Share

در یکی از همین روزهای تابستانی بود که سرانجام، سروش حبیبی برای گفت‌و‌گویی پیرامون چند و چون کار او در ترجمه ادبیات داستانی جهان، به ما «زمانه»‌ای‌ها وقت داد. دو تن از همکارانمان در گروه فرهنگ زمانه، مصطفی خلجی و نیلوفر دُهنی همراه شدند که به اتفاق به نزد او بشتابیم.

سروش حبیبی، مترجم برجسته کشورمان

سروش حبیبی، مترجم برجسته کشورمان

تا «آنتونی» راه درازی نبود. بخت با ما یار بود و در آن ساعت از روز که آفتاب درخشانی می‌تابید و نسیم ملایمی هم می‌وزید، خیابان‌ها بر خلاف روزهای دلگیر پاییزی خلوت بود و ما بی‌دردسر به مقصد رسیدیم. آقای حبیبی و همسرش با لبخند و خوشرویی و مهمان‌نوازی خاص ایرانی‌ها در قاب در ایستاده بودند. خودمان را معرفی کردیم و وارد نشیمن شدیم. یک وجه نشیمن را پنجره‌ای از بالکنی دل‌باز جدا می‌کرد. فراروی ما اکنون چشم‌اندازی قرار داشت یکدست سبز با خانه‌هایی و نور درخشان آفتاب و گه‌گاه شاخ و برگی که در نسیم تکان می‌خورد.

بی‌تأمل گفت‌و‌گو را آغاز کردیم. مقابل ما مردی نشسته بود که در طی بیش از ۴۰ سال تلاش در عرصه ترجمه آثاری از ادبیات جهان، نویسندگانی مانند رومن گاری، آلخو کارپانتیه و الیاس کانتی را به ایرانیان معرفی کرده است. ترجمه‌هایش از داستایوفسکی همچنان درخشش دارد و آثاری از ادبیات روسیه، آلمانی، ایتالیایی و فرانسه را با قلمی شیوا و به فارسی دلپذیری عرضه کرده است. گفت‌و‌گو را با تنوع آثاری که سروش حبیبی از مجموعه ادبیات جهانی برگزیده، آغاز کردیم:

زمانه: آقای حبیبی، آثار شما قلمرو وسیعی از ادبیات ایتالیا، ادبیات آمریکا و ادبیات روس و ادبیات آلمان را در برمی‌گیرد. علت این تنوع چه بوده؟

سروش حبیبی: علتی نداشته، همین طور پیش‌آمده! فرانسه زبان اول من بود. در جوانی هم مدتی اینجا در فرانسه زندگی‌میکردم و و خوب، کتاب هم کم نمیخواندم. بعضی از این کتابها شاهکار بود. بعضی‌هم شاهکاری نبود ولی من خیلی از آنها خوشم میامد و طبعاً میل‌داشتم ایرانیها را هم در لذتی که از خواندن آنها میبردم شریک‌ کنم. در مورد آلمانی هم چون چند سال آنجا زندگی‌میکردم و درس‌میخواندم، به فرهنگ و ادبیات آن علاقمند شدم و از آن زبان هم آثاری ترجمه‌کردم. بعضی‌شان شاهکار بود و همه میشناختند و انتخاب مشکل نبود. اما روی آوردن به زبان روسی داستان دارد. جوان که بودم در همین فرانسه کمی روسی یادگرفته‌بودم. چون آن وقتها روسی برای ما ایرانیها نقش مهمی داشت و هرکار که روسها میکردند در نظر ما رنگ و جلای خاصی داشت. اما بعد گرفتاریهای دیگر پیداشد و میان من و روسی فاصله افتاد. بعد، که رفتم آمریکا چند کتاب دست گرفتم برای ترجمه ولی هر بار به نیمه‌های کار که رسیدم خبرشدم که دیگری آن را ترجمه و منتشرکرده‌است و طبعا من ترجمه‌ام را کنارگذاشتم و کارم به هدر رفته‌بود. با خودم گفتم که حالا که وقت زیاد دارم و کاری هم ندارم. بروم زبان روسی یادبگیرم. چون روسی‌دان در ایران کم است. بعد وقتی اینجا آمدم رفتم دانشگاه و سه سالی هم روسی خواندم و در این زمینه بطور جدی راه‌افتادم. البته با سه سال روسی خواندن کسی روسی‌دان نمیشود. فقط راه‌میافتد و باقی کار با خواندن و ممارست صورت‌میگیرد. ولی خوب، مسلم است که روسی در ادبیات جهان مقام والایی دارد. اصلاً یک پدیدهء استثنایی است. چون با اینکه در زمینهء ادبیات و هنر بسیار جوان است نویسندگانی مثل پوشکین و گوگول و تورگنیف تالستوی داستایفسکی و چخف و گورکی و… و در زمینهء موسیقی کسانی مثل چایکوسکی و پروکوفی‌یف … در نقاشی کسانی مثل شاگال و و و و به دنیا عرضه‌کرده و مخصوصاً در زمینهء نوازندگی نوازندگانی پدیدآورده‌است که در دنیا یگانه‌اند.

