گذار زیر سایهی سرکوب
پس از کشتار دیماه، جامعه ایران در میان جدالهای گفتمانی و دوگانههای فرساینده گرفتار مانده است. این مقاله با نگاهی انتقادی به هر دو جبهه پادشاهیخواه و جمهوریخواه نشان میدهد چرا عبور از این بنبست نه با قهرمانسازی و نه با پاکسازی نظری، بلکه با بازگشت قدرت به جامعه و تمرین مشارکت و سازمانیابی ممکن میشود؛ مسیری که پیشاگذار، گذار و آینده سیاسی ایران را از نو معنا میکند.

منبع: شاتراستاک

پس از کشتار دیماه، گفتمانهای سیاسی در ایران به تلاطمی کمسابقه دچار شدند؛ تلاطمی که همواره مردم را میان امید و ناامیدی میچرخاند. این مقاله میکوشد با نگاهی انتقادی به جریانهای پادشاهیخواه و جمهوریخواه، مسیرهای پیشاگذار و گذار را بررسی کند، و نشان دهد چگونه تمرین قدرتپذیری و حضور فعال مردم میتواند امنیت سیاسی و امکان بازپسگیری قدرت را بازسازی کند.
در تلاطم دیماه: وضع گفتمانی و ضرورت نقد
وضعیت گفتمانی پس از کشتار دیماه به تلاطمی کمسابقه بدل شده است؛ تلاطمی که حتی مواضع خنثی را هم به درون خود میکشد و به حرکت وامیدارد. اما بسیاری از ما پس از این جنبش اولیه، خود را در همان نقطهی آغاز مییابیم: پرخاشگرتر، فرسودهتر و بیآنکه گامی به جلو برداشته باشیم. این چرخیدن به دور خود، نشانهی پیچیدگی وضعیت است، نه ناتوانی افراد. واکاوی این کلاف درهمپیچیده آسان نیست، اما این جستار میکوشد با نگاهی انتقادی به جریانهای غالب گفتمانی _ بیآنکه خود را به جناحی محدود کند _ راهی برای خروج از این تلاطم فرساینده پیشنهاد دهد.
پیش از کشتار دیماه نیز فضای گفتمانی در حال صفبندی بود، اما پس از آن این صفبندیها سختتر و قطبیتر شدند. در نگاه کلی، میتوان از دو جبههی اصلی پادشاهیخواه و جمهوریخواه سخن گفت؛ جبهههایی که هر یک طیفی از مواضع میانه تا تندرو را در بر میگیرند. آنچه امروز تجربه میکنیم، حاصل برخورد این طیفهاست: تلاطمی چندلایه که همزمان نقدهای متعددی را پیش میکشد.
نقد مواضع میانهرو در هر دو جبهه میتواند به ترسیم مسیرهای مسئولانهتر برای کنش سیاسی کمک کند، اما نقد تندروهای دو سوی این صفبندی—هرچند در نگاه نخست بیثمر به نظر میرسد—نقطهی آغاز ناگزیر بحث است. چرا که تندرویها بیش از آنکه به کنش بینجامند، این دور فرساینده را متوقف میکنند و انرژی اجتماعی را در جدالهای درونگفتمانی مستهلک میسازند.
تندروهای هر دو جبهه، آگاهانه یا ناآگاهانه، از یک سوءتفاهم دوطرفه تغذیه میکنند؛ سوءتفاهمی که فهم آن چندان دشوار نیست: پذیرش نقش رضا پهلوی در فرآیند گذار، لزوماً به معنای پذیرش نظام پادشاهی نیست؛ و نقد رضا پهلوی نیز لزوماً به معنای حذف نقش او از معادلهی گذار نیست. نادیده گرفتن این تمایز ساده، موتور اصلی دوگانهسازیها، حذفها و بنبستهای گفتمانی امروز است.
تندروی و اقتدارگرایی: خودی، غیرخودی و اضطرار
در نقد پادشاهیخواهان تندرو، با الگویی روبهرو هستیم که دیگر پنهان نیست: منطق دوگانه. خودی و غیرخودی، مردم و غیرمردم، چپول، اصلاحطلب، جیرهخور. این زبان، زبان اطمینان نیست؛ زبان خشم است. زبان بیاعتمادی عمیقی که جمهوری اسلامی در طول دههها سرکوب در جامعه کاشته و حالا در بزنگاه بحران، سر برآورده است. سوژهای که بارها از سیاست رانده شده، وقتی دوباره به میدان پرتاب میشود، طاقت پیچیدگی ندارد. واقعیت را میبُرد، ساده میکند، تا زودتر به پاسخ برسد و از این فشار روانی خلاص شود.
