از ماتم ممنوع تا ماخولیای جمعی
حسین دباغ ـ وقتی امکان سوگواری و دادخواهی از جامعه گرفته میشود، فقدانها هضم نمیشوند و خشم راه خود را به درون جامعه باز میکند. این مقاله با الهام از تمایز فروید میان «ماتم» و «ماخولیا» نشان میدهد چگونه سرکوب سوگ جمعی، جامعه را به سمت خودتحقیرگری و خودفرسایی سوق میدهد. پرسش اصلی این است: چگونه میتوان خشم و اندوه جمعی را از مسیر خودتخریبی، به مسیر بازسازی پیوندهای اجتماعی و مسئولیتخواهی بازگرداند؟

تجمع اعتراضی و تحصن دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی تهران ـ شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴ ـ عکس از شبکههای اجتماعی

زیگموند فروید در مقاله کلاسیک خودش، «ماتم و ماخولیا»، تمایزی بنیادین میان دو واکنش روانی به فقدان بهدست میدهد. ماتم، از نظر او، فرایندی دردناک اما متعارف و بههنجار است که روان را وادار میکند با واقعیت تلخ فقدان کنار بیاید، پیوندهای عاطفی ازدسترفته خود را بهتدریج بازسازی کند و دوباره به جهان باز گردد. در مقابل، ماخولیا وضعیت بیمارگونهای است که در آن فقدان نه هضم میشود و نه به رسمیت شناخته میشود، بلکه به درون فرد فرو میریزد و به خودتحقیرگری و حتی خشونت علیه خویشتن بدل میشود.
این تمایز در نگاه نخست فردی و بالینی به نظر میرسد. اما منطق فروید را میتوان به سطح جمعی و سیاسی نیز بسط داد. جامعه ایران، در پی کشتارهای اخیر و سپس ممنوعیت ساختاری سوگواری و دادخواهی، در آستانه لغزش از ماتم جمعی به ماخولیای جمعی قرار گرفته است. این لغزش البته یکی از پیامدهای پایدار استبدادی است که تدریجاً در روان اجتماع رسوب و ما را به وضعیت ماخولیایی دچار کرده است؛ وضعیتی که امروز نشانههای آن را به عیان میبینیم و بهطرز نگرانکنندهای، با وضعیت ایران همخوان است، خصوصا آنجا که به ورطه خودزنی و خودفرسایی مفرط افتادهایم و در حال خفه کردن و غرق کردن یکدیگریم غافل از اینکه با این روش نه از تاک نشان ماند و نه از تاکنشان!
ما فقط برای افراد مشخصی سوگوار نیستیم؛ ما برای آیندهای ازدسترفته، برای حس کرامت، برای امکان زندگی عادی هم سوگواریم. اما چون این فقدانها نه به رسمیت شناخته میشوند و نه امکان بیان مییابند، بهصورت سوگی بینام و بیصورت باقی میمانند. جامعه میداند چیزی از دست رفته، اما نمیتواند آن را دقیقاً صورتبندی کند. این همان بستری است که ماخولیا در آن شکل میگیرد. برای روشن کردن این ادعا، اجازه دهید به شکل دقیق ادعای فروید را بازگو کنم و نشان دهم که ترجمهی سیاسی اجتماعی آن به کجا ختم میشود.
کار ماتم
فروید برخلاف تلقی رایج که ماتم را صرفاً حالتی عاطفی مثل اندوه میفهمد، آن را نوعی «کار» میداند. در این تلقی، ماتم واکنشی است به از دست دادن، نه فقط از دست دادن یک فرد، بلکه حتی از دست دادن یک امر انتزاعی مثل وطن، آزادی، یا آرمان. اما نکته مهم این است که نقطه کانونی این کارِ ماتم، مواجهه با واقعیت است. فردی که برای مثال عزیزی را از دست داده است ناچاراً با خود میگوید ابژه یا فردی که به آن عشق میورزیده دیگر وجود ندارد و روان او باید دلبستگی خود را از او پس بگیرد. طبیعی است که این پسگیری فوری رخ نخواهد داد بلکه روان با صرف انرژی زیاد، از خلال مرور خاطرات و انتظارات گوناگون، دلبستگی را رفته رفته بازپس میگیرد تا در نهایت فرد یا ایگو دوباره آزاد میشود و به زندگی باز میگردد.
اگر این منطق را به سطح جمعی منتقل کنیم، معنای روشنی پیدا میکند. جامعه نیز برای گذر از فقدان به چیزی نیاز دارد که میتوان آن را «کار ماتم جمعی» بنامیم: نامبردن از قربانیان، ثبت حقیقت، امکان عزاداری، امکان روایتکردن، امکان به یاد آوردن، امکان به رسمیت شناختن آنچه رخ داده است و... جامعه تا وقتی نتواند فقدان را هضم کند، تا وقتی نتواند بگوید چه کسی از دست رفته است و چگونه و به چه علت چنین اتفاق هولناکی رخ داده است، و تا وقتی نتواند این فقدان را در حافظهٔ جمعی جا بدهد، در وضعیتی از سوگواری «خام» باقی میماند. در مقابل، سوگواری «سالم» زیرساخت سیاست و اجتماع است و بدون آن زبان جامعه خاموش و پیوندش با واقعیت قطع میشود و واقعیت قطعشده دیر یا زود از راههای بیمارگون باز میگردد.
