انسداد و فرصت
محمدرضا نیکفر ـ خیزش دی ۱۴۰۴ میتوانست به صورت فرصتی برای برهم زدن نظم موجود در شکلی رهاییبخش درآید اگر مسیر آن با اقدامهای نمادینی گشوده میشد که بر ذخیرهی ارزشی جنبش میافزودند، همبستگی را تقویت میکردند، نفرات بیشتری را جذب جنبش میکردند و جنبش را مقاوم و پیگر میساختند.

دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴ ـ عکس از خبرگزاری فارس

یادداشت زیر ابتدا وضعیت موجود را که تنها شامل رژیم نمیشود، با مفهوم انسداد توضیح میدهد. در موقعیت انسداد پیش میآید که پیشامدهایی راهگشا باشند و فرصتهایی را فراهم کنند. تمرکز نوشته بر روی فرصت سیاسی است که وقتی تنها یک حادثه است، به خودی خود امکانساز نیست، مگر اینکه ما آن را همچون فرصت درک کنیم و در آن با اقدامهایی نمادین مسیری برای رهایی باز کنیم.
۱
تببین وضعیت رژیم ولایی با عنوان «انسداد سیاسی» امری رایج است. از زبان حکومتیان و اطرافیان آنان هم توصیفهایی در این راستا میشنویم.
منظور از انسداد سیاسی این است که نظام گرفتار بینش و منش کهنه است و ناتوان از پردازش بازخوردهای واقعی از جامعه و محیط منطقهای و جهانی است. نظامی ایجاد کردند که از نظر خودشان پایدار بود، اما این دستگاه گامبهگام تضادهای درونی خود و ناتوانیاش را در فهم و پردازش دادههای پیرامون خود آشکار کرد، نخست با بروز نشانههای حاد ناکارآمدی و سپس با رسیدن آن به حالت قفلشدگی. نظام بنا شده است بر: تعصب و تصلب عقیدتی، دیوارکشی میان خودی و غیرخودی، انحصار منابع و قدرت، تقویت دستگاه سرکوب و رویارویی سرکوبگرانه با انتقادها و اعتراضها، برنامهی اتمی با هدف تضمین بازدارندگی، گسترش نفوذ منطقهای و ایجاد پایگاههایی در خارج از کشور با این هدف که دست درازی داشته باشد.
۲
اکنون انسداد ـ که در ابتدا به خاطر تحرک نسبی نظام همهی نشانههای خود را آشکار نمیکرد ـ پرنمود شده، چون به مرحلهی بسته شدن میدان تحرک و حالت قفلشدگی سیستمی (Systemic Lock-in) رسیده است. قفلشدگی وضعیتی را توصیف میکند که نیروی ماند وابستگی به مسیرِ طی شده (Path Dependency در اصطلاح نهادگرایی تاریخی) در برابر منطقیترین یا ضروریترین فشارها برای تغییر مقاومت میکند.
این وضعیت تنها به یک نیروی ماند سازمانی متحجّر برنمیگردد، بلکه نتیجهی تعادل قفلکنندهای است که توسط حلقههای بازخورد پیچیده، منافع مستقر و چارچوبهای شناختیای که افق ممکنها را محدود میکنند، تولید و تقویت میشود. حلقهی بازخورد (Feedback Loop) اشاره به فرآیندهایی دارد که در آن خروجی یک سیستم به عنوان ورودی دوباره به همان سیستم برمیگردد و زنجیرهای عِلّی ایجاد میکند که سبب پایداری در یک دوره و انسداد در دورهای دیگر میشود. موضوع را به صورت اجزا و عاملهایی تجسم کنیم که از سیستم بهره میبرند (برونداد) و به سیستم برمیگردند تا بهرهوری خود را تثبیت کنند یا بر بهرهی خود بیفزایند (درونداد). در مورد رژیم ولایی به جای تمرکز بر گروههای مشخصی که فکر میکنیم سازندهی آن و در کنش و واکنش درونی با آن هستند، به یک نظام امتیازوری دارای اجزای گوناگون فکر کنیم، آن هم نظام امتیازوریای که تنها به دایرهی تنگ حکومتگران و سران و مدیران دستگاههای رژیم محدود نمیشود.
اکنون مدیریت حلقههای بازخورد بسی مشکل شده است. مسئلهی جانشینی خامنهای موضوع کانونی این مدیریت است. قاعدتاً در مورد آن برنامهریزی کردهاند و این برنامهریزی محدود به برکشیدن اشخاصی نمیشود که دربارهی آنان شایعاتی وجود دارد. بعید است همه چیز طبق برنامه پیش رود. محیط برای حکومت به شدت ناامن شده است. پیآمد هیچ تصمیمی را نمیتوان به دقت پیشبینی کرد.
