراتیک و حقوق بشری برای گذار نه تنها از جمهوری اسلامی، بلکه گذار به دموکراسی وجود ندارد.‌

  • جوادی

    به کسانی که طرفدار دیکتاتوری صالح و توسعه هستند، سخنی از کتاب " زندگی سراسرحل مساله است" از پوپر را نقل می کنم.‌ پوپر می گوید: ما باید آزادی را به شیوه دموکریتوس انتخاب کنیم که زمانی گفت: من زندگی فقیرانه در یک دموکراسی را به زندگی مرفه در یک نظام استبدادی ترجیح می دهم و فقر در یک دموکراسی بهتر از هر نوع ثروت در یک نظام اشرافی یا استبدادی است، زیرا آزادی بهتر از بردگی است.‌

  • جوادی

    آقای دکتر تقی زاده هشدار می دهد که نظام جمهوری شبیه فرانسه یا آلمان در ایران کار نخواهد کرد . پرسش من از ایشان این است که آیا نظامی شبیه سلطنت مشروطه ی بریتانیا یا سوئد در ایران قابل تحقق است؟ مگر فرق چندانی بین این دموکراسی ها وجود دارد؟ اگر دموکراسی پارلمانی در قالب جمهوری ( جمهوری مشروطه) در ایران قابل پیاده شدن نیست، به چه دلیل نظام پارلمانی در قالب سلطنت قابل تحقق است؟ اگر آقای تقی زاده معتقد است که لیاقت مردم ایران همان سلطنت مطلقه است، پس چرا این عقیده را به صراحت بیان نمی کند؟ آقای تقی زاده فکر می کند، چند درصد مردم ایران و چند درصد نخبگان طرفدار سلطنت مطلقه هستند؟ آیا اکثریت نخبگان را می توان باز هم نادیده گرفت؟ رئالیست های سیاسی معتقدند که منازعه اصلی قدرت در جامعه نه بین مردم و حکومت، بلکه بین نخبگان رقیب است و بر این اساس اعتقاد دارند که این نخبگان انقلابی هستند که حکومت ها را به کمک مردم ساقط می کنند.‌ اشتباه بزرگ حکومت پهلوی این بوده که قدرت نخبگان مخالف را دست کم گرفت و اکثریت نخبگان از لحاظ سیاسی در حاشیه قرار گرفتند و سرانجام همین نخبگان بر علیه حکومت پهلوی شوریدند.‌ تقریبا دو سال پیش این دیدگاه را طرح کردم که هر گروه سیاسی یا ائتلافی از گروههای سیاسی یاشخصیت با نفوذ برای کسب قدرت باید در وهله نخست حمایت اکثریت نخبگان را جلب کند. اما به نظر می رسد اکثر مخالفان جمهوری اسلامی تا به امروز یا از این نظریه آگاهی ندارند و یا اینکه آن را قبول ندارند و یا اینکه فکر می کنند راه دومی هم برای کسب قدرت وجود دارد.‌ فقط رضا پهلوی نبوده که اینگونه فکر و عمل کرده است، بلکه اکثر مخالفان جمهوری اسلامی نیز اینگونه فکر و عمل کرده اند، یعنی قدرت نخبگان را نادیده گرفتند و سعی کردند نخبگان را دور بزنند. بر اساس همین تفکر آرزومندانه، مردم را اپوزیسیون خطاب کرده و انتظار داشتند اکثریت معترضان در کف خیابان نام آنها را به عنوان رهبر صدا بزنند. من اهل تعارف نیستم و خیلی رک می گویم که چنین سودایی را ققط رضا پهلوی ندارد، بلکه امثال دکتر عرفانی و دکتر شعله سعدی و بسیاری دیگر نیز چنین سودایی دارند. آقای دکتر عرفانی، رضا پهلوی را نکوهش می کند که در جنبش زن، زندگی،آزادی مردم نام او را صدا نزدند. این نکوهش بیجاست و آدم را یاد ضرب المثل سبر طعنه زد به پیاز می اندازد. ایشان بارها با این بهانه که دانش مبارزاتی به جنبش خود انگیخته زن، زندگی،آزادی ارائه می دهد، خودش را به طور انحصاری لایق رهبری جنبش می دانست و سخت انتظارمی کشید که معترضان کف خیابان نام او را به عنوان رهبر صدا بزنند و تاکید می کرد که این مردم کف خیابان هستند که رهبر را تعیبن می کنند. عمر چهار ماهه جنبش زن، زندگی ،آزادی واهی بودن این افکار و انتظارات راثایت کرد.

  • جوادی

    من قشر روشنفکر را از لحاظ اثرگذاری بر وجدان عمومی جامعه( به تعبیر دورکمی) و یا اثرگذاری بر افکار عمومی ،مهمترین قشر جامعه می دانم. متاسفانه اکثر روشنفکران ایرانی از قدرت و مسولیت شان آگاهی ندارند و اغلب نظرات شان را بدون توجه به تقاضا و بازخورد ، عرضه می کنند. در یکی از اظهار نظرها، از برخی از مشروطه خواهان با ذکر نام انتقاد کردم که با ِآنکه در غرب زندگی می کنند ولی نمی توانند بفهمند که جمهوری مشروطه هم وجود دارد.‌ آقای دکتر تقی زاده در برنامه تفسیر خبر در تلویزیون ایران فردا، وجود جمهوری مشروطه را تلویحا تصدیق کردند ولی تاکید کردند که چنین نظامی در ایران قابل پیاده شدن نیست. ایشان گفتند که فکر می کنید می شود جمهوری مثل فرانسه یا آلمان را در ایران تاسیس کرد. در کدام یک از کشورهای منطقه چنین نظام هایی وجود دارند.‌ ایشان ضمن دفاع از سیاست توسعه نظام پهلوی در دهه ی پنجاه، تلویحا آن را پیش شرط دموکراسی دانستند. در پاسخ به ایشان باید بگویم که جمهوری فرانسه نظام نیمه ریاستی است و جمهوری آلمان نظام پارلمانی است. وقتی ایشان می گویند که در ایران نمی توان جمهوری شبیه فرانسه یا آلمان ایحاد کرد، یعنی نمی توان نظام نیمه ریاستی و نظام پارلمانی ایجاد کرد.‌ بنابراین سلطنت مشروطه هم که نوعی نظام پارلمانی است منتفی خواهد شد. پس چرا آقای دکتر تقی زاده و امثال او این دیدگاه را به صراحت بیان نمی کنند؟ چرا وقتی با صراحت اعلام می کنند، جمهوری مشروطه برای ایران مناسب نیست، به همان صراحت اعلام نمی کنند که سلطنت مشروطه هم برای ایران مناسب نیست و یا مردم ایران آمادگی آن را ندارند؟ آیا این بی صداقتی روشنفکرانه نیست؟ من تا دیروز فکر می کردم ایشان مشروطه خواه است اما وقتی سخنان اخیرشان را شنیدم، به این نتیجه رسیدم که ایشان پادشاهی مطلقه صالح ( دیکتاتوری صالح)را مناسب ترین جایگزین برای جمهوری اسلامی می داند.‌ نسخه ایشان شبیه نسخه ای است که آقای دکتر کورش عرفانی در مقاله ی چشم پوشی موقت از دموکراسی برای نحات ایران، می نویسید و من در چندین یادداشت از آن نظریه انتقاد کردم.‌

  • جوادی

    در ادامه بحث قبلی لازم است بگویم که تقابل به شکل جمهوریx _ جمهوری y پیش از انقلاب ۵۷ هم وجود داشته ولی به صورت جدی مورد توجه قرار نگرفت و هزینه این بی توجهی را جمهوریخواهان بعد از انقلاب بهمن و در آستانه همه پرسی قانون اساسی نظام جدید پرداخت کردند.‌ در آستانه برگزاری همه پرسی مذکور دعوا بر سر نوع جمهوری یا همان تقابل جمهوری_ جمهوری بالا گرفت. عده ای از نخبگان خواهان جمهوری دموکراتیک اسلامی بودند، در حالیکه عده ای دیگر خواهان جمهوری و اکثر روحانیون نیز خواهان جمهوری اسلامی بودند. برای حل اختلاف به این مهمی به آرای عمومی سپرده نشد، بلکه رهبر انقلاب ۵۷ آن را به شکل آمرانه رفع کرد.‌ راه حل ایشان، همان جمله ی معروف جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر بوده است.‌ ایشان حتی مخالفان جمهوری اسلام را نادان و خائن توصیف نمود.‌ بنابراین اگر جمهوریخواهان تمایل به تکرار اشتباه تاریخی ندارند، باید علاج واقعه را قبل از وقوع کنند ، یعنی از همین الان درباره تقابل جمهوری _ جمهوری بحث کنند ویرای ِآن راه حلی بیابند وگرنه بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی و در آستانه برگزاری همه پرسی خیلی دیر خواهد یود.‌