اما سیاست، اگر قرار است چیزی بیش از تخلیهی خشم باشد، دقیقاً همینجا سخت میشود. باید کمی بیشتر در تنش ماند. باید پذیرفت که واقعیت ساده نیست، حتی وقتی جانها از دست رفته و زخمها تازهاند. این نقد نه از سر سرزنش است و نه از موضع بالا. اتفاقاً از دل همین درد میآید. عاطفه مقدم است، بله؛ اما اگر تمام میدان را اشغال کند، آگاهی خفه میشود و راه بسته.
پس از شکست ائتلافهای ۱۴۰۱، بهویژه فروپاشی ائتلاف جورجتاون، این جریان تندرو شروع به پا گرفتن کرد. اما تیغش نه فقط به سمت حاکمیت، که بیش از همه به سمت دیگر مخالفان چرخید. مخالفت با جمهوری اسلامی یکشکل شد، تقدیس شد. هر صدای متفاوتی مشکوک شد. غیرخودی شد. وابسته شد. این الگو آشناست. همانجاست که اقتدارگرایی متولد میشود: بهجای شنیدن، برچسب؛ بهجای گفتوگو، حذف.
در این منطق، اتحاد یعنی بیعت. تکثر یعنی تفرقه. نقد یعنی خیانت. فکر کردن میشود مانع عمل. و اضطرار، چتری میشود که همهچیز را توجیه میکند. بله، وضعیت ما اضطراری است. سالهاست چنین است. اما آیا تاریخ هم اضطرار میشناسد؟ آیا تاریخ منتظر میماند تا ما زودتر از تنش عبور کنیم؟ تاریخ نه با شتاب ما تنظیم میشود و نه با نیتهای خوب رام میشود. تاریخ بیرحم است، چون واقعی است. اگر دیده نشود، اگر تجربههایش نادیده گرفته شود، خودش را با خشونت بیشتری تحمیل میکند.
واقعیت این است که جامعهی معترض یکدست نیست، چون زندگی یکدست نیست. مردم در نفی جمهوری اسلامی مشترکاند، اما در شیوههای زیستن، خواستها و افقها متکثرند. اگر قرار باشد زندگی بر مرگ بشورد، این شورش فقط از دل همین تکثر ممکن است، نه از یکدستسازی عصبی. ماشین سرکوب تمام مسیرهای بروز زندگی را بسته، اما زندگی اگر راهی پیدا کند، از همان شکافهای متنوع عبور میکند.
اینجاست که منطق ارباب ـ رعیتی و جستوجوی «پدر ایمن» سر برمیآورد: میل به سپردن بار تصمیم، خطر و مسئولیت به یک مرجع مطلق. کسی که قرار است بهجای ما بایستد، تصمیم بگیرد، هزینه بدهد. تندروی در جبهه پادشاهیخواهی صورت نوعی اقتدارگرایی نوین را به خود میگیرد.
روشنفکری بهداشتی و انفعال مضاعف
در نقد تندروهای جبهه جمهوریخواهی با الگویی روبهرو هستیم که بهظاهر عقلانیتر، اما در عمل فلجکنندهتر است. اینجا نه با فریاد و حذفِ علنی، بلکه با وسواس، پالایش، و نوعی اخلاقگرایی سختگیرانه مواجهایم. گویی مأموریت اصلی نه تغییر وضعیت، بلکه جنگی فرسایشی با پهلوی است؛ جنگی که آنقدر همهچیز را در خود میبلعد که حتی صدای مردم هم باید از صافی عبور کند. صدایی که اگر «درست» نباشد، اگر خام، هیجانی، یا بهزعم آنان دچار خطا باشد، شایستهی شنیدهشدن نیست.
