شعار؛ زبان تجربهی زیسته و حافظهی مقاومت
از «مرگ بر شاه» تا «ژن، ژیان، ئازادی»
ناصر خورشیدی ـ شعار «ژن، ژیان، ئازادی» فراتر از یک فریاد خیابانی یا یک ترکیب کلمات کوتاه است؛ این شعار خط پیوند میان تمامی مردمان تحت ستم در ایران است، چه زن باشند و چه مرد، چه تحت ستم ملی قرار گرفته باشند و چه تجربهای از ستم ملی نداشته باشند، چه در مناطق شهری زندگی کنند و چه در مناطق روستایی، در کردستان تحت ستم قرار گرفتە باشد یا بلوچستان و خوزستان. این شعار تجلی مشترک تجربه زیستهی انسانهایی است که حق زیستن، حق انتخاب و حق آزادیشان محدود یا نابود شده است.

معترضان در تظاهرات روز جهانی رفع خشونت علیه زنان، در نزدیکی خیابان استقلال در استانبول در تاریخ ۲۵ نوامبر ۲۰۲۴، پلاکاردهایی با نوشتههای «ژن، ژیان، ئازادی» و «کنوانسیون استانبول شما را زنده نگه میدارد» در دست دارند. (عکس از کمال اصلان / خبرگزاری فرانسه)

زبان همیشه آینه تجربه زیسته مردم بوده است، اما گاهی که سانسور، سرکوب و هراس حاکمیت زبان رسمی را فرو میریزد، مردم ناچار میشوند فریاد بزنند؛ زبانی کوتاه، خشن و بیپرده که تمام رنج، خشم و امیدهای سرکوبشدهشان را در خود دارد را به زبان بیاورند. این زبان، شعار است؛ شعاری که نه توضیح میدهد، نه وعده میدهد، بلکه شنیده شدن خود را طلب میکند و هیچ قدرتی نمیتواند آن را خاموش کند.
تاریخ معاصر ایران پر است از این فریادها؛ از دیوارنویسیها و شعارهای خیابانی ۱۳۵۷ گرفته تا ۱۴۰۴، از «مرگ بر شاه» و «استقلال، آزادی» تا «ژن، ژیان، ئازادی». هر شعار، بازتاب تجربه زیسته مردم، سرکوبها، شکستها و امیدهای از دست رفته است و همواره با تلاش قدرتها برای مصادره، تحریف یا خنثیسازی مواجه شده است.
این مقاله قصد دارد مسیر تولد و تحول شعارها را در نیم قرن گذشته بررسی کند، نمونههای تاریخی آنها را تحلیل نماید و نشان دهد که چرا برخی شعارها، بهویژه «ژن، ژیان، ئازادی»، نه قابل ترجمهاند، نه قابل مهار و نه قابل مصادره. این شعارها نه فقط کلمات، بلکه حافظه زنده مردم، تجربه زیسته و خط مقدم مقاومت هستند؛ فریادی که گذشته را روایت میکند و آینده را میسازد و همه مردمان تحت ستم میتوانند با آن همراه شوند.
شعار، ابتدا یک پدیدهی زبانی نیست؛ بلکه یک پدیدهی زیستی و اجتماعی است. زمانی متولد میشود که زبان رسمی، نظم گفتاری رایج، یا ابزارهای ارتباطی موجود، ناتوان از بیان تجربهی واقعی مردم میشوند. نه زمانی که مردم چیزی برای گفتن ندارند، بلکه وقتی که چیزی برای گفتن هست که هیچ جملهی سالم، مؤدبانه یا قابل پخش نمیتواند آن را منتقل کند. در این نقطه، تجربهی زیستهی سرکوب، تحقیر، محرومیت و درد انباشت میشود؛ زبان ناچار است خود را فشرده، خشن، کوتاه و به فریاد بدل کند. شعار در این لحظه، زبان بدنهایی است که پیش از آن فرصت روایت پیدا نکردهاند. شعار محصول فقر زبانی نیست، بلکه محصول اشباع تجربه و فشار تاریخی، سیاسی و زیستی است. وقتی گفتنِ مؤدبانه، به معنای دروغ گفتن باشد، سکوت، همدستی با نظم موجود شود، و ابزارهای رسمی بازنمایی تجربه ناکارآمد باشند، آنگاه شعار زاده میشود.
