ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
USD EUR / All

جمهوری‌خواهان و پروژه بازگشت سلطنت

از مشهد تا فضای اپوزیسیون خارج از کشور، نشانه‌هایی از هم‌پوشانی نگران‌کننده میان اقتدارگرایی ولایی و پروژه بازگشت سلطنت دیده می‌شود؛ هم‌پوشانی‌ای که بیش از هر چیز از ناتوانی اپوزیسیون، به‌ویژه جمهوری‌خواهان، در ارائه بدیلی روشن و مردمی حکایت دارد. مهرداد صمدزاده در این مقاله نشان می‌دهد چگونه تقلیل جمهوریت، عادی‌سازی خشونت سیاسی و نوستالژی اقتدار، می‌تواند جنبش دموکراتیک ایران را از درون تهدید و راه بازتولید استبداد را هموار کند.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

مراسم شب هفت خسرو علیکردی وکیل و فعال حقوق بشر در روز ۲۱ آذر در مشهد که به ضرب و شتم نرگس محمدی و دستگیری او و شماری از فعالان صنفی و مدنی انجامید، نمایانگر اتحادی ضمنی اما دیرینه میان ولایت و سلطنت بود. این اتحاد که در وحدت عمل لباس شخصی‌های نظام ولایی و حامیان سلطنت علیه فعالان مدنی و مدافعان حقوق بشر نمود یافت، حاکی از آن است که این دو جریان در ضدیت با مدنیت و دموکراسی یار و یاور یکدیگرند. این اتحاد نانوشته خطری است که جامعه مدنی رو به رشد ایران را به‌طور جدی تهدید می‌کند. اما این تهدید از سوی دو جریان به ظاهر متضاد در پنجمین دهه پس از انقلاب واقعیتی را نیز بیان می‌دارد، و آن ناتوانی اپوزیسیون، به ویژه جمهوری‌خواهان، در جلب اعتماد مردم و ارائه طرحی روشن برای آینده پس از جمهوری اسلامی می‌باشد، عاملی که پروژه بازگشت سلطنت را در بازی رقابتی و فضای متاثر از تکثر گرایی به بخشی از گفتمان سیاسی ایران مبدل کرده‌ است. این در حالی است که مدافعان سلطنت با آلودن سیاست به خشونت، اشاعه فرهنگ مردسالارانه، و انحصار طلبی عملا نقش مخربی در پیشبرد جنبش دموکراتیک مردم ایران ایفا می‌کنند. در سطور ذیل، این موضوع را هم در پرتو وضعیت کنونی ایران و هم به‌عنوان یک سناریوی احتمالی برای آینده سیاسی  کشور بررسی می‌کنیم. 

جمهوریت در تقابل با سلطنت

نخستین نکته‌ای که در این رابطه باید به آن اشاره کرد این است که تنها رسانه‌های حامی سلطنت نبودند که با تطهیر چهره اقتدارگرای حکومت پهلوی و بهره‌برداری از نوستالژی جمعی برای آن دوران نقش ایفا نمودند. در این پروژه برخی از نیروهای جمهوری خواه نیز با استناد بر اصل تکثرگرایی و رواداری مشارکت نمودند و در این راه ایده سلطنت را که پیشتر در حاشیه معادلات سیاسی قرار داشت به بخشی از گفتمان سیاسی و گزینه‌ای برای رژیم حاکم در ایران ارتقاء دادند. شایان ذکر اینکه این گروه از جمهوری خواهان همزمان تفاوت ماهوی جمهوریت را با نظام پادشاهی به تفاوتی صوری تقلیل دادند. در این نگاه، جمهوریت پیش از آنکه بر مفهومی فلسفی و رهایی بخش دلالت داشته باشد به شکلی از حکومت تنزل یافت که در آن تناقض میان دو نظام که یکی بر اقتدار گرایی و دیگری بر آزادگی استوار است نادیده انگاشته شد. تاکید مکرر جمهوری خواهان بر عدم موروثی بودن نظام جمهوری به جای برجسته نمودن مضامین فلسفی آن که در واقع حقانیت سیاسی آنان را به برتری نظام سیاسی منتخب خود گره می‌زد، ناخواسته به نفی عاملیت مردم در تعیین سرنوشت سیاسی خود می‌انجامید. مهمتر اینکه ارائه چنین تصویر ناقصی از جمهوریت در بازی رقابتی با سلطنت‌طلبان راه تشکل و سازمان دهی سیاسی در سطوح مردمی را مسدود نمود، زیرا مخاطب مستقیم آنان به‌نوعی مشروطه خواه و سلطنت‌طلب بود و نه قاطبه مردم، حتی آنگاه که از مردم سخن می‌گفتند. 