در این منطق، مردم باید اول بفهمند، بعد اعتراض کنند. اول آگاه شوند، بعد به خیابان بیایند. اول از اشتباه پاک شوند، بعد حق کنش پیدا کنند. گویی هیچ تکانهای بدون نسخهی نهاییِ نظری، مشروع نیست. نتیجه روشن است: انکار این واقعیت ساده و تلخ که در شرایط انسداد کامل، جامعه الزاماً با گزینههای ایدهآل حرکت نمیکند. اعتراض همیشه از فقدان گزینه زاده میشود، نه از وفور آن. اما این جریان ترجیح میدهد بپذیرد که «گزینهای در دست نیست» تا اینکه ببیند جامعه، با تمام تناقضها و اضطرارهایش، در حال ساختن گزینهای ناپایدار، ناتمام و پرریسک است.
همانند تندروهای جبهه پادشاهیخواه، اینجا هم تمرکز از دشمن اصلی منحرف میشود و بر «غیرخودی» مینشیند؛ با این تفاوت که ابزار حذف، خشونت زبانی نیست، بلکه تعلیق دائمی کنش است. حاصل این تندروی نه بسیج عصبی، بلکه انفعال مضاعف است: نخست باید اذهان نادان، احساساتی، یا «دچار سوءفهم» تصفیه شوند؛ سپس، شاید، حرکتی در کار باشد. سیاست به پروژهای آموزشی بدل میشود که هرگز به پایان نمیرسد. روشنفکریای که بیش از آنکه در پی گشودن میدان باشد، در حال ضدعفونیکردن آن است؛ روشنفکری بهداشتی.
اما سیاست نه کلاس درس است و نه آزمایشگاهِ شرایط ایدهآل. سیاست همیشه در وضعیت آلودگی رخ میدهد: آلودگی به ترس، خشم، امیدهای مبهم و انتخابهای ناقص. تلاش برای پاکسازی کامل این میدان، نه آن را اخلاقیتر میکند و نه رهاییبخشتر؛ فقط آن را بیحرکت میکند. و در شرایطی که ماشین سرکوب بیوقفه کار میکند، بیحرکتی، خود شکلی از شکست است.
سیاست نیابتی و تصویرسازی نظم امن
پهلویگرایان میانهرو در ظاهر از تندروی فاصله میگیرند، اما در سطح گفتمانی همان خط دوگانه را ادامه میدهند؛ با این تفاوت که بهجای تمرکز وسواسگونه بر «غیرخودی»، انرژی خود را صرف خودی میکنند. اینجا تندروی نه در حذف، بلکه در ایجاب است: تطهیر، قهرمانسازی، رویافروشی و نوستالژی. سیاست نه میدان تعارض قدرتها، بلکه صحنهی بازسازی یک تصویر امن و دلپذیر میشود؛ تصویری که قرار است اضطراب اکنون را با وعدهی گذشتهای آراسته مهار کند.
البته که تدوین برنامهی گذار، خود گامی مترقی در مسیر آمادگی برای عبور از وضعیت موجود است. مسئله اما آنجاست که این جریان نمیخواهد این برنامه با واقعیت کثیف سیاست آلوده شود. مطالعه، نقد، و درگیرشدن با تناقضها بهمثابه مزاحم تلقی میشود؛ انگار پرسشگری از طرح، وفاداری را مخدوش میکند. الگویی فکری در اینجا مستقر است که نسخهای رقیقشده از همان منطق ارباب ـ رعیتی است: دیگر بلهقربانگو نیست، زور عریان را نمیپذیرد، حتی از آزادی سخن میگوید، اما آزادی را تنها در سطح احساس میخواهد. آزادیای که در هیجان به پایان میرسد و هرگز به اراده بدل نمیشود.
این جریان نمیخواهد وارد سیاست و قدرت شود، اما نمیفهمد که این «نخواستن»، خود یک انتخاب سیاسی است: انتخاب تفویض قدرت. آزادی و قدرت خویش را به کار نمیگیرد، آن را کنار میگذارد تا «به زندگیاش برسد». سیاست به امری واگذارشده بدل میشود، نه زیسته. این دقیقاً همان چیزی است که میتوان آن را سیاست نیابتی نامید. مسئله دیگر گرفتن قدرت از ظالم و به دست گرفتن آن توسط خودِ مختار نیست؛ مسئله میشود یافتن فردی معتمد، پاکیزه و منزه که بتوان قدرت را با خیال راحت به او سپرد. کسی که بهجای من سیاستورزی کند، تا من بتوانم از سیاست فاصله بگیرم.
