ملیگرایی فارسی و تقدیس شاهنامه: زبانی که جای همه زبانها را گرفت
بهداد بردبار ـ وطندوستی با ملیگرایی متفاوت است. عشق به میهن، نه عشق ورزیدن به حاکم و نه به یک زبان، بلکه به آزادی، برابری و کرامت همهی شهروندان است. تنوع زبانی و فرهنگی پذیرفته میشود. تنها در چنین صورتی است که میتوان هم شاهنامه را خواند و پاس داشت و هم مجال نقد، شوخی و چندصدایی را فراهم آورد.

نگارگری به سبک هرات از شاهنامه بایسنقری

تراژدی رستم و سهراب را میتوان بهمثابه بازنمایی منطق ملیگرایی پدرسالارانه خواند. سهراب با همهی وجود به پدری عشق میورزد که هیچ مسئولیتی در قبال او نداشته است؛ پدری که تنها افتخارش پاسداری از مرزهای ایران است. همین پدر، برای حفظ همان مرزها، در میدان نبرد پسر را فریب میدهد و به قتل میرساند. در این روایت، عشق به پدر همانند عشق به خاک و مرزها، چنان تقدس مییابد که جایی برای نقد باقی نمیگذارد. همانطور که ملیگرایی فارسی نیز «پدر ملت» را فراتر از پرسش و نقد مینشاند، شاهنامه و روایتهای آن الگویی از وطندوستیای ارائه میدهند که فرزندان باید جان ببازند، اما پدر ــ و مرزها ــ همواره مقدس باقی بمانند.
همین الگو را میتوان در واکنشهای اخیر به شوخی زینب موسوی یک طنزپرداز فضای مجازی با شاهنامه دید. آنچه در ظاهر یک شوخی بود، از نگاه بسیاری به «توهین به ایران» تعبیر شد. چرا؟ زیرا شاهنامه نه تنها یک متن ادبی یا حماسی، بلکه ستون هویت ملی در گفتمان ملیگرایی فارسی تلقی شده است. در غیاب وطندوستی آزادیخواهانه که بر مشارکت و آزادی شهروندان استوار باشد، شاهنامه و زبان فارسی به تنها سرمایههای نمادین بدل شدهاند؛ سرمایههایی که هر گونه نقد یا طنز نسبت به آنها به معنای تعرض به «ایران» تفسیر میشود.
پس از اعتراضات مردمی قوه قضاییه اعلام کرد: پس از انتشار برنامه یک فعال فضای مجازی که موجب توهین به فردوسی و جریحهدار شدن عفت عمومی شد، دادستانی تهران علیه فرد مورد اشاره (زینب موسوی) اعلام جرم کرد. در اینجا زینب موسوی متهم به جریحه دار کردن عفت عمومی شده است. واژهی عفت به معنی پاکدامنی، پارسایی و ترک شهوت است که با فرهنگ دینی نسبت دارد. نظام قضایی شوخی یا توهین به یک متن ادبی ملی گرایانه را مصداق زخمی و مجروح ساختن پاکدامنی عمومی دانسته است. قوهی قضاییه مفاهیم ملی گرایانه و دینی را پیوند زده است تا زینب موسوی را محاکمه کند.
ماوریتزیو ویرولی در کتاب عشق به میهن میان دو مفهوم اساسی تمایز میگذارد: وطندوستی (patriotism) و ملیگرایی (nationalism). وطندوستی در سنت جمهوریخواهانه به معنای عشق به نهادهای سیاسی و شیوهی زندگیای است که آزادی مشترک مردم را پایدار میسازد؛ عشقی که معطوف به مردم و آزادی است. در مقابل، ملیگرایی بر یگانگی قومی، زبانی و فرهنگی تأکید دارد و دشمن اصلی خود را در ناهمگونی و چندگانگی میبیند. به همین دلیل، وطندوستی دشمن استبداد و فساد است، در حالی که ملیگرایی دشمن تنوع و چندصدایی.
اگر این تمایز را در بستر ایران امروز قرار دهیم، به روشنی دیده میشود که آنچه به نام وطندوستی عرضه شده، در عمل نوعی ملیگرایی انحصارطلب بوده است. در دوران پهلوی، «جاوید شاه» و القابی چون «آریامهر» پادشاه را به جای ملت نشاندند. در جمهوری اسلامی، «سلام فرمانده» و شعار «جانم فدای رهبر» همان منطق را تکرار کردند. در هر دو تجربه، وطندوستی به عشق به حاکم تقلیل یافته است.