  • جوادی

    چه خوشمان بیاید و چه نیاید، بخش بزرگی از نخبگان و مردم خواهان پادشاهی مشروطه هستند و در مقابل بخش بزرگی از مردم خواهان مدلهای جمهوری هستند.‌عده ای خواهان جمهوری دموکراتیک ، عده دیگری خواهان جمهوری مشروطه و عده ای نیز خواهان جمهوری سوسیالیستی و عده ای خواهان جههوری فدرال و حتی عده ای خواهان حفظ جمهوری اسلامی هستند. البته ممکن است برخی از گرایشهای دیگر جمهوریخواه را از قلم انداخته باشم. این گرایشهای متضاد ابتدا در بین نخبگان شکل می گیرند و سپس به مردم عرضه می شوند.‌ کسی که خودش را یک کثرت گرا می داند، باید نخست این کثرت را ببیند و سپس آن را به رسمیت بشناسد، نه اینکه خواهان حذف برخی از گرایشها باشد. روشن است در همه پرسی تعیین نوع حکومت، جمهوریخواهان نمی توانند همه انواع جمهوری را به رای بگذارند زیرا در این صورت آرای آنها تقسیم خواهد شد و این به نفع پادشاهی خواهان خواهد شد. بنابراین آنها باید درباره مدلی از جمهوری به توافق برسند که که از شانس بیشتری برای جذب آرا برخوردار باشد.‌ من تا کنون تلاش ملموسی از سوی جمهوریخواهان برای همگرایی و توافق درباره یک مدل مشترک از جمهوری ندیدم. اگر چنین توافقی تا قبل از همه پرسی تعیین حکومت انجام نشود به ناچار باید چندین مدل از جمهوری را به رای گذاشت.‌ بنابراین بر خلاف تصور عمومی فقط شاهد تقابل کلاسیک جمهوری_ پادشاهی نیستیم بلکه شاهد تقابل های به شکل جمهوری x _ جمهوریy هم هستیم.

  • جوادی

    برای پاسخ به پرسش جمهوری چیست؟ یعنی برای فهم مفهوم مبهم جمهوری یا باید به تعریف انتزاعی آن ،یعنی تعریف جمهوری به مثابه یک‌ نظام سیاسی کامل یا دموکراسی کامل مراچعه کرد و یا اینکه به تاریخ رجوع کرد.‌ تعریف جمهوری به مثابه یک نظام سیاسی کامل را برداشت افلاطونی از جمهوری نامیدم که اگر به عنوان خشت اول( نقطه عزیمت) تفکر جمهوری خواهی قرار گیرد، تفکر جمهوری خواهی را از واقعیت های تاریخی و کنونی جدا خواهد نمود و آن را در چارچوب انتزاع به بند خواهد کشید‌.‌ یکی از علت های شکست انقلاب جمهوری خواهانه سال ۵۷ همین کج فهمی درباره مفهوم جمهوری بوده است .‌ واژه جمهوری اسلامی به روشنی گواه این است که به علت ابهام در مفهوم آن، با آن به عنوان یک قالب برخورد و محتوایی تحت عنوان ولایت فقیه درون آن ریخته شد.‌ مساله ی سوء استفاده از قدرت در تاسیس نخستین جمهوری در تاریخ یعنی جمهوری رم مورد بحث قرار گرفت و برای ِآن چاره اندیشی شد اما بیش از دو هزار سال بعد در تاسیس نخستین جمهوری در تاریخ ایران، مساله ی مهمی تلقی نمی شود. تحت این شرایط آیا حق نداریم بگوییم جمهوریخواهان ایرانی از بنیاد گرفتار کج فهمی درباره مفهوم جمهوری هستند و هنوز هم این کج فهمی کم و بیش وجود دارد؟ از دید جمهوریخواهان ایرانی، سلطنت یعنی استبداد و ستمگری و با حذف سلطنت و تاسیس جمهوری به طور خورکار به دموکراسی و عدالت می رسیم. تجربه فاجعه بار جمهوری اسلامی ، خیلی زود توهم بودن این اندیشه را نشان داد.‌ من درد می کشم وقتی می بینم جمهوریخواهان ایرانی حتی به تاریخ جمهوری در کشور همسایه یعنی ترکیه نیز بی اعتنا هستند.‌ ترکیه کشور مسلمان است و تجربه آنها در زمینه جمهوری سکولار می تواند برای ایرانیان آموزنده باشد. چگونه می توان این بی اعتنایی ها را توجیه نمود؟ کی می خواهیم از خیال پردازی در زمینه ی جمهوری و سایر موضوعات سیاسی دست برداریم و به تاریخ اندیشه های سیاسی و واقعیت های دور و بر خود توجه کنیم؟ جمهوری خواه ایرانی که درباره تاریخ نخستین جمهوری در جهان چیزی نداند، به درد چه می خورد؟ به نظرم به درد لای جرز هم نمی خورد.

  • جوادی

    آقای دکتر نیکفر در مقاله ی کدام میهن، کدام پیمان با برجسته کردن تاریخ سلطنت نظر کسانی را که از جمهوریخواهان می خواهند نسبت به سلطنت بدبین نباشند، مردود می داند. باید به روشنفکرانی که اینگونه می اندیشند، هشدار داد که اوج بدبینی نسبت به سلطنت و در مقایل اوج خوش خیالی نسبت به جمهوری را در انقلاب ضد سلطنتی ۵۷، تجربه نمودیم و همگی مزه شکست این خوش خیالی را هنوز هم داریم می چشیم. آیا عقل سلیم اجازه می دهد بار دیگر هم این تجربه فاجعه بار را تکرار کنیم؟ در نبود خرده فرهنگ دموکراتیک در جامعه ، امکان بازتولید استبداد تحت عنوان جمهوری یا در شکل جمهوری کمتر از امکان بازتولید آن در شکل سلطنت نیست و از این جنبه من بر خلاف سایر جمهوریخواهان، نسبت به جمهوری دچار خوش بینی مفرط نمی شوم. باز هم تاکید می کنم، مساله ی استبداد عمیق تر از مساله ی کاذب یا دست کم صوری جمهوری یا سلطنت است.

  • جوادی

    حتی یک رئالیست سیاسی در بین روشنفکران ایرانی نمی شناسم. چهل و چهار سال است که روشنفکران مخالف جمهوری اسلامی، کاری را که خود می بایستی انجام می دادند، از مردم ناراضی انتظار داشتند به انجام برسانند.‌ فضای روشنفکری ایران در ابن چهار دهه تقریبا گرفتار انجماد و مسایل پیش پاافتاده است. گرفتار انجماد است بدین معنی که به شدت درگیر مسایل سیاسی و روشنفکری دوره پهلوی است. این مساله را به روشنی در کتابها و مقاله های سیاسی و اجتماعی تقریبا تمام روشنفکران نسل سوم ( دوره پهلوی دوم ) می توان دید.‌ به عنوان مثال چنین خط فکری را به روشنی در مقاله ی کدام میهن، کدام پیمان می شود دید. در این مقاله با نادیده گرفتن همیشگی تاریخ جمهوری، تاریخ سلطنت با تاریخ استبداد یکی گرفته می شود و بر این اساس استبداد یک پدیده کاملا سیاسی توصیف می شود که نه تنها ریشه ی فرهنگی آن انکار می شود، بلکه ادعا می شود که فرهنگ علیه آن بوده است. گویا در تاریخ ایران، پدر سالاری فقط در راس حضور داشته و و فرهنگ ایران همواره دموکراتیک بوده است و بر این اساس سلطنت یک زائده بوده که دو هزار و پانصد سال دوام آورده است. نگاهی که استبداد را صرفا در راس ساختار هرمی جامعه می بیند و از فهم ریشه یا ماهیت فرهنگی استبداد ناتوان است، نگاهی سطحی است.‌ در هیچ جای جهان، دموکراسی سیاسی مقدم بر خرده فرهنگ دموکراتیک نبوده است. هندوستان یک کشور دموکراتیک است، در این کشور ابتدا ، بخشی از نخبگان تحت تاثیر فرهنگ دموکراتیک غریی،یک خرده فرهنگ دموکراتیک را پدید آوردند و بر اساس آن دموکراسی سیاسی را بنا نهادند.‌ حزب کنگره ملی هندوستان مهمترین جلوه این خرده فرهنگ دموکراتیک بوده است. متاسفانه در ایران تا به امروز چنین خرده فرهنگ دموکراتیکی پا نگرفته است.‌ اکثر مخالفان شاه، او را به خاطر سیاست مدرنیزاسیون یا همان سیاست نوسازی آمرانه مورد انتقاد قرار دادند ولی همزمان او را از اینکه چنین سیاستی را در زمینه ی سیاسی در پیش نگرفت، یعنی به خاطر عدم سیاست دموکراسی آمرانه نیز مورد سرزنش قرار می دهند. دموکراسی را باید به صاحبان قدرت تحمیل کرد،نه اینکه انتظار داشت آنها دموکراسی را از بالا به جامعه تحمیل کنند. مگر پیشرفت های اقتصادی آن دوره بعد از انقلاب ۵۷، بر باد نرفت، اگر هم سیاست دموکراسی آمرانه اجرا می سد و دستاوردی هم می داشت، پایدار نبود.‌ اشتباه بزرگی خواهد بود اگر خوی استبدادی را فقط در حاکمان ببینیم و نه به عنوان یک خوی اجتماعی عمومی.‌ اریک فروم تاکید می کند که طرفداران هیتلر نیز کم و بیش خوی قدرتگرا داشتند و به نظرم این موضوع در مورد طرفداران هر دیکتاتوری از جمله خمینی نیز صادق بوده است و روانشناسی نازیسم را می توان بخشی از روانشناسی استبداد در نظر گرفت.‌

  • جوادی

    اظهار نظر قبلی نیاز به تصحیح دارد: باید عیارت" سطحی نگری درباره مفهوم و ریشه ی استبداد بر می گردد " را می نوشتم که اشتباهی به جای واژه استبداد از ضمیر آن استفاده کردم.