این وضعیت نه حاصل نفهمی است و نه نشانهی کمعقلی مردم. پیش از هر چیز، نتیجهی ناتوانیهای پیدرپی در ارادهورزی جمعی است و بیش از آن، پیامد تحمیل معنایی دروغین از «جمهوری» توسط جمهوری اسلامی. جمهوری اسلامی صورت نمایندگی را حفظ کرد، اما آن را از قدرت تهی ساخت. نماینده نه بیانکنندهی خواست مردم است، نه مجری ارادهی آنان و نه خادمشان؛ برعکس، حقی بر گردن آنان دارد. نمایندگیِ تهی، در این معنا، شکافی دائمی است میان مردم و نماینده، میان ارادهی زیسته و ارادهی رسمی. در چنین شکافی، مردم دیگر کنشگر نیستند؛ یا طرفدارند یا مخالف. این همان صورتبندی کامل سیاست نیابتی است.
این فرهنگ را از جمهوریای آموختهایم که از قدرت تهی شده است. و حال، در لحظهی اعتراض به کلیت وضع موجود، ناخودآگاه به دنبال «دیگریای» میگردیم که بیرون از این نظم ایستاده باشد؛ نه برای عبور از سیاست نیابتی، بلکه برای تداوم آن، این بار با وسواس اخلاقی بیشتر در انتخاب فرد منزه. تلاش برای گذار، بهجای آنکه به بازپسگیری قدرت بینجامد، بدل میشود به بازتولید همان الگو: واگذاری قدرت، فقط با چهرهای دلپذیرتر و امیدبخشتر.
گفتمانسازی و تنزه فکری
جمهوریخواهان میانهرو، همانند همتای پادشاهیخواه خود، انرژی گفتمانیشان را بیش از هر چیز بر سویهی ایجابی متمرکز میکنند؛ اما این ایجاب اغلب واکنشی است به استقبال مردمی از پهلوی. نتیجه، گفتمانسازیهایی است از جنس «از دموکراسی بگو»؛ تلاشی برای بازنمایی فضیلتهای دموکراسی در برابر نظام پادشاهی. برای جامعهای که قرنها زیر اشکال مختلف استبداد زیسته، این یادآوری البته ضروری است. دموکراسی باید گفته شود، باید فهمیده شود و باید اسطورهزدایی شود.
اما انتقاد بهحق به این رویکرد آن است که گویی نابهنگام است. پهلوی بیواسطه با سلطنت یکی گرفته میشود و در لحظهای که تکانهی اعتراض در تلاش برای احیا است، این گفتمان کارکردی بازدارنده پیدا میکند؛ نه بهمثابه تعمیق اعتراض، بلکه بهمثابه ترمز آن. درست در زمانی که جامعه به نشانهای برای برهمزدن کلیت وضع موجود نیاز دارد، بحث به سطحی هنجاری رانده میشود که انرژی اعتراض را تحلیل میبرد و آن را به مجادلهای انتزاعی بدل میکند.
این جریان، بهویژه در امتداد سویهی تندروتر خود، به تصویرسازی از نظم بدیل علاقهمند است، بیآنکه راهی برای رسیدن به آن نشان دهد. گویی قرار است نظم دموکراتیک از دل آگاهیها سر برآورد و خودبهخود مستقر شود. دموکراسی نه بهمثابه یک نسبت نیروها، بلکه همچون وضعیتی مطلوب تصویر میشود که کافی است به آن باور داشته باشیم. این تنزهطلبی فکری، شکل تخفیفیافتهای از همان انفعال مضاعف است: عمل به تعویق میافتد تا ابتدا صورت کامل نظم آرمانی در ذهنها تثبیت شود.
در این نگاه، صورتها بهخوبی ترسیم میشوند، اما سازوکارها در تاریکی میمانند. نیروها کداماند؟ نسبت آنها چگونه است؟ قدرت کجا انباشته میشود و از چه مسیرهایی میتوان آن را جابهجا کرد؟ پاسخها یا غایباند یا به آیندهای نامعلوم حواله داده میشوند. درست در همین نقطه است که اصالت قدرت بار دیگر فراموش میشود. دموکراسی از یک روند پرمناقشه و پرهزینه، به یک لحظه فروکاسته میشود؛ لحظهای که گویی پس از فروپاشی نظم موجود، بهطور طبیعی از راه خواهد رسید.
اینگونه، جمهوریخواهی میانهرو ناخواسته به همان بنبستی میرسد که پهلویگرایی میانهرو از مسیر دیگر به آن رسیده بود: فاصلهگرفتن از میدان واقعی سیاست، و جایگزینکردن آن با اخلاق، تصویر و امید. در هر دو، قدرت نه موضوع مناقشه، بلکه مسئلهای معلق است؛ چیزی که قرار است بعداً حل شود.