اما دقیقاً همین جاست که استبداد با ممنوع کردن ماتم، پیوند جامعه را با واقعیت قطع میکند. استبداد هم میکُشد هم کشتگان را به خوبها (شهیدان) و بدها (تروریستها) تقسیم میکند و امکان سوگواری برای همگان را به عمد از بین میرد. ممنوعیت مراسم، تهدید خانوادهها، حذف نامها، انکار واقعیت و تحریف روایتها و... ابزارهای کنترل خبری و مهندسی روان جمعیاند. همه اینها برای این است که جامعه نتواند فقدان را به شکل جمعی تمرین کند، نتواند روایتهای رقیب را بشنود، نتواند با ماتم روبهرو شود و آن را هضم کند. هضم ماتم توسط جامعه آن هم با شنیدن روایتهایی غیر از روایت رسمی حکومت یعنی تبدیل فقدان به حقیقت و حافظه که البته پایههای استبداد را میلرزاند. طبیعی است که صدایی غیر از روایت رسمی تنبیه میشود و بلند کردن صدای رسمی پاداش میگیرد. در نتیجه، ماتم فقط برای کسانی ممکن میشود که «با"»حکومتاند؛ آنها که «بر» حکومتاند مستحق ماتم و عزاداری نیستند.
ماخولیای جمعی
فروید میگوید ماخولیا از جهاتی شبیه ماتم است. از اندوه و بیعلاقگی به جهان گرفته تا ناتوانی در پیگیری فعالیتهای جدید. اما یک تفاوت تعیینکننده در این میان وجود دارد. در ماخولیا، حرمت نفس فرو میریزد؛ نه تنها جهان فرد تهی شده است، بلکه خودش را نیز تهی میبیند. برای توضیح این رفتار، فروید به سازوکاری اشاره میکند که شباهتهایی با رفتارهای جمعی امروز جامعه ما دارد. او میگوید در ماخولیا، بیمار گاه میداند چه کسی را از دست داده است اما نمیداند «چه چیز» را در او از دست داده است؛ فقدان مبهم مانده و به نحوی از آگاهی پس زده شده است. در نتیجه به جای آنکه در فرایند ماتم حل شود، در روان میچرخد و به شکلهای دیگر بازتولید میشود. اما سخن اصلی فروید اینجاست که اگر به خودسرزنشگری های ماخولیایی خوب گوش دهیم، میبینیم که این سرزنشها غالباً در واقع سرزنش ابژه یا فرد متوفی است که به ایگو منتقل شده است، اما چون خشم نمیتواند به بیرون هدایت شود، به درون ریزش میکند. در حقیقت، دلبستگی به ابژه یا فرد متوفی از هم میپاشد، اما به جای آنکه دلبستگی به ابژهای تازه منتقل شود، به درون فرد بازمیگردد و فرد با ابژه همانندسازی میکند. نتیجه این میشود که به تعبیر فروید سایهٔ ابژه بر ایگو میافتد. این چنین است که خشمی که باید متوجه ابژه و بیرون بشود، متوجه خود میشود و ایگو خود را میکوبد، تحقیر میکند و گاه تا مرز نابودی پیش میرود. ایگو به مرور تکههایی از خودش را به جای ابژه مینشاند و نفرت مربوط به ابژه را علیه خود به کار میگیرد.
اما این تحلیل مربوط به روان فردی است. اکنون پرسش اینجاست که ترجمه جمعی و سیاسی این تحلیل چیست و چگونه میتوان ماخولیای جمعی را توضیح داد، آن هم درست زمانی که جامعه کمر به تخریب و تحقیر خود میبندد و نفرت مربوط به مستبد را علیه خود به کار میگیرد. زمانی که جامعه نتواند به شکل «سالمی» سوگواری و حقیقتیابی کند، و نتواند خشم را سوی پاسخگویی هدایت کند، به شکل غریبی استبداد را در خود بازتولید میکند و علیه خود به کار میگیرد. به جای آنکه دست به کار شود تا ساختار سرکوب را را از میان بردارد، به تخریب خود مشغول میشود.
خودتخریبی
وقتی سوگواری ممنوع میشود، فقدان آگاهانه درک نمیشود و بدون نام باقی میماند و وقتی حقیقت و دادخواهی ممنوع میشود، خشم انباشته میشود. وقتی خشمِ انباشته پردازش نشود، دیر یا زود مسیرش تغییر میکند. در حقیقت، خشم نابود نمیشود بلکه جابهجا میشود. نشانههای این جابهجایی را می توان در ایران امروز جستوجو کرد. ما فقط از بیرون و توسط استبداد زخمی نشدهایم؛ ما به زخمی کردن خودمان از درون مشغولیم؛ زبانمان علیه خودمان تیز شده است؛ علیه خودمان سختگیر شدهایم. سیاستمان به جای آنکه معطوف به ساختن «ما» باشد، معطوف به تکهتکه کردن «ما» شده است. یکدیگر را به آسانی از دایره پیوندهایمان بیرون میرانیم و به جای آنکه در پی هضم فقدان بر بیاییم، فقدان را روی هم تلنبار و سپس بر سر یکدیگر هوار می کنیم و آوار میسازیم.