زمانه: دلیل شکوفایی فرهنگی در روسیه چه بوده به نظر شما؟

حبیبی: ‌ نمیدانم. این را باید از جامعه‌شناسان پرسید. شاید برای اینکه پولدارهاشان خیلی زود به اروپا سفرکردند و با تمدن غرب آشنا شدند. راه‌آهن پیداشده‌بود و برای استراحت و استفاده از آب معدنی به آلمان و جنوب اروپا میرفتند و خیلی چیزها، و البته نه همیشه چیزهای خوب، از اروپاییان یادگرفتند. فرزندانشان را هم برای تحصیل به اروپا فرستادند. کاترین دوم خود یک شاهزادهء پروسی بود و البته وقتی با پطر سوم ازدواج‌کرد دربار روسیه را از رنگ و جلای آلمانی بی نصیب نگذاشت. ملاکان روسی پیشکارشان بیشتر از مهاجران آلمانی بودند و تخم تمدن اروپایی را در روستاها کاشتند. این نکته را گانچاروف در کتاب آبلوموف، که شاهکار بزرگی است خوب وصف‌کرده‌است. این کاری بود که پولدارهای ایرانی هم کردند و نتیجه‌اش انقلاب مشروطه بود . اما در ایران مسایل سیاسی دیگری کار را خراب‌کرد. وگرنه ایرانیها خیال‌میکنم بطور کلی از روسها باهوشتر باشند. این غرور ملی را بر من ببخشید. ولی از این حرفها که بگذریم میان روسها و ایرانیها شباهتهایی هست. ما حرف روسها را، البته در رمانهاشان، بهتر از اروپاییها میفهمیم و با آنها احساس نزدیکی عاطفی میکنیم. از این گذشته هر دو از مغولها صدمه زیاد خورده‌ایم. باری، این جوششی که در روسیه دیده شده یک پدیدهء استثنایی است و من فکرمیکنم که آشنایی با ادب روس بخصوص برای ایرانیها خیلی اهمیت دارد.

زمانه: بعد از انقلاب ۵۷ به نظر می‌رسد که اقبال نسبت به ادبیات روس کمی کاهش پیدا کرده.