  • جوادی

    اینکه چرا یک انقلاب روی می دهد، می توان حکومت پیشین را مقصر یا موثر دانست اما اینکه چرا یک انقلاب در تحقق وعده هایش شکست می خورد، این دیگه ربطی به حکومت پیشین ندارد ،بلکه به ماهیت گفتمانهای انقلابی و و ویژگی های انقلابیون بستگی دارد. اینکه انقلاب ۵۷ چرا رخ داد، می توان استبداد شاه و اشتباهات اش را دخیل دانست اما اینکه چرا انقلاب ۵۷ به نتایج فاجعه بار انجامید، این دیگه تقصیر گفتمان های این انقلاب و خصلت های منفی انقلابیون بویژه سطح پایینی از آگاهی سیاسی و سطحی نگری درباره مفهوم و ریشه ِآن بر می گردد.‌ بنابراین نباید این دو بحث را قاطی کرد.

  • جوادی

    یک فرق ظریفی بین انتقاد و اراده معطوف به حذف یا تمایل به حذف وجود دارد که اغلب نادیده گرفته می شود‌ و این دو با هم یکی گرفته می شوند. حق انتقاد شاخه ای از حق آزادی بیان است و بنابراین محترم است. ما حق داریم هر چیزی را مورد نقد قرار دهیم.‌ اما انتقاد یک‌چیز است و کوشش برای حذف چیز دیگری است.‌ انتقاد مخالف عرضه ی اندیشه ها نیست بلکه تلاش می کند تا مطلوبیت و در نتیجه میزان خریداری آن را پایین بیاورد. اما اراده معطوف به حذف که از ضدیت با کثرت بر می خیزد، با عرضه اندیشه هایی که مورد پسندش نیست، مخالفت می کند و در واقع خواهان حذف در نطفه است.

  • جوادی

    به نظر می رسد عبارت چرخش دوره ای مقام ها، خوش ساخت نیست زیرا یکی از مترادف های چرخش، واژه دور است. به جای چرخش دوره ای مقام ها می توان از عبارت تغییر دوره ای مقام ها و یا عبارت ساده ی چرخش مقام ها استفاده کرد.‌

  • جوادی

    دکتر مصدق به تغییر سلسله قاجار به سلسله پهلوی مخالفت نمود. متن مخالفت اش را سالها پیش خواندم. نکته ی مهمی که در خاطرم ماند، این بود که دکتر مصدق تاکید می کرد که رضا خان در مقام نخست وزیری می تواند به مملکت خدمت کند ولی در مقام پادشاه اگر بخواهد خدمت کند، کار به استبداد خواهد کشید( نقل به مضمون). تاریخ نشان داد که هشدار دکتر مصدق درست بوده است. به نظرم الان هم رضا پهلوی در موقعیت نسبتا مشابه ای قرار دارد.‌ رضا پهلوی مانند هر ایرانی دیگر حق دارد که در مقام نخست وزیر به مملکت خدمت کند. تقریبا بعید است هیچ انسانی مقام تشریفاتی را بر مقام نخست وزیری ترجیح دهد. رضا پهلوی هم استثناء نیست و دست کم اینکه نخبگان نباید فکر کنند که او استثناء است. در این شرایط چرا باید مشروطه خواهان ه اصرار بورزند که او حتما باید پادشاه تشریفانی باشد؟ فراموش نکنیم که ثروت ، شهرت و قدرت هر سه جاذبه زیادی دارند و در بین این سه، قدرت جاذبه ی بیشتری دارد.اگر رضا پهلوی تمایل به اداره کشور داشته باشد، اینکار را در پست پادشاهی تشریفاتی نمی تواند انجام دهد مگر اینکه به نحو غیر قانونی بخواهد عمل کند.‌ من شخصا ترجیح می دهم او در یک انتخابات دموکراتیک به نخست وزیری برسد و به مملکت خدمت کند تا اینکه مقام تشریفاتی پادشاهی به او تحمیل شود. شاید نظام پادشاهی به خاطر کارنامه به شدت منفی جمهوری اسلامی نزد اکثریت مردم مقبول باشد، اما احتمالا حمایت اکثریت نخبگان را ندارد.‌ کدام یک از این دو وضعیت بهتر است؟ خوب است که یک نظام هم حمایت اکثریت مردم را داشته باشد و هم حمایت اکثریت نخبگان ولی اگر قرار باشد یکی را انتخاب کرد، به نظرم حمایت اکثریت نخبگان مهمتر است زیرا حمایت اکثریت را خیلی زود به دنبال خواهد داشت و مخالفت اکثریت نخبگان نیز کمی دیرتر ،مخالفت اکثریت را می تواند رقم بزند.‌ فراموش نکنیم که طبق نظر برخی از رئالیست های سیاسی این نخبگان هستند که حکومت ها را ساقط می کنند.‌ با این تحلیل نظام جمهوری مشروطه چون حمایت بیشتری از نخبگان را دارد بر پادشاهی مشروطه که اتفاقا هر دو نظام پارلمانی محسوب می شوند، برتری دارد.‌

  • جوادی

    فقط جمهوری خواهان ایرانی نیستند که به تاریخ جمهوری بی اعتنا هستند و به این سبب دچار بد فهمی یا کج فهمی درباره مفهوم جمهوری هستند، بلکه اکثر مشروطه خواهان نیز به تاریخ جمهوری بی اعتنا هستند و به شکلی دیگر دچار کج فهمی هستند یا اینکه خود را به نفهمی می زنند. چرا باید یک مشروطه خواه ایرانی که دهه ها در غرب زندگی می کند، نداند که جمهوری مشروطه ( جمهوری پارلمانی) هم وجود دارد و از لحاظ نهادی تفاوت چندانی با سلطنت مشروطه ندارد.‌بارها دیدم که امثال دکتر نوری زاده، تقی زاده و خانم شهران طبری با تعصب از سلطنت مشروطه دفاع می کنند و وقتی می خواهند به ایده ی جمهوریخواهی حمله کنند، جمهوری های استبدادی در خاورمیانه را به عنوان نمونه ذکر می کنند و اشاره ای به جمهوری ترکیه و نظام های جمهوری در غرب نمی کنند. آیا این روشنفکران نمی فهمند که این کج فهمی یا تعصب به نفع وضع موجود است؟

  • جوادی

    در بخشی از مقاله ی کدام میهن، کدام پیمان ، نویسنده تلاش می کند تا این نکته را روشن کند که مساله ی استبداد مساله ای صوری نیست و تفاوت بین سلطنت و جمهوری تفاوتی صوری ( تفاوت در فرم) نیست، بلکه تفاوت در محتوی است و کسانی را که می گویند تفاوتی بین نظام های دموکراتیک جمهوری و سلطنت نیست، مورد انتقاد قرار می دهد. اما ایشان در جای دیگری ، به فساد پذیری هر دو نظام جمهوری و سلطنت تاکید می کند و تفاوت را تنها در فرصت آسیب رسانی کمتر به خاط چرخش دوره ای مقام ها در نظام جمهوری می داند. پرسشی می توان اینجا طرح کرد و آن این است که آیا جرخش دوره ای مقام ها یک موضوع صوری است یا محتوایی؟ اما شکی نیست که چرخش دوره ای مقام ها یا همان محدودیت دوره زمامداری به همراه اصل تفکیک قوا در برداشت نهادگرایانه از دموکراسی مطرح می شوند یعنی برداشتی که دموکراسی را حکومت نهادهای دموکراتیک می داند. الیته ابتدا باید نهادهای دموکراتیک را تعریف کرد تا دچار تعریف دوری نشد. بارها تاکید کردم که سلطنت مشروطه و جمهوری مشروطه( پارلمانی) از لحاظ نهادگرایانه تقریبا یکسان هستند .البته که از جنبه تاکید بر سنت با هم فرق دارند. سلطنت مشروطه تا اندازه ای حافظ ارزشهای سنتی هم هست زیرا نهاد سلطنت یک نهاد سنتی است. بسیاری از جمهوری خواهان تمایزی بین سلطنت مشروطه و مطلقه قائل نیستند و هر دو را با یک چوپ می رانند. باید یادآوری کرد که چرخش دوره ای مقام ها در سلطنت مشروطه هم وجود دارد به غیر از مقام تشریفاتی پادشاه، در حالیکه در جمهوری های استبدادی، چرخش دوره ای مقام ها وجود ندارد، مگر اینکه چرخش دوره ای مقام ها را به عنوان شاخص در تعریف جمهوری بگنجانیم و نظام سلطنت را نظامی تعریف کنیم که فاقد چرخش دوره ای مقام ها باشد.‌ اما در هر صورت نباید از یاد ببریم که شاخص چرخش دوره ای مقام ها، تمایزی نهادی و صوری است و نه محتوایی. بنابراین آقای دکتر نیکفر گرچه در آغاز مقاله بر تفاوت محتوایی سلطنت و جمهوری تاکید می کند و هدف گذاری صوری را مورد نقد قرار می دهد در نهایت ضمن اشاره به فسادپذیری هر دو نظام جمهوری و سلطنت، بر شاخص نهادی چرخش دوره ای مقام ها به عنوان شاخص متمایز کننده جمهوری و سلطنت تاکید می کند. اینکه بارها به این بخش از مقاله ی کدام میهن، کدام میمان بر می گردم، نشان از اهمیت آن از دید من است.‌

