ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

سه پرسش از پادشاهی‌خواهانِ دموکرات

در کشاکش بن‌بست سیاسی پس از خیزش دی‌ماه ۱۴۰۴، ایده‌ی «پادشاهی مشروطه» بار دیگر به عنوان میان‌بری برای تحقق دموکراسی در ایران سر برآورده است؛ میان‌بری که با تصویرسازی‌های رسانه‌ای، مدعیِ پیوند زدن سنت پادشاهی به دموکراسی‌های مدرن اروپایی است. شاهین نصیری در این نوشتار با طرح سه پرسش بنیادین، تناقض‌های ساختاری میان «یکه‌فرمانروایی» و «حاکمیت مردمی» را واکاوی کرده و این پرسش چالش‌برانگیز را پیش می‌کشد که آیا می‌توان همزمان پادشاهی نمادین و رهبری انقلابی بود، یا این مسیر تنها بازتولیدِ چرخه‌ی کهنه‌ی سلطه در لباسی نو است؟

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

بر هیچ‌کس پوشیده نیست که خیزش دی‌ماه ۱۴۰۴، گسستی ترمیم‌ناپذیر میان مردم و نظام جمهوری اسلامی را آشکار کرد. در یک سوی این گسست مردمی ایستاده‌اند که سال‌هاست دموکراسی، آزاد و برابری می‌خواهند. در سوی دیگر آن، دستگاهِ خشونت سازمان یافته است که به‌ضرب خون‌ریزی، مرگ نظامِ نمایندگان خدا بر روی زمین را به تأخیر می‌اندازد. رویارویی مردم با دستگاه خشونت، جامعه را در بهت، خشم، سوگواری و ناامیدی فرو برده است. بسیاری شرایط جاری را یک بن‌بست سیاسی توصیف و تجربه می‌کنند. در این شرایط آشفته، بیش از پیش می‌شنویم که در نبود راه‌حلی پایدار برای تحقق دموکراسی، شاید دست‌آویزی به ایده‌ی پادشاهیِ مشروطه میان‌بری برای برون‌رفت از بن‌بست باشد.

این راه‌حلِ میان‌بر با تصویر‌سازی‌‌های رنگ‌آمیزی‌شده از تریبون‌های رسانه‌ها‌ی صاحبِ سرمایه به‌طور شبانه‌روزی و یک‌جانبه تبلیغ می‌شود. در این تصویرسازی‌ها، رضا پهلوی با به‌کارگیری روش‌های بازاریابی مدرن در جایگاه «پادشاه در تبعید» و رهبر «انقلاب شیر و خورشید» عرضه می‌شود. کالایِ مورد فروش این رسانه‌ها آینده‌ای رؤیایی و شکوهمند است که با تزریق هیجان، موج‌سواری بر احساسات و روش‌های تلقین و تکرار به مخاطبان القا می‌شود. بازاریابان این کالای بسته‌بندی شده را در یک فرمول بسیار ساده‌سازی شده ارائه می‌کنند: الف)‌ دموکراسی‌های ثروتمند اروپایی مانند سوئد، نروژ و هلند در شکل و فرم پادشاهی مشروطه هستند؛ ب) مردم این کشورها در صلح و صفا و رفاه زندگی می‌کنند؛ ج) ایران در گذشته نظام‌های پادشاهی داشته و می‌تواند در آینده‌ای نزدیک نظامی شبیه به این کشورهای اروپایی داشته باشد؛ د) رضا پهلوی شاهزاده‌ای است دموکرات که قرار است این آینده‌ی رؤیایی را برای ایرانیان به ارمغان آورد. در این نوشته کوشش می‌کنم با طرح سه پرسش مخاطبان این رسانه‌ها را به اندیشیدن به تناقض‌‌های بنیادین و تضادهای فاجعه‌بار این رؤیافروشی‌ها دعوت کنم.

فرمانروایی مردمی یا فرمانِ پادشاه؟

نخستین گام برای واکاوی رؤیای سیاسی طرح بدیهی‌ترین پرسش است: چرا باید یک نظام سیاسی سراپا متضاد را بر خود فرود آوریم؟ هر آنکه مبانی نظریه سیاسی را خوانده باشد می‌داند که دموکراسی و پادشاهی دو رویکرد و منطق را نمایندگی می‌کنند که از منظر مفهومی در تضاد متقابل و آشتی‌ناپذیر قرار می‌گیرند. دموکراسی به معنای فرمان‌روایی مردمی است، پادشاهی یکه‌فرمانروایی است. منطق دموکراسی به امکان حقیقی فرمان‌روایی «همه‌ی» شهروندان یک جامعه دلالت دارد، در صورتی که منطق پادشاهی بر سلطه‌ی «یک‌» فردِ فرادست استوار است.

