یادداشتی در حاشیهی نامه دکتر عبدالکریم سروش؛
وقتی زبانِ روشنگری به زبانِ قدرت نزدیک میشود!
نامهی اخیر عبدالکریم سروش در واکنش به وقایع خونبار دیماه ۱۴۰۴، بیش از آنکه مرهمی بر زخمهای جامعه باشد، پرسشهایی بنیادین دربارهی نسبت «روشنفکری» و «قدرت» برانگیخته است. صدرا عبداللهی در این یادداشت، از موضع یک شهروند بیطرف، به کالبدشکافی تناقضات زبانی و فکری سروش میپردازد؛ جایی که فیلسوفِ منتقدِ قدرت، در بزنگاهِ فاجعه، به ناگاه از واژگان رسمی حاکمیت برای توصیف اعتراضات استفاده میکند. آیا زبان اخلاق در حال تبدیل شدن به ابزاری برای تقلیل ساختارِ سرکوب به «نفوذ» و «توطئه» است؟

عبدالکریم سروش ــ عکس: bookroom.ir

پس از سرکوب خونبار اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، در زمانی که شمار کشتهشدگان در حال افزایش و محل مناقشه است، نامهای از دکتر عبدالکریم سروش منتشر شد؛ متفکری که دهههاست نامش با نقد دین ایدئولوژیک، قبض و بسط معرفت، و هشدار نسبت به آلودگی اخلاق با قدرت گره خورده است. این یادداشت، در امتداد همان نامه نوشته میشود؛ نه برای داوری دربارهی مقام فلسفی نویسنده، نه برای بازخوانی نقش او در مهندسی فرهنگی جمهوری اسلامی، و نه برای تسویهحساب با سیاستورزی اصلاحطلبانه. این متن از موضع یک شهروند نوشته میشود؛ شهروندی که سالها اندیشههای سروش را کم و بیش خوانده، و همزمان در کشوری زیسته که از دههی شصت شمسی تا دیماه ۱۴۰۴، پیوسته شاهد سرکوب، کشتار، جعل روایت و قلب واقعیت بوده است؛ و نه دلبستگی به ملا دارد، نه مجاهد، نه شاه، نه خارج، نه داخل، نه حاکمیت اکنون، و نه حاکمیت آینده.
نامهی سروش با مرثیه آغاز میشود؛ با شعر، با اندوه، با احضار حافظهی جمعی رنج. این آغاز، انسانی و صادقانه است. اما هرچه پیش میرویم، متن از سوگواری به سیاست میلغزد، و درست در همین لغزش است که تنشهای جدی فکری و زبانی خود را آشکار میکند. نویسنده، بهدرستی، جمهوری اسلامی را مسئول انباشت خشم تاریخی میداند: از کوی دانشگاه ۷۸ تا ۸۸، از دههی شصت تا زن، زندگی، آزادی. اما وقتی به دیماه ۱۴۰۴ میرسد، روایت ناگهان تغییر لحن میدهد؛ گویی همان نقطهای که باید رادیکالترین تحلیل ساختاری ارائه شود، جای خود را به امنترین زبان ممکن میدهد.
خیزشی که تا چند سطر پیش «مدنی» و برآمده از رنج مردم است، ناگهان آلوده میشود به «نفوذ». ارتجاع سلطانی، تروریسم آلبانی، پهلویپرستان صهیونیست، مجاهدین موسادی. این فهرست، نه تحلیل است و نه تبیین؛ این بازتولیدِ بیواسطهی همان واژگان رسمیِ حکومتی است که جمهوری اسلامی از نخستین روزهای حیاتش برای توضیح هر اعتراض داخلی به کار برده است.
پرسش ساده اما گریزناپذیر است: مرجع این ادعاها چیست؟ جز رسانههای رسمی جمهوری اسلامی و بخشی از پروپاگاندای رسانههای فارسیزبان اپوزیسیون، منبع سومی وجود دارد؟ اگر وجود دارد، چرا همین حساسیت معرفتی در قبال روایت قدرت، در دههی شصت، در ۷۸، در ۸۸، در ۹۶ و ۹۸، در ۱۴۰۱ و در خود دیماه ۱۴۰۴ به کار گرفته نشد؟
اینجا مسئله صرفاً سیاسی نیست؛ مسئله، عمیقاً فلسفی است. سروش همان متفکری است که سالها پیش نشان داد چگونه قدرت، تفسیر مسلط میسازد و بدیلها را حذف میکند. اما در این نامه، درست در بزنگاه فاجعه، بهجای افشای سازوکار قدرت، روایت امنیتی را مفروض میگیرد و بر آن بنا میکند. نتیجه روشن است: فاجعهای که ریشه در ساختار حاکمیت امنیتی دارد، به «عفونت نفوذ» فروکاسته میشود؛ خشونت سازمانیافتهی حاکمیت با خشونت اعتراضی همسنگ مینشیند؛ و مسئولیت تاریخی، پخش و رقیق میشود.
همین منطق فروکاهنده در جای دیگری از نامه نیز تکرار میشود؛ آنجا که کشتار، به «معامله بر سر تاج و تخت» تقلیل مییابد. این زبان، زبان تحلیل قدرت نیست؛ زبان زردنویسی سیاسی است. مسئلهی ایران نه تاج است و نه تخت، بلکه شبکهای پیچیده از نهادهای امنیتی، اقتصادی و ایدئولوژیک است که جان انسان را به متغیری قابل حذف بدل کردهاند. وقتی این ساختار به رقابت جاهطلبان تقلیل مییابد، سیاست به روایت، و خشونت به سوءتفاهم تبدیل میشود.
تناقض، اما در اینجا متوقف نمیشود. نویسنده، همزمان که از مردم میخواهد «بیگانهستیز» باشند، خود از ادبیاتی استفاده میکند که عیناً یادآور زبان رسمی حکومت است: دشمن، اجانب، اوباش، غربنشینان عافیتطلب. این واژگان نه تعریف دارند و نه معیار؛ کارکردشان حذف است، نه توضیح. اینجا پرسش از نسبت این زبان با فلسفهی سیاسی سروش گریزناپذیر میشود. متفکری که از پلورالیسم، حق خطا و کثرتگرایی دفاع میکرد، اکنون با برچسبزنی اخلاقی، مرز میکشد و مشروعیت را توزیع میکند.
جملاتی مانند «کلید رستگاری در دست خود ماست» یا «باید آنقدر بکوبند تا فتح باب شود» در چنین بستری ظاهر میشوند؛ جملاتی درست، اما تهی. «ما» کیست؟ مردم بیسازمان؟ جامعهی مدنیِ سرکوبشده؟ کوبیدن یعنی چه؟ اعتصاب؟ نافرمانی؟ خیابان؟ جان؟ تاریخ چهل و چندساله نشان داده که هر کوبیدنی، با گلوله و زندان پاسخ داده شده است. دعوتی که تحلیل توازن قوا ندارد و هزینهاش را گوینده نمیدهد، بیش از آنکه رهاییبخش باشد، میتواند بازتولید تراژدی باشد.
و سرانجام استعارهی «انقلاب آدمخوار». این جمله بیش از آنکه تحلیلی تاریخی باشد، ابزاری برای ترساندن است. مسئله این نیست که انقلاب هیولاست؛ مسئله این است که چرا انقلابی که قرار بود آزادی و عدالت بیاورد، منحرف شد، چه کسانی آن را بلعیدند، و نقش نخبگان، از جمله خود نویسنده، در این دیرفهمی چه بود. اگر انقلابی به مقصد نرسیده، پرسش از بازپسگیری اهداف آن مشروعتر است از اعلام پایان تاریخ به نام عقلانیت.
نامهی سروش پر از درد است، اما در لحظهای که باید رادیکالِ دقیق باشد، اخلاقیِ محافظهکار میشود. میخواهد هم با مردم همدلی کند و هم آنها را مهار؛ هم خشونت حکومت را ببیند و هم آن را در مهِ «دشمن» حل کند. نتیجه، متنی است که ناخواسته به زبان قدرت نزدیک میشود؛ همان قدرتی که خود نویسنده سالها پیش به نقدش برخاسته بود.
این نوشته طبیعتن نفی دکتر سروش نیست. برعکس، جدی گرفتن اوست؛ جدی گرفتن همان معیارهایی که خود آموخت: هیچ روایت مسلطی مقدس نیست، و هر جا زبانِ اخلاق به جای تحلیل مینشیند، باید ایستاد و پرسید. حتی، و شاید بهویژه، وقتی آن زبان، از دهان فیلسوف بر می خیرد.


نظرها
رسول
درود بر هنرمند توانا جناب عبدالهی بسیار زیبا به نقد کشیدید . سپاسگزار هوش و توانایی شما در نوشتار و گفتار هستم .