ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

چپ‌ چه برداشت اشتباهی از ایران دارد؟ بازاندیشی سیاست‌های ضد‌امپریالیستی در خاورمیانه

این مقاله نقدی صریح است بر بخشی از چپ غربی که به نام ضد‌امپریالیسم، سرکوب داخلی جمهوری اسلامی را نادیده می‌گیرد یا توجیه می‌کند. نویسندگان نشان می‌دهند که ایران نه نیرویی اصولیِ ضد‌امپریالیست، بلکه دولتی عمل‌گراست که مانند دیگر دولت‌ها بر اساس منافع بقای خود عمل می‌کند. استدلال مرکزی این است که سرکوب داخلی نه «شرّ ضروری»، بلکه فناوریِ پایدارِ قدرتی است که حتی در تأمین امنیت و حاکمیت ادعایی خود نیز شکست خورده است. متن در نهایت هشدار می‌دهد که انکار عاملیت مردم ایران، حتی از سوی چپ مترقی، بازتولید همان منطق امپریالیستی است که قرار بود نقد شود.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

جمهوری اسلامی ایران در حال حاضر یکی از مهم‌ترین دوره‌های ناآرامی داخلی خود از زمان تأسیسش در سال ۱۹۷۹ را تجربه می‌کند. در زمان نگارش این متن، برآوردهای معتبر حاکی از آن‌اند که شمار کشته‌شدگان بسیار فراتر از ارقامی است که رژیم اعلام می‌کند. بیش از ۶۰۰۰ کشته تأیید شده‌اند و ۱۷۰۰۰ مرگ دیگر در دست بررسی است، که مجموع احتمالی را به حدود ۲۲۰۰۰ نفر می‌رساند. رژیم یک قطع تقریباً کامل اینترنتی را برای بیش از ۴۰۰ ساعت اعمال کرده است. این اعتراضات با اعتصاب‌هایی از سوی طبقهٔ بازاری، متمرکز در بازارها، در واکنش به افزایش دوبارهٔ تورم در اقتصادی که از پیش فلج شده بود آغاز شد، اما از آن زمان به بعد، نارضایتی گسترده‌تری از حاکمیت روحانیت در میان اتحادیه‌های کارگری بیشتر و جمعیت وسیع‌تری از مردم شعله‌ور شده است. شعارهای مردمی در شهرهای بزرگ ایران این وضعیت را نشان می‌دهند: «مرگ بر دیکتاتور»، «مرگ بر [آیت‌الله] خامنه‌ای»، رهبر کنونی جمهوری اسلامی، و «تا آخوند کفن نشود، این وطن وطن نشود».

جناح‌های مترقی در چپ غربی که به‌درستی از مبارزات فلسطینیان در برابر تجاوز اسرائیل حمایت کرده‌اند، با این حال یا به‌طرزی عجیب نسبت به رویدادهای اخیر ایران سکوت کرده‌اند، یا آشکارا از جمهوری اسلامی حمایت کرده‌اند. در نگاه نخست، این دستهٔ دوم به‌ویژه گیج‌کننده است. حکمرانی جمهوری اسلامی با حاکمیتی استبدادی در چارچوبی الهیاتی تعریف می‌شود که بر جامعه‌ای هرچه طبقاتی‌تر، با شکاف عظیم ثروت، نظارت داشته است.

مسئلهٔ بنیادی‌تر فلسفی

مسئلهٔ فلسفی بنیادی‌تر، اساساً حزبی یا جناحی نیست. این یک آسیب‌شناسی تکرارشونده در داوری‌های سیاسی است.