۳
کاری که حکومت در وضعیت فعلی میکند، رویارویی منفی با محیط است با هدف بازدارندگی.
یک محور تلاش، مذاکره با آمریکا برای ممانعت از حملهی نظامی و کاستن از فشار تحریمهای اقتصادی است. میکوشند هم امتیاز دهند، هم به آمریکاییان بقبولانند که اگر حمله کنند، جنگی که در میگیرد تقابلی با دامنهای محدود و کمهزینه نخواهد بود. آنچه در مورد جنگ گفته نمیشود، هزینهی آن برای کشور و مردم است. در نهایت آنچه قرار است آسیب بیند کشور است و آنکه قرار است قربانی دهد مردم است. مسئله به هیچ رو محدود به رژیم نمیشود.
محور دیگر، تلاش کمحاصل برای کنترل بازار و گرانی و کمبودهاست. مدام وعده میدهند و با بودجهی ارزی بازی میکنند. اما برای مقابله باخطر حمله از یک سو و مقابله با جامعهی معترض از سوی دیگر، بخش اصلی داشتهی خود را صرف دستگاه نظامی میکنند.
تلاش مهم دیگر در راستای بازدارندگی، مسدود کردن امکان اعتراض و خیزش و هرگونه کار سازمانیافتهی سیاسی و مدنی در خارج از محدودهی کنترلپذیری است. کشتار معترضان در خیزش دیماه ۱۴۰۴ فقط مقابله با یک خیزش نبود، بلکه دادن پیام به همهی معترضان آینده بود، پیامی با این مضمون که بیپروا خواهند کشت. دستگیر کردن عدهای از کنشگران از جمله از میان اصلاحطلبان در همین راستای سلب امکان بهرهبری از فرصتهای عاملیت در هنگامهی تشدید بحران است.
۴
انسداد تنها عنوانی برای توصیف وضعیت حکومت نیست. جامعه هم دچار وضعیتی شده که برای توصیف حال و روز بخشهای بزرگی از آن شاید عنوان بی-چارگی مناسب باشد.
ما دچار بی−چارگی رادیکال هستیم، حالتی که تنها یک حس استیصال گذارا نیست و بر پایهی دو ارزیابی برآمده از تجربهی زیسته شکل گرفته است: مشکلاتی که با آنها درگیر هستیم حیاتی هستند، اما ما قدرتی برای حل آنها نداریم، قدرتی که از دل آگاهی و انتخاب و عزم خود ما برآید. بی−چارگی، مواجه شدن مدام با بیعدالتی و ستمگری نظامیافتهای است که به تدریج گمان میکنیم تغییرناپذیر است. خشم، خستگی مفرط، بیتفاوتی و از طرف دیگر سخرهگری، پرخاشگری، و پوچگراییِ «بگذار این خرابشده خرابتر شود»، پیامدهای این حالت هستند.
با−چاره نیستند آن کسان که به نیرویی قهار امید بستهاند که خارج از اراده و کنترل جمعیشان است. امیدواری تنها زمانی از نظر معرفتی توجیهپذیر است که بر ارزیابی درستی از احتمالات استوار باشد. نباید به سبب گرایشی پرزور به یک نتیجهی پنداشته، مخاطرات را نادیده بگیریم و یا احتمال موفقیت را بیش از حد تخمین بزنیم. امید واقعی یک چیز است توهم یک چیز دیگر.
این وضعیت بی−چارگی و امید بستن به نیرویی که بیاید و همه چیز را به هم زند و پس از آن ما برمیخیزیم و جامعهی مطلوب خود را میسازیم، تکرار اسفبارتر و فاجعهآمیزتر همان ناسازهی ایرانی است که از مبارزه با دیکتاتوری تاج به استقرار دیکتاتوری عمامه رسید. در ۱۳۵۷ دست کم این تصور وجود داشت که اینانی که میخواهند قدرت بگیرند از خودمان هستند و زاهد و پرهیزکارند. اما کسانی که عدهای گمان میکنند با فرمان دادن به بمباران کشور رژیمچنج مطلوبشان را به جریان میاندازند، به فساد و آدمکشی شهرهاند و پروندهی تبهکاریهایشان گشوده است.