قدرت در یکه‌فرمانروایی پادشاهی از نهادی خارج از جامعه، یعنی امر الهی و روابط موروثی، استخراج می‌شود و مشروعیت می‌یابد. در ایران، یکه‌فرمانروا از عنصر و ویژگی‌های الهی و ایزدی بهره‌مند است و «صاحب‌قران»، «اعلی‌حضرت همایونی» و «آریامهر» قلمداد می‌شود. نظام‌‌های پادشاهی با جنگاوری شاهِ بنیان‌گذار تأسیس می‌شوند و با ‌به‌کارگیری سازمانیافته‌ی ابزار خشونت‌ مانند دستگاه امنیتی، مجازات اعدام، شکنجه، حذف مخالف و به‌زندان‌انداختن دگراندیش تداوم می‌یابند. پادشاهی بر اصل نابرابری و سلطه بنا شده است. پادشاه با هیچ‌کس برابر نیست و بر بنده و برده و رعیت حکم می‌راند. پادشاه سروری می‌کند، فرمانده‌ کل قوا است و تصمیم‌‌گیری درباره‌ی مرگ و زندگی مردمان در دستان اوست. پادشاه وقتی تاج بر سر می‌گذارد و بر تخت سلطنت تکیه می‌زند، دیگر جای خوش‌می‌کند، دربار و درباری و چاکر می‌سازد و به قدرتی متمرکز و مطلقه تبدیل می‌شود. نهادهای پادشاهی ثابت و جاودانه تعریف شده‌اند و تنها به ابزار جنگ و زور یا شورش و انقلاب تغییر می‌کنند. 

قدرت در دموکراسی با مشارکت مستقیم مردم در امر سیاسی زاده می‌شود. دموکراسی دربرگیرنده‌ی یک بدن واحد نیست که نیاز به سر و پادشاه داشته باشد. فرمان‌روایی مردمی الگوی سازماندهی جامعه‌ای بی سر و سرور است که با دیگری‌پذیری و رویارویی فکری و سیاست‌ورزی هماوردان سیاسی معنا می‌یابد. دموکراسی بر برابری و آزادی، دو اصل دوقلوی سیاست، بنا شده است. دموکراسی یک دستگاه نیست، بلکه سرمشقی است برای سازماندهی جامعه‌ای رهاشده از سرور، آقابالاسر، شاهزاده و ولی. در این الگوی زیست جمعی، سرشتن قانون و سازمان‌یابی نهادهای سیاسی و اجتماعی بر عهده‌ی شهروندان برابر و آزاد است. سیاست‌ورزی در دموکراسی همواره گشوده، گفتمان‌محور و امری پویا است. در دموکراسی هیچ نهاد مطلق و ایستایی وجود ندارد و ساختار نهادهای قانون‌گذار، مجری و داوری بازبینی‌پذیر است. سیاست‌ورزی دموکراتیک عاری از خشونت است. در این نوع سیاست‌ورزی، دایره‌ی قدرت با کنش جمعی انسان‌های آزاد و برابر ترسیم می‌شود. سازو‌کار فرمانروایی مردمی، شور و مشورت، انتخاب‌گری مداوم، دخالت‌گری انتقادی و مسئولیت‌پذیری مستقیم است.

بنابراین، دموکراسی و پادشاهی‌ دو منطق و سرمشق آشتی‌ناپذیر برای سازمان‌دهی زیست جمعی هستند. در نبرد دموکراسی‌خواهی با پادشاهی‌خواهی، یک منطق دیگری را به عقب می‌راند و در نهایت یکی بر دیگری چیره می‌شود. پادشاهی‌ همواره نیازمند پر کردن تخت سلطنت با اعلی‌حضرت‌های دیگر است. در دموکراسی تخت سلطنت که نماد قدرت مطلقه است همواره خالی نگاه داشته می‌شود. از این رهیافت، در هم‌آمیختن پادشاهی با دموکراسی به معنای شعله‌ور کردن ستیز دو الگوی ناسازگار و آشتی‌ناپذیر است. پرسش اصلی هم اینجا نهفته است: اکنون که ما ایرانیان تشنه‌ی آزادی و دموکراسی هستیم، چرا باید چنین ستیز و آشفتگی ذهنی و عینی را به‌خود تحمیل کنیم؟ چرا نباید در ستیز مردم با یکه‌فرمانروایی بدون هیچ قید و شرطی در در جبهه‌ی فرمانروایی مردمی بایستیم؟