فارغ از یک طبقهٔ حاکم نخبه که در رسوایی‌های فساد غرق است، جمهوری اسلامی مجموعه‌ای گسترده از نقض‌های مستند حقوق بشر را در کارنامه دارد؛ از جمله ـ اما نه محدود به ـ زندان، شکنجه و اعدام روزنامه‌نگاران منتقد، فعالان محیط‌ زیست، رهبران اتحادیه‌های کارگری، اقلیت‌های دینی و قومی، و افرادی (اغلب زنان) که متهم به سرپیچی از هنجارهای دینی مطلوب طبقهٔ مسلط شده‌اند. رویه‌هایی که در جوامع لیبرال غربی به‌طور معمول (و به‌حق) مورد اعتراض قرار می‌گیرند، در مورد ایران اغلب از سوی چپ توجیه می‌شوند؛ و اقداماتی که بسیاری در چپ، هنگامی که توسط رژیم‌های هم‌پیمان غرب انجام می‌شود، به‌درستی محکوم می‌کنند، در مورد ایران به‌طور مکرر کوچک‌نمایی، نسبی‌سازی یا عقلانی‌سازی می‌شود.

این عدم تقارن همان معمایی است که این مقاله از آن آغاز می‌کند: چرا جنبشی که واژگان اخلاقی‌اش ظاهراً بر ضد‌سلطه‌گری و همبستگی استوار است، اغلب هنگامی که عامل سلطه خود را «ضد‌امپریالیست» معرفی می‌کند، این تعهدات را معلق می‌کند؟ و مهم‌تر از آن، چه چیزی ـ اصلاً چه چیزی ـ می‌تواند چنین تعلیقی را توجیه کند؟

مسئلهٔ فلسفی بنیادی‌تر، اساساً حزبی نیست. این یک آسیب‌شناسی تکرارشونده در داوری سیاسی است که در آن، مخالفت با یک شکل از سلطه چنان به عنصر هویت‌بخش بدل می‌شود که بی‌تفاوتی نسبت به سلطهٔ سوی دیگر ـ یا حتی تأیید آن ـ را مجاز می‌شمارد. در ژئوپولیتیک، این امر اغلب شکلی آشنا به خود می‌گیرد: تفکر اردوگاهی و واکنش «دشمنِ دشمنِ من»، جایی که ارزیابی اخلاقی نه بر اساس واقعیت‌های زیستهٔ اجبار، عاملیت و حق تعیین سرنوشت، بلکه بر پایهٔ هم‌سویی‌ها شکل می‌گیرد. ایران در این‌جا مطالعهٔ موردی است، اما ساختار این خطا عام است.

یکی از راهبردهایی که گاه برای پاسخ‌دادن به این مسئله اتخاذ می‌شود، انکارِ کاملِ این ادعاست که جمهوری اسلامی چنین رویه‌هایی دارد؛ و این‌که تمامی موارد نقض حقوق بشر و ادعاهای مربوط به فساد یا سوءمدیریت اجتماعی ـ اقتصادی، چیزی جز کارزارهای تبلیغاتیِ براندازانهٔ خارجی علیه کشوری نیست که شجاعانه در برابر نواستعمار غربی ایستاده است. در واقع، بنا به این روایت، جمهوری اسلامی حتی نظامی بسیار پیشرو است: با نرخ بالای سوادآموزی، نیروی کار زنِ تحصیل‌کرده، و حتی سیاست‌هایی پیشرو در موضوعاتی چون مراقبت‌های تأییدکنندهٔ هویت ترنس.