  • جوادی

    هدف از مقاله ی اختراع دوباره جمهوری و یادداشت های مرتبط با آن از جمله یادداشت اخیر تحت عنوان تاریخ سلطنت، تاریخ جمهوری، دفاع از ایده ی سلطنت مشروطه نیست، بلکه انتقاد رادیکال از برداشت افلاطونی از مفهوم جمهوری ونتیجه ی بلافصل ِآن یعنی نادیده گرفتن تاریخ جمهوری است. می خواهم به عنوان یک جمهوریخواه طرفدارنظام پارلمانی، به کج فهمی روشنفکران ایرانی درباره مفهوم جمهوری که به فاجعه ی جمهوری اسلامی منجر شد و دور از انتظار نیست که باز هم فاجعه بیافریند، پایان دهم.

  • جوادی

    در ادامه ی یادداشت های اخیر نکته ای به ذهنم رسید که فکر می کنم مفید باشد. ضرب المثل خشت اول را چو نهاد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج، یکی از پرکاربردترین ضرب المثل ها در فرهنگ ایرانی است.‌ به نظرم جمهوریخواهان ایرانی خشت اول را کج نهاده اند، به این معنی که به جای برداشت واقع گرایانه و تاریخی از مفهوم جمهوری، برداشت افلاطونی یا ایده آلیستی از این مفهوم را نقطه عزیمت یا خشت اول قرار دادند و به همین خاطر تا به امروز درباره بسیاری از موضوعات سیاسی بویژه مساله دموکراسی و نسبت آن با جمهوری دچار بدفهمی شده اند که حتی ظهور جمهوری اسلامی نیز مرتبط با این بدفهمی یا کج فهمی بوده است.

  • جوادی

    به خوبی آگاهی دارم که درباره نقش آگاهی و اراده در تاریخ ، با طرفداران ماده گرا یی اختلاف نظر دارم ماده گرایان تحت تاثیر فلسفه مارکسیستی برای ماده و یا وجه تولید مادی نفش بیشتری قائل هستند ،اما من ضمن اینکه جبر دنیای مادی را می پذیرم و اراده گرایی افراطی را رد می کنم، اما اعتقاد ندارم که جبر مادی همه جا به یک اندازه حاکم باشد. به بیان دیگر اعتقاد ندارم که جبر از قانون همه یا هیچ پیروی می کند. ماده گرایی نقش ناچیز و فرعی و در حد کاتالیزور برای آگاهی و اراده در تاریخ قائل است. مثلا مارکس می گوید تاریخ کشتارگاه اراده ها فردی است و یا انسان را در برابر حوادث تاریخ همچون قابله ای می داند که تنها به وضع حمل مادر آبستن کمک می کند( نقش کاتالیزور، تاکید از من است) و از کشتن یا برانداختن نوزاد عاجز است. من با این نظریه مخالفم. اما مخالفت با این نظریه افتادن در ورطه اراده گرایی افراطی نیست. نظریه بینابینی هم وجود دارد که می توان آن را اراده گرایی معتدل نامید و می توان آن را سنتزی از جبرگرایی افراطی یا مطلق و اراده گرایی افراطی نیز تعبیر کرد.‌ به عنوان مثال من فضای روشنفکری ایران یا افکار روشنفکران پیش از انقلاب ۵۷ را در ایجاد انقلاب ۵۷ عامل مهمی می دانم. شبیه این نظر را کارل پوپر در کتاب زندگی سراسر حل مساله است درباره قدرت گرفتن نازیسم طرح می کند. او می گوید: تفسیر ناسیونالیستی یا نژادپرستانه از تاریخ که حتی پیش از قدرت یابی هیتلر رواج یافته بود یک فضای روشنفکری به وجود آورد، نوعی جهان بینی که بدون آن ظهور هیتلر امکان پذیر نمی شد.‌ من اخیرا مطالعه ی کتاب یادشده را آغاز نمودم و از دیدن این نظریه، تعجب کرده اما اعتماد به نفس مرا تقویت نمود.‌ به نظرم اگر هژمونی روشنفکران دینی و چپ و التقاطی بر فضای روشنفکری در دوره پهلوی دوم رخ نمی داد، انقلاب ۵۷ هم رخ نمیداد.‌ به بیان دیگر بدون کسب هژمونی در فضای فکری،نمی توان به قدرت سیاسی دست یافت. به بیان دیگر یک نظام سیاسی نخست هژمونی اش یعنی قدرت اقناع یا سلطه ی فرهنگی اش را در نزد اکثریت قاطع از دست می دهد و بعد سقوط می کند. بکسی تردید ندارد که با نفوذترین روشنفکران در دوره پهلوی دوم، روشنفکران دینی و التقاطی بودند. بنابراین چرا باید از وقوع یک انقلاب دینی تعجب کرد؟ به جمهوری اسلامی قبل از هرچیز باید به عنوان یک محصول روشنفکرانه نگریست. اما متاسفانه اکثر روشنفکران ایرانی هنوزم چون به نقش اراده و آگاهی در تاریخ اعتقاد ندارند، از قبول مسولیت و نقش خود در ایجاد و تداوم وضع موجود، شانه خالی می کنند. اما من بر خلاف این روشنفکران به اهمیت کار روشنفکران آگاهی دارم و به همین خاطر بارها بر این موضوع تاکید کردم. روشن است من به عنوان یک روشنفکر حاشیه ای نمی توانم فضای روشنفکری ایران را دگرگون کنم، اما با کمک عده ای از روشنفکران با نفوذ این کار شدنی است و امیدوارم هر چه سریعتر به نتیجه برسد.