پادشاه مشروطه‌‌ی اروپایی؟

بی‌‌شک، خواننده‌ی منتقد بی‌صبرانه منتظر است ما را به نظام‌های پادشاهی مشروطه در اروپا ارجاع دهد و مواهب و زیبایی‌های دموکراسی‌های اروپایی را گوشزد کند. این گوشزد ما را به مقوله و پرسش مهم دیگری هدایت می‌کند. چرا راه دور ‌می‌رویم و به تجربه و تبارشناسی مشروطه‌خواهی در ایران نمی‌اندیشیم؟ بگذارید اما از تجربه‌ی اروپا آغاز کنیم.

پادشاهی مشروطه در اروپا فرآورده‌ی چیره‌شدن منطق دموکراسی بر پادشاهی است. پادشاهی‌های مشروطه در غرب، در روند چندصدساله برای محدودکردن قدرت مطلقه‌ی پادشاه و مشروط کردن او به اراده‌ی مردم و حکومت قانون پدید آمده‌اند. این روند دربرگیرنده‌ی ستیز پیروزمند منطق دموکراسی بر پادشاهی است که گام‌‌به‌گام پایه‌های قدرت پادشاه را به بند کشید. فرمانروایی مردمی از درون مبارزه‌ی بی‌قفه‌ی زنان و مردان برای دستیابی به برابری و آزادی، سازمان‌یابی کارگران و فرودستان برای رهایی از بهره‌کشی، نبرد خونین بردگان در راستای ملغا کردن برده‌داری و تلاش‌های رهایی‌بخش اقلیت‌های مذهبی و زنان برای کسب حقوق و مشارکت برابر سیاسی، زاده شده است. این تلاش‌ها و سیاست‌ورزی‌ها در نهایت به شکستن‌ شالوده‌ی نهاد پادشاهی و دگردیسی تاج‌و‌تخت سلطنت به اشیائ زینت‌بخش موزه‌ها انجامید. امروزه، پادشاهان اروپایی هیچ نقشی در تصمیم‌گیری سیاسی، سازوکارهای انتخاباتی، روند قانون‌گذاری و ساماندهی امور اجرایی جامعه ندارند. پادشاهان بیشتر ابژه‌های پرزرق‌وبرقِ متحرکی هستند که هر چند وقت یک‌بار در داخل و خارج به نمایش گذاشته می‌شوند.

ایران‌زمین نیز با سنت‌ مشروطه‌خواهی ناآشنا نیست. یک‌صد و بیست سال پیش در انقلاب مشروطه، دموکراسی‌خواهان در در راستای پایبند کردن پادشاهان به اراده‌ی مردم و حکومت قانون خیز بزرگی برداشتند و در آغاز پیروزمند بودند. اما در نبرد منطق دموکراسی‌ با پادشاهی، ستیز در نهایت با چیرگی پادشاهی به اتمام رسید. پس از شکل‌گیری نخستین نهادهای دموکراتیک، محمدعلی شاه با به‌توپ‌بستن مجلس شورای ملی و کشتار آزادی‌خواهان، پروژه‌ی دموکراسی را چندگام به عقب راند. در تلاش دوم، سردار سپه رضاخان وعده داده بود که در شرایط آشفته‌ی پس از جنگ جهانی اول، قدرت را به نمایندگان مردم واگذار کند. اما دیری نپایید که او با زور اسلحه، نظامی‌گری و سرکوب مشروطه‌خواهان و دگراندیشان یک نظام پادشاهی مطلقه‌ی جدید را پایه‌گذاری کرد. در تلاش سوم در دهه‌‌ی ۱۳۲۰، مشروطه‌خواهان، با امید و خوشبینی، محمدرضا را «شاه جوانِ دموکرات» می‌نامیدند. اما در گذر تاریخ، این شاهِ جوانِ دموکرات به «اعلی‌حضرت همایونی» و «شاهنشاه آریامهر» دگردیسی کرد که خود را سرور بدنه‌ی جامعه‌ی‌ ایران ‌‌می‌دید. اعلی‌حضرت به پشتوانه‌ی مهرِ همایونی و پایه‌ریزی نظام تک‌حزبی، خواست مردم و حکومت قانون را با سودای رستاخیز شاهنشاهی جهان‌گستر تاخت زد.