این موضع را شاید بتوان در حاشیه‌های اینترنت یافت، اما نسخه‌ای سیاسی‌تر و به‌ظاهر جدی‌تر از آن ـ که به نظر می‌رسد در میان بخشی از چپ مقبولیت بیشتری دارد ـ را می‌توان با حسن نیت چنین بازسازی کرد: جمهوری اسلامی ممکن است در داخل سرکوبگر باشد، اما این سرکوب، بهایی تأسف‌بار ولی ضروری است که باید برای موضع ژئوپولیتیکیِ در مجموع ستودنیِ آن در برابر قدرت‌های امپریالیستی (یعنی ایالات متحده، اتحادیهٔ اروپا و اسرائیل) پرداخت؛ قدرت‌هایی که پیش‌تر کوشیده‌اند و همچنان می‌کوشند حاکمیت آن را تضعیف کنند. استدلال ادامه می‌دهد که نمی‌توان از چنین دولت‌هایی انتظار «تجمل اخلاقیِ ایده‌آلیستی» ـ یعنی دموکراسی‌های باز و لیبرالی که ما در این‌جا از آن بهره‌مندیم ـ را داشت، چرا که آن‌ها تحت فشارند تا برای مقابله با شبکه‌ای از نیروهای برانداز، که اغلب در پشت درهای بسته عمل می‌کنند، دست به اقدامات افراطی بزنند. اگر جمهوری اسلامی سقوط کند، بنا بر این استدلال، سایر نیروهای «مقاومت» در برابر هژمونی غربی در منطقه نیز فرو خواهند ریخت. خلاصه: دشمنِ دشمنِ من، دوستِ من است.

چپ غربی صرفاً مدعی وجود تهدید امپریالیستی نیست (که واقعاً وجود دارد). بلکه اغلب مدعای قوی‌تر و به‌مراتب مطالبه‌گرانه‌تری را مطرح می‌کند: این‌که اجبار و سرکوب داخلیِ جمهوری اسلامی، معامله‌ای قابل دفاع و لازم در چارچوب واقع‌گراییِ ضد‌امپریالیستی است، و این‌که مخالفت با رژیم، در نتیجه، به‌طور پیش‌فرض کارکردی هم‌راستا با راهبرد امپریالیستی پیدا می‌کند. بنابراین، وظیفه این است که این «معامله» بررسی شود ـ نه با جایگزین‌کردن اخلاق‌گرایی لیبرال به‌جای تحلیل ژئوپولیتیکی، بلکه با این پرسش که آیا جمهوری اسلامی واقعاً آن شرایطی را برآورده می‌کند که دفاع از «شرّ ضروری» بتواند اساساً وزن و اعتباری داشته باشد یا نه.

آیا جمهوری اسلامی واقعاً یک نیروی سیاسی «ضد‌امپریالیستی» است؟

دو خط انتقاد کلی نسبت به این موضع وجود دارد. نخست، به چالش کشیدن این ادعاست که جمهوری اسلامی واقعاً در معنای خاص و موجهِ مورد نظر، یک قدرت سیاسی «ضد‌امپریالیستی» است. خودفهمیِ آشکار و ذاتِ به‌نمایش‌گذاشته‌شدهٔ جمهوری اسلامی، دفاع از حاکمیت و خودمختاری ملیِ مردم ایران در برابر نفوذ امپریالیستی (غربی) است ـ و به‌طور مهم، خود را یگانه نیروی قادر به انجام این کار معرفی می‌کند ـ و حتی مدعی صدور این ایده به سایر ملت‌ها در قالب پروژهٔ انقلابی است.

اما این روایت، با اندکی دقت، فرو می‌پاشد؛ زیرا بر نوعی خلطِ معنایی دربارهٔ این‌که «ضد‌امپریالیسم» دقیقاً به چه معناست تکیه دارد. اگر ضد‌امپریالیسم صرفاً یک ژستِ بلاغیِ چالش‌گرانه نباشد، بلکه تعهدی به خودتعیینی و عدم سلطه به‌عنوان کالاهای سیاسی باشد، آنگاه نمی‌توان آن را با راهبردی سازگار دانست که به‌طور مداوم جوامع همسایه را نه به‌مثابه اجتماعاتی دارای حق تعیین سرنوشت، بلکه به‌عنوان میدان‌هایی برای اهرم‌سازی تلقی می‌کند.

نکته این نیست که فقط ایران به سیاست نیابتی دست می‌زند؛ بسیاری از دولت‌ها چنین می‌کنند. نکته این است که سیاست نیابتی، به معنای اخلاقیِ مرتبط، «ضد‌امپریالیستی» نیست.