نتیجه این این بازی رقابتی در شرایط کنونی ایران که نیروهای دموکراتیک از سازماندهی و انسجام چشمگیری برخوردار نیستند فاجعه ای است که در ملبس شدن اقتدار فردی به ردای دموکراسی نمود می‌یابد. اقتدار با شعار «جاوید شاه» که در پس آن دعوی حق سلب نشدنی اش به آزادی عقیده و بیان همگان را  آچمز می‌کند، پا به عرصه کارزار سیاسی می‌نهد و با شعار «مرگ بر سه مفسد، ملا، چپی، مجاهد» گرایش سلطه جویانه خود را عیان می‌سازد. شعار نخست عاملی است که مصونیت وجودی اقتدار را در فضای آغشته به تکثرگرایی متضمن گشته و به رغم رفتار خشونت آمیز برخی از حامیان‌اش همچنان حضور خود را در ساحت سیاسی بر همگان تحمیل می‌کند. این درست همان جایی است که اقتدار با ندای براندازی به درون جنبش مدنی راه می‌یابد و خواست دموکراتیک آن را تحت شعاع قرار می‌دهد. بدین‌سان، شعار «جاوید شاه» که مدافعین بازگشت سلطنت حق سلب نشدنی خود می‌دانند از حد یک ادعای حقوقی فراتر رفته و در کنار سیاستی برای سلطه‌جویی، حذف و حمله به مخالفان، از جمله مخالفان درون گروهی، تغییر ماهیت می‌دهد، تحولی که گواه آن همانند الگوی جمهوری اسلامی تنگ‌تر شدن حلقه خودی‌هاست. 

اینکه چرا این گرایش به حذف در میان هواداران بازگشت سلطنت با فحاشی و تهدید به خشونت توأم است منطق خاص خود را دارد. این شیوه‌ها را نمی‌توان تنها در پرتو یک رقابت سیاسی ناسالم توضیح داد؛ شیوه در اینجا در خدمت هدف است و آن جز تهی کردن سیاست از مدنیت نیست. لذا، لفاظی و حمله به چهره‌های مدافع حقوق بشر و دموکراسی چنانکه در واقعه مشهد مشاهده شد، نه لزوما امری شخصی، که تداعی‌گر یک ترفند کلی در جهت آلودن سیاست به خشونت است. سیاست آلوده به خشونت جایی برای دیالوگ و همگرایی نیست، میدان جنگ است که در آن طرف مخالف باید حذف شود. بی‌دلیل نیست که حامیان سنتی سلطنت نیز که با نمایندگان دیگر نحله‌های فکری به بحث و گفت‌وگو می‌پردازند از حمله و تهدید حامیان متعصب سلطنت در امان نمی‌مانند، زیرا گفت‌وگو به مثابه امری مدنی در تضاد با اقتدار فردی است، به ویژه اقتداری که مشروعیت خود را مرهون فرّه ایزدی می‌داند. 