پیشاگذار: تمرین مقاومت و شکلدهی ظرفیت
در دینامیک گفتمانهای پس از کشتار دیماه، تمرکز اصلی بر «گذار» و «نظم بدیل» است. پیشاگذار اما یا به یک فرمول کلی و تهی از معنا به نام «اتحاد» فروکاسته میشود، یا بهکلی از آن طفره میروند. گویی قرار است گذار، بیهیچ مسیری، ناگهان از دل بحران سر برآورد. اما پرسش ساده و سرسخت این است: چگونه میتوان به گذار و نظم بدیل رسید، بیآنکه مسیر پیشاگذار را جدی گرفت؟
این برخورد حداقلی با پیشاگذار، خود نشانهی ترومای جمعیِ سرکوب است. یک سو از اتحاد سخن میگوید، اما اتحادی که نه موضوعش روشن است، نه سازوکارش، نه نسبتش با قدرت. سوی دیگر، اساساً از پاسخدادن به مسئله طفره میرود و آن را به آیندهای نامعلوم حواله میدهد. هر دو اما در یک چیز مشترکاند: ناتوانی در مواجههی مستقیم با واقعیت سلطهی سرکوب. یک طرف، همچنان نسخههای معالفارغِ براندازی را تکرار میکند، بیآنکه نسبت آن را با موازنهی واقعی نیروها بسنجد؛ طرف دیگر، بهکلی به ناامیدی پناه میبرد. شور بیپشتوانه و یأس فلجکننده، دو روی یک ناتوانیاند.
پذیرفتن سرکوب، نه بهمعنای تسلیم، بلکه بهمعنای گشودن میدان شناخت است. تنها از این نقطه است که میتوان بهجای آرزو، راه جست. در چارچوبی تحلیلی که در مطالعات سیاسی تثبیت شده، جمهوری اسلامی نه یک دیکتاتوری کلاسیک، بلکه یک نظام اقتدارگرای ایدئولوژیک پساانقلاب فهمیده میشود. نمونههای تاریخی این دسته کم نیستند: شوروی، لهستان، رومانی، آلمان شرقی و دیگران. هرچند جمهوری اسلامی در وجوهی متفاوت است، اما نادیدهگرفتن این تجربهها، خطر تکرار خطا و خوردن سیلی تاریخ را در پی دارد.
تفاوت اساسی این نظامها با دیکتاتوریهای کلاسیک در همینجاست: در دیکتاتوری کلاسیک، دولت و جامعه تا حدی از هم قابل تفکیکاند و گذار میتواند با سرنگونی دولت متحقق شود. اما در نظامهای اقتدارگرای ایدئولوژیک، دولت در تار و پود جامعه رسوخ کرده است؛ براندازی آن، حذف یک ماشین منفک نیست. ویژگی دیگر این نظامها آن است که پس از استقرار، کلیت اپوزیسیون متکثر را حذف میکنند و اجازهی پاگرفتن بدیل سیاسی سازمانیافته را نمیدهند. این وضعیت البته مختص جمهوری اسلامی نیست. با این حال، تمام این نظامها نهایتاً گذار را تجربه کردهاند.
نکتهی کلیدی اینجاست: هرچند اپوزیسیون در این نظامها به محض صورت سیاسی یافتن سرکوب میشد، اما بنیانهای مدنی جامعه بهکلی نابود نمیشدند. تشکلها، شبکهها، پیوندهای اجتماعی و تجربههای زیسته باقی میماندند. همین بنیانهای مدنی است که در لحظهی ترکخوردن نظم مستقر، ناگهان تبلور سیاسی مییابند و نیروهای پراکنده در زمانی کوتاه صورتبندی سیاسی پیدا میکنند.