انقلاب بهمن ۱۳۵۷ تلاش مهم دیگری برای درهم‌شکستن شالوده‌ی یکه‌فرمانروایی در ایران بود. دموکراسی‌خواهان آن دوره سرسختانه برای پیدایش یک «جمهوری دموکراتیک» تلاش کردند، اما خود را در برابر سد محکم یکه‌فرمانروایان نوظهورِ الهی بی‌دفاع یافتند. تلاش‌ها‌ و سیاست‌ورزی‌های آنها با مشروط کردن نظام جمهوری به «اسلام» و اصل «ولایت فقیه» شکست سختی خورد. در این سلسله‌ کشا‌کش‌ها و نبردها، مشروط کردن یکه‌فرمانروایی‌های غو‌ل‌آسا به قانون و اراده مردم ناکام ماند. نکته‌ی مطایبه‌آمیز تاریخ اما این است که اصلاح‌طلبان روزگار ما نیز سه دهه است که وعده‌ی مشروط کردن ولایت فقیه به قانون و حاکمیت مردمی سر می‌دهند، حال آنکه تجربه‌ی جمعی زمانه توخالی بودن این وعده‌ها را سراسر عریان کرده است.

تبارشناسی مشروطه‌خواهی به ما یک درس طلایی می‌‌دهد: مشروط کردن یکه‌فرمانراوایان در ایران فرایندی تجربه‌شده و شکست خورده است. در تضاد یکه‌فرمانراویی و دموکراسی، خواست مردم همواره مشروط به سلطه‌ی یکه‌فرمانروا می‌شود و بهای این مشروط شدن چیزی نیست جز همه‌کشی و شکنجه و انقیاد و فقر و تبعیض و سرکوب و زندان و تبعید. این تبارشناسی همچنین به ما می‌آموزد که تاج‌وتخت سلطنت بدون نبرد بنیادین با منطق پادشاهی هیچگاه به موزه‌ها روانه نخواهد شد. در این نبرد،‌ باید جای‌گیری کرد، موضع صریح گرفت و بی‌قید و شرط از دموکراسی دفاع کرد.

رهبر انقلابی یا پادشاه نمادین؟

در این روزهای پرالتهاب و بهت‌آور، تجربه‌ی جمعی ایرانیان به پیدایش یک موقعیت انقلابی گواهی می‌دهد و درهم‌شکستن شالوده‌های یکه‌فرمانروایی ولایت‌فقیه در چشم‌انداز است. در این موقعیت، برخی پادشاهی‌خواهان امروزین در چهره‌ی رضا پهلوی یک پادشاهِ مشروطه به سبک اروپایی می‌بینند. با این همه، آنها از شاهزاده‌ی دموکرات انتظار دارند که همزمان رهبر یک انقلاب باشد. از نگاه آنها او در جایگاه «رهبر خیزش ملی» و «انقلاب شیر و خورشید» هدایت جنبش انقلابی را به عهده گرفته است. پرسش سوم در همین تضاد نهفته است. مگر ویژگی اصلی پادشاه مشروطه اروپایی عدم دخالت او در سازوکارها و فرایندهای سیاسی نیست؟‌ پس چگونه می‌توان از او انتظار دخالت‌گری حداکثری، آن هم در حد رهبری خیزش انقلابی ملت، در امر سیاسی داشته باشیم؟

در منطق سیاست، رهبر انقلابی در رأس یک ائتلاف یا حزب سیاسی جای می‌گیرد. بنابراین، پهلوی به‌عنوان رهبر یک خیزش انقلابی باید بیشترین دخالت‌گری را در تصمیم‌گیری‌‌های سیاسی داشته باشد. در این جایگاه او باید همانند روبسپیر، لنین، گاندی، مائو، خمینی یا ماندلا از یک مکتب فکری خاص دفاع کند. او باید پیشتاز و موتور محرک خیزش‌‌ انقلابی باشد، به مبارزات سازمان دهد، بحران‌های روزمره‌ی سیاست را رفع کند و راهکارهایی برای اداره‌ی کشور ارائه دهد. تاریخ به ما می‌آموزد که یک رهبر انقلابی از اساس نمی‌تواند پادشاهِ مشروطه‌ی اروپایی باشد. رهبر یک انقلاب به معنای تاریخی آن، رهبر یک حزب یا جریان سیاسی انقلابی است که می‌خواهد با سازماندهی و بسیج‌ عمومی قدرت را به دست گیرد. رهبر انقلابی بیش از یک سیاست‌مدار معمول در امر سیاسی دخالت می‌کند. بنابراین جایگاه و نقش او هیچ شباهتی به پادشاهان مشروطه نمی‌تواند داشته باشد. پادشاهِ مشروطه‌ی اروپایی نهادی زینتی‌ است و خارج از گستره‌ی سیاست‌ورزی جای می‌گیرد. او اجازه ندارد نقشی در جهت‌دهی روندهای سیاسی به سود حزب یا جریان فکری خاصی ایفا کند. در مقابل، رهبر انقلابی نماینده‌ی یک حزب یا جبهه‌ی سیاسی است که می‌خواهد یک نظم نوین سیاسی سامان دهد.