این خشونت که لازمه اقتدار و حافظ آن است همزمان در ارتباطی ارگانیک با فرهنگ مردسالارانه قرار دارد که این خود حاوی پیامی است با این مضمون که سیاست اصولا در حیطه مردان است، حتی اگر زنان در آن حضور یابند. مصداق این فرهنگ شعار «مرد، میهن، آبادی» است که بلافاصله پس از شروع جنبش «زن، زندگی، آزادی» و در تقابل با آن سرداده شد. اما آنگاه نیز که زنان حامی سلطنت پا به عرصه سیاست می‌گذارند اساسا هویت زنانه خود را کنار نهاده و هویت مردانه به خود می‌گیرند، چنانکه بسیاری از آنان همراه با مردان «همرزم» خود الفاظ جنسیت محور و زن ستیزانه را بی‌محابا در فضای مجازی نثار مخالفین خود می‌کنند. در اینجاست که فرهنگ مردسالارانه زبان منطبق با خود را می‌یابد،‌ زبانی تبعیض آمیز و آغشته به خشونت که برای حذف سیاست زن محور که تهدیدی علیه نظام مرد سالار محسوب می‌شود بدن و هویت زنانه او را آماج حمله قرار می‌دهد. بنابراین، منطقی است که با اعتلای تظاهرات کنونی در ایران رضا پهلوی شعار «زن، زندگی، آزادی» را از تمام پلتفرم‌های شخصی‌اش حذف کند. 

بازگشت سلطنت و رادیکالیسم راست

یکی از ویژگی‌های موسیقی یوهانس برامس به‌ویژه در سمفونی‌های مرثیه گونه‌اش توصیف حس نوستالژی است که در خاطرات تلخ و شیرین گذشته، مهر مادری، خانه پدری، نمای محل و شهر، و تصویر رازآلود کودکی‌اش از رودخانه راین تجلی می‌یابد. این نوستالژی به رغم آنکه با نگاهی حسرت‌آلود به گذشته می‌نگرد، در صدد بازگشت به آن نیست، چرا که بازگشت برای او تخریب همه آن چیزی است که گذشته را تداعی می‌کند. نوستالژی برامس مشخصا از نوع تأملی است که با نوع ترمیمی آن که گرایش به بازگشت دارد متفاوت است. او با گذشته به دیالوگ می‌پردازد و همزمان آن را با همه  ویژگی‌های تأمل برانگیزش در قاب خاطره‌ها محفوظ می‌دارد.

اما برای راست افراطی ایران که نوعی جنبه ترمیمی و واپسگرایانه نوستالژی را نمایندگی می‌کند چنین نیست. گذشته باید با تمام مختصات و مناسباتش و با شیوه‌ای رادیکال بازسازی شود، حتی اگر به تخریب آن منجر شود. آیت‌الله خمینی نخستین نمونه این گرایش راست رادیکال در تاریخ ایران است. برخلاف سلف محافظه کارش، شیخ فضل الله نوری، که  تنها سعی بر حفظ وضع موجود داشت، او چیزی برای حفظ کردن نمی‌یافت. خمینی در برهه‌ای از تاریخ به پا خاست که «شاه ملعون» همه چیز را تغییر داده بود و تنها راه بازگشت به گذشته ‌تغییر مجدد جامعه به شیوه‌ای کاملا رادیکال بود. 

او پس از تثبیت رهبری بلامنازعه‌اش بر انقلاب، اقشار سنتی متوسط و فرودست جامعه را که به قیام بر علیه سیاست‌های ناموزون و تبعیض آمیز شاه و اصولا فرهنگ و تمدن غرب برخاسته و در فضای انقلابی ابراز وجود می‌نمودند به بازوی اجرایی خود مبدل ساخت تا به یاری آنها بازگشت به گذشته را به شیوه‌ای رادیکال به انجام رساند. این بازگشت نقطه عطفی در تاریخ ایران بود که در آن خشونت و رادیکالیسم راست با هم در آمیختند. اعدام سران رژیم شاه در نخستین روزهای پس از انقلاب، سرکوب گسترده زنان، مدافعان حقوق بشر، نیروهای لیبرال و چپ‌گرا، و اقلیت‌های ملی و مذهبی همه و همه اقدامات رادیکال و موثری در پیشبرد این روند بودند که با مشارکت فعال لشگر حزب الله تحقق یافت. با این حال، نتیجه انقلابی که نظر به گذشته داشت چیزی جز کاریکاتور مضحکی از گذشته نبود که سنت‌ها، باورها و انگاره‌های فرهنگی را یکی پس از دیگری شخم زده و تخریب نمود.