در واقع، این چارچوب یا نادیده می‌گیرد یا بد می‌فهمد راهبرد ریشه‌دارِ جمهوری اسلامی موسوم به «دفاع پیش‌دستانهٔ عملی» را؛ یعنی ایجاد و حمایت از نیروها و شبه‌نظامیان نیابتی برای تأثیرگذاری بر امور داخلی کشورهایی که در نزدیکی بیشتری با دشمنان ادراک‌شده درگیرند، به‌عنوان ابزاری برای حفاظت از خود، به‌جای ورود به جنگی آشکار که توان پیروزی در آن را ندارد. جمهوری اسلامی میلیاردها دلار و نیروی انسانی در سوریه، عراق، لبنان، فلسطین و یمن سرمایه‌گذاری کرده است ـ آن هم در شرایطی که بخش‌هایی از جمعیت این کشورها ناراضی‌اند؛ نارضایتی‌ای که دقیقاً ریشه در همان دلایلی دارد که چپ ضد‌امپریالیست به‌حق نسبت به آن‌ها بدبین است: دخالت در خودمختاری کشورهای مستقل.

نکته این نیست که ایران تنها بازیگرِ سیاست نیابتی است؛ بسیاری از دولت‌ها چنین می‌کنند. نکته این است که سیاست نیابتی در معنای اخلاقیِ مرتبط، ضد‌امپریالیستی نیست. این سیاست شکلی از فرافکنی قدرت است که اغلب از طریق تضعیف خودمختاری دولت‌های دیگر، تعبیهٔ اهرم‌های اجبار درون آن‌ها، و ابزارسازی از جمعیت‌های محلی در خدمت محاسبات راهبردیِ گسترده‌تر عمل می‌کند. استفادهٔ جمهوری اسلامی از این جمعیت‌های خارجی برای اهداف راهبردیِ کلان خود، در قالب گرفتار نگه‌داشتن منابع گسترده‌تر دولت‌های دشمن در درگیری‌های مرزی نمود می‌یابد؛ اما این امر زیر لایه‌ای نازک از بلاغت اخلاقیِ «یاری به مردم تحت ستم» ـ و به‌ویژه امت اسلامی ـ پنهان می‌شود. نیروهای نیابتی‌ای که از جانب جمهوری اسلامی در این چارچوب عمل می‌کنند، حتی در برخی از این کشورها به ارتکاب جنایات جنگیِ جدی متهم شده‌اند.

افزون بر این، ماهیت عمل‌گرایانه و مبتنی بر منفعتِ جمهوری اسلامی از طریق همکاری‌های تاریخی آن با همین دشمنانِ تصریح‌شده، هرگاه که با اهدافش سازگار بوده، آشکار می‌شود. نمونهٔ روشن آن، همکاری با ایالات متحده در جریان رسوایی مشهور «ایران–کنترا» است؛ و فراتر از آن، حتی همکاری با اسرائیل در خلال جنگ ایران و عراق در دههٔ ۱۹۸۰، زمانی که تهدید اصلی برای اهداف سیاسی جمهوری اسلامی نه اسرائیل بود و نه ایالات متحده، بلکه عراقِ بعثیِ صدام حسین.

در آن دوره، جمهوری اسلامی میلیون‌ها دلار به اسرائیل پرداخت تا در ازای آن به سلاح‌ها و قطعات یدکیِ به‌شدت مورد نیاز برای هواپیماهای جنگیِ ساخت آمریکا دست یابد؛ و حتی اطلاعاتی دربارهٔ تحرکات نظامی ارتش عراق از موساد دریافت کرد و به آن انتقال داد. این همکاری‌ها ممکن است حتی به هدف نظامیِ مشترک آن‌ها برای نابودی تأسیسات هسته‌ایِ در حال ساختِ عراق در اوسیراک (تموز-۱) منجر شده باشد.