شعار نه توضیح میدهد و نه اقناع میکند. هدفش این نیست که شنونده را متقاعد کند، بلکه خودِ تجربه را تحمیل میکند: فریادِ درد، نفی نظم موجود، و اعلام حضور آن بخش از جامعه که تجربهاش سرکوب شده است. هر شعار، در لحظهی تولدش روایت رنج نیست، خود رنج است؛ تفسیر خشم نیست، خود خشم است؛ دعوت به گفتوگو نیست، اعلام وجود است. شعار همیشه با خشونت همراه است؛ نه بهعنوان انحراف، بلکه بازتاب مستقیم خشونتی که بر بدنها اعمال شده است. بنابراین شعار همزمان بیان و نفی است: بیان تجربهای که حذف شده و نفی آن نظم و زبانی که نمیگذارد تجربه بیان شود. این خشونت و ایجاز شعار باعث میشود خوانش آن ساده نباشد و هیچ قدرتی نتواند بهراحتی آن را رام یا مصادره کند.
هر شعار واقعی از دل فشار و انباشت تجربهی زیستهی مردمی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند متولد میشود و صدای آن همیشه فراتر از کلمات است. همین نقطه آغاز تاریخی است که میتوان از آن سراغ تحول شعارها در ایران رفت؛ جایی که از ۱۳۵۷ تا امروز، شعار نه فقط وسیلهای برای بیان رنج، بلکه محل برخورد قدرت، حافظهی جمعی و مقاومت زیسته بوده است.
در این مسیر، تاریخ شعارها از ۱۳۵۷ تا ۱۴۰۴، از «مرگ بر شاه» تا «ژن، ژیان، ئازادی»، نشان میدهد که هر شعاری، همواره بازتاب خشونت پیشین، حافظهی جمعی و مقاومت زیسته است و هیچ قدرتی نمیتواند آن را مهار کند. شعار زنده است، زیرا تجربهی زیسته هنوز ادامه دارد و هنوز نمیگذارد کسی زندگی، آزادی و رهایی را مصادره کند.
دههی پنجاه، در مسیر انقلاب ۱۳۵۷، شعارها زنده و بیواسطه بودند. «مرگ بر شاه» و «استقلال، آزادی» محصول تجربهی زیستهی مردم بود؛ زن و مرد، دانشجو و کارگر، همه این شعارها را از دل فشار، فقر، سانسور و شکنجه برمیآوردند. این شعارها بیانگر نفی نظم موجود و اعلام حضور آن بخش از جامعه بودند که از حقوق ابتدایی محروم شده بود. اما درست از لحظهی تثبیت قدرت، سرکوب آغاز شد. شعارها یا حذف شدند یا مصادره، و هرکدام از شعارهای زنده تبدیل به فرمهایی رسمی و رام شدند؛ فرمهایی که دیگر تجربهی زیستهی مردم را بازتاب نمیدادند، بلکه اصول و چارچوبهای قدرت را تحکیم میکردند.
در دههی شصت، شعارها بیشتر در قالب زمزمه و موسیقی، و گاهی در شعرهای زیرزمینی ظاهر شدند. شاعران و فعالان فرهنگی، تجربهی زیسته را در بیتها و مصرعها ثبت میکردند؛ اما سرکوب شدید، سانسور و زندان، زبان خیابان را آرامتر کرد. شعارها کمتر فریاد بودند و بیشتر حافظهی نهفته در بدنها. در این دوره، هر شعاری که از چارچوب رسمی خارج میشد، با خطر زندان و شکنجه مواجه میشد.
دههی هفتاد، با باز شدن نسبی فضای سیاسی، زبان اعتراض کمی باز شد، اما هنوز محتاط بود. شعرها و شعارها در مراسم، دیوارنویسیها و رسانههای محدود جریان داشتند. «مرگ بر دیکتاتور»، «زندانی سیاسی آزاد باید گردد» و نمونههای مشابه، نشان میدادند که هنوز تجربهی زیسته زنده است، اما فشار تاریخی و سیاسی اجازهی بیان آزادانه را نمیدهد. این شعارها، هرچند کوتاه و فشرده، باز هم قدرت مقاومت داشتند، اما عملاً در حافظهی جمعی و بدنها رسوب میکردند.