همه به با−چارگی از سر بی-چارگی «آمریکا بزن، اسرائیل بزن» نرسیدهاند. اما همین که عدهی پرشماری به این موضع رسیدهاند، نشاندهندهی یک فاجعه است. فاجعه این است که آنان نمیتوانند دو عامل را با هم ببینند: هم تبهکاری رژیم را هم قدرتی را که برای تنبیه رژیم ،کشور و مردم را با فشار تحریمی و محاصرهی اقتصادی تهدید میکند. پشتیبانی بخشی از آسیبدیدگان از تحریم، از نیروی مشوق تحریم و در ادامهی آن از حمله به کشور، در منطق یک عقل متعارف نمیگنجد. این عقلباختگی در ابعاد کنونی پایدار نمیماند. بخش عمدهی کسانی که چاره را در توکل به یک عامل بی−چاره کننده دیدهاند، آسیب دیده از فروریزی طبقاتی بر اثر ترکیب برنامههای تبهکارانهی رژیم و تحریمهای اقتصادی هستند. جمعیت جوان «دِکلاسه» (در مورد آنان بنگرید به این یادداشت)، تابع موجهای نیرومند است، نیرومند در عالم مجاز. در آستانهی پاره شدن پردهی مجاز قرار داریم. چه حمله کنند، چه به توافق برسند و طرح دیگری پیش برند، توهم با-چارگی به پایان میرسد.
زرنگی با-چارهها در امید بستن به دفع بدتر به دست بد است. اِشکال این دسته زرنگها در طول تاریخ همواره آن بوده که وقتی آن «بد» غلبه کرد، توجیه خود را فراموش میکنند.
۵
چنین نیست که در این جهان بی−چاره دست ترامپ و کسان دیگری از قماش او از هر نظر باز باشد. باز است از راه فشار اقتصادی و فشار نظامی، آن هم در یک چارچوب حسابگرانه. در مورد ایران، به محاسبهی هزینه و فایده مشغولاند. میخواهند رژیم حاکم بر آن امکانهای کمتری برای مزاحمت داشته باشد و موجودیتاش در چارچوبی کنترلشدنی باشد. معلوم نیست چگونه به هدف خود خواهند رسید. در هر حال، از استراتژی «تنبیه» استفاده خواهند کرد که یک اهرم اصلی آن استفاده از مردم به جان آمده است. از «تنبیه» مردم و حربهی مردم استفاده میکنند با محاصرهی اقتصادی و تحمیل فقر و فلاکت، و در وضعیتی با بمباران کشور و کشتن همان مردم.
۶
در میان گروههای موسوم به «اپوزیسیون»، سلطنتطلبان به نظر از همه با-چارهتر میآیند. شاهشان، دربارشان، هوراکشانشان، برنامهی بعد از قدرتگیریشان، و پشتیبانان بینالمللیشان را دارند. اما آنان از همه بی−چارهترند. فرصت سیاسی مطلوب را در حملهی آمریکا و اسرائیل میبینند. عاملیت اصلی خود را در آن میبینند که التماس کنند تا ترامپ و نتانیاهو فرمان به حمله دهند. افزون بر سلطنتطلبان، گروههای دیگری هم هستند که فکر میکنند اگر جنگ درگیرد، آنها هم از موقعیت بی-چارگی بیرون میآیند.
کسان و گروههایی هم هستند که ضمن تقابل با رژیم ولایی از موضعی مردمی، با «استراتژی تنبیه» مردم مخالفاند. آنان در اصل با-چارهترینها هستند، چون چاره را آگاهی و اراده و تشکل مردم میدانند.
۷
چاره یعنی فرصت و استفاده از فرصت. ترامپ و نتانیاهو فرصت بهرهوری را در مورد ایران، در تحریم، تهدید نظامی و حمله میبینند، و همهی اینها را در ترکیب با تبلیغ رسانهای و استفاده از گروههای فشاری چون حلقهی پهلوی. خود حلقهی پهلوی فرصت را در حملهی نظامی آمریکا و اسرائیل میبیند.
نیروی خواهندهی آزادی و عدالت فرصت را در چه میبیند و برای پدید آمدن آن چه تلاشی میکند؟ این پرسش کانونی در وضعیت کنونی است. پاسخ به آن در هر موقعیتی مشخص نیست. اما میتوان اصلهایی را معین کرد که جهت ادراک فرصت و شیوهی استفاده از آن را مشخص میکند.