نکته در این‌جا طرح یک اتهام ارزانِ «ریاکاری» نیست. نکته این است که جمهوری اسلامی همانند یک دولت عمل می‌کند: ایدئولوژی را هنگامی که بقا در خطر است، انعطاف‌پذیر تلقی می‌کند، و حاضر است حتی به‌صورت غیرمستقیم و پنهانی با کسانی که آن‌ها را در عرصهٔ عمومی دشمنان وجودی خود معرفی می‌کند، وارد معامله شود، هرگاه که کانال‌های لازم در دسترس باشند. این همکاری‌ها نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی، در زمینهٔ واقعی ژئوپولیتیکیِ خود، نه موضعی اصولی علیه امپریالیسم به‌طور کلی اتخاذ کرده است، و نه منابعش را در خدمت همبستگی با ستمدیدگان قرار داده؛ بلکه مانند هر دولت دیگری، در درجهٔ نخست به حفظ بقای خود علاقه‌مند است، و برای این منظور حاضر است حتی با دشمنانِ علناً اعلام‌شدهٔ خود همکاری کند ـ دقیقاً همان نوع واقع‌گراییِ سخت‌گیرانه‌ای که چپ مدعی است آن را هنگامی تشخیص می‌دهد که دولت‌های غربی به زبان «ارزش‌ها» سخن می‌گویند.

اگر جمهوری اسلامی «ضد‌امپریالیستی» است، چگونه باید آن را ارزیابی کرد؟

دلیل دوم برای تردید نسبت به همدلیِ چپ غربی با جمهوری اسلامی، به این پرسش بازمی‌گردد که جمهوری اسلامی تا چه اندازه به اهداف اعلامیِ خود دست یافته است. حتی اگر کسی قانع شود که جمهوری اسلامی واقعاً با انگیزه‌ای ضد‌امپریالیستی عمل می‌کند، اهدافی که خودِ این رژیم برای تحقق این پروژه تعریف کرده ـ و چپ غربی نیز آن‌ها را تکرار می‌کند ـ به‌طرزی چشمگیر محقق نشده‌اند.

داستان توجیهیِ مرکزی آشناست: ایران باید هزینه‌ها را بپذیرد، قدرت را متمرکز کند و سرکوب را تاب بیاورد، زیرا این‌ها بهای حاکمیت، بازدارندگی و مقاومت منطقه‌ای‌اند. اما پرسش اساسی این است که آیا رژیم واقعاً کالاهایی را که مدعی است با این هزینه‌ها می‌خرد، تحویل داده است یا نه ـ به‌ویژه وقتی این هزینه‌ها نه توسط «کارآفرینان ایدئولوژیک» که آن‌ها را روایت می‌کنند، بلکه توسط شهروندان عادی ایران پرداخت می‌شود.

با وجود ۴۶ سال هشدار دربارهٔ مداخله و تجاوز ایالات متحده و اسرائیل، جمهوری اسلامی کاملاً ناتوان از دفاع مؤثر از مردم ایران در برابر آن‌ها بوده است.

نخست، قمار جمهوری اسلامی در سرمایه‌گذاری میلیاردها دلار در خارج از کشور برای «دفاع پیش‌دستانه» نتیجه‌ای در پی نداشته است. متحدان کلیدی آن ـ اسد در سوریه، حزب‌الله در لبنان، و حماس در غزه ـ در عرض چند ماه، در نتیجهٔ حملات نظامی اسرائیل، تقریباً به‌طور کامل از میان رفته‌اند. از منظر ژئوپولیتیکی، ایران هرگز تا این اندازه ضعیف نبوده است. هرچند ممکن است اکنون، در نتیجهٔ این تحولات، هزینه‌های کمتری صرف شبه‌نظامیان نیابتیِ تضعیف‌شده کند، اما ایرانیان عادی هنوز هیچ نشانهٔ مادی‌ای از این صرفه‌جویی‌های مالی در زندگی خود نمی‌بینند ـ امری که شکایتی قدیمی را تشدید می‌کند: صرف منابع عظیم در خارج از کشور، در حالی که قیمت‌ها در داخل سر به فلک می‌کشند و معیشت‌ها فرو می‌پاشند. این نارضایتی در شعار مشهور اعتراضات ایران ـ به‌ویژه در میان اتحادیه‌های کارگری ـ متجلی شده است: «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران.»