سال ۱۳۸۸ نقطهی عطف بود؛ شعارها به صراحت نشان دادند که مسئله دیگر تنها تخلف انتخاباتی نیست، بلکه خود ساختار قدرت است. «رأی من کو؟» تلاش برای بازپسگیری حق درون نظم موجود بود، اما شعارهایی مانند «مرگ بر دیکتاتور» نشان میداد بخشهایی از جامعه به نتیجه رسیدهاند که نظم موجود، به خودی خود مشکل است. سرکوب ۱۳۸۸ این شکاف را قطعی کرد؛ زبان خیابان بار دیگر به سمت نفی کشیده شد و شعارها کوتاهتر، خشنتر و عریانتر شدند.
دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸، زبان اعتراض زیستی شد. «نان، کار، آزادی» و «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا» نشان دادند که موضوع دیگر صرفاً سیاسی نیست، بلکه امکان زندگی و زیستن زیر سؤال رفته است. در این دوره، شعارهای خیابانی مستقیماً تجربهی زیسته را بازتاب میدادند و هیچکس نمیتوانست آنها را به سادگی مصادره کند و تمامی بخشهای حکومت از اصولگرایان گرفتە تا اصلاحطلبان را نفی میکرد.
خیزش ۱۴۰۱ نقطهی اوج این مسیر تاریخی است. شعاری متولد شد که نه ترجمهپذیر بود و نه قابل مهار: «ژن، ژیان، ئازادی». این شعار برای نخستین بار در سقز، در مراسم تشییع ژینا امینی، در دل مرگ، خشم و اندوه فریاد زده شد. زنانی که روسری از سر برداشتند و مردان و زنانی که یکصدا این سه واژه را فریاد زدند، بیانیه نمیخواندند و مطالبه تنظیم نمیکردند؛ آنها تجربهی زیستهی خود را به زبان میآوردند: زن بودن، زیستن و آزادی در برابر نظم مرگمحور جمهوری اسلامی.
در برابر این شعار، پروژهی خنثیسازی با شدتی بیسابقه آغاز شد اینبار نه تنها از سوی حاکمیت بلکه از سوی نیروهایی که در سودای حکومت بودند. جریانهای سلطنتطلب و راستگرا، با کمک رسانهها، به سرعت واکنش نشان دادند. «مرد، میهن، آبادی» جایگزین شد تا محوریت زنان و زیستن روزمره حذف شود. «ژن» به «مرد»، «ژیان» به «میهن» و «ئازادی» به «آبادی» تقلیل یافت تا تجربهی زیسته به مفاهیم انتزاعی و رامشده فروکاسته شود. همزمان، ترجمهی گستردهی «ژن، ژیان، ئازادی» به «زن، زندگی، آزادی» نیز اغلب در مسیر تهیسازی شعار عمل کرد؛ تا شعار از فریاد علیه نظم مرگ به نمادی زیبا و بیخطر تبدیل شود و فقط چیزی برای بازنشرباشد، نه برای زیستن و دستیابی.
تاریخ شعارها نشان میدهد که این نزاع تنها بر سر قدرت سیاسی نیست، بلکه بر سر زبان، حافظه و تجربهی زیسته است. هر بار شعاری اصلاح، ترجمه یا جایگزین میشود، تجربهای که صاحبانش هنوز تحت خشونت زندگی میکنند بازنویسی میشود. هرچه شعاری کمتر قابل هضم باشد، صادقتر است. قدرت از تحلیل نمیترسد؛ از شعاری میترسد که دهانبهدهان میچرخد، صاحب ندارد و ترجمهپذیر نیست.
