در فضای پساسرکوب، پرخاش یک سبک هویتی؟
حسین نوشآذر ـ در فضای پساسرکوب، پرخاش به سبک هویتی تبدیل شده است. دکتر علیاصغر فرداد، روانکاو، در گفتوگویی تحلیلی، ریشههای این پدیده را در «همانندسازی با متجاوز»، «سوگ انجامنشده» و «فرافکنی درماندگی» میداند و هشدار میدهد: این خشمِ سازمانیافته، اگرچه انسجام کاذب میآفریند، در نهایت بازتولیدکنندهٔ منطق همان سرکوبی است که مدعی نفی آن است.

لندن، ۲۴ ژانویه ۲۰۲۶، (عکس از بروک میچل / خبرگزاری فرانسه)
میگویند اسبها در سربالایی همدیگر را گاز میگیرند. خشم اما با خشم، درماندگی هم با درماندگی تفاوت دارد. تمایز کلیدی میان خشم ناخودآگاه و خشم آگاهانه-ابزاری در منشأ، کارکرد و جهتگیری آن است: خشم ناخودآگاه، واکنشی روانشناختی و خودجوش به رنج، ترس یا ناتوانی یا درماندگیست. وقتی دستت دیگر به هیچ جا بند نیست، فحش میدهی. چون چارهای جز آن نداری. خشم اما گاهیف به ویژه در عرصههای سیاسی و اجتماعی آگاهانه به عنوان یک ابزار برای ایجاد هژمونی به کار گرفته میشود. خشم آگاهانه-ابزاری، یک استراتژی سیاسی حسابشده است که در آن نخبگان یا گروههای قدرت، این هیجان را تشخیص داده، آن را تحریک، جهتدهی و سازماندهی میکنند تا انرژی آن را به سمت اهداف مشخصی (مانند حذف رقبا، ایجاد وحدت کاذب یا تثبیت هژمونی) هدایت کنند، در این حالت خشم به ابزاری برای دستیابی به قدرت تبدیل میشود و عاملان آن کاملاً از اهداف و روشهای خود آگاهند.
مکانیسم آگاهانهی استفاده از خشم در این بستر، بر روایتسازی مبتنی بر نوستالژی و دشمنسازی دوگانه استوار است. هرگونه نقد به گذشته سلطنتی یا آلترناتیوهای دیگر سرکوب یا تحریف میگردد. سپس با برانگیختن خشم از وضع موجود و حسرت نسبت به گذشتهای آرمانیشده، این احساسات به سوی طرد و تحقیر دیگر جریانهای اپوزیسیون (چپ، جمهوریخواه، سکولار دموکرات) هدایت میشود. در این فرآیند، «دیگری»ِ اصلی فقط نظام حاکم نیست، بلکه هر صدا یا دیدگاه متفاوتی درون اپوزیسیون است که ممکن است بر روایت انحصاری «بازگشت به عصر طلایی» سایه اندازد. خشمِ برساخته شده، در اینجا در جهت مشروعیتزدایی از رقبا و ایجاد وفاداری بیچونوچرا به یک آلترناتیو خاص به کار گرفته میشود.
موضوع گفتوگوی این هفته ما با دکتر علی اصغر فرداد، روانپزشک روانکاو، خشم است.
حسین نوشآذر ـ در فضای پسا-سرکوب، شاهد شکلگیری نوعی زبان و کنش ارتباطی هستیم که پرخاشگری آشکار و توهین سیستماتیک به «دیگری» (اعم از مخالفان داخلی یا دشمنان فرضی) ویژگی اصلی آن است. این پرخاش، تنها انتقاد نیست، بلکه به یک سبک هویتی تبدیل شده است. از منظر روانکاوی، چه مکانیسمهای دفاعی ناخودآگاه و چه دینامیسمهای روانی میتواند این پدیده را توضیح دهد؟ به طور مشخص: آیا این پرخاشگریِ نهادینهشده را میتوان نوعی فرافکنی جمعی دانست؟ یعنی آیا گروه، اضطراب، خشم از خودِ سرکوبشده و احساس ناتوانی خویش را به یک «دیگری» خارجی فرافکنی میکند تا بتواند خود را به عنوان یک قربانی پاک یا یک مبارز قوی بازتعریف کند؟

علی اصغر فرداد ـ بله، این پدیده را میتوان بهروشنی در چارچوب فرافکنی جمعی و همانندسازی با «متجاوز» فهمید. در روانکاوی ترومـا، وقتی فرد یا گروهی برای مدت طولانی در معرض سرکوب، تحقیر و بیقدرتی محض قرار میگیرد و امکان پردازش نمادین و درمانی این تجربه را ندارد، یکی از مسیرهای شایع، از دست دادن کرامت روانی و پناهبردن به سازوکارهای دفاعی شدید ناخودآگاه است. در چنین وضعیتی، گروهِ تروما دیده برای بقا، به عامل سلطه نزدیک میشود و الگوهای روانی و رفتاری او را درونی میکند. فرآیندی که در روانکاوی با عنوان همانندسازی با «شکنجهگر» یا «متجاوز» شناخته میشود. خشم فروخورده، احساس درماندگی، ضعف، حقارت و بیقدرتی مزمن، به «دیگری» فرافکنی میشود و همزمان، زبان، منطق و مناسبات قدرت همان ساختار سلطه بازتولید میگردد.