شاید شما هم جملاتی از این دست را شنیده باشید، جملاتی که ظاهراً داوریهای سیاسیاند، اما از حیث روانی نشانه عمیقی از ماخولیای جمعی است: «ما لیاقت نداریم»، «این مردم درست نمیشوند»، «همه تقصیر خودمان است» و... این تعابیر را نباید فقط یک تحلیل به حساب آورد، اینها لحظههای ماخولیاییاند، لحظههایی که در آنها ایگوی جمعی تهی میشود و جامعه خود را تحقیر میکند. آن تفاوتی که فروید میان ماتم و ماخولیا میگذاشت، اینجا در حال رخ دادن است: در ماتم جمعی، جهان آسیب میبیند اما حرمت نفس جمعی فرو نمیریزد؛ در ماخولیای جمعی، حرمت نفس جمعی فرو میریزد و جامعه خود را بی اعتبار میکند. و متاسفانه استبداد از چنین جامعهای تغذیه میکند؛ جامعهای که خود را تحقیر میکند و پیوندهایش را نابود میکند، توان کنش را از دست میدهد، جامعهای که به جای خشم جهتدار، خودتحقیرگری میکند، در نهایت به انفعال و یأس میلغزد. درست همینجاست که استبداد به عمق هدف خود رسیده است، یعنی نه فقط خاموش کردن صداها، بلکه تخریب ظرفیت بالا بردن صدا و ظرفیت برقراری پیوند.
ضرورت سوگواری و دادخواهی
در سطح سیاسی، وقتی هیچ امکان مؤثری برای سوگواری و دادخواهی، پاسخگویی یا مسئول دانستن کسی وجود ندارد، خشم اجتماعی بیسرانجام میماند. این خشم اما ناپدید نمیشود؛ مسیرش عوض میشود و بهجای آنکه متوجه ساختارهای قدرت شود، به درون جامعه بازمیگردد: به شکل نفرت درونگروهی، تحقیر یکدیگر و متهمسازی قربانیان.
شاید بپرسید مگر سوگواری و دادخواهی چه میکند؟ مگر میتوان با سوگواری و دادخواهی در برابر کشتار و خشونت ایستاد؟ البته که نمیتوان! سوگواری و دادخواهی جایگزین تمام عیار مقاومت سیاسی نیستند. اما مسئله در اینجا ایستادگی در برابر خشونت نیست. مسئله این است که بدون سوگواری و دادخواهی، خشونت به درون ما مهاجرت میکند. بدون این دو، فقدان خام میماند، خشم راهی برای پردازش پیدا نمیکند و آنگاه ماخولیا بهعنوان راهحل ظاهر میشود. ماخولیا دقیقا یعنی همان وضعیتی که در آن جامعه به جای مواجهه با عامل فقدان و کشتار، به خودش آسیب میرساند، خودش را تحقیر میکند، خودش را از درون میخورد، و در نهایت امکانهای آینده را میسوزاند. به همین دلیل، سوگواری و دادخواهی ابزارهای بازسازی واقعیت و برقراری امکان زیست جمعی در آیندهاند. آنها خشم را از مسیر خودزنی به مسیر مسئولیتخواهی برمیگردانند و پیوند میان درد و معنا را حفظ میکنند و از تبدیل شدن فقدان به یک زخم بازِ دائمی جلوگیری میکنند.
سخن را خلاصه کنم: استبداد، علاوه بر سرکوب بدنها و صداها، جامعه را در معرض یک فرایند روانی سیاسی قرار میدهد که میتوان آن را «ماخولیاسازی» نامید. جامعهای که دچار ماخولیا میشود به جای ساختن «ما»، خود را میکوبد و پیوندها را میشکند. در چنین وضعیتی، سوگواری و دادخواهی نه تشریفاتاند و نه محضاً احساسات شخصی. آنها شکلهای بنیادین بازگشت به واقعیت، بازسازی عاملیت و جلوگیری از خودزنی جمعیاند. راه خروج از ماخولیا این نیست که درد را انکار کنیم یا خشم را خفه کنیم. راه خروج این است که حول فقدان روایت بسازیم و آن را حفظ کنیم و خشم را از مسیر تخریب پیوند به مسیر مسئولیتخواهی برگردانیم. اگر نتوانیم چنین کنیم، ماخولیا جایگزین ماتم میشود و جامعه از درون تهی میگردد. و اگر بتوانیم، البته معنایش این نیست که درد تمام میشود اما دست کم درد به جای آنکه ما را علیه خودمان بشوراند، می تواند ما را در مسیر ساختن یک «ما»ی تازه قرار دهد.



نظرها
نظری وجود ندارد.