ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

کشتار دی ۱۴۰۴: مقاومت روانی برای جلوگیری از فروپاشی جمعی

حسین نوش‌آذر ـ در پی یکی از خونبارترین سرکوب‌های تاریخ معاصر ایران در دی ۱۴۰۴ ایران سوگوار است. دکتر علی‌اصغر فرداد، روان‌پزشک و روان‌کاو، در این گفت‌وگو توضیح می‌دهد که چگونه سوگِ فردی در دل فاجعهٔ جمعی به ترومای پایدار تبدیل می‌شود، احساسات سرکوب‌شده به روان‌سیاسیِ مقاوم بدل می‌گردند و آیین‌های کوچکِ انسانی ـ از دیدار خانواده‌های جان‌باختگان تا شعر و پرتره و همدلی روزمره ـ به جای تسلیم، شکلی از مقاومت اخلاقی و حفظ حافظهٔ جمعی هستند؛ مقاومتی که از دل ویرانی، زمینه‌ساز خیزش‌های آینده خواهد شد.

اعتراضات سراسری دی ۱۴۰۴ در ایران با سرکوب شدید دولتی، قتل حکومتی هزاران نفر در خیابان‌ها، دستگیری‌های گسترده (از جمله کودکان و زنان) و قطع تقریباً کامل اینترنت همراه است. این رویدادها بی‌تردید یکی از تاریک‌ترین مراحل تاریخ مدرن ایران و نمادی از رویارویی تاریخی میان حکومت اقتدارگرا و جامعه مدنی‌ست.

حکومت خود تعداد جان‌باختگان را ۳۱۱۷ نفر اعلام کرده. برخی منابع از ۱۵ هزار و برخی دیگر از ۲۰ هزار کشته خبر داده‌اند. ما همین‌قدر می‌دانیم که برخی گذرگاه‌ها در تهران، و برخی دیوارهای شهر از خون معترضان رنگین بود. تاریخ ایران در نیم قرن گذشته چنین کشتاری را به یاد ندارد.

در این بزنگاه تاریخی بسیاری از ایرانیان داغدار یا سوگوارند، ایرانیان خارج از کشور نیز اغلب در بی‌خبری به سر می‌برند. تصاویری که هر روز در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود همراه با گمانه‌زنی‌ها، بیم‌ها و امیدها و نگرانی‌‌های بی‌پایان، رنج را گسترده‌تر می‌کند. ما عزاداریم و این سوگ، یک احساس مشترک ویران‌کننده است. فاجعه، «خانه» را که به‌عنوان مکانی امن و قابل پیش‌بینی، نابود می‌کند. وقتی می‌گوییم ایران «در آستانه فروپاشی» قرار گرفته تنها یک وضعیت اقتصادی یا سیاسی را بیان نمی‌کنیم؛ آستانه فروپاشی وضعیتی روانی ـ هستی‌شناختی است. جهانی که بود، دیگر نیست و این، «بی‌خانگی» به معنای مطلق کلمه است.

در قلب هر فاجعه سیاسی ـ اجتماعی، پرسشی عمیق و انسانی سر برمی‌آورد: چگونه می‌توان با فقدانی جمعی و بی‌عدالتی ساختاری همزمان، به‌عنوان یک فرد و به‌عنوان یک جامعه، سوگواری کرد؟ زمانی که سازوکارهای طبیعی ترمیم روانی با ممنوعیت‌ها و سرکوب‌ها مواجه می‌شوند، فرآیند سوگ از مسیر طبیعی خود خارج شده و به صحنه‌ای برای مبارزه بر سر حافظه و معنا تبدیل می‌گردد. در چنین بستری، مرز میان روان‌شناسی فردی و روان‌سیاسی جمعی محو می‌شود. احساساتی مانند خشم، درماندگی و سوگی که مجال بیان نمی‌یابد، تنها واکنش‌های هیجانی نیستند، بلکه زمینه‌های ترومایی جمعی را فراهم می‌آورند که ممکن است حافظه و کنش نسل‌ها را تحت تأثیر قرار دهند. در این میان، ساختارهای قدرت می‌کوشند این احساسات را مدیریت، منحرف یا خاموش کنند، اما روان جمعی در جست‌وجوی راه‌های خلاقانه خود برای بقا و مقاومت است.