۸
از این واقعیت آزموده شده در ایران و دیگر کشورها بیاغازیم که مردم بهحق همیشه ناراضیاند، اما فقط وقتی به پا میخیزند که «فرصت» سیاسی فراهم باشد. افراد چه بسا در فرصتهای سیاسی است که درمییابند از وضعیت راضی نیستند. فرصت سیاسی به مجموعهای از ویژگیها و گشودگیها در ساختار سرکوبکننده و بازدارندهی سیاسی و آن رخدادهای غافلگیر کننده برای حاکمان گفته میشود که احتمال شکلگیری، رشد یا موفقیت یک جنبش اجتماعی را افزایش یا کاهش میدهند.
موضوع فرصت سیاسی در جمعبندیهای اخیر از جنبشهای اجتماعی در کشورهای مختلف مورد توجه ویژه قرار گرفته است. در ایران اما هنوز تاریخنگاری جنبشها با نظر به این موضوع آغاز نشده است. اگر چنین تاریخنگاریای صورت گیرد، بیگمان به نحوهی آغاز و انکشاف جنبش «زن، زندگی، آزادی» توجه ویژهای خواهد شد. اینکه یک پیشامد به عنوان یک رخداد نمادین و در ادامه به عنوان یک فرصت دریافته شد، برآمده بود از ۱. شکلهای متنوعی از تجربهی مقاومت، ۲. آمادگی شناختی، به اصطلاح رهایی معرفتی (Cognitive Liberation) که اجازه میداد پیشامد مرگ ژینا (مهسا) امینی در قالب سرکوب زنان، تحمیلگری و تبعیض نهاده شده و تفسیر شود، ۳. رو آوردن به شکلهای متنوعی از اعتراض ارزشافزا و جلبکننده.
۹
خیزش دی ۱۴۰۴ میتوانست به صورت فرصتی برای برهم زدن نظم موجود در شکلی رهاییبخش درآید اگر مسیر آن با اقدامهای نمادینی گشوده میشد که بر ذخیرهی ارزشی جنبش میافزودند، همبستگی را تقویت میکردند، نفرات بیشتری را جذب جنبش میکردند و جنبش را مقاوم و پیگر میساختند.
فراخوان حمله به ادارات و مراکز حکومتی رهنمودی فرصتسوز و فاجعهبار شد. فرصتسوزی تکرار خواهد شد اگر درک روشنی از بیعدالتی و ستم و امکانهای بازتولید استبداد فراگیر نشود، معترض مدام به انگیزههای خود برنگردد و رهایی در نیرو و همبستگی اجتماعی جسته نشود. خشم راه برنده به تخریب، خشونتورزی کور و امید بستن به یک قدرت خارجی با توان تخریبی عظیم، وضعیت استیصال را وخیمتر میکند.
۱۰
تجربههای مختلف، از جنبش سبز تا کنون، نشان میدهند که اقدامهای نمادین ارزشزا و نیروزا، مانع انقطاع و پربارکنندهی توشهی معنوی و تجربی و الگوساز مبارزه، آنهایی هستند که خشونتپرهیزند، بر روی انگیزههای اصلی اعتراض تمرکز دارند، از درون مردم به سوی مردم سخن میگویند، و برای برهمافزایی کارمایههای جنبشی میکوشند.
اینکه میگویند مبارزهی خشونتپرهیز بیفایده است و باید تلاش کرد تا از بیرون به کشور حمله کنند و کار رژیم را بسازند، تنها از روحیهی استیصال و فقدان تعهد به وضع و حال مردم و کشور، و ناتوانی ذهنی در موقعیت تنگنایی، در سنجش ریسکها و پیامدها برمیخیزد.
۱۱
جنگ، حادترین شکل فرصتسوزی از منظر رهایی است. آنچه به جا میگذارد پیکرهایی خونین، ویرانه، تشدید خصومت، تشدید فقر و فلاکت و روانهایی درهمکوبیده است. تعیینکننده در آن بیرحمی و گلوله است، نه آگاهی. آنکه توان آدمکشی و مهار دارد، پیروز میدان خواهد شد.
جنگ در ادامهی سیاستکشی است. مردمکشی و کشورکشی در ادامهی سیاستکشی رخ میدهند.
ما در دورهی قیامهای مسلحانهی دهقانی و تودهای به سرنمیبریم. پای کشوری در میان است در منطقهای خطرخیز در دورهی برآمد اقتدارگرایی و منطق زور ؛ پای کشوری در میان است با ۹۰ میلیون جمعیت عمدتاً شهرنشین که باوجود گسلهای مختلف، همه به هم وابستگی حسی و معیشتی دارند. فقر و فلاکت مسری است؛ و هم افت روحیه مسری است، هم شوق خیزش. در انکشاف امر سیاسی است که مردم میتوانند به ریشههای بیعدالتی و استبداد بیندیشند و مسیری سنجیده برای مقابله با آن پیش گیرند.