اینک ۴۷ سال پس از انقلاب که مردم ایران برای گذر از نظام سرکوبگر و فاسد برآمده از آن به خیابان ها سرازیر شده‌اند، شکل دیگری از بازگشت به گذشته به زعامت رضا پهلوی سر برآورده تا به همان شیوه رادیکال نمای دیگری از گذشته را خلق کند، انگار که پاندول تاریخ ایران در میان دو طیف راست ناهمگون در نوسان است. و این نکته دومی است که اکنون به آن می‌پردازیم، با طرح این سناریو که در اینجا نیز رادیکالیسم راست‌گرا و خشونت در پیوند با یکدیگرند، زیرا تنها با درهم کنشی این دو می‌توان حال را از بیخ و بُن واژگون کرد.

اگر چه این نحله از راست رادیکال خود را به ظاهری مدرن می‌آراید، نگاهش همچنان معطوف به دورانی است که در آن نشانی از حقوق شهروندی و جامعه مدنی نیست و اقتدار فردی بر همه چیز حاکم است. بازگشت به دوران پهلوی و عضویت اجباری در یگانه حزب رسمی و شه فرموده رستاخیز که اساسا شهروند را به رعیت تنزل می‌داد ایدآل این جریان راست گراست. این واقعیتی است که با یک نگاه اجمالی به سطور اول «دفترچه دوران اضطرار» می‌توان به آن واقف گشت. طبق این سند، «رهبر خیزش ملی» که جز شخص رضا پهلوی نیست، تنها مرجعی است که پس از سرنگونی نظام جمهوری اسلامی بر امور اجرایی، قضایی، و قانون گذاری دوران گذار نظارت دارد. اوست که هم گزینش اعضاء و روسای سه نهاد «خیزش ملی»، «دولت گذار»، و «دیوان گذار» را بر عهده دارد و هم در تشکیل و تایید دولت گذار نقش دارد. نکته مهم دیگر در این سند بندی است تحت عنوان «گزینه بازگردانی» که گرایش به گذشته را به طرز آشکار بیان می‌کند: «این گزینه تمام قوانینی را که توسط نهادهای جمهوری اسلامی تصویب شده‌اند لغو کرده و بلافاصله قوانینی را که در دوران محمدرضا شاه پهلوی اجرا می‌شدند باز می‌گرداند.» مشخص نیست که آیا «قانون منع مرام اشتراکی» یا «قانون سیاه»، مصوبه ۱۳۱۰ که به دستگیری گروه ۵۳ نفر و مرگ تقی ارانی در زندان انجامید و تداوم آن در دوره محمد رضا شاه زندان، شکنجه، و اعدام صدها تن از مبارزان ملی و چپ گرا را رقم زد، مشمول این قوانین می‌شود یا خیر؟ اما آنچه احتمال آن می‌رود تضعیف و تضییق نهادهای جامعه مدنی است که با وجود سرکوب مستمر در نظام کنونی همچنان به رشد و نمو ادامه داده است. 

ایران، به رغم رژیم حاکم بر آن، جامعه‌ای است که در چند دهه اخیر به‌شدت تحول یافته و این تحول بیش از هر چیز در گرایش به سکولاریسم، مدنیت، دموکراسی، و عدالت‌خواهی تجلی می‌یابد، ویژگی‌هایی که در دوران پیش از انقلاب نشان چندانی از آنها نبود. به همین علت، در بازگشت به گذشته دور از دسترس باید همه نشانه‌های حال را که وجه تمایز با گذشته را تشکیل می‌دهد زدود. پس دور از تصور نیست که با استقرار نظام پادشاهی، نیروهای دموکراتیک و مدافع حقوق بشر دیگر بار همانند سال‌های پس از انقلاب مشمول سرکوب، زندان، و حتی اعدام شوند. و این همان لحظه‌ای است که خشونت نقش و عملکرد تاریخی خود را در مسیر تغییرات رادیکال و در جهت باز تولید گذشته ایفا می‌کند.