در سطح سیاسی ـ نمادین، این همانندسازی خود را در پناهگیری به نمادهای قدرت بیگانه نیز نشان میدهد. استفاده از پرچم دولتهای مسلط، مانند آمریکا و اسرائیل، در این چارچوب نه صرفاً یک موضعگیری ژئوپولیتیک، بلکه نشانهای از جابهجایی مرکز هویت و اتکا به قدرت بیرونی برای ترمیم احساس ناتوانی و حقارت درونی است. در روان تروما دیده و تحقیر شده، پیوند با «قدرت» میتواند بهطور موقت احساس امنیت، شأن و اقتدار ایجاد کند. حتی اگر این پیوند، به بهای از هم گسیختگی و فروپاشی سرمایهی نمادین و اخلاقی در چشم نسلهای بعدی تمام شود.
از منظر دینامیکهای هویتی، تناقضهای ظاهراً ایدئولوژیک، از باستانگرایی افراطی و عربستیزی و اسلامستیزی تا همنشینی با قدرتهای سلطهگر خارجی، در واقع بیانگر پارگی و ناپایداری ساختار هویت هستند. این پارگی گاه به شکل اظهارات متناقض بروز میکند: از نفی هویت اسلامی و عربی و تحقیر آن، تا دفاع آشکار از «اسلام» بهمثابه امر مقدس؛ تا آنجا که گفته میشود اگر قرار است اسلام برود، بهتر است همان نظم موجود (جمهوری اسلامی) باقی بماند. این نوسانها، نه حاصل تحلیل عقلانی، بلکه بازتاب سردرگمی روانی میان سلطهستیزی ادعایی و سلطهپذیری عملی است.
این تناقض هویتی در سطح نمادینِ خصوصی نیز بازتولید میشود؛ از جمله در نامگذاریهای خانوادگی در چند نسل که بهطور پررنگ از نامهای عربی ـ اسلامی استفاده میشود (عبدالرضا، محمدرضا، علیرضا و حتی نورالزهرا، ایمان فاطمه!) نامهایی که در بسیاری موارد، حتی در خانوادههای رهبران جمهوری اسلامی نیز کمتر دیده میشود. از منظر روانکاوی، این ناهمخوانی میان گفتمان عمومی و علنی (باستانگرایی، نفی اسلام و عرب) و انتخابهای هویتی خصوصی، نشانهی درهمشکستگی نمادین و فقدان انسجام در «خودِ سیاسی» است؛ جایی که میل به قدرت و سلطه، بر هر روایت هویتی دیگری غلبه میکند.
در چنین شرایطی، با ساختارهایی مواجه میشویم که یادآور«ترومای پیچیده» ی درماننشده هستند؛ ترومایی که میتواند به الگوهای شخصیتی اقتدارگرا، تمامیتخواه و نارسیسیک ـ وابسته منجر شود. فرد یا گروه تنها زمانی احساس معنا و امنیت میکند که در جایگاه مرجع مطلق، رهبر بیچونوچرا یا نماد قدرت قرار گیرد؛ و هر نهادی که این جایگاه را تضمین نکند، نه فقط ترک، بلکه تخریب میشود.
در این چارچوب، خشم دیگر خشم رهاییبخش نیست؛ بلکه ابزار بقا و سلطه است. خشم سازمانیافته برای حذف رقبا، مشروعیتزدایی از دیگر صداهای اپوزیسیون و ایجاد وفاداری کور به یک روایت انحصاری و بازتولید منطق همان سرکوبی که مدعی نفی آن است.