در دورەی گذشته، همواره حکومت بود که از شعارها وحشت داشت. نه به این معنا که هر شعار صرفاً سیاسی یا مخالف رسمی قدرت بود، بلکه به این دلیل که هر شعاری امکان نامگذاری واقعیت زیسته و ثبت رنج مردم را در خیابان داشت. هر فریاد خیابانی، هر شعار و دیوارنویسی، میتوانست شکاف میان زبان رسمی و تجربهی زیسته را نمایان کند؛ شکافی که قدرت نمیتوانست آن را تحمل کند. به همین دلیل، حکومت در هر دهه، چه در دهههای شصت و هفتاد، چه در دهههای بعد، با شعارها مقابله میکرد: حذف، زندان، سانسور و مصادره؛ تلاش میشد هر چیزی که زبان واقعیت است، رام، بیخطر و قابل کنترل شود.
اما خیزش ۱۴۰۱، یک گسست تاریخی ایجاد کرد. این بار نه تنها حکومت، بلکه جریانات دیگر و رسانههای وابسته به آنها نیز به شعار «ژن، ژیان، آزادی» حمله کردند. این واکنش گسترده نشان داد که شعار، دیگر تنها تهدید قدرت رسمی نیست؛ بلکه تهدیدی برای تمامیت منطق اقتدارمحور، مردسالار و مرگمحور است. جریانهای سلطنتطلب و راستگرا، که پیشتر در بسیاری از اعتراضات بیطرف یا حاشیهنشین بودند، این بار فعالانه وارد میدان شدند؛ در راهپیماییها و همایشهای حمایتی، حمله به دیگر جریانات را به برنامهی خود تبدیل کردند و تلاش کردند با صوت، تصویر و تحلیل رسانهای، شعار را به کل خنثی کنند.
این وحدت غیررسمی میان حکومت و جریانهای دیگر، یک ویژگی بیسابقه است. پیشتر، شعارهای رادیکال با مقاومت حکومت روبهرو میشدند، اما امروز تلاش برای حذف کامل آن، به شکل سازمانیافته، هم از سوی قدرت رسمی و هم از سوی جریانهای سیاسی دیگر جریان دارد. هدف نه تنها تغییر معنا نیست، بلکه حذف رادیکالی تجربهی زیسته و حذف زبان اعتراض واقعی است. هر حرکت رسانهای، هر صداگذاری و هر ترجمۀ ظاهراً همدلانه، در واقع تلاشی برای تهی کردن شعار از بار تاریخی و اجتماعی آن است.
در این وضعیت، «ژن، ژیان، آزادی» به نمادی بدل شده است که همزمان تجربهی زیسته، حافظهی جمعی و امکان مقاومت را در خود دارد و به همین دلیل، هیچ قدرتی نمیتواند آن را به سادگی مصادره یا مهار کند. اتحاد غیررسمی حکومت و جریانهای دیگر، نشان میدهد که این شعار دیگر محدود به یک دوره یا یک جناح سیاسی نیست؛ بلکه خط تمایز میان رهایی و استمرار سلطه، میان حافظهی جمعی و بازنویسی تاریخ، میان زیستن واقعی و بازتولید نظم مرگمحور است.
شعار «ژن، ژیان، آزادی» نه تنها یک عبارت کوتاه و فشرده نیست، بلکه تجلی تمام تجربهی زیستهی زنان و مردانی است که تحت نظم مرگمحور جمهوری اسلامی زندگی کردهاند. «ژن» حضور زن را در مرکز تجربهی زیسته قرار میدهد؛ «ژیان» زندگی روزمره، بدنمند و زیسته را نمایندگی میکند؛ و «ئازادی» رهایی از نظم مرگ، سانسور و خشونت را فریاد میکند. این شعار، برخلاف بسیاری شعارهای گذشته، قابل ترجمه یا مصادره نیست؛ زیرا نه یک مفهوم انتزاعی است، نه یک پروژهی توسعهگرایانه، و نه یک ابزار تبلیغاتی. همین ویژگی است که باعث میشود تمام جریانهای قدرت از آن وحشت کنند. این وحشت نه فقط از حکومت است، بلکه از جریانهایی که سودای قدرت دارند و از رسانههایی که تلاش میکنند معنا و حافظهی جمعی را بازتولید کنند نیز هست. «ژن، ژیان، آزادی» نشان میدهد که هیچ قدرتی نمیتواند تجربهی زیستهی مردم را حذف یا بازتعریف کند. این شعار، ریشه در تاریخ مبارزات زنان کُرد و مقاومت در روژآوا دارد و بنابراین، تجربهای عمیق و رادیکال را نمایندگی میکند که با تلاش برای مصادره یا ترجمه، از دست نمیرود. تمام واکنشهای سازمانیافته علیه این شعار، از جمله جایگزینی با «مرد، میهن، آبادی» یا ترجمهی ظاهراً همدلانه به «زن، زندگی، آزادی»، نشان میدهد که این شعار خط قرمز تمام جریانهای قدرت است. محوریت آن بر زنان، زندگی زیسته و رهایی، تمام آن چیزی است که نظمهای سلطه نمیخواهند بازتاب داده شود. شعار هر بار که فریاد زده میشود، تجربهی زیسته را زنده نگه میدارد و نشان میدهد که مقاومت هنوز جاری است و هیچ قدرتی نمیتواند آن را مهار کند.