  • جوادی

    تاریخ سلطنت و تاریخ جمهوری جمهوری خواهان ایرانی با استناد به تاریخ سلطنت، نهاد سلطنت یا حکومت سلطنتی را به شدت محکوم می کنند.‌ اما همانطور که بارها گفتم فلسفه سیاسی آ ن یعنی نظریه حق الهی حکمران را زیر سوال نمی برند. این کار احتمالا به یک رویه یا عادت در سنت جمهوریخواهی ایرانی تبدیل شده است و اگر ترک عادت موجب مرض هم نباشد، دست کم خیلی دشوار است. واقع گرایی و اصل انصاف را در نقد باید رعایت کرد و در حد توان تلاش کرد بدون حب و بغض با موضوع نقد روبرو شد. ما نمی توانیم تاریخ سلطنت را به عنوان یک پیوستار شر در نظر بگیریم که سراسر جنایت و استبداد بوده و هیچ رویداد مثبتی در آن رخ نداده است. کسانی که اینگونه به تاریخ سیاسی در ایران نگاه می کنند، چرا از ارتباط سلطنت و دین و فرهنگ حرفی نمی زنند؟ آیا می توان تاریخ سیاسی را از تاریخ دین ، فرهنگ و به طور کلی تاریخ اجتماعی جدا کرد؟ جدا کردن مصنوعی اینها برای مقاصد سیاسی و از میان به درکردن رقیب ممکن است خوب باشد، اما برای جامعه ممکن است فاجعه بار هم باشد. جمهوریخواهان ایرانی در دوره پهلوی آگاهانه یا ناآگاهانه ، دقیقا همین روش فاجعه بار را دنبال کردند.‌ نگاه تک بعدی یا تک خطی به تاریخ ایران یعنی کاهش تاریخ ایران به تاریخ سلطنت، حتی قادر نیست مهمترین رویداد مثبت در تاریخ ایران ،یعنی انقلاب مشروطه را در نظر بگیرد. انقلاب مشروطه نقطه عطفی در تاریخ ایران و یا به قول جمهوری خواهان در تاریخ سلطنت است. کدام جامعه یک شبه از سنت بریده و وارد مدرنیته شده است؟ مدرنیته یک فرآیند باز و ناتمام است و در زادگاه خود یعنی غرب چند قرن به دراز کشید و هنوز هم بعضی ها آن را ناتمام می دانند به این معنی که پسا مدرنیته را مدرنیته ی متاخر می گویند.‌ حتی خود انقلاب مشروطه یک شبه اتفاق نیافتاده است. هر انقلاب سیاسی در وهله نخست، تحولی در اندیشه ی سیاسی و اجتماعی است. قبل از انقلاب مشروطه ، تحولی در اندیشه ی ایرانیان روی داده که از آن معمولا به عنوان بیداری ایرانیان در تاریخ معاصر یاد می شود.‌ در یک بحث واقع گرایانه از تاریخ ایران نمی توانیم انقلاب مشروطه را به عنوان یک نقطه عطف نادیده بگیریم. علی رغم اینکه انقلاب مشروطه نتوانست مشروطیت را در ایران به طور موثر نهادینه کند اما دستاوردهای مهم آن را نمی توان نادیده گرفت. انقلاب مشروطه نقطه ای در تاریخ ایران است که در آن یک تغییر جهت مهم دیده می شود و نه لزوما یک گسست. نقطه عطف همانطور که از نامش پیداست نقطه گسستگی نیست.‌ نقطه عطف را می توان نقطه ای در یک‌ مسیر در نظر گرفت که در ِِآن تغییر جهت صورت می گیرد.‌ مثلا در ریاضی این نقطه را نقطه ای از متحنی در نظر می گیرند که جهت گودی یا تقعر منحنی عوض شود.‌ با توجه به این تعریف، هر انقلابی را می توان یک نقطه ی عطف در تاریخ در نظر گرفت، صرف نظر از اینکه جهت گیری آن انقلاب به سمت پیشرفت است یا به سمت پسرفت ( قهقرا). با این نگاه چه خوشمان بیاید، چه نیاید، انقلاب اسلامی هم یک نقطه عطف در تاریخ ایران است .‌ ممکن است امروزه اکثریت مردم به دیده منفی به آن بنگرند ولی باید دقت نمود که نقطه عطف لزوما مثبت یعنی مطابق تمایلات ما نیست. البته در فلسفه ی مارکسیستی، بر اساس تعریف تکاملی مفهوم نفی، انقلاب ها همواره پدیده تکاملی ( رو به پیشرفت) تعریف می شوند و امکان انقلاب ارتجاعی یا محافظه کارانه نادیده انگاشته می شود که تجربه نادرستی این دیدگاه را نشان می دهد. به بیان دیگر تجربه بارها نشان داده که جهت انقلاب لزوما از راست به چپ نیست و در یک نظام چپ گرا یا حتی میانه، می تواند انقلابی با جهت گیری راست گرایانه یا محافظه کارانه رخ دهد.‌ انقلاب ۵۷ در ایران با وجود مشارکت گسترده ی چپ ها به سمت سوسیالیزم پیش نرفت، بلکه به سمت راست گرایی افراطی مذهبی پیش رفت و نام انقلاب اسلامی به خوبی معرف یک انقلاب محافظه کارانه یا سنت گرا است. در حالیکه انقلاب مشروطه، تحولی در جهت مدرنیته بود، انقلاب ۵۷، برعکس آن، انفلابی علیه مدرنیته و در جهت احیای سنت بود. انقلاب ۵۷ انقلابی ضد سلطنتی بود و وعده میداد که با حذف نهاد سلطنت و تاسیس جمهوری، به ستمگری و استبداد پایان خواهد داد.‌ اما مگر می شد یا با فهم سطحی و انتقاد سطحی از مساله سخت جان و دیرپای استبداد، از شر آن خلاص شد؟ استبداد بر خلاف سطحی نگری جمهوریخواهان در انقلاب ۵۷، ریشه در سلطنت نداشته، که با حذف این نهاد، از شرش خلاص شد. حتی پدیده استبداد سیاسی را مبتنی بر استبداد فرهنگی هم ندانیم، باز نمی توانیم بگوییم استبداد مساوی سلطنت است. اینهمان فرض کردن استبداد و سلطنت ناشی از برداشت افلاطونی یا ایده آلیستی از مفهوم جمهوری است. وقتی نقطه عزیمت را تعریف جمهوری به عنوان یک نظام سیاسی کامل قرار دهیم،در آن صورت اندیشه را از واقعیت های تاریخی یعنی از تاریخ جمهوری جدا کردیم و آن را کاملا اسیر انتزاع می سازیم. در این روش دیگر به جمهوری به عنوان یک ایده ای که ریشه و سیر تاریخی داشته یعنی به عنوان یک ایده ی تاریخمند نگاه نمی شود ، بلکه به عنوان یک ایده فرا تاریخی در نظر گرفته می شود که باید از راه مبارزه مستمر آن را وارد تاریخ کرد.‌ من این روش نگریستن به مفهوم جمهوری را اختراع دوباره جمهوری نامیدم و در یادداشتی تحت همین نام، آن را مورد نقد قرار دادم.‌ با پایان یافتن سلطنت در سال ۵۷، دیگر نمی توانیم تاریخ ایران را در تاریخ سلطنت خلاصه کنیم. از سال ۵۷ به بعد ما وارد دوره جمهوری شدیم. جمهوری خواهان نمی توانند با جعل واژه های جمهوری راستین و جمهوری غیر راستین، بر کج فهمی ها و اشتباهات خود سرپوش بگذارند.‌ هر نظامی که تحت عنوان جمهوری تاسیس شود کامل نخواهد بود، بنابراین همیشه عده ای از جمهوریخواهان می توانند با این ادعا که جمهوری تاسبس شده، جمهوری راستین نیست از قبول مسولیت و پذیرش واقعیت ها فرار کنند و عقل سلیم و منطق این دلیل تراشی ها را محکوم می کند.‌ امروزه نمی توان فقط تاریخ سلطنت را برجسته کرد و تاریخ جمهوری در ایران را نادیده گرفت. به نظرم تاریخ جمهوری در ایران که فعلا همان تاریخ جمهوری اسلامی است، را باید با تاریخ سلطنت مقایسه کرد و سپس به داوری نشست، نه اینکه یکی را به ضرر دیگری نادیده گرفت. گرجه آقای دکتر نیکفر در مقاله ی کدام میهن،کدام پیمان کمترین اشاره ای به تاریخ جمهوری در ایران و جهان نمی کند ولی همینکه به عنوان یک جمهوریخواه اعتراف می کند که در نظام جمهوری هم فساد وجود دارد ،شایسته تحسین است.

  • جوادی

    آقای دکتر نیکفر در مقاله ی کدام میهن، کدام پیمان می گوید: خاصه خرجی، رانت خواری بر پایه آقازادگی و خویشاوندی، رشوه گیری، قانون گریزی... اینها در یک نظام جمهوری هم وجود دارند، اما به سبب چرخش دوره ای مقام ها در مقایسه با نظام سلطنتی فرصت کمتری برای آسیب رسانی پیدا می کنند. در یادداشتی تحت عنوان کدام جمهوری و کدام سلطنت ، دیدگاه بالا را از این جنبه که معایب جمهوری را هم می بیند، تحت عنوان واقع گرایی ستودم ولی از جنبه دیگری این دیدگاه را مورد نقد قرار دادم. اما باید اعتراف کنم که انتظار نداشتم آقای دکتر نیکفر نخستین جمهوریخواه چپ گرای ایرانی باشد که از برداشت افلاطونی از مفهوم جمهوری دست بردارد و به معایب نظام جمهوری اعتراف کند. این رویداد، می تواند سرآغاز تحول مهمی در جنبش جمهوریخواهی و حتی فضای روشنفکری ایران باشد. از این بابت خیلی خوشحالم و امیدوارتر شدم.‌

  • مهدی

    در این مقاله از چهار مسئله مهم استثمار٫ تبعیض. خشونت و محیط زیست برای ارتقای سطح بحث انقلاب مطرح شد ولی از ازادی سیاسی و حزبیکه مهمترین عامل است چیزی گفته نشد. ایا نویسنده هنوز هم معتقد به دیکتاتوری پرلتاریا است؟