به درستی اشاره کردید که خشمِ سرکوبشده در جامعهٔ ما به شکلهای مختلفی بروز مییابد. با توجه به زنجیرهٔ تروماهای پردازشنشده، به نظر شما این اشکال بروز -به ویژه پرخاش کلامی و نمادین - چه نقشی در رابطه با «سوگ انجامنشده» ایفا میکنند؟ آیا میتوان آنها را تلاشی ناخودآگاه برای جلوگیری از فروپاشی روانی در برابر فقدانهای جمعیِ سوگوارینشده دانست؟
علی اصغر فرداد - برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید تعریفی روشن از خشم داشته باشیم.
خشم یک وضعیت عاطفی–روانی طبیعی است که در واکنش به تهدید، بیعدالتی، تحقیر، طردشدگی، ناکامی، فقدان و بهویژه سوگهای حلنشده شکل میگیرد. خشم خود «کنش» نیست؛ بلکه انرژی روانی است که اگر امکان ابراز و پردازش پیدا کند، میتواند به نیرویی سازنده در رشد فردی و جمعی تبدیل شود.
اما اگر خشم امکان بروز سالم نداشته و سرکوب شود، به ناخودآگاه رانده میشود. در این حالت، خشم به منبعی مهارنشده و مزمن از رنج تبدیل میگردد و خود را به صورت پرخاشگری انفجاری، نفرت، خشونت کلامی یا حتی علائم روانتنی نشان میدهد. از منظر بالینی، خشمِ سرکوبشده یکی از مسیرهای اصلی تبدیل سوگِ بیاننشده به آسیب روانی و جسمانی است.
در ایران، بهواسطهی یک زنجیرهی طولانی از تروماها و سوگهای جمعیِ پردازشنشده، اعدامها، سرکوبها، شکست امیدهای اصلاحاتی، و انسداد مزمن گفتوگو، خشم به یک احساس کلکتیو، پایدار و مزمن بدل شده است.
در چنین وضعیتی، خشم برای بروز یافتن به یک زبان جایگزین روی میآورد؛ به پرخاش، به نفرین، لعنت، فحاشی، جیغ، آوازهای عجیب در مراسم تشییع، رقص و آواز در متنِ عزاداری، خندههای مرگآلود، تکرار وسواس آمیز و هشداردهندهی نام یک جانباخته، یک خیابان، یک صحنه و واقعه، در آغوش گرفتن و ابراز همدردی شدید، برادری و خواهری با هر کسی جز دشمن، به اعمال متهورانه و فدایی وار، به قهر مسلحانه،... همگی شکلهای تحولیافتهی مقاومت و بیان خشمِ سرکوبشدهاند؛ و تلاشی برای جلوگیری از فروپاشی روانی.
تاریخ نشان داده که خشم در جنبشها و انقلابها بارها نقش کاتالیزور تحولات بنیادین را ایفا کرده و بعدها از نظر اخلاقی و تاریخی نیز بهعنوان واکنشی موجه به رسمیت شناخته شده است.
خشم میتواند به زبان مشترک میان لایههای مختلف جامعه بدل شود: احساس مشترک، مقاومت مشترک و امکان سازمانیابی در برابر یک ساختار خشونتورز. همین انرژی برخاسته از خشم است که به مردم امکان میدهد در برابر حکومتهای خشن تاب بیاورند، از پا نیفتند، و پس از فروپاشی نظم سرکوب، آن را در مسیر بازسازی و ترمیم اجتماعی بازکانالیزه کنند.
از این منظر، خشم واقعاً شمشیری دولبه است: سرکوب آن، به ویرانی روانی فرد و جامعه میانجامد. اما بیان و جهتدهی آن، میتواند نیرویی برای بقا، تغییرات و بازسازیهای بزرگ باشد. خشم سالم آگاهانه است، متناسب با موقعیت است، راه درست بیان را پیدا می کند، زمان دار است و سازنده است.