پروژه سلطنت تهدیدی برای جنبش دموکراتیک ایران

مسلما پروژهِ بازگشت سلطنت توهمی بیش نیست‌، اما خطر آن برای انسجام و تداوم جنبش مدنی و دموکراتیک ایران که نشانه‌های وجود آن هم اکنون در شیوه انحصار طلبانه حامیان آن در تجمعات اعتراضی خارج از کشور دیده می‌شود واقعی است. این خطر، معرف ذهنیت عصیان زده جمعی است که سیاست را به خشونت می‌آلاید و جامعه مدنی را ساقط و مردم را به نظاره گر مبدل می‌کند. در چنین شرایطی دعوت از مداخله نظامی قدرت‌های خارجی منطقه برای تغییر رژیم امری ضروری می‌شود که نتیجه آن همواره تخریب، بی‌ثباتی و یا استقرار دولت‌های دست نشانده بوده است. حمایت آشکار سلطنت‌طلبان از اسرائیل در جنگ دوازده روزه با ایران نشانگر این طرز تفکر در جهت تغییر رژیم بود، سیاستی که هم اکنون از طریق لابی‌گری با محافل قدرت در واشنگتن در جریان است. 

اما تا آنجا که به روانشناسی توده‌های مردم مربوط می‌شود، گریز از شرایط اضطراری حال از هر طریق یگانه گزینه است. آنها آنچه را که در افق پیش رو و در آینده نزدیک نمی‌بینند در گذشته می‌جویند، و این به ویژه با توجه به خشم عمومی و فروداشت حافظه تاریخی که اینک بخشی از ذهنیت جمعی را رقم می‌زند، عبور از نظام موجود به نظامی دموکراتیک و عدالت محور را با خطر بازتولید همان ساختار اقتدارگرا مواجه می‌سازد، چنانکه در انقلاب ۱۳۵۷ چنین شد. این خطر بیش از هر چیز ضعف اپوزیسیون جمهوریخواه را در تثبیت خود به‌عنوان وزنه‌ای در معادلات سیاسی ایران به نمایش می‌گذارد. این اپوزیسیون نه توانسته با طرح برنامه‌ای روشن اعتماد مردم را برای گذار به آینده‌ای بهتر جلب کند و نه حتی اعتماد به نفس چنین کاری را در خود می‌بیند. معضل فقط این نیست که سلطنت‌طلبان از منابع مالی گسترده، رسانه‌های پربیننده و حمایت رژیم صهیونیستی برخوردارند، معضل ریشه در برداشت متفاوت از مفهوم جمهوریت دارد که عدم انسجام جمهوری‌خواهان را به‌عنوان نیرویی متمرکز سبب گشته است. اینکه برخی جمهوریت را به‌عنوان شکلی از حکومت و برخی دیگر رهایی بخش می‌پندارند تکثرگرایی نیست، سردرگمی است. هزینه این سردرگمی انسداد راه‌های ارتباطی با جمهور مردم، ناتوانی در سازمان‌دهی سیاسی و گفتمانی منسجم، و حضور کمرنگ در فضای سیاسی کنونی است.

با این حال، هنوز فرصت برای جبران کمبودها و کاستی‌ها وجود دارد و می‌توان در جنگ روایت‌ها روایت خود را در تاریخ ثبت نمود. لازمه این روایت نه رواداری از روی مصلحت، بل مبارزه آشکار با نشانه‌ها و نمادهای اقتدار است که راه تمرکز قدرت را در یک شخص یا نهاد هموار می‌سازد، بی آنکه از ضرورت گذار از رژیم حاکم بکاهد. این آغاز گسترش صدای سوم و عبور از نگرشی است که خود را در انتخاب بین بد و بدتر محصور می‌دارد. 

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.