دوم آن‌که جمهوری اسلامی خود، در مجموعه‌ای از رویارویی‌های علنی با دشمنان سیاسی‌اش از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ به این‌سو، دچار تحقیر شد. از جمله این موارد، ترور اسماعیل هنیه، رهبر سیاسی حماس، توسط اسرائیل در قلب پایتخت ایران و هم‌زمان با مراسم تحلیف رئیس‌جمهور کنونی ایران بود. این روند در نهایت به حملات هوایی هماهنگ اسرائیل و ایالات متحده در جنگ ۱۲روزهٔ ژوئن ۲۰۲۵ انجامید؛ جنگی که در آن، هواپیماهای دشمن ظرف چند روز به برتری هوایی کامل بر ایران دست یافتند، سامانه‌های پدافندی و دارایی‌های نظامی را منهدم کردند، شماری از ژنرال‌های نظامی و دانشمندان هسته‌ای ایران را ترور کردند، و تأسیسات هسته‌ای ایران را بمباران نمودند ـ همهٔ این‌ها با واکنشی حداقلی و غیرمؤثر از سوی جمهوری اسلامی.

با وجود ۴۶ سال هشدار دربارهٔ مداخله و تجاوز ایالات متحده و اسرائیل، جمهوری اسلامی کاملاً ناتوان از دفاع مؤثر از مردم ایران در برابر این تهدیدات بود. حتی یک پناهگاه بمب برای شهروندان ایرانی ساخته نشد، و جمهوری اسلامی نتوانست مانع فعالیت آزادانهٔ عوامل موساد در داخل کشور شود. با وجود آن‌که این دقیقاً هستهٔ مأموریتِ ادعایی جمهوری اسلامی بوده است، این رژیم به‌طور نظام‌مند در تأمین امنیت مرزهای ایران، حفاظت از مردم، و تضمین حاکمیت ملی کشور شکست خورد.

این امر دست‌کم معاملهٔ اخلاقی‌ای را که چپِ همدلِ غربی به‌طور ضمنی تأیید می‌کند، به‌شدت پیچیده می‌سازد: پذیرش سرکوب داخلی به این دلیل که امنیت خارجی به‌همراه می‌آورد. اگر سود امنیتی، در ابعاد کلیدی، تحقق نیافته باشد، آنگاه سرکوب کمتر به‌عنوان ابزاری اضطراری به نظر می‌رسد و بیشتر به‌مثابه یک فناوری پایدارِ حکمرانی ـ فناوری‌ای که صرف‌نظر از تحقق یا عدم تحقق کالاهایی که برای توجیه آن فراخوانده می‌شوند، تداوم می‌یابد.

اهمیت این نکته با نحوهٔ واکنش جمهوری اسلامی به اعتراضات جاری سال ۲۰۲۶ تشدید می‌شود. در مواجهه با ناآرامی‌های رو به گسترش، سخنگویان مختلف جمهوری اسلامی ـ از جمله خودِ آیت‌الله خامنه‌ای ـ مدعی شده‌اند که اگرچه برخی مطالبات اقتصادی اولیه مشروع‌اند، اما اعتراضات گسترده در اصل چیزی جز توطئه‌هایی الهام‌گرفته از سیا یا موساد برای مهندسی تغییر رژیم نیستند، و از همین رو باید سرکوب شوند.

در این میان، پیام‌رسانی‌هایی با پیوند به اطلاعات اسرائیل نیز گهگاه به تقویت چنین برداشتی دامن زده‌اند: پست‌های فارسی‌زبانِ مرