چرا خامنهای هنوز سرنگون نشده است؟
ابرواقعیتِ براندازی و واقعیتِ سرکوب
چرا در اوج هیجانهای انقلابی، شکستِ واقعیت را پیشبینی نکردیم؟ آرمین خامه در این نوشتار با وامگیری از نظریه «اَبَرواقعیت» ژان بودریار، به شکاف عمیق میان تصویر رسانهای از براندازی و واقعیتِ صُلب سرکوب میپردازد. ما در روزهایی زیستیم که رسانههای بزرگ و شبکههای اجتماعی، جهانی موازی ساختند که در آن سقوط حاکمیت نه یک فرآیند پیچیده، بلکه امری قطعی و در دسترس مینمود. اما با فروکش کردن غبارها، یک پرسش تلخ باقی ماند: چگونه بازنماییهای مجازی، توانِ تحلیلِ توازن قوا و ارادهی بقای قدرت را از ما ربودند؟

علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی ـ عکس از پایگاه اطلاعرسانی خامنهای
مقدمه: زیستن در جهان موازی
در روزهای منتهی به ۱۷ و ۱۸ دیماه، در میان بخشهای وسیعی از جامعه، شاهد رشد فزایندهی امید و هیجانی بودیم که نوید رهایی از استبداد میداد. در گفتوگوهای طولانی با نزدیکان، صحبتهای گذرا با همکاران، تماسهای تلفنی و سیل پیامهای تلگرامی، نوعی «سرمستی انقلابی» موج میزد. امیدی که پیشتر با احتیاط و تردید همراه بود، بهتدریج جای خود را به یقینی شورانگیز درباره «فردای براندازی» میداد. کارشناسان و تحلیلگران، چه در رسانههای بزرگ و چه در صفحات شخصی خود، از «انقلاب ملی ایرانیان»، «گذار نهایی» و «انقلاب دوم شاه–ملت» سخن میگفتند. همزمان، منتقدان رضا پهلوی، چنان خود را در آستانه آزادی میدیدند که نگران بازتولید استبداد پادشاهی و زوالِ آرمان جمهوری بودند. شاید اغراقآمیز نباشد اگر بگوییم تقریباً همهی ما، کموبیش، آشکار یا نهان، این امیدِ شورآفرین را تجربه کردیم.

اکنون که به عقب مینگریم و آن تجربه را با فاصله و دقت بیشتری مرور میکنیم، چنین مینماید که چند روزی را در یک «جهان موازی» زیستهایم. غیابِ موقت سرکوب و تداوم حضور خیابانی، نوعی ارزیابی شتابزده از آینده را ممکن ساخته بود. اما با آغاز موج گستردهی سرکوب، این جهان موازی فروپاشید. واقعیتِ رگبار گلوله، حباب این جهان را ترکاند و حقیقتی تلخ را آشکار کرد: خامنهای سرنگون نشده بود و دستگاه سرکوب، بیش از گذشته، مادران سیاهپوش را به عزای فرزندانشان نشانده بود. پرسشی که از آن لحظه بهطور جدی پیش روی ما قرار گرفت این است: چه شد که چنین فاصلهای میان تصور و واقعیت شکل گرفت؟
در ادامه برای یافتن پاسخی به این پرسش، با ارجاع به نظریهی «اَبَرواقعیت» ژان بودریار، آنچه را تجربه کردیم «اَبَرواقعیتِ براندازی» مینامم و اجزای سازندهی آن را بررسی میکنم.
اَبَرواقعیت چیست؟
در جهان مدرن، ما دیگر مستقیماً با خودِ واقعیت مواجه نیستیم، بلکه در میان انبوهی از نشانهها، تصاویر و بازنماییها زندگی میکنیم. ژان بودریار برای فهم این وضعیت، مفهوم «اَبَرواقعیت» را در دههی ۱۹۸۰ مطرح کرد. اَبَرواقعیت به وضعیتی اشاره دارد که در آن مرز میان واقعیت و بازنمایی چنان فرو میریزد که دیگر نمیتوان بهروشنی تشخیص داد کدامیک واقعی است. تصاویر و نشانهها چنان فهم ما را دربر میگیرند که خود به واقعیتی مستقل تبدیل میشوند؛ جهانی موازی که بهجای واقعیت مینشیند.
ویژگی اصلی اَبَرواقعیت آن است که بازنماییها دیگر بازتاب، ترمیم یا پوششی برای واقعیت نیستند، بلکه پیوند خود را با هر مرجع بیرونی از دست میدهند. تصویر به «واقعیتی جدید» بدل میشود که حتی از اصل نیز واقعیتر به نظر میرسد.
در عصر رسانههای اجتماعی، درک این مفهوم آسانتر شده است. این پلتفرمها، پیشبینی بودریار را بهطور کامل محقق کردهاند: جهانی که در آن ما نه فقط ناظر بازنماییها، بلکه ساکن آنها هستیم. جهان دیجیتال دیگر واسطهی فهم واقعیت نیست، بلکه محیط زیست ادراکی ماست. برداشت ما از خود، از دیگران، از قدرت و از امکان تغییر، درون این فضا شکل میگیرد.
اَبَرواقعیت «براندازی»
ناتوانی ناظران، کنشگران و رهبران اعتراضات اخیر در ارزیابی واقعبینانه از اراده و توان دستگاه سرکوب در ایران را میتوان نتیجهی ظهور و گسترش «اَبَرواقعیت براندازی» دانست؛ جهانی موازی که در آن، براندازی نه بهعنوان فرایندی پیچیده، پرهزینه و نامطمئن، بلکه بهمثابه امری نزدیک، ساده و تقریباً بدیهی تصور میشد. شورمستی انقلابی و انتظار سرنگونی قریبالوقوع جمهوری اسلامی، نقطهی اوج روایتی بود که در این اَبَرواقعیت ساخته و تثبیت شده بود.
ابرواقعیت براندازی محصول تعامل متقابل رسانههای بزرگ و رسانههای اجتماعی بود که در ادامه به آن میپردازم.
رسانههای بزرگ فارسیزبان، بهواسطه امکانات فنی، نیروی انسانی، تخصص حرفهای و سازماندهی نهادی، از توان بالایی برای روایتسازی و توزیع گسترده روایت برخوردارند. این ظرفیت، در جریان تحولات اخیر، به دو دلیل اصلی درخدمت ساخت ابرواقعیت براندازی قرار گرفت: نخست، وابستگی و جهتگیری سیاسی، و دوم، گرفتارشدن در چرخه معیوب رسانه–مخاطب و بازتولید منطق «لایک» و دیدهشدن.
بخش قابلتوجهی از این رسانهها، در بهترین حالت، منافع سرمایهگذاران خود را نمایندگی میکنند و در بدترین حالت، مستقیماً در خدمت دستورکارهای سیاسی کارفرمایان قرار دارند. هرچه استقلال رسانه کاهش مییابد، روایت آن از جهان جهتدارتر، گزینشیتر و دورتر از واقعیت عینی میشود. در ابرواقعیت براندازی، رویارویی تمامعیار با جمهوری اسلامی و تمنای سرنگونی رژیم، به یک دستورکار سیاسی مسلط تبدیل شد. تحقق این هدف، اگر نگوییم به تنها معیار، دستکم به مهمترین معیار روایتگری بدل گشت.
در چنین وضعیتی، هنگامی که تحقق دستورکار سیاسی جای معیارهای حرفهای را گرفت، کارکرد رسانه بهطور بنیادین تغییر کرد. حقیقتجویی، دقت تحلیلی و روایتگری قاعدهمند جای خود را به بازتولید پیامهای جهتدار داد و رسانه، بهجای ایفای نقش روزنامهنگارانه، به پروپاگاندا یا روابط عمومی فروکاسته شد.
نمونههای این روند کم نیست. مواجهه عمدتاً غیر انتقادی با رضا پهلوی، بازتاب بیواسطه فراخوانهای خیابانی، و فقدان ارزیابی کارشناسانه از برنامهها و بیانیههای او، تنها بخشی از این الگوست. همزمان، نامگذاری جهتدار برای آنچه در ایران جریان داشت، نقش مهمی در تثبیت ابرواقعیت ایفا کرد. حرکتهای اعتراضی مردم با شتاب «انقلاب ملی ایرانیان» نامیده شد، بیآنکه کمترین دقت نظری یا وفاداری به تعاریف دقیق انقلاب در کار باشد.
برنامههایی تولید شد که در آنها مجریان، عملاً به نظریهپردازان براندازی بدل شدند و با شور و هیجان از پایان جمهوری اسلامی سخن گفتند. استفاده مکرر از ضمیر «ما»، مرز میان تحلیلگر و کنشگر را از میان برداشت. «تحلیلگرانی» که با قطعیت از پیروزی قریبالوقوع سخن میگفتند، براندازی را از فرایندی پرهزینه و مخاطرهآمیز به فرمولی ساده و دمدستی تقلیل دادند.
در کنار این جهتگیری سیاسی، منطق دیگری نیز بر رسانههای بزرگ فارسی حاکم شد: منطق لایک، دیدهشدن و توزیع لذت. رضایت مخاطب و انطباق با انتظارات او، بهتدریج جای معیارهای حرفهای را گرفت. انتخاب خبر، چارچوببندی رویدادها و اولویتبندی موضوعات، نه بر اساس اهمیت و پیامدهای اجتماعی، بلکه بر اساس آنچه مخاطب میخواهد بشنود، شکل گرفت. در این چرخه دوپامینی، روزنامهنگار از دیدهشدن لذت برد و مخاطب از شنیدن روایتی که پیشاپیش انتظارش را داشت؛ اما پیوند هر دو با واقعیت بهتدریج سست شد.
همافزایی استودیو و اسکرین این چرخه را کامل کرد. تحلیلهای استودیویی درباره «نقطه بیبازگشت» بهسرعت به کلیپهای مهیج تبدیل و در شبکههای اجتماعی بازتولید شد. تحلیلگری که با اطمینان از «ریزش نیروها» سخن میگفت، به شایعات و روایتهای فضای مجازی مشروعیتی کارشناسانه میبخشید. نتیجه، شکلگیری کلانروایتهایی بود که بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشند، بازتاب انتظارات جمعی بودند. تداوم این چرخه، جهانی موازی ساخت که در آن پرسشها، پاسخها و تحلیلها، بهجای ارجاع به واقعیت، به بازتاب یکدیگر تبدیل شدند. ستایش بیوقفه از «انقلاب دوم شاه و ملت» جای تفکر نقادانه درباره توازن قوا، انسجام درونی حاکمیت، ظرفیت سرکوب، شکافهای واقعی و امکان ریزش نیروها را گرفت.
ابرواقعیت براندازی و نسبت آن با واقعیت عینی
در برابر مفهوم «ابرواقعیت براندازی»، نقدی قابلپیشبینی مطرح خواهد شد: اینکه چنین صورتبندیای، واقعیت عینی جامعه را نادیده میگیرد. واقعیت فقر، فساد، سوءمدیریت مزمن، تبعیض ساختاری، خفقان سیاسی، و نیز واقعیت خشم، سرخوردگی و استیصال انباشتهشده. بر اساس این نقد، آنچه در رسانهها بازنمایی میشود، صرفاً انعکاس همین واقعیتهاست و براندازی، نه یک خیال رسانهای، بلکه خواستی واقعی، گسترده و ریشهدار در تجربه زیسته جامعه است.
این نقد، در سطح توصیفی، کاملاً بهجا است. ابرواقعیت براندازی منکر وجود عینی این پدیدهها نیست. اعتراضات ایران زاییده توهم نیست؛ خشم اجتماعی از دل واقعیتهای سخت و انکارناپذیری چون فروپاشی معیشت، انسداد سیاسی، بیعدالتی ساختاری و افق بسته آینده سر برآورده است. مسئله دقیقاً از جایی آغاز میشود که بازنمایی این واقعیتها، در چرخه رسانههای بزرگ و شبکههای اجتماعی، از ارجاع به جهان مادی فاصله میگیرد و به یک نظام خود ارجاع بدل میشود؛ نظامی که در آن امیدها، ترسها، آرزوها و حتی پرسشها، نه با رجوع به واقعیت، بلکه با ارجاع به خود ابرواقعیت شکل میگیرند.
در اینجا، مسئله «دروغ» یا «جعل آگاهانه» نیست. آنچه رخ میدهد، نوعی جابهجایی سطح تحلیل است. واقعیتهای عینی، بهجای آنکه در تمام پیچیدگی، تناقض و خشونتشان دیده شوند، در قالب نشانههایی بازتولید میشوند که پیوسته به یک نتیجه از پیشفرضشده اشاره میکنند: «نزدیکی پیروزی»، «ضعف قاطع حاکمیت» و «حتمیت تغییر». ابرواقعیت، واقعیت را حذف نمیکند؛ آن را سادهسازی، تقلیل و بازآرایی میکند تا در خدمت یک روایت خودبسنده قرار گیرد.
در اینجا میتوان به تحلیل امبرتو اکو درباره «جعل مطلق» واقعیت اشاره کرد. اکو نشان میدهد که وقتی واقعیت زیسته بیش از حد پیچیده، طاقتفرسا و فلجکننده میشود، انسانها بهطور ناخودآگاه به نسخهای از جهان پناه میبرند که «واقعیتر از واقعیت» به نظر برسد؛ جهانی منسجمتر، معنادارتر و قابلکنترلتر. در این معنا، ابرواقعیت نه محصول ناآگاهی، بلکه نوعی مکانیسم دفاع روانی است: گریزی از مواجهه مستقیم با قدرت صُلب، خشونت عریان و عدمقطعیت عمیق.
اما مسئله به اینجا ختم نمیشود. ابرواقعیت صرفاً یک پدیده رسانهای نیست؛ اثر اصلی آن در سطح روانشناسی اجتماعی و شکلگیری ذهنیت جمعی آشکار میشود. روایتهایی که در چرخه رسانههای بزرگ و شبکههای اجتماعی بازتولید میشوند، فقط واقعیت را توصیف نمیکنند؛ آنها افق انتظار، تصور از امکان و ارزیابی از ریسک را نیز میسازند. مخاطب، پیش از آنکه به کنشگر سیاسی تبدیل شود، حامل یک تصویر ذهنی از وضعیت است: تصویری از نزدیکی پیروزی، همراهی اکثریت، فرسایش اقتدار و زمانبندی تغییر. این تصویر، لزوماً حاصل تجربه مستقیم نیست، بلکه برساخته روایتهای مسلط در ابرواقعیت است.
در اینجا، سازوکارهای شناختهشده روانشناسی اجتماعی فعال میشوند. مواجهه مداوم با روایتهای تکرارشونده از «رهبری»، «همگرایی ملی» و «پایان قریبالوقوع»، ادراک فرد از واقعیت اجتماعی را دگرگون میکند. هزینه کنش کمتر از آنچه واقعاً هست برآورد میشود و احتمال موفقیت بیش از اندازه واقعی تخمین زده میشود. ابرواقعیت، نه از طریق دروغ صریح، بلکه از طریق برجستهسازی گزینشی، حذف عدمقطعیتها و خاموشکردن صداهای هشداردهنده، نوعی اطمینان کاذب جمعی تولید میکند.
تأملات پایانی
انباشت مداوم تصاویر، اخبار، تحلیلها، پیشبینیها و طنزهایی که همگی نوید سرنگونی سریع و پیروزی قریبالوقوع میدادند، ما را در محاصره «نشانههای سقوط» قرار داد. ویدئوهایی که در آنها اینفلوئنسرها از بستن چمدان برای بازگشت به ایران میگفتند، تمرین برای جشن پیروزی میکردند یا با شوخی پیشنهاد میدادند تقویم ۱۴۰۵ نخریم، صرفاً حاشیههای سرگرمکننده نبودند؛ اینها اجزای یک تصویر منسجم از جهانی بودند که در آن پایان قدرت، بدیهی و نزدیک جلوه میکرد.
ابرواقعیت براندازی، حاصل همافزایی هیجانهای مجازی، بازنمایی رسانهای و استیصال جمعی بود. زیستن در این جهان موازی، نوعی نابینایی نسبت به ماهیت قدرت ایجاد کرد؛ نابیناییای که در آن، پیچیدگیهای گذار سیاسی و واقعیتهای صُلبی چون اراده حاکمیت برای بقا، انسجام درونی و ظرفیت سرکوب، از میدان تحلیل کنار رفتند. در چنین فضایی، هر هشدار محتاطانه بهسرعت با برچسب «تضعیف روحیه» طرد میشد و امکان بازاندیشی جمعی از میان میرفت.
نقد ابرواقعیت براندازی نه نفی واقعیت است و نه انکار خشم و خواست تغییر. مسئله، نقد شکلی از بازنمایی است که واقعیت را به ماده خام یک نظام خود ارجاع تبدیل میکند و توان جامعه برای تحلیل موقعیت و تنظیم عقلانی کنش را تضعیف میکند. این نقد تلاشی است برای بازگرداندن سیاست به زمین واقعیت؛ جایی که امید بدون توهم شکل میگیرد و کنش جمعی با شناخت هزینهها، محدودیتها و امکانها معنا مییابد.


نظرها
نظری وجود ندارد.