۱۲
سیاستکشی شکلهای مختلف بههم پیوستهای دارد، از ذوب شدن در یک رهبر و بستن راه پرسش و انتقاد گرفته تا سرکوبگری، جنگطلبی، دخیل بستن به قدرتهای خارجی و التماس کردن از آنها برای حملهی نظامی به کشور .
جنگ، سیاستکشی را به مرحلهای دیگر میبرد. چنین نیست که با پایان جنگ، سیاستکشی به پایان رسد.
خط رهایی از گشودن مسیر سیاستورزی میگذرد. مسدودکنندهی این خط، هم رژیم سرکوبگر است هم مخالفان جنگطلب آن.
۱۳
فرصت سیاسی برای پی گرفتنِ مسیر آزادی از رهگذر سیاستورزی پیش میآید.
با وجود شیوعِ حالت استیصال، ناامید شدن از خود و امید بستن به یک ابرقدرت برهمزنندهی نظم موجود در بخشهایی از مردم، هنوز میتوان گفت که
- خط ریشهدارتر که در سطح مشهود نیز بانفوذتر است، خطی است باورمند به اینکه حقمداری، برقراری قانون، رفع تبعیض، و پایان دادن به نظام امتیازوری راه اصلی سعادت عمومی است،
- اکثر قریب به اتفاق مردم گرایش به خشونت ندارند،
- اکثر قریب به اتفاق مردم در یک موقعیت جنگی، چنانکه در جریان جنگ دوازده روزه دیده شد، به استقبال حملهکنندگان نمیروند،
- هنوز در میان اکثر قریب به اتفاق مردم، منش زندگی مسالمتآمیز در عین مقاومت در برابر بیعدالتی و ستم، غلبه دارد بر خشونتورزی و پوچگرایی "«بالاتر از سیاهی رنگی نیست، پس خواهش کنیم که به کشور حمله کنند».
۱۴
تأثیرگذاری بر مردم معترض با نتیجهی تبدیل یک فرصت به فاجعه، و تلاش برای مسدود کردن بحث همگانی در بارهی تجربهی زیسته و یادگیری از آن، به یک فضای مسموم رسانهای و فرمانروایی دستگاه تبلیغاتی میداندهنده به یک گروه فشار یعنی سلطنتطلبان در برابر میدان تحت اشغال رژیم برمیگردد. «رکن چهارم» (رسانه) از هر دو سوی رژیم و مخالفان اقتدارگرایش به توپخانهی شلیک به چارهجویی مردمی تبدیل شده است.
قضاوت عمومی دربارهی آنچه در کف خیابان میگذرد، حتا از دید بخشی از کسانی که در آنجا بودهاند، متأثر از آوازهگری رسانههای پرقدرت میشود. بازتاب دادن انگیزهها و ارزشهای یک جنبش را نه ناظران بهرهور از شعور انتقادی و آگاهی تاریخی، بلکه رسانههای متکی به پول و قدرت برعهده میگیرند. بیان اینکه ما چه میخواستیم و چه کردیم، در مقایسه با آنچه آنان گزارش میکنند، کمتأثیر است.
در این وضعیت، هر که میخواهد صدای مردم را بازتاب دهد، باید به فکر رسانه باشد، نه خردهرسانه، بلکه رسانهی پرتوان. توان آن به اندازهی رسانههای مکمل دستگاههای جنگی هم که نباشد، باز میتواند خلاء سخنگویی راستین مردم خواهندهی عدالت و آزادی را تا حدی پر کند.
۱۵
نتیجه بگیریم:
هیچ بدیل رهاییبخشی موجود نیست دربرابر متکی شدن به نیروی خود، متشکل شدن و مبارزه بر محور آزادی و عدالت و حفظ فضای زندگی برای تداوم بخشیدن به آن.
مبارزه در دنیای امروزین، به مراتب بیش از گذشته، در دو پهنهی از همجدانشدنی جاری است: پهنهی واقعیت و پهنهی بازنمایی. اگر تنها به اولی بیندیشیم، ممکن است دستاورد آن را کسانی دیگر در پهنهی دوم به غنیمت برند.







نظرها
نظری وجود ندارد.