در فقدان آیین‌های رسمی سوگواری، چگونه می‌توان هم حافظه را زنده نگه داشت و هم از فروپاشی روانی جلوگیری کرد؟ آیا ادامه زندگی روزمره به معنای تسلیم است یا ممکن است شکلی از مقاومت اخلاقی باشد؟  

با دکتر علی اصغر فرداد، روانپزشک و روانکاو این پرسش‌ها را در میان گذاشتم.

حسین نوش‌آذر ـ در یک فاجعه سیاسی ـ اجتماعی، مانند همین سرکوب خونباری که در ۱۸ و ۱۹ دی اتفاق افتاد، سوگ فردی چه تفاوت ماهوی‌ با سوگ جمعی دارد، به‌ویژه وقتی که این سوگ با احساس بی‌عدالتی، سرکوب، و ناتوانی در اجرای آیین‌ها و مراسم سنتی سوگواری همراه باشد، این شرایط چگونه روند طبیعی سوگ را پیچیده می‌کند؟

علی اصغر فرداد - سوگ فردی واکنش روانی ـ عاطفی فرد به از دست دادن یک شخص، رابطه، امکانات و دلبستگی‌های معنادار است. در نظریه‌های کلاسیک (از فروید تا مدل‌های معاصر)، سوگ فردی عمدتاً فرآیندی درون‌روان‌شناختی تلقی می‌شود؛ یعنی کاری که ذهن برای گسست تدریجی از ابژهٔ ازدست‌رفته انجام می‌دهد. فرآیند سوگ نیز معمولاً مسیر روانی نسبتاً شناخته‌شده‌ای دارد:

این فرآیند یک مسیر غیرخطی، فردی و پویا برای کنار آمدن روان انسان با فقدان است؛ نه یک توالیِ ثابت و از پیش‌تعیین‌شده. به‌طور بسیار خلاصه می‌توان گفت: سوگ معمولاً با شوک و ناباوری آغاز می‌شود، سپس فرد میان اندوه، خشم، دلتنگی و احساس گناه نوسان می‌کند. در این مرحله ذهن تلاش می‌کند فقدان را معنا دهد. به‌تدریج، اگر امکان بیان عاطفی و حمایت اجتماعی وجود داشته باشد، فرد به مرحله‌ای می‌رسد که فقدان را می‌پذیرد بدون آنکه آن را فراموش کند. در نهایت، پیوند با از‌دست‌رفته‌ها در حافظه و معنا باقی می‌ماند و زندگی دوباره سازمان می‌یابد. نکتهٔ کلیدی این است که: سوگ پایانِ غم نیست، بلکه ادامهٔ زندگی با معنایی تازه از فقدان است. و هرجا این فرآیند سرکوب، انکار یا ممنوع شود، سوگ می‌تواند مزمن یا تروماتیک شود.

اما سوگ جمعی زمانی رخ می‌دهد که فقدان نه‌ یک فرد بلکه اجتماعی را در بر می‌گیرد و معنایی سیاسی، فرهنگی، اخلاقی و وجودی داشته باشد: کشتار، سرکوب، فاجعهٔ سیاسی، نسل‌کشی، بلایای بزرگ، یا مرگ‌هایی که «نباید رخ می‌دادند» منجر به سوگ جمعی می‌شوند. در اینجا، سوگ فقط غمِ فقدان نیست، بلکه پاسخ به شکست معنا، عدالت و امنیت وجودی است. وقتی امکان برگزاری آیین‌های سوگواری وجود ندارد یا سوگ سرکوب می‌شود، فرآیند طبیعی سوگ مختل می‌شود: اندوه مجال نمادپردازی و بیان پیدا نمی‌کند، به خشم، بی‌حسی، یا احساس گناه و ناتوانی تبدیل می‌شود و می‌تواند مزمن شود.

به‌بیان ساده، در سوگ جمعیِ سرکوب‌شده، افراد نه‌تنها عزادارِ از‌دست‌رفته‌ها هستند، بلکه عزادارِ حق سوگواریِ ربوده‌شده نیز می‌شوند؛ و این دقیقاً همان‌جاست که سوگ می‌تواند به یک زخم روانیِ گسترده و پایدار بدل شود، به یک ترومای جمعی.