البته پیروانِ پهلوی تضاد دموکراسی و پادشاهی را برای خود حل کرده‌اند. آنها در پهلوی یک شاه، فرمانده، پیشوا، قانون‌گذار، پدر ملت و شهریار می‌بینند. آنها به کیشِ یکه‌فرمانروایی روی آورده و به تثلیث «یک ملت، یک پرچم و یک رهبر» ایمان آورده‌اند. در همین راستا، در برنامه‌های سیاسی‌شان تمام اختیارات حقوقی، سیاسی و اجرایی دولت گذار را به فرمان و تأیید شاهزاده‌ واگذار کرده‌اند. سیاست‌ورزی جاری آنها حاکی از پذیرش بی‌چون‌و‌چرای تثلیت شاه-رهبر-فرمانده است. آنها رابطه‌ی ملت با شاه را یک رابطه‌ی واحد سر با بدن می‌بینند. سازوکارهای سیاست‌ورزی آنها با حذف صدای مخالف و دگراندیش گره خورده و پیدایش فرمان‌روایی مردمی را ناممکن می‌کند. تبارشناسی تلاش‌های شکست‌خورده‌ی مشروطه‌خواهی، پیش‌بینی چشم‌‌انداز این پروژه‌ی سیاسی را به‌خوبی در برابر ما ترسیم می‌کند. تصویر چنین آینده‌ای‌ در شعارهای پادشاهی‌خواهان به صریح‌ترین شکل تجسم یافته است: «خدای هر ایرانی، کینگ رضا پهلوی»‌، «جاوید شاه»، «رهبر ما پهلویه، هر کی نگه اجنبیه»، «مرگ بر سه‌فاسد، ملا، چپی،‌ مجاهد».

اندیشیدن به این تناقض‌ها و تضادهای ریشه‌ای، ما را در بن‌بست سیاسی نگاه نمی‌دارد. برعکس، اندیشیدن راه را برای رهایی از چرخه‌ی‌ سلطه می‌گشاید. در نبرد یکه‌فرمان‌روایی و دموکراسی ناگزیر به انتخابی بنیادین هستیم. سوژه‌‌های سیاسی که در پی آزادی و برابری هستند، به هیچ‌وجه محکوم به بازتولید یکه‌فرمانروایی نیستند. تجربه‌های تاریخی بهترین آموزگار برای گشودن افقی رهایی‌بخش و درانداختن طرحی نو در ایران‌زمین ‌است. در این طرح نو، ایرانیان تنها مشروط به اصول فرمانروایی مردمی می‌شوند. در این طرح نو، تاج‌وتخت سلطنت و سازوبرگ حاکمیت الهی برای همیشه در موزه‌‌ها بایگانی خواهند شد.