اما سویهی دیگر ماجرا زبان است. ملیگرایی فارسی هرگز به حفظ و آموزش زبانهای غیر فارسی اهمیت نداده و تنها زبان قابل احترام و ماندگار را فارسی دانسته است. در این چارچوب، ایرانی بودن عمدتاً با یگانگی با زبان فارسی تعریف شده، نه با آزادی و برابری همهی مردمان این سرزمین. شوخی با شاهنامه، در چنین بستری، بهمثابه تهدیدی علیه تنها نماد باقیماندهی هویت «ملی» تلقی میشود؛ نمادی که باید بیچونوچرا پاس داشته شود.
تقدیس شاهنامه، همانند تقدیس پدر ملت، نشانهی بحران در مفهوم وطندوستی در ایران است. وقتی وطندوستی آزادیخواهانه مجال بروز نمییابد، جای آن را ملیگرایی پدرسالارانه میگیرد: عشقی که به جای مردم و آزادی، به خاک، مرزها و پدران (رهبران مادام العمر) ملت معطوف میشود. نتیجه این است که طنز و نقد تحمل نمیشود و زبانهای دیگر، تفسیرهای دیگر جایی در روایت ملی نمییابند.
بازاندیشی در وطندوستی، همانگونه که ویرولی پیشنهاد میکند، میتواند راهی برای خروج از این بنبست باشد: عشقی به میهن، نه عشق ورزیدن به حاکم و نه به یک زبان، بلکه عشقی که به آزادی، برابری و کرامت همهی شهروندان تعلق گیرد و تنوع زبانی و فرهنگی پذیرفته شود. تنها در چنین صورتی است که میتوان هم شاهنامه را خواند و پاس داشت و هم مجال نقد، شوخی و چندصدایی را فراهم آورد.
«دمب خروس و قسم حضرت عباسِ ملیگرایی آریایی»
بخشی از ملیگرایانی که بر «خلیج همیشگی فارس» تأکید دارند، همزمان چشم امید به دونالد ترامپی داشتند که در سفرش به عربستان بحث تغییر نام خلیج فارس را مطرح کرده بود. در همان حال، شاهزاده رضا پهلوی نیز به دولتی چون نتانیاهو امید بسته است؛ دولتی که خود متهم به ارتکاب جنایات جنگی است. در این معادله، ارادهی شهروندان جایی ندارد. مهم نه آزادی و جمهور مردم، بلکه بازگرداندن «پدر» است: بازگرداندن مقدرات جمعی به دست توانمند پدر، و بیاعتنایی به امکان تشکیل جمهوریای که بر پایهی ارادهی مردم بنا شود. در روزهایی که بحث احتمال تشدیدها توسط کشورهای اروپایی مطرح شده است. رضا پهلوی در تویتر از این تحریمها حمایت کرده است. تحریمهایی که حیات جمعی را بسیار دشوار کرده است.
در روایت ملی گرایان آنچه اهمیت دارد، بازگشت «پدر» است؛ پدری که هنوز تاج بر سر ندارد اما در خیال آنان ناجی وطن است. در این تخیل، آزادی نه برآمده از ارادهی مردم، که محصول دستان نجاتبخش یک پدر است. این ملیگرایی آریاییکه سالها با «درود» گفتن به جای سلام و پالایش زبانی میخواست خود را از دیگران متمایز کند، در بزنگاه سیاسی، چشم امید به ترامپ و نتانیاهو میدوزد؛ همان قدرتهایی که هیچ باکی از تغییر نام خلیج فارس یا بمباران مردم بیدفاع غزه ندارند.
در چنین روایتی، «ایران» نه سرزمینی متکثر با مردمانی آزاد، بلکه خاکی مقدس است که باید به دست پدر بازگردد؛ پدری که فرزندان را قربانی میکند تا مرزها و اقتدارش باقی بماند. این همان منطق رستم است که سهراب را فریب داد و کشت: وطندوستیای که در حقیقت چیزی جز ملیگرایی پدرسالارانه نیست؛ عشقی به خاک، مرزها و پدر، نه به زندگی، آزادی و کرامت فرزندان.
ویرولی در کتاب عشق به میهن به ما یادآور می شود: میهن دوستان به زبان، فرهنگ و سنتهای مردم احترام میگذارند، اما آنها را یگانه معیار هویت نمیدانند. همینطور دشمن اصلی میهن دوستی استبداد، فساد و خودکامگی است، نه تفاوتهای زبانی و فرهنگی.
نظرها
نظری وجود ندارد.