علی اصغر فرداد، روانپزشکِ روانکاو و مترجم اشعار لورکا

 احساساتِ تشدیدی مانند خشم، درماندگی و بی‌خوابی که ممکن است بسیاری از هم‌وطنان ما در اثر سرکوب‌ها با آن درگیر باشند، چه تأثیری بر روان سیاسی جامعه می‌گذارد؟ آیا می‌توانیم این وضعیت را نوعی ترومای جمعی بدانیم که حافظه و رفتار یک نسل را شکل می‌دهد؟

علی اصغر فرداد ـ بله، این احساسات صرفاً واکنش‌های فردی، با انگیزه‌ها و ریشه‌های فردی نیستند؛ آن‌ها به‌تدریج وارد لایهٔ «روان سیاسی» جامعه می‌شوند. خشم، درماندگی و بی‌خوابیِ گسترده، نشانه‌های فرسودگیِ روانیِ مزمن‌اند که وقتی جمعی می‌شوند، می‌توانند الگوهای کنش، بی‌اعتمادی و حتی سکوت اجتماعی را شکل بدهند. در این معنا، می‌توان از ترومای جمعی سخن گفت؛ ترومایی که نه‌تنها خاطرهٔ رویداد، بلکه شیوهٔ احساس‌کردن، اندیشیدن، واکنش‌نشان‌دادنِ یک نسل را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

ساختارهای قدرت چگونه می‌کوشند این سوگ و خشم جمعی را مدیریت، تکثیر یا مسدود کنند؟

علی اصغر فرداد ـ ساختارهای قدرت معمولاً می‌کوشند این سوگ و خشم را یا مسدود کنند (با سرکوب و ممنوعیت)، یا منحرف و مدیریت کنند (با روایت‌سازی، عادی‌سازی یا مقصرسازی). اما تجربهٔ بالینی و تاریخی نشان می‌دهد که احساسات جمعیِ مهار‌نشده از بین نمی‌روند؛ بلکه تغییر شکل می‌دهند و دیر یا زود در سطح اجتماع دوباره خود را نشان می‌دهند. اصطلاحاً از آسیب و رنج می‌رویم به سمت تاب‌آوری.  

در فضایی که امکان سوگواری رسمی وجود ندارد و سوگواری جمعی و علنی سرکوب می‌شود، افراد و جامعه از چه سازوکارهای غیررسمی و خلاقانه‌ای می‌توانند برای پردازش این سوگ، حفظ حافظهٔ جمعی و جلوگیری از فروپاشی روانی استفاده کنند؟

علی اصغر فرداد -وقتی سوگواری رسمی و جمعی سرکوب می‌شود، روان انسان به‌طور طبیعی به سوی آیین‌های کوچک، غیررسمی و خلاقانه می‌رود. نام‌بردن، روایت‌کردن، شمع‌افروختن یا ثبت خاطره، همگی ابزارهایی هستند برای «قابل‌تحمل‌کردن فقدان» و تبدیل رنج خام به معنا.

از نظر روان‌شناسی، این کنش‌ها دو کارکرد اساسی دارند:

نخست، به سوگ امکان بیان و نمادپردازی می‌دهند؛ یعنی آن را از خاموشی و سکوت به تجربه‌ای قابل گفتن تبدیل می‌کنند. دوم، حافظهٔ جمعی را زنده نگه می‌دارند و مانع انکار یا فراموشیِ تحمیلی می‌شوند.

ادامه‌دادن زندگی در چنین شرایطی لزوماً نشانهٔ تسلیم نیست. اگر «ادامه‌دادن» همراه با حفظ حافظه، معنا و پیوندهای انسانی باشد، دقیقاً نوعی مقاومت روانی است: ایستادن در برابر فروپاشی، عادی‌سازی خشونت و تهی‌شدن معنا. از این نگاه، زنده‌ماندن و معنا ساختن، خود یک کنش فعال و انسانی است، نه انفعال.