  • شاهین نصیری، دانشگاه آمستردام، ۱۴ فوریه ۲۰۲۶

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • پارلمانتاریست

    من یک لیبرال دموکرات و طرفدار نظام پارلمانی هستم و صدها یادداشت و کامنت در این سایت نوشتم و بارها نشان دادم که نوشته های تقریبا همه روشنفکران ایرانی بویژه چپ ها پر از ابهام ، کلی گویی و حتی تناقض هست. برای چندمین بار تاکید می کنم که مفاهیم مهم سیاسی، نظیر دموکراسی، استبداد، انقلاب ، آزادی، برابری ، عدالت و.. مفاهیمی مبهم اند و قبل از بحث درباره آنها منطقی است که تا حد امکان تعریفی از این مفاهیم به دست دهیم تا مخاطب بفهمد منظور نویسنده از این مفاهیم چه تفاوتی با فهم متعارف یا برداشت خودش از این مفاهیم دارد. مارکس در جایی گفته بود که یه کمونیست نباید از بیان اینکه کمونیست است شرمنده باشد. چرا چپ ها از بیان اینکه منظورشان از دموکراسی چیست طفره می روند. می گویند انقلاب ۵۷ دنبال دموکراسی بود ولی وقتی می پرسید دنبال چه نوع از دموکراسی بود ، از پاسخ دادن طفره می روند. با لیبرالیسم و به تبع با لیبرال دموکراسی مخالف اند ولی به جای اینکه این حقیقت رو صراحتا بیان کنند آن رو پشت مخالفت با پهلوی پنهان می کنند. بارها از شکاف بین روشنفکران و نسل های بعد از انقلاب فاجعه بار ۵۷ گفتم ولی گوش شنوایی نبود. شما چپ ها حتی با ارجاع مساله پادشاهی یا جمهوری به همه پرسی هم مخالف بودید و در مورد مساله استراتژیک رهبری می گفتید که معترضان در خیابان و روند مبارزات است که رهبر رو تعیین می کند. حالا همین نظریه شما تحقق یافته آیت و در خیابان معترضان رهبر خودشان رو تعیین کردند و دنبال آلترناتیو واقع بینانه هستند نه مثل انقلاب ۵۷ که به دنبال آلترناتیوهای مبهم و آرمانشهرگرایانه بودند. انقلاب ۵۷ یک انقلاب اقتدارگرا بود و به دنبال لیبرال دموکراسی نبود. تقریبا تمام انقلابیون ۵۷ طبق شاخص F ، شاخصی که در پروژه تحقیقاتی تحت عنوان شخصیت اقتدارگرا مطرح شد، اقتدارگرا بودند و هنوز هم هستند. ضدیت با سلطنت شاخص دموکرات بودن نیست زیرا احمقانه و مصادره به مطلوب است که سلطنت را مساوی استبداد تعریف کنیم و امکان اقتدارگرایی تحت عنوان جمهوری را انکار کنیم. این حماقت در انقلاب ۵۷ به فاجعه ختم شد. خطر اقتدارگرایی تحت عناوین عدالت خواهی و جمهوریخواهی از خطر اقتدارگرایی یک جنبش پادشاهی خواهی کمتر نیست.

  • پارلمانتاریست

    نظام پهلوی یک حکومت لیبرال بود گرچه لیبرال دموکرات نبود. اهمیت لیبرالیسم کمتر از دموکراسی نیست‌. پهلوی گرایان بیشتر از دموکراسی به آزادی های فردی از دست رفته توسط انقلاب اقتدارگرایی ۵۷ بهاء می دهند. انقلاب ۵۷ ضد لیبرال دموکراسی بود. نزدیک به پنج دهه از انقلاب اقتدارگرایی ۵۷ می گذرد و هنوز مدافعان آن شجاعت پیدا نکردند که خیلی روشن بگویند دموکراسی ای که انقلاب ۵۷ دنبال اش بود به چه معنی است؟ آیا همان دموکراسی دینی اسلام گرایان که شامل مجاهدین نیز می شود بود یا دموکراسی توده ای یا شورایی چپ ها؟‌ پیش شرط دموکراسی در دنیای امروز لیبرالیسم است . اینکه ایران تا کنون به دموکراسی نرسیده لست به خاطر این است که لیبرالیسم در ایران نهادینه نشد و این تقصیر روشنفکران چپ و اسلامی است که دهه ها فضای روشنفکری ایران را در تصرف داشتند اما خوشبختانه وضعیت به نفع لیبرال ها در حال دگرگونی است. بخشی از پادشاهی خواهان ممکن است طرفدار استبداد باشند اما بسیاری از آنها خواهان حکومت پارلمانی هستند. ما طرفدار دموکراسی پارلمانی هستیم و برای تحقق آن مبارزه می کنیم. شما چپ هم اول ابهام رو بزارید کنار و روشن بگویید که دنبال چه نوع دموکراسی هستید و آزاد هستید برای تحقق آن تبلیغ و مبارزه کنید. کسی جلوی شما رو نگرفته است.

  • jimi

    نویسنده به نظر من، نظر خودش را داد ولی نوشته های او نه تنها به ما اطلاعات درست نمی دهد بلکه ما را با نوشته هایش از خود دور می دارد یعنی در حقیقت نوشته هایش بی منطق هرچی دلش خواست نوشته و فکر می کند نویسنده است. حتی برای مردم خودش ارزش قائل نمی شود. این باعث تعصب است.