آیا ۱۹۷۵ دوباره برای کردها تکرار میشود؟
آیا کردها بار دیگر در آستانهٔ تکرار لحظهای ایستادهاند که نیمقرن پیش، در سال ۱۹۷۵، در حافظهٔ تاریخیشان ثبت شد؟ لحظهای که در آن محاسبات قدرتهای بزرگ، ملاحظات ژئوپولیتیکی و بدهبستانهای پشتپرده بر سرنوشت یک جنبش و یک ملتِ بیدولت سایه انداخت و ناگهان همهچیز فرو ریخت. امروز نیز، با فروپاشی اصل حاکمیت دولتها در نظم بینالمللیِ پس از جنگ جهانی دوم، بازترسیم حوزههای نفوذ در خاورمیانه و بازگشت بیپردهٔ منطق معامله در سیاست جهانی، این پرسش دوباره مطرح میشود: آیا انزوای راهبردیِ روژاوا نتیجهٔ «ایدئولوژی» چپگرایانهٔ آن است، یا محصول همان منطق عریان منافع راهبردی که پیشتر ملا مصطفی بارزانی را قربانی کرد؟ این پرسشی است که کامران متین، استاد روابط بینالملل دانشگاه ساسکس بریتانیا، در این مقاله طرح میکند و به آن پاسخ میدهد.

ملا مصطفی بارزانی، رهبر کرد در کوههای شمال عراق، منبع:AFP

بسیاری از کنشگران سیاسی و رسانهای کرد بر این باورند که ایدئولوژی چپگرایانهٔ حزب اتحاد دموکراتیک (PYD) ــ و به تبع آن حزب کارگران کردستان (PKK) ــ علت اصلی انزوای راهبردی روژاوا در سطح بینالمللی است. بر این اساس، آنان استدلال میکنند که ایدئولوژی سوسیالیستی روژاوا واگذاشتن نیروهای دموکراتیک سوریه (SDF) از سوی ایالات متحده و دولتهای غربی و نیز واکنش کمرمق اسرائیل به شکلگیری فاجعه در روژاوا را توضیح میدهد.
این دیدگاه از بنیان نادرست است.
سیاست بهطور کلی، و سیاست بینالملل بهطور خاص، پیش از هر چیز نه با ایدئولوژی، بلکه با منافع راهبردی شکل میگیرد. در چارچوب مکتبهای واقعگرایانه و لیبرالِ غالب در روابط بینالملل، منافع راهبردی شامل حفظ امنیت، افزایش قدرت ژئوپلیتیکی و کسب مزیتهای اقتصادی است. تامین و تضمین این منافع اغلب بهصورت کوشش بیامان برای تصاحب قدرت دولتی بروز مییابد.
این نگاهِ جریان اصلی به سیاست بینالملل از سوی رویکردهای انتقادی روابط بینالملل به چالش کشیده شده است، رویکردهایی که بر وجود پویاییهای اجتماعی عمیقتر در سیاست جهانی تأکید دارند. اما اگر فعلاً به همان چارچوب غالب بسنده کنیم، میتوان نمونههای فراوانی یافت که در آنها پیگیری منافع راهبردی مستقیماً با جهتگیریهای ایدئولوژیکِ بازیگران درگیر در تعارض بوده است.
برای بیش از یک دهه، ایالات متحده بهطور غیرمستقیم با اتحاد شوروی جنگید و از جهادگران افغانستانی حمایت کرد؛ گروههایی که برخی از آنان بعدها القاعده را تشکیل دادند و حملات ۱۱ سپتامبر را انجام دادند. ایرانِ اسلامگرا بیش از سی سال از ارمنستانِ مسیحی در برابر آذربایجانِ ترکِ شیعه حمایت کرد. در دههٔ ۱۹۸۰، ایران همزمان از کردهای عراق پشتیبانی میکرد و در داخل ایران کردها را بهشدت سرکوب مینمود. پس از تهاجم آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، ایران به رهبران ضدشیعهٔ القاعده پناه داد و از نیروهای سنیِ ضدآمریکایی در عراق ــ که از نظر ایدئولوژیک دشمن ایران بودند ــ حمایت نظامی و لجستیکی کرد. «ایالات متحده با واداشتن ارتش شاه به پرهیز از سرکوب انقلاب ـ رویکردی متفاوت از نحوهٔ برخورد جمهوری اسلامی با اعتراضات ضدحکومتیِ اخیر ـ به پیروزی خمینی در ایران ــ و به برآمدن اسلام سیاسی در خاورمیانه ــ کمک کرد. اتحاد شوروی با دولتهای ناسیونالیست عرب در مصر و عراق متحد شد؛ دولتهایی که کمونیستهای طرفدار شوروی را قتلعام کردند. روژاوا در کنار و با حمایت چشمگیر ارتش آمریکا با داعش جنگید، با آنکه از منظر ایدئولوژی چپ رادیکال روژاوا، ایالات متحده قدرتی امپریالیستی تعریف میشد. و این فهرست طولانی است و ادامه دارد.
