سوگ شاد، روایتی برای مقاومت
علیرضا شیلسر ـ در زمانهای که قدرت میکوشد خشونت را در سکوت و فراموشی دفن کند، سوگواری دیگر فقط اندوهی شخصی نیست، بلکه به کنشی برای حفظ حافظه جمعی تبدیل میشود. این مقاله نشان میدهد چگونه آیینهای سوگ ــ از سوگ سیاوش تا «شادسوگ» امروز ــ به ابزاری برای مقاومت در برابر فراموشی و بازپسگیری روایت حقیقت بدل شدهاند.

اعتراضات دی ۱۴۰۴

در جوامعی که خشونت سیاسی و سرکوب گسترده رخ میدهد، مسئله فقط خودِ کشتار نیست؛ مسئله بعدی، کنترل روایت آن است. قدرت سیاسی معمولاً میکوشد مرگها را بینام، پراکنده یا قابل توجیه نشان دهد تا از شکلگیری حافظه جمعی جلوگیری کند. در چنین شرایطی، سوگواری دیگر صرفاً واکنشی احساسی به فقدان نیست؛ به «سیاست حافظه» تبدیل میشود ـ یعنی تلاشی آگاهانه یا ناخودآگاه برای ثبت، حفظ و انتقال روایت واقعی آنچه رخ داده است.
در تاریخ فرهنگی ایران، نمونه کلاسیک این وضعیت را میتوان در «سوگ سیاوش» دید. سیاوش در اسطوره ایرانی نماد بیگناهی است که قربانی مناسبات قدرت شد. آیینهای سوگ او، صرفاً عزاداری نبود؛ نوعی اعتراض نمادین به بیعدالتی محسوب میشد. این آیینها کمک میکردند حافظه ظلم زنده بماند، حتی زمانی که امکان دادخواهی رسمی وجود نداشت. به همین دلیل، سوگ سیاوش بیش از یک مراسم احساسی، یک سازوکار فرهنگی برای جلوگیری از فراموشی بود.
امروز نیز، در بستر سرکوبهای سیاسی معاصر ــ از جمله وقایع خونین دیماه ۱۴۰۴ ــ میتوان شکل تازهای از همین سیاست حافظه را مشاهده کرد. نوعی سوگواری که گاه با حرکت، موسیقی یا حتی رقص همراه میشود؛ چیزی که در نگاه اول ممکن است متناقض به نظر برسد. اما این «شادسوگ» در واقع تلاش برای بازپسگیری معنا از روایتی است که میخواهد خشونت را عادی یا پنهان کند.
تفاوت اصلی این شکل سوگ با عزاداری مرسوم در کارکرد آن است. در الگوی سنتی، سوگ غالباً به سکوت، انفعال و عقبنشینی اجتماعی منجر میشود. اما در سیاست حافظه، سوگ به کنش تبدیل میشود: حضوری جمعی که میگوید فقدان دیده شده، نامها فراموش نشدهاند و روایت رسمی بدون چالش باقی نخواهد ماند. این تغییر، صرفاً زیباییشناختی یا فرهنگی نیست؛ پاسخی عملی به محدودیتهای سیاسی است.
وقتی امکان بیان مستقیم اعتراض محدود میشود، جامعه راههای غیرمستقیم پیدا میکند. آیینهای سوگ، هنر، موسیقی، بدن و تصویر به رسانه تبدیل میشوند. این روشها خشونتآمیز نیستند، اما اثر سیاسی دارند؛ چون حافظه جمعی را فعال نگه میدارند. تجربه بسیاری از جوامع نشان داده که فراموشی، بزرگترین سرمایه قدرت سرکوبگر است. هرچه حافظه ضعیفتر شود، بازتولید خشونت آسانتر میشود.
از این منظر، سوگِ اجراشده چند کارکرد مهم دارد: نخست، ثبت حقیقت در حافظه اجتماعی؛ دوم، ایجاد همبستگی میان افراد پراکنده؛ و سوم، جلوگیری از عادیسازی خشونت. این کارکردها باعث میشود عزاداری از یک تجربه خصوصی به کنشی عمومی تبدیل شود.
با این حال، سیاست حافظه فقط به آیین سوگ محدود نمیشود. ثبت روایتهای شخصی، حفظ نام قربانیان، تولید آثار هنری و فرهنگی، و گفتوگو درباره تجربه خشونت نیز بخشی از همین فرآیند است. هدف همه اینها یک چیز است: جلوگیری از محو شدن حقیقت در روایت رسمی یا گذر زمان.
اگر سوگ سیاوش را نمونه تاریخی این پدیده بدانیم، شادسوگ امروز را میتوان ادامه همان سنت در قالبی جدید دید؛ قالبی که با شرایط رسانهای، سیاسی و اجتماعی امروز سازگار شده است. این تغییر نشان میدهد فرهنگها برای بقا، شکل بیان خود را تغییر میدهند، اما کارکرد اصلی ــ حفظ حافظه و مقاومت در برابر فراموشی ــ باقی میماند.
در نهایت، سیاست حافظه نه درباره گذشته، بلکه درباره آینده است. جامعهای که حافظهاش را حفظ میکند، احتمال کمتری دارد خشونت را تکرار کند یا آن را عادی بپذیرد. شاید به همین دلیل است که در بسیاری از دورههای سرکوب، نخستین تلاش قدرت حذف بوده و نخستین واکنش جامعه، ساختن راههایی تازه برای یادآوری، شاد سوگ ادامه مقاومت در بستر خشونت است.




نظرها
نظری وجود ندارد.