  • جوادی

    انتقاد ژرف و انقلاب ژرف انتقاد از یک نظام سیاسی به چند صورت می تواند انجام شود: انتقاد از از آیین نامه ها و بخش نامه ها، انتقاد از قوانین عادی، انتقاد از اصول کم اهمیت قانون اساسی، انتقاد از اصول مهم قانون اساسی، انتقاد از فلسفه ی سیاسی نظام سیاسی.‌ ملاحظه می شود ژرف ترین نوع انتقاد از یک نظام سیاسی انتقاد از فلسفه ی سیاسی آن است. البته مرز ثابتی نمی توان بین انتقاد از اصول مهم قانون اساسی و انتقاد از فلسفه ی سیاسی رسم کرد و این دو ممکن است تا حدی همپوشانی داشته باشند ولی از هم متمایزند زیرا انتقاد از اصول مهم قانون اساسی لزوما انتقاد از جهان بینی یک نظام سیاسی نیست. به عنوان مثال انتقاد از اصل ولایت فقیه به عنوان یکی از مهم ترین اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی، با انتقاد از جهان بینی جمهوری اسلامی ( انتقاد از اسلام) یکسان نیست.‌ انقلاب ۵۷، محصول مخالفت با چه جنبه هایی از نظام سلطنتی بود؟ به نظرم ژرفای انقلاب علیه یک نظام سیاسی را می توان با ژرفای انتقادات از آن نظام سنجید.‌ انقلابیون سال ۵۷، نظریه حق الهی حکمران را زیر سوال نبردند.‌ انتقاد ی از قانون اساسی مشروطه دیده نمی شود.‌ اکثر حملات متوجه سیاست داخلی و خارجی شاه است.‌ خمینی بارها شخص شاه را به عدول از اسلام متهم کرده است. عده ای دیگر از منتقدان، شاه را به عدول از قانون اساسی مشروطه متهم می کردند. اما ندیدم که از اصول قانون اساسی مشروطه انتقاد جدی صورت گیرد.‌ آقای دکتر نیکفر می گوید: تاریخ ملایان از هر فرقه ای، زیرنویس تاریخ سلطنت است. احتمالا منظورشان همدستی و پیوند ارگانیک دو نهاد سلطنت و روحانیت است.‌ همین نکته اساسی را روشنفکران پیش از انقلاب ۵۷ نمی دانستند. آیا روشنفکران آن دوره به خاطر این سطح از ناآگاهی سزاوار سرزنش و حتی لعنت نیستند؟ در تاریخ اندیشه های سیاسی ، ما شاهد دو نظریه ی شاه_ فیلسوف و شاه_ روحانی هستیم. نظریه سومی دراین باره وجود ندارد.‌ در ایران در طول تاریخ نظریه ی شاه_ روحانی سیطره داشته است. حتی مخالفت شدید روحانیون با پادشاهان پهلوی را می توان بی اعتنایی نسبی این پادشاهان به بعد روحانی سلطنت و انحراف از از نظریه ی شاه_ روحانی دانست. نظریه ی شاه_ روحانی به روشنی پیوستگی ارگانیک سلطنت و روحانیت را نشان می دهد. انقلاب مشروطه بر خلاف تصور عموم صرفا انقلابی علیه اقتدار مطلق شاه نبود، بلکه علیه اقتدار مطلق روحانیت را نیز بود و به همین خاطر روحانی با نفوذی چون شیخ فضل الله نوری در کنار محمد علی شاه علیه مشروطه اقدام می کند.‌ متاسفانه حتی روشنفکران سکولاریست دوره پهلوی دوم ماهیت انقلاب مشروطه را به درستی درک نکردند و با روحانیون ضد سکولار علیه حکومت نیمه سکولار هم دست شدند و انقلاب اسلامی را موجب شدند.‌ انتقاد ژرف از نهاد سلطنت بدون انتقاد ژرف از نهاد همزاد آن یعنی نهاد روحانیت ره به دموکراسی نمی برد زیرا سکولاریزم که انتقاد ژرفی علیه کارکرد سیاسی نهاد روحانیت است، پیش شرط دموکراسی هست. سکولاریزم در برداشت حداقلی، جدایی دین از سیاست است ولی در برداشت حداکثری، جدایی دین از قلمرو عمومی و به ویژه جدایی آن از نظام آموزشی است. در تاریخ ایران هرگز ما شاهد سکولاریزم حداکثری نبودیم و انقلاب مشروطه نیز نتوانست سکولاریزم حداقلی را نهادینه کند.‌ فقط در پهلوی شاهد سکولاریزاسیون آمرانه بودیم که در نهایت این سیاست علی رغم دستاوردهای مثبت شکست خورد و شکست همین سیاست یکی از عوامل انقلاب اسلامی بوده است. بعد از انقلاب اسلامی و اسلامیزاسیون که ضد سکو لاریزاسیون دوره پهلوی بوده و تلاش داشت آثار آن سیاست را خنثی کند، ما شاهد رشد سکولاریزم از پایین بودیم و امروزه بر خلاف دوره پهلوی، اکثریت مردم خواهان سکولاریزم هستند و تجربه نشان می دهد که سکولاریزم از پایین است که می تواند تحولات پایدار و عمیق را ایجاد کند و نه سکولاریزم از بالا. جنبش زن، زندگی،آزادی بی تردید یک جنبش سکولار است. در باره سایر خصلت های این جنبش، بحث و متاقشه وجود دارد ولی درباره سکولار بودن این جنبش، بحثی وجود ندارد. به نظرم خصلت سکولار این جنبش، خواست های حداکثری دارد ، یعنی نه تنها صریحا خواهان جدایی دین از سیاست است، بلکه تلویحی خواهان جدایی دین از قلمرو عمومی نیز هست. انتقاداتی که جنبش انقلابی زن، زندگی، آزادی متوجه نظام سیاسی مستقر می کند از سطح قانون اساسی هم فراتر می رود و فلسفه ی سیاسی این نظام یعنی اسلام سیاسی و احتمالا در آینده جهان بینی اسلامی را هم شامل می شود. بنابراین انقلاب زن، زندگی،آزادی از هر دو انقلاب مشروطه و اسلامی ژرف تر است و با این انقلاب به احتمال زیاد ، شاهد تحول جهان اجتماعی ایرانیان خواهیم بود.‌ یعنی شاهد تحول در عمیق ترین لایه اجتماع ، یعنی لایه ی ارزشها و عقاید( جهان بینی) خواهیم بود.‌

  • جوادی

    بسیاری از روشنفکران پیش از انقلاب ۵۷ با وجود داشتن آزادی های غیر سیاسی به بهانه ی آزادی سیاسی بر علیه سلطنت شوریدند و بعد از چهار دهه هنوز هم نسبت به آن نگرش منفی دارند.‌ نظامی که از ما حتی آزادی های غیر سیاسی را هم دریغ کرد از نوع جمهوری است و عنوان رسمی اش جمهوری اسلامی است، اما همان روشنفکران جمهوریخواه که مدعی کثرت گرایی نیز هستند ، به بخش قابل توجهی از مردم حق نمی دهند که از نام جمهوری بیزار باشند و خواهان سلطنت باشند. همانطور که جمهوری خواهان حق انتقاد از سلطنت را دارند، سلطنت طلبان نیز حق انتقاد از نظام جمهوری را دارند. وقتی بر محوریت حق در جنبش زن، زندگی ،آزادی تاکید می کنیم باید در عمل نیز بدان متعهد باشیم. ممکن است اکثریت شکننده ای از مردم به جمهوری یا سلطنت گرایش داشته باشند، آیا در این صورت منصفانه و عقلانی است که یکی از دو گرایش عمده را نادیده گرفت و خواهان حذف آن شد؟ در همه پرسی تعیین نوع حکومت ایتالیا در سال ۱۹۴۶ همین وضعیت رخ داد و جامعه ی ایتالیا در جریان این همه پرسی تاریخی به شدت دو قطبی شد.‌طرفداران جمهوری با اختلاف ناچیزی برنده شدند و البته با مقداری تنش و مقاومت، نظام پادشاهی ملغی و نظام جمهوری پارلمانی برقرار شد. . با آنکه احزاب چپ در ایتالیا قوی و ریشه دار بودند و این کشور زادگاه متفکران چپ گرا با شهرت جهانی بوده است، اما در همه پرسی ۱۹۴۶، احزاب چپ خواهان نظامی چپ گرا تحت عنوان جمهوری دموکراتیک نبودند.‌ به نظرم سرگذشت این همه پرسی برای روشنفکران ایرانی بویژه روشنفکران چپ گرا می تواند آموزنده باشد.‌

  • فرهاد - فرهادیان

    کاملا منطقی ست که انقلاب باید عمق یافته و بارور شود و خوشبختانه این انقلاب حرفی برای فردا باقی نخواهد گذاشت زیرا هدفش تامین شرایطی ست که اعمال اراده ی مردم را تضمین کند و این اراده ی جمعی تنها از طریق نهادهائی عملی ست که حق انتخاب از پائین به بالا را از طریق شوراها سندیکاها کانونها و انجمنهای مردمی در دو شکل محل کار یعنی در سازمان کار اجتماعی بر ساس صنف و حرفه هائی که اساس وحدت جامعه است و همینطور محل زندگی که مربوط به اداره ی شهرها و روستاها ست . دیگر آخوند یا یک بیکاره نمی تواند در مورد سازمان کار اجتماعی تصمیم گیری کند اعضای این سازمان کار هستند که با انتخاب شایسته ترین افراد در نهادهای خود تلاش در اعمال مدرنیزاسیون و تکامل بخش خود برای هدف جایگزینی نیروی کار انسانی با نیروی کار صنعتی تلاش می کنند . از اینرو روابط فی مابین این سازمان اجتماعی فقط می تواند دموکراتیک و از پائین به بالا باشد تا ترقی و تکامل جامعه را ممکن سازد دیگر نفع یک گروه جمعی که کار مشترک و هدف مشترک دارند جای رابطه ای را می گیرد که کار را مشترک می خواهد برای هدف شخصی و خصوصی که این همان عکس ترقی و تکامل است .ایران کشوریست که به مرز نابودی رسیده است دیگر منافع خصوصی قادر به بازسازی این اقتصاد و سیاست نیست در واقع رسالت تاریخی اش را از دست داده است اگر چه هنوز شیوه ی تولید و تقسیم کار اجتماعی بر بنیاد تولید ارزش و مبادله ی ارزشهاست اما همین تولید اجتماعی با مناسبات خصوصی در تناقض آشکار قرار گرفته است زیرا منفعت خصوصی مانع افزایش و توسعه است از اینرو همچنان مانند جمهوری اسلامی تلاش دارد تا با حفظ همین روابط مانع ترقی و تکامل جامعه و ارتقای سطح تولید و کاهش مصرف نیروی کار انسانی و همینطور انرژی می گردد و با توجه باینکه تکامل و ترقی صنایع به سمت حذف سوخت فسیلی ست از اینرو دیگر کشورهائی مانند ایران که بر خام فروشی و رانت اقتصادی دنیا گذران می کردند دیگر باید به سمت اقتصاد تولید محور تولید ارزش حرکت کنند لذا باز هم با روابط و مناسبات این گروه راست عقب مانده ناسازگار است از اینرو خلاصه اینست اقتصاد ایران نیاز مبرم و ضرورت عاجل به سرمایه گذاری در بخش تولید برای عبور از بحرانهایش دارد در حالی که جریان راست ایران اساسا تولید محور نیست پس جائی در مناسبات آینده ی ایران نخواهد داشت . این انقلاب نه تنها تحولات جهانشمولش تمام مناسبات داخلی را رادیکالیزه و به هم ریخته و از نو می سازد بلکه دنیا نیز مجبور است از این پس با اهداف انقلاب ایران برای افزایش رفاه اجتماعی و اجتناب از جنگ حرکت کند . از اینرو ست که هر چه این انقلاب رو به جلو می رود وجوه رادیکالیزم و جذابیتش را بیشتر نمایان می سازد و این تحولی در حوزه ی اندیشه ایست که در قرن بیستم به جزمیت و بن بست و ناکارآمدی رسیده بود . تجدید نظریست علمی و اصولی به بنیانهای ماتریالیسم تاریخی قرن بیستمی و رجعت به پایه های علمی قرن نوزدهمی و به روز نمودن آن پایه ها بر اساس دستآوردهای قرن 21 می . لذا یک کار عمیق و مطالعه ای دقیق بر روی هر یک از اصولی صورت گرفته که قادر است در عرض ده روز تمام جامعه ی از هم گسسته ی ایرانی را متحد نماید و همچنین تا اقصی نقاط عالم هوادار از جان گذشته که قلبشان برای همدلی با انقلابیون ایران می تپد . و این بخاطر آنست که این انقلاب از اصول جهانشمول سیراب شده است . سطحی نگری جریان راست و عجله اش برای مصادره ی این انقلاب برای از میان تهی ساختن آنست به همین دلیل تا مرز همدستی با حکومت جمهوری اسلامی برای ساکت کردن این انقلاب پیش رفته است .

  • جوادی

    اگر مشروطه خواهان از تعصب نسبت به سلطنت دست بکشند و از نظام پارلمانی از نوع جمهوری طرفداری کنند،آیا بقیه نیز حاضرند به خاطر نجات مردم ایران از این همه فلاکت، مواضع خود را تعدیل کنند؟ مثلا مرکز گرایان و فدرالیست ها باید راه حل بینابین عدم تمرکز ،شبیه آنچه در جمهوری فرانسه وجود دارد را بر گزینند و چپ ها هم باید از خواست مبهم جمهوری دموکراتیک دست بکشند.‌ به نظرم سر موضوع جمهوری پارلمانی به عنوان نظام آینده می توان پیشاپیش به توافق رسید و اختلافات سر جزئیات را در مجلس موسسان که وظیفه تهیه پیش نویس قانون اساسی و تصویب آن در یک همه پرسی را بر عهده دارد، مورد بحث و بررسی قرار داد. اگر هم هیچ یک از گروههای سیاسی حاضر به تعدیل مواضع خود نباشند، باز هم می توان اختلافات اساسی را از راه فرآیند دموکراتیک حل نمود. منظور از فرآیند دموکراتیک این است که ضمن به رسمیت شناختن اختلافات اساسی، نظر اکثریت مردم را به عنوان راه حل در نظر بگیریم. دموکراسی حکومت اکثریت با رعایت حقوق اساسی اقلیت های حزبی است و البته این اکثریت و اقلیت با دوام نیستند. حزبی که در اقلیت است در انتخابات بعدی می تواند با کسب اکثریت، قوه اجرایی را در دست گیرد. در همه پرسی تعیین نوع حکومت آینده به جای عبارت آری یا نه به یک گزینه، می توان چندین گزینه را طرح کرد.‌ می توان تعیین تکلیف درباره گزینه های پادشاهی مشروطه، جمهوری پارلمانی، جمهوری فدرال و جمهوری دموکراتیک را به همه پرسی واگذار کرد و از الان سر همین موضوع به توافق رسید.‌ مطلوبیت نهایی این گزینه ها را رای اکثریت تعیین خواهد کرد.‌

  • جوادی

    اغلی روشنفکران ایرانی عادت دارند از پاسخ دادن به پرسشهایی که ممکن است نظرات جزمی شان را زیر سئوال برد ، طفره روند. با این وجود ، نمی توان از طرح چنین پرسشهایی خودداری کرد زیرا پرسشگری عنصر جدایی ناپذیر جستجوی حقیقت است. می گویند تاریخ سلطنت، تاریخ استبداد است. مخالفان سلطنت و به ویژه مصدقی ها هیچ گاه از صحبت درباره ی مساله ی ۲۸ مرداد ۳۲ که به زعم آنها کودتا و به زعم سلطنت طلبان قیام بوده خسته نمی شوند. اما مصدقی ها هیچ گاه به این پرسش توجه نکرده اند که دکتر مصدق چگونه به قدرت رسید؟ آیا از راه دموکراتیک به قدرت رسید یا از راه غیر دموکراتیک؟ اگر از راه دموکراتیک به قدرت رسیده باشد، پس تصدیق کردیم که دست کم در مقطع دموکراسی پارلمانی برقرار بوده است و این واقعیت مقدم بر روی کار آمدن دکتر مصدق بوده است نه نتیجه ی کار او.‌ در نظام سلطنت که این همه از آن بد می گویند امثال دکتر مصدق و فروغی به نخست وزیری رسیدند ولی در جمهوری اسلامی نظیر چنین شخصیت هایی حتی به نمایندگی مجلس یا مقام پایین تر هم دست نیافته اند.‌ الان نمی توانیم تاریخ ایران را تاریخ سلطنت و تا سال ۵۷ در نظر بگیریم. تاریخ سلطنت در سال ۵۷ پایان یافت و تاریخ جمهوری آغاز شد.‌ الان در دوره جمهوری اسلامی زندگی می کنیم و چه خوشمان بیاید، جمهوری اسلامی نخستین جمهوری در تاریخ ایران است. تقریبا بر همگان روشن شده است که نخستین جمهوری در ایران بر خلاف وعده جمهوری خواهان پیش از انقلاب، نظام ی استبدادی از آب درآمده است . انقلاب ۵۷ مدعی آزادی سیاسی یعنی آزادی از استبداد بود ولی نه تنها آزادی سیاسی را به ارمغان نیاورد، بلکه آزادی های غیر سیاسی مثل آزادی پوشش را که در نظام پیشین وجود داشته و پیش پا افتاده به نظر می رسید را از مردم سلب کرد. آیا با تجربه جمهوری اسلامی، بسیاری از مردم و نخبگان حق ندارند نسبت به جمهوری خواهی بدبین باشند؟ بنابراین باید بپذیریم که استبداد در هر دو قالب یا هر دو شیوه ی سلطنت و جمهوری امکان پذیر است. ما باید به مساله ی استبداد فراسوی جمهوری و سلطنت نگاه کنیم. باید اهمیت اصل تفکیک قوا و محدودیت دوره زمامداری و یا همان چرخش دوره ای مقام ها را مبنای تاسیس یک نظام دموکراتیک قرار دهیم. این کار را غربی ها و برخی از کشورهای شرقی با موفقیت انجام دادند و ما باید از آنها در حد معقول، الگو برداری کنیم.‌

  • جوادی

    آقای دکتر نیکفر عزیز ،خیلی از روشنفکران از آرمان رفع کامل هر نوع تبعیض در جامعه دفاع می کنند اما در عمل دست کم در ارتباط با روشنفکران حاشیه ای ، خلاف آن عمل می کنند و اهمیتی برای نظرات و پرسش ها ی آنها قائل نیستند.‌ به عنوان مثال در همین سایت، مقاله نویس ها از موضع افقی با مخاطبان برخورد نمی کنند و به پرسشهای آنها پاسخ نمی دهند.‌ نظرات آنها در مرکز هست و نظرات ما در حاشیه.‌ ما در همین فضای مجازی و یا در قشر روشنفکران نمی توانیم روابط افقی ایجاد کنیم، آنوقت خیال می کنیم که می توان در قلمرو وسیع تر اجتماع این کار را انجام داد و جامعه بی طبقه ایجاد کرد.‌ ایده آل جامعه بی طبقه نه تنها دسترسی پذیر نیست، بلکه خطرناک نیز هست زیرا تجربه بارها نشان داده که تلاش برای تحقق آن نه تنها وضعیت جامعه را بهتر نمی کند ،بلکه به دژستان( دیستوپیا) منجر می شود. با اونکه این نتیجه برای اکثر چپ ها در جوامع غربی شناخته شده است و ایده جامعه بی طبقه جذابیت سایق خود را از دست داده، اما چپ های ایران هنوز سرگرم آن هستند.‌

  • جوادی

    کدام سلطنت و کدام جمهوری؟ باز هم یکی از روشنفکران نسل سوم، مساله ی جمهوری یا سلطنت را به میان کشید. در حالیکه من به عنوان یک روشنفکر نسل چهارمی، سخت تلاش کردم این مساله را به عنوان یک مساله ی مربوط به فرم( مساله ی صوری) معرفی نموده و بحث و جدل درباره آن را دست کم از نظر کمک به مساله دموکراتیک شدن ایران، لی فایده بدانم. هدف از نوشتن این یادداشت انتقاد از تفکر دوقطبی به موضوعات جمهوری و سلطنت است. آقای دکتر نیکفر در مقاله ای می گویند: تازه بعد از تجربه ی حکومت ولایی متوجه شدیم که استبداد را انواعی است. این حرف بدان معنی است که قبل از تجربه حکومت ولایی فکر می کردیم، استبداد منحصر به استبداد سلطنتی است و با تجربه حکومت ولایی متوجه شدیم که نوع دیگری از استبداد وجود دارد.‌ اینکه کلمه نوع در اینجا به معنی فرم است یا محتوی، قابل بحث است. آیا تفاوت استبداد سکولار و استبداد مذهبی ، تفاوت در فرم است یا تفاوت در محتوی و یا هردو؟ پاسخ به این پرسش به تعاریف مفاهیم فرم و محتوی بستگی خواهد داشت.‌ مساله ی فرمالیسم یک مساله ی پیچیده و مناقشه برانگیز در فلسفه ی هنر و فلسفه ی ریاضی است و در فلسفه ی سیاست حتی ممکن است پیچیدگی بیشتری داشته باشد، اگر که پیچیدگی علوم مطابق نظریه آگوست کنت را در نظر بگیریم. من درباره فرمالیسم مطالعه جدی نداشتم، بنابراین وارد بحث آن نمی شوم.‌ ِآنچه روشن است این است که عنوان رسمی حکومت ولایی ، جمهوری اسلامی است و دنیا این حکومت را بدین نام می شناسد، بنابراین می توانیم جمله ی آغازین این یادداشت را اینگونه هم بیان کنیم: تازه بعد از تجربه جمهوری اسلامی متوجه شدیم که استبداد در فرم جمهوری هم امکان پذیر است. اگر فکر می کنیم جمهوری به فرم حکومت اشاره نمی کند، می توانیم بگوییم که استبداد تحت عنوان جمهوری هم امکان پذیر است. تجربه ی جمهوری اسلامی نشان داد که مفهوم جمهوری را می توان یک قالب در نظر گرفت و محتوایی تحت عنوان ولایت فقیه را درون آن ریخت.‌ بحث اینکه این کار درست و منطقی بوده، نمی تواند اهمیت این مساله را که در واقع رخ داده است و نتایج آن را نادیده بگیرد.‌مفهوم جمهوری به خاطر نبود مصداق تاریخی در ایران تا پیش از تاسیس جمهوری اسلامی ، دچار ابهام و به شدت مناقشه برانگیز بوده است و اکنون نیز با وجود تاریخ جمهوری اسلامی، برای بسیاری مبهم و مناقشه برانگیز است. در یادداشتی تحت عنوان اختراع دوباره جمهوری ، بی اعتنایی یا حداقل کم اعتنایی ایرانیان به تاریخ اندیشه های سیاسی و تاریخ جمهوری ها را مورد نقد قرار دادم و تاکید کردم که برای فهم مفهوم جمهوری باید به تاریخ رجوع کرد و نه اینکه بر برداشت ایده آلیستی یا افلاطونی از مفهوم جمهوری یعنی جمهوری به مثابه یک نظام سیاسی کامل، تکیه کرد. هنوز هم روشنفکران حمهوریخواه معمولا از جمهوری به صورت انتزاعی حرف می زنند و از ذکر مصادیق آن خودداری می کنند و گاهی تلویحی می گویند که جمهوری ایده آل شان را مادر تاریخ نزاییده است. الیته آقای دکتر نیکفر در مقاله ی کدام میهن، کدام پیمان، شاید برای اولین بار ، جمهوری را به عنوان نظام ناکامل توصیف می کند و این واقع گرایی را ارج می نهم ولی همین توصیف از جنبه ی دیگری قابل نقد است. ایشان در مقاله ی یادشده می گوید: خاصه خرجی، رانت خواری بر پایه ی آقازادگی و خویشاوندی، رشوه گیری، قانون گریزی... اینها در یک نظام جمهوری هم وجود دارند، اما به سبب چرخش دوره ای مقام ها در مقایسه با نظام سلطنتی فرصت کمتری برای آسیب رسانی پیدا می کنند.‌ مشخص نیست آقای دکتر نیکفر، از کدام جمهوری و کدام سلطنت حرف می زند. آیا در تمام نظام های به اصطلاح جمهوری در گذشته و اکنون، شاهد چرخش دوره ای مقام ها هستیم؟ آیا بنا به تعریف ،چرخش دوره ای مقام ها شاخص جمهوری ها است؟ اگر این شاخص را به عنوان تعریف جمهوری در نظر بگیریم، پس باید بگوییم سلطنت مشروطه بریتانیا یک نظام جمهوری است و مثلا جمهوری دموکراتیک خلق کره ( کره شمالی) نظامی سلطنتی است. آیا دنیا چنین تعریف و نتایجی را به رسمیت می شناسد؟ چرا برخی از روشنفکران ایرانی خیال می کنند در زمینه ی سیاست و فلسفه از غربی ها صاحب نظر تر هستند؟ نفی یکی از مفاهیم کلیدی در فلسفه ها ی هگل و مارکس است. یکی از مثالهایی که مارکسیست ها در توضیح مفهوم نفی ارائه می دهند، مثال سلطنت است و می گویند سلطنت مشروطه نفی سلطنت مطلقه است. نفی در فلسفه های هگل و مارکس، به معنی رد کامل و یا آنتی تز نیست، بلکه نوعی سنتز است. تحت فرآیند نفی، عناصر منفی یا نامطلوب حذف می شوند ولی عناصر مثبت حفظ می شوند.‌ بنابراین حتی از دیدگاه مارکسیستی، نفی سلطنت مطلقه اسمش سلطنت مشروطه است و نه جمهوری، اما چپ های ایران اغلب تمایزی بین اصطلاحات سلطنت مطلقه و مشروطه قائل نیستند و جمهوری را حذف نهاد سلطنت تعریف می کنند.‌ در این حذف حتی توجه نمی کنند که نهاد سلطنت بر نظریه حق الهی حکمران استوار است. در انقلاب ۵۷، نهاد سلطنت حذف شد ،اما نظریه ی زیربنایی آن حفظ شد و حتی قوی تر از قبل حاکم شد.‌ هر انتقادی از نهاد و تاریخ سلطنت بدون انتقاد از نظریه ی زیربنایی آن یعنی نظریه حق الهی حکمران، انتقادی سطحی و خام است.‌ انتقاد ژرف از یک نظام سیاسی باید شامل انتقاد از فلسفه سیاسی آن نظام باشد. البته این کار مستلزم این فرض است که هر نظام سیاسی بر یک فلسفه سیاسی مبتنی است.‌ روشنفکران ایرانی در پیش از انقلاب ۵۷ و حتی تا به امروز اهمیت فلسفه ی سیاسی را در معنی نظریه ی زیر بنایی یک نظام سیاسی آنطور که شایسته است، درک نکرده اند. اگرحجم انتقادهایی که از شخصیت های پادشاهان پهلوی و سیاست هایشان شده را با حجم انتقادهایی که از نظریه حق الهی شده مقایسه کنید، متوجه ی منظورم خواهید شد.‌ اگر اهمیت انتقاد از نظریه حق الهی درک می شد، ما شاهد حکومت دوباره ِ آن در فرم یا لباس جدید نبودیم.‌

  • شهروند

    به نظر من آنچه که مانع دیده شدن نیروهای دموکرات در صحن عمومی است نداشتن تشکیلات و چهره بیرونی است. سلطنت طلبان هم رسان دارند و هم چهره، آنها را با رضا پهلوی می شناسند که در سخنرانی های اخیرش کاملا مشخص است راه و روش صحبت کردن و بر قراری ارتباط با عامه مردم را فرا گرفته است. نیروهای دموکرات چنین نماینده ای ندارند. احزاب چپ(بهتر است بگویم بقایای احزاب چپ) از جامعه و دوران عقب مانده اند و به تدریج به کلوب بازنشستگان تبدیل شده اند. نیروهای جوان هم شور انقلابی دارند و علاقه ای به تحزب ندارند. این پراکندگی در نیروهای خواهان دموکراسی و نداشتن چهره بیرونی بزگتریم نقطه ضعف آن ها است. من بر این باورم که شعار حکومت مردم،برای مردم و به دست مردم میتواند نفطه ثقل تشکیل جبهه دموکراسی باشد.