شعار «ژن، ژیان، ئازادی» فراتر از یک فریاد خیابانی یا یک ترکیب کلمات کوتاه است؛ این شعار خط پیوند میان تمامی مردمان تحت ستم در ایران است، چه زن باشند و چه مرد، چه تحت ستم ملی قرار گرفته باشند و چه تجربهای از ستم ملی نداشته باشند، چه در مناطق شهری زندگی کنند و چه در مناطق روستایی، در کردستان تحت ستم قرار گرفتە باشد یا بلوچستان و خوزستان. این شعار تجلی مشترک تجربه زیستهی انسانهایی است که حق زیستن، حق انتخاب و حق آزادیشان محدود یا نابود شده است.
«ژن» حضور زن را در مرکز تجربه زیسته قرار میدهد؛ زن به عنوان نقطهی آغاز تغییر و مقاومت زیستی، به عنوان نماد تجربهای که سالها نادیده گرفته شده است و اکنون از طریق فریاد جمعی و تجربه زنده مردم بازخوانی میشود. این بخش از شعار نه تنها زنان، بلکه مردان را نیز مخاطب قرار میدهد؛ زیرا مردان نیز تحت ساختارهای قدرت مرگمحور و سلطهگر زندگی میکنند و رهایی زنانه، آزادی جمعی را تضمین میکند.
«ژیان» زندگی روزمره و زیسته را نمایندگی میکند. این بخش از شعار نشان میدهد که هر انسان تحت ستم، فارغ از ملیت، جنسیت یا وضعیت اجتماعی، حق دارد زیستن واقعی را تجربه کند؛ زندگیای که در آن فقر، سرکوب، خشونت و تبعیض محدودش نکند و هر فرد بتواند بر سرنوشت خود کنترل داشته باشد. «ژیان» زبان مشترک تمام کسانی است که در برابر زور و خشونت مقاومت میکنند و میخواهند حق زندگی خود را پس بگیرند.
«ئازادی» رهایی از نظم مرگ، سانسور و خشونت را فریاد میکند. این آزادی نه فقط رهایی سیاسی یا اجتماعی، بلکه رهایی زیستی و انسانی است؛ آزادی از زنجیرهای تاریخی، نژادی، جنسیتی و سیاسی که مردم در ایران را از بیان و تحقق تجربه زیستهشان بازمیدارد. این بخش از شعار نشان میدهد که زیست آزاد هر فرد به زیست آزاد دیگران گره خورده است؛ آزادی یک گروه بدون آزادی سایر گروهها ناقص است و مقاومت جمعی تنها در اتحاد امکانپذیر است.
به همین دلیل، «ژن، ژیان، ئازادی» نه تنها شعار زنان کُرد یا زنان ایرانی است، بلکه یک چتر همبستگی جمعی برای تمامی مردمان تحت ستم به شمار میآید. این شعار، ظرفیت ایجاد یک اتحاد تاریخی و زیستی میان ملیتها، طبقات و گروههای اجتماعی مختلف را دارد؛ اتحاد در برابر ساختارهای سرکوبگر و سلطهگر، اتحاد در دفاع از حق زندگی و آزادی، و اتحاد در شکلدهی به آیندهای که تجربه زیسته و خاطرات تاریخی مردم را مصادره نکند.




نظرها
نظری وجود ندارد.