توصیه‌ای از سوی یک روان‌پزشک به مردم سرفراز و داغ‌دیدهٔ میهن‌:

در روزهایی که جامعهٔ ما با سرکوب و کشتاری مهیب مواجه است و سوگ جمعی مجال بروز رسمی، ایمن و علنی ندارد، احساس می‌کنم به‌عنوان یک روان‌پزشک وظیفه دارم بر اهمیت کنش‌هایی ساده اما حیاتیِ انسانی تأکید کنم.

توصیهٔ من به مردم ایران این است که دیدارهای خانوادگی، به‌ویژه دیدار با خانواده‌های جان‌فشانان و جان‌باختگان جنبش را، فراموش نکنند.

بگذاریم خانهٔ بازماندگان، مملو از حضور، همدلی و تسلیت باشد.

از منظر روان‌شناسی، این دیدارها صرفاً آیین‌هایی سنتی نیستند؛ بلکه ابزارهایی ضروری برای پردازش سوگ، پیشگیری از فروپاشی روانی و حفظ پیوندهای انسانی‌اند. حضور جمعی، شنیده‌شدن درد، نام‌بردن از جان‌باختگان و همدلی عینی، به خانواده‌ها نیرو می‌بخشد، بازماندگان را تسلی می‌دهد و به رنج و مرگ، معنایی انسانی می‌بخشد.

  • اگر هنرمندی هستی، پرتره‌ای از جان‌باخته‌ای بکش.
  • اگر شاعری، شعری بگو.
  • اگر نویسنده‌ای، متنی در ستایش عزیزی از دست‌رفته بنویس و آن را به بازماندگان و به مردم ایران هدیه کن.
  • اگر متمکنی، یاری برسان.
  • اگر افتاده‌ای را دیدی، او را از زمین بلند کن و در فراهم‌کردن مایحتاج زندگی‌اش دستی داشته باش.

تجربهٔ تاریخی به ما نشان داده است که چنین کنش‌هایی، همان‌گونه که در سال ۵۷ و پس از سقوط دیکتاتوری سلطنتی شاهد آن بودیم، نقشی اساسی در تقویت حافظهٔ جمعی و همبستگی اجتماعی ایفا می‌کنند. این پیوندها زمینه‌ساز آشنایی‌ها، شکل‌گیری شبکه‌های انسانی، و حفظ کرامت در برابر تحقیر و خشونت‌اند.

ادامه‌دادن زندگی، هنگامی که با حفظ حافظه، همبستگی فعال و احترام به جان‌باختگان و بازماندگان همراه باشد، نشانهٔ تسلیم نیست؛ بلکه شکلی از مقاومت روانی و اخلاقی است.

از دل همین کنش‌های کوچک اما عمیق و معنادار است که جامعه توان ایستادن، ترمیم‌شدن و آمادگی برای برآمدنی دیگر و خیزشی دیگر را به دست می‌آورد.

چنانکه شاعر ملی یونان، گویی برای ایرانیان، سروده است:

بر یونانیان اشک مریز
هنگامى که اندیشناک‌شان مى‌یابى.
بر یونانیّت اشک مریز
هنگامى که به زانو درمى‌آید
کارد در استخوان و بند بر گردن.
بر یونانیت اشک مریز،
نگاه کن: اینک، اوست که خیز برمى‌دارد!
نگاه کن: اوست که دیگر باره خیز برمى‌دارد!
شهامتش را بازمى‌یابد
مى‌غریود
و درنده‌ى وحشى را
به چنگگ خورشید
فرو مى‌کوبد.

و چه دقیق، بخشی از شعر شاعر ملی ایران، احمد شاملو، گویی شرحِ حال مردم ایران است.

مردمی که با خیزش‌های مکرر و شکست‌های پی‌درپی اما هر بار نیرومندتر، آگاه‌تر و ریشه‌دارتر دوباره سر برمی‌آورند و رژیم را قدم‌به‌قدم، بیش‌ و بیش‌تر، به عقب می‌رانند؛ تا آن روز که کِبرِ کثیف‌اش را بر خاکِ خودَش بیفکنند.

...

زنده است باد!
تازَنده است باد!
توفانِ آخرین را
در کارگاهِ فکرتِ رعدْاندیش
ترسیم می‌کند،
کبرِ کثیفِ کوهِ غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم می‌کند.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.