حبیبی: البته من از سال ۵۶ به بعد دیگر در ایران نبوده‌ام. ولی مثل اینست که حق با شماست. گرچه من “ابله” و “شیاطین” و “شبهای روشن” و چند کتاب دیگر را از داستایفسکی و “جنگ و صلح” و “آنا کارنینا” و “سونات کرویتزر” را از تالستوی ترجمه‌کرده‌ام و با وجود اینکه از هر یک از این آثار چند ترجمه قدیمی وجودداشته، اما استقبال کتابخوانها از آنها بیش از آن بوده که من انتظار داشتم. ابله ، تا قبل از اینکه پروانهء کار نشر چشمه توقیف‌شود ده بار چاپ شده و اگر ناشر اجازهء کار میداشت حالا به چاپ دوازدهم و سیزدهم رسیده‌بود. “چنگ و صلح”، و “آنا کارنینا”، با وجود اینکه کتابهای خیلی بزرگی هستند و خواندنشان فرصت زیاد میخواهد هر یک هشت بار چاپ شده‌اند. “شبهای روشن” در عرض سه سال هشت چاپ شده. با این همه ادبیات روس همان طور که گفتید مثل گذشته خواهان ندارد. من گمان میکنم که این کاهش اقبال مردم به این ادبیات حزب توده بوده. البته من صلاحیت ندارم که بطور قاطع در این باره اظهاری بکنم. ولی حدس میزنم که مردم بعد از وقایع بیست و هشت مرداد از حزب توده سرخوردند. همه فکرمیکردند، و هنوز هم میکنند، که حزب توده، که در آن زمان بسیار قوی بود میبایست از مصدق پشتیبانی کرده‌باشد. و منتظر بودند اما ظاهراً دستور نرسید و راه برای شلتاق آمریکا بازماند . بعد از انقلاب هم حزب توده سربرآستان بود و بطور کلی انتظاری که مردم از این حزب و شوروی و کمونیسم، که حزب توده در آن زمان نمایندهء آن در ایران بود داشتند برآورده‌ نشد.

نیلوفر دُهنی: قضیه ترجمه «ابله» پیش آمد. موقع که این کتاب به بازار آمد، از خودم پرسیدم چی باعث شد که این کتاب را هم با اینکه دو ترجمه دیگر از آن در بازار بود، ترجمه کنید؟

حبیبی: من بدلائل مختلف خیلی به داستایفسکی علاقه‌مندم و ترجمه‌هایی را هم که از آثار این نویسنده در ایران موجود بود خوانده‌بودم و آنها را در خور سرایندهء بزرگی که داستایفسکی است نمیدانستم. این را هم بگویم که بنده کار پیشقدمان بزرگواری را که پنجاه شصت سال پیش همین ترجمه‌های نارسا را به ما عرضه‌کردند و باعث آشنایی ولو ناقص ما با این بزرگ شدند خوارنمیدارم و هنوز هم با وجود کتابهای متعددی که در بارهء داستایفسکی ترجمه‌شده تا آشنایی کامل با این نویسنده راه درازی در پیش داریم. باری حاشیه رفتم. این بود که دو تا از شاهکارهایش، یعنی ابله و شیاطین را ترحمه‌کردم. و از کارم پشیمان نیستم. بعلت استقبالی که از آنها شد. بعد تصمیم گرفتم که تمام آثار او را ترجمه‌کنم. زیرا آنها با هم ارتباط بسیار دارند. چون آثار او کلی است که نمایندهء روان اوست. شاه‌مایه‌هایی، در هر کتاب برنگی، در همهء آثار او تکرارمیشود و دنبال‌کردن اینها بسیار جالب و آموزنده است. حتی صورتهایی را نیز در بسیاری از آثار او بازمییابیم. مثلاً لبیدف در ابله و مارملادف در جنایت و مکافات و فیودور پاولویچ کارامازوف شباهتهای زیادی با هم دارند و همه یادآور پدر خود داستایفسکی‌اند که بعلت بدرفتاری و قساوت بیش از اندازه بدست رعایایش کشته‌شد و این در داستایفسکی که در آن زمان جوان و دانشجو بود اثر عمیق و فجیعی گذاشت. خلاصه اینکه جرثومهء داستانهای بزرگ او را در آثار کوچک جوانی‌اش باز مییابیم. امیدوارم که فرصت و توفیق پیداکنم که همه آثار این سرایندهء بزرگ را بفارسی ترجمه‌کنم.

صفحه بعد:

«سنگ آسیا» به جای «خرمن گندم»

Share