پس سیاست بینالملل بر پیگیری و گسترش منافع راهبردی استوار است. آنچه رهبری سیاسی کردها تقریباً همیشه در فهم درست آن ناکام بوده، پیچیدگی منافع دولتها در عرصهٔ بینالمللی و سیالیت تاکتیکیِ ابزارهای پیگیری این منافع است.
در سوریه، راهبرد آمریکا اساساً از موضع انزواطلبانهٔ «اول آمریکا»ی ترامپ متأثر بود. این راهبرد بر دو ستون استوار بود: کاهش تعهدات نظامی در خاورمیانه و در نهایت خروج نیروها از منطقه، و نیز جلوگیری دائمی از بازگشت نفوذ ایران به منطقه شام. یک دولت سنی تحت قیمومت ترکیه ــ عضو ناتو ــ برای این هدف ایدهآل بود. مشروعیت و بقای چنین دولتی به دسترسی دولت جولانی به منابع نفت و گازِ مناطق تحت کنترل نیروهای دموکراتیک سوریه و نیز به بازسازی پساجنگِ سوریه وابسته بود؛ امری که میتوانست با سرمایهگذاریهای کلان کشورهای عربی خلیج فارس و مشارکت شرکتهای ساختمانی ترکیه ممکن شود.
افزون بر این، روابط تجاری و اقتصادی این کشورهای عربی با ایالات متحده ارزشی در حد تریلیونها دلار دارد و همین امر واشنگتن را ناگزیر میسازد که ترجیح آنان مبنی بر تثبیت دولت جولانی را در نظر بگیرد.
مانع اصلی اجرای این طرح آن بود که اسرائیل تثبیت یک دولت سنیِ نزدیک به ترکیه را تهدیدی علیه خود میدید. و واقعاً هم در ماههای نخست پس از سقوط اسد، اسرائیل و ترکیه در سوریه در مسیر برخورد قرار گرفتند.
ایالات متحده با تأمین توافقی میان همهٔ طرفها ــ ترکیه، جولانی و اسرائیل ــ نگرانیها را برطرف کرد: توافقی بر سر نوعی تقسیمِ دوفاکتوی سوریه که حوزهٔ نفوذ جنوبی را برای اسرائیل و حوزهٔ نفوذ شمالی را برای ترکیه تعریف میکرد.
ایجاد این حوزههای نفوذ بهطور منطقی مستلزم آن بود که آمریکا برای جلب رضایت ترکیه و جولانی، روژاوا را رها کند. در مقابل، محور جولانی–ترکیه ــ دستکم در میانمدت ــ با غیرنظامیسازی دوفاکتوی مناطق جنوبی دمشق و نیز با کنترل تازهٔ اسرائیل بر جبلالشیخ و دیگر مناطق مرزی سوریه و لبنان در پی سقوط اسد کنار آمد.
ترکیه همچنین ناچار شد از استقرار سامانههای پدافند هوایی و رادار در جنوب سوریه، نزدیک مرزهای اسرائیل، خودداری کند؛ امری که به اسرائیل امکان میدهد کنترل حریم هوایی جنوب سوریه را برای حملات احتمالی آینده علیه ایران حفظ کند.
این معاملهٔ چندجانبه معادلهٔ بنیادی جدید سوریه را شکل داد؛ معادلهای که رهبری روژاوا نتوانست بهموقع و بهدرستی آن را درک کند. در نتیجه، نه توانست خود را با آن تطبیق دهد و نه کوشید آن را بازتعریف کند.