این روایت شاید در سطح گذار نویدبخش باشد، اما پرسش اصلی همچنان پابرجاست: تا آن لحظه چه باید کرد؟ تکلیف پیشاگذار چیست؟
بازگشت به تجربهی تاریخی نشان میدهد این نظامها فتح نشدند؛ اپوزیسیون آنها را «نگرفت». آنها خود سقوط کردند؛ تا جایی پیش رفتند که دیگر توان عملیِ ادامهدادن نداشتند. کشتار دیماه نیز بهروشنی نشان داد که نظام نهتنها تمایلی به عقبنشینی ندارد، بلکه در لحظهی بحران، خشونت را تشدید میکند. اگر تاریخ را ـ با همهی احتیاط ـ سرمشق قرار دهیم، نتیجه روشن است: مقاومت باید ادامه یابد، نه بهمثابه وعدهی فوری براندازی، بلکه بهعنوان حفظ و انباشت فشار برای تسریع فرسایش و سقوط.
اما سلطهی سرکوب در پیشاگذار همچنان حاضر است؛ و اغلب، خشنتر هم میشود. در برابر این واقعیت، برای مردمی که به امید زندگی مقاومت میکنند، دو واکنش قابل تصور است. نخست، تعلیق عمل و پناهبردن به گفتمان؛ بحث، تحلیل، جدل، بیآنکه افقی برای کنش گشوده شود. دوم، تداوم مقاومت عملی از مسیرهایی که مستقیماً به برخورد پرهزینه با سرکوب منجر نشود: اعتراضهای مسالمتآمیز در جبهههای متکثر، کنشهای کمهزینهتر، و پیوندهای اجتماعیای که نطفههایشان همین حالا در حال شکلگیری است.
این مسیر، نه مدارا با نظام است و نه انفعال. بهرسمیتشناختن سلطهی سرکوب است، و همزمان، انعطافدادن به مقاومت مدنی برای عبور از این سد. پیشاگذار دقیقاً در همینجا معنا پیدا میکند: نه در خیالپردازی دربارهی لحظهی سقوط، بلکه در ساختن ظرفیتهایی که جامعه را برای آن لحظه آماده میکند.
گذار: قدرت متکثر و آغاز نظم بدیل
در جریانهای میانهرو هر دو جبهه، مسیر به بنبست میرسد. یک سو، سیاست را نیابتی میفهمد و از به دست گرفتن قدرت خودداری میکند. سوی دیگر، سازوکارهای تحقق عملی یک نظام دموکراتیک را نادیده میگیرد، گویی یک دست ماورایی قرار است همه چیز را متحقق کند.
اما همانطور که پهلوی لزوماً دیکتاتور نمیشود، سیاست نیابتی هم لزوماً به استبداد نمیانجامد. مسئلهی اصلی، امنیت سیاسی است. هرچه مردم قدرت خود را به نمایندهای، حتی نمایندهای محبوب و خیرخواه، تفویض کنند، امکان دائمی مداخله، تصحیح و بازپسگیری تصمیمها از دست میرود. امنیت سیاسی تنها با حضور فعال مردم در ساختارهای قدرت برقرار میشود، نه با نیت خوب یا اخلاق فردی نماینده. هرچه سیاست نیابتی عمیقتر شود، فاصله مردم از تصمیمگیریها بیشتر میشود و بازپسگیری قدرت دشوارتر. حذف مردم از معادلات قدرت بهتدریج و از مسیر بیعملی رخ میدهد، نه با کودتا.
در جبهه جمهوریخواه نیز اصالت قدرت نادیده گرفته میشود، گویی اگر همه ذهناً به بدیل برسیم، آن بدیل خودبهخود متحقق میشود. پاسخ به هر دو بنبست، بازگرداندن قدرت به مردم است: تمرکززدایی از قدرت و پخش آن در سطح و عمق جامعه، از طریق تشکلها و نهادها.
اما خلا قدرت بهطور خودکار به تبلور تشکلها نمیانجامد. سمت دیگر آن هرجومرج یا اقتدارگرایی است؛ گریز از آزادی و پناه بردن به اقتداری جدید. تنها راه کاهش این احتمال، تمرین قدرتپذیری است.
تمرین صورتهای غیرسیاسی تشکلها و نهادها، هرچند کوچک و محلی، تمرین نهادپذیری، تمرین تصمیمگیری دموکراتیک، تمرین دموکراسی است. این تمرینها جامعه را آماده میکند تا وقتی نظم حاضر فرو ریخت، قدرت متکثر را به دست گیرد و دیگر آن را تفویض نکند. بزرگترین منبع یادگیری هم تجربههای خود جامعه مدنی است؛ از اصناف و قشرهای مختلف که در سالهای اخیر حدودی از سازماندهی را تجربه کردهاند.




نظرها
نظری وجود ندارد.