یکی از نمونههای برجسته بروز خشم مدیریت شده در دهههای ۵۰ و ۶۰ میلادی در کشورهای اقماری و وابسته جهان مقاومت و قهر مسلحانه علیه سرکوبگران بود. آنجا که یک سرمایهداری وابسته، با دیکتاتوری عریان و خشن، نوکرصفت و به اصطلاح سگ زنجیری قدرتهای بزرگ جهانی، با سیستمی تک حزبی و فقدان مطلق آزادی بیان وجود داشتند. در یک چنین دورانی روشنفکران جوان در ایران از وجود دو مطلق سخن گفتند: قدرت مطلق شاه، ناتوانی و ترس مطلق مردم. اینجا بود که خشم تلنبار شده به شکل قهرآمیز و در پوشش مبارزه مسلحانه نمود یافت و از آنجا که این خشم، خشم ملت بود بهزودی در ارکان قدرت مطلقهی شاه لرزه درافکند و تمام جامعه روشنفکری آن زمان را به خود مشغول ساخت. اکنون پس از چهل و اندی سال ما هنوز در چنگال یک قدرت مطلقه دیگر گرفتاریم. قدرت مطلقهای با خصلت مذهبی که حتی عریانتر و خشنتر عمل میکند. اکنون چریکهای ما، چریکهای قرن بیست و یکم تغییر شکل دادهاند، اما هرگز تغییر ماهوی نه. هر دو از کرامت انسانیشان دفاع میکنند و برای آزادی، برابری زن و مرد، عدالت اجتماعی و نان و کار می جنگند.
چرا این پرخاش برای برخی حس انسجام و تعلق ایجاد میکند؟ آیا تبدیل کردن دنیا به یک صحنه نبرد خیر و شر سادهشده (که در آن خودِ فرد/گروه همیشه در موضع «خیر» مطلق است)، راهی برای مقابله با آشفتگی، ابهام و پیچیدگی غیرقابل تحمل شرایط واقعی است؟
علی اصغر فرداد ـ بله، دقیقاً همینطور است. از منظر روانشناسی سیاسی و روانکاوی، پرخاشگری هویتی برای برخی افراد و گروهها کارکردی انسجامبخش دارد، نه چون سالم است، بلکه چون بهطور موقت اضطراب ناشی از آشفتگی، ابهام و پیچیدگیِ غیرقابلتحمل واقعیت را کاهش میدهد.
وقتی جامعهای در وضعیت فروپاشی معنا، نااطمینانی مزمن و انسداد افق آینده قرار میگیرد، ذهن انسانی تمایل دارد واقعیت پیچیده را به الگوهای ساده و دوقطبی فروبکاهد. تبدیل جهان به یک صحنهی نبرد «خیر مطلق در برابر شر مطلق» دقیقاً یک سازوکار دفاعیِ رگرسیو است؛ سازوکاری که تحمل ابهام، چندصدایی و تناقض را دور میزند. در این چارچوب، فرد با قرار دادن خود و گروهش در موضع «خیر»، از مواجههی دردناک با ضعفها، شکستها و مسئولیتهای واقعی میگریزد.
پس این سادهسازی اخلاقی ـ عاطفی، سه کارکرد اصلی دارد:
نخست، کاهش اضطراب؛ چون دنیا دیگر پیچیده و نامعلوم نیست، بلکه قابل پیشبینی و دشمنمحور است. دشمن هم آشکار و شناخته شده است، کسی است که با من نیست.
دوم، تولید هویت و تعلق؛ پرخاش مشترک علیه «دشمن»، جایگزین پیوندهای مدنیِ پیچیده و خسته کننده میشود و حس «ما بودن» میآفریند.
سوم، بازسازی توهم قدرت؛ خشم و نفرت احساس ناتوانی و درماندگی را میپوشانند و فرد را در نقش کنشگرِ اخلاقاً برتر قرار میدهند.
اما این انسجام، انسجامی شکننده و پرهزینه است. چون بر اساس حذف «دیگری»، نفی تفاوت و انکار پیچیدگی های واقعیت ساخته میشود. در نتیجه، گروهی که چنین رفتار و مکانیسمی در آن غالب شود، نه به همبستگی، بلکه به قطبیشدن بیشتر، ناممکن شدن و فرسایشی بودن گفتوگو و بازتولید بیشتر منطق پرخاشجویی و خشونت منجر میشود.
به بیان سادهتر، این نوع پرخاش نه نشانه ثبات هویتی، بلکه علامت ناتوانی در تحمل واقعیت پیچیده و پردازش ترومای جمعی است؛ راهی موقت برای دوام آوردن در شرایطی که ابزارهای سالمِ معنا، گفتوگو و کنش جمعی تضعیف یا نابود شدهاند.
سپاسگزارِ شما دکتر فرداد گرامی.


نظرها
نظری وجود ندارد.