بهرسمیتشناسی دولت انتقالی سوریه به رهبری احمد جولانی از سوی آمریکا ــ فردی که پیشتر رهبر القاعده بود و برای سرش جایزهٔ آمریکا تعیین شده بود ــ و سپس دیدار ترامپ با جولانی و لغو تحریمهای آمریکا علیه سوریه، میبایست زنگ خطر را برای رهبران روژاوا به صدا درمیآورد؛ یا دستکم از همان لحظهای که دولت انتقالی سوریه به ائتلاف ضد داعش پذیرفته شد، باید روشن میشد که حمایت نظامی آمریکا از روژاوا رو به پایان است.
شایان یادآوری است که ایالات متحده هرگز با روژاوا در سطح سیاسی وارد تعامل نشد و همواره آن را صرفاً شریکی نظامی در چارچوب مبارزه با تروریسم تلقی کرد. پذیرش این وضعیت خود خطای بزرگی بود: رهبری روژاوا بهاندازهٔ کافی برای کسب بهرسمیتشناسی خویش سیاسی از سوی آمریکا فشار نیاورد. در واقع، تجربهٔ روژاوا با شکافی آشکار میان موفقیت و کارآمدی بازوی نظامیاش، یعنی SDF، و ناپیدایی و ناکارآمدی بینالمللی بازوی سیاسیاش، یعنی ادارهٔ خودگردان شمال و شرق سوریه (AANES)، همراه بود.
اما با وجود همهٔ آنچه گفته شد، فرض کنیم واقعاً این ایدئولوژی چپگرای روژاوا بوده که موجب فقدان حمایت آمریکا و اسرائیل شده است. در این صورت پرسش این است: آیا دولت اقلیم کردستان (KRG) و حزب دموکرات کردستان عراق (PDK) هم چپگرا بودند که ایالات متحده در سال ۲۰۱۷ آشکارا با همهپرسی استقلال کردستان عراق مخالفت کرد، آن هم در زمانی که خون پیشمرگههایی که در جنگ با داعش کشته شده بودند هنوز خشک نشده بود؟ آیا ملا مصطفی بارزانی هم چپگرا بود وقتی آمریکا در سال ۱۹۷۵ او را رها کرد و این امر به مرگ و آوارگی دهها هزار کرد انجامید؟
پاسخ روشن است: خیر. در واقع، میتوان گفت لحظهٔ کنونی به سال ۱۹۷۵ شباهت دارد: احمد جولانی همان صدام حسین است؛ تام باراک همان هنری کیسینجر؛ و مظلوم کوبانی همان ملا مصطفی.
سیاست بینالملل بر پیگیری و گسترش منافع راهبردی استوار است. آنچه رهبری سیاسی کردها تقریباً همیشه در فهم درست آن ناکام بوده، پیچیدگی منافع دولتها در عرصهٔ بینالمللی و سیالیت تاکتیکیِ ابزارهای پیگیری این منافع است (...) رهبری روژاوا بهاندازهٔ کافی برای کسب بهرسمیتشناسی خویش سیاسی از سوی آمریکا فشار نیاورد.
با این حال، حتی خطاهای راهبردی رهبران کرد نیز در نهایت از بیدولتیِ کردها سرچشمه میگیرد؛ از این واقعیت که کردها در جهانی که بر محور دولتها سازمان یافته، بازیگری غیردولتیاند.
اما اگر نظم سیاسی و حقوقی بینالمللیِ پس از جنگ جهانی دوم زمانی مرزهای سیاسی موجود را مقدس و تغییرناپذیر تعریف میکرد و این تعریف را با تمام قوا اجرا میشد، امروز آن نظم در حال فروپاشی است: روسیه بخشهای بزرگی از اوکراین را ضمیمه میکند بیآنکه با مخالفت مؤثری از سوی آمریکا روبهرو شود، و خودِ ایالات متحده نیز در پی الحاق گرینلند و حتی کانادا به خاک خود برآمده است.
ایالات متحده، بهعنوان ضامن اصلی اصل حاکمیت دولتها در روابط بینالملل پساجنگ، اکنون همان اصول را بهگونهای بیسابقه نقض میکند. و بسیاری از دولتهای با قدرت متوسط، مانند ترکیه، پاکستان و ایران، احتمالاً از این الگو پیروی خواهند کرد. ترکیه هماکنون بخشهای گستردهای از خاک سوریه و عراق را بهطور دوفاکتو ضمیمه کرده است.
دوران تازهای از انباشت ژئوپولیتیکی آغاز شده است؛ و اگر کردها درک درستی از این واقعیت نداشته باشند، ضربههای بیشتری متحمل خواهند شد.
ترجمهای از The Amargi


نظرها
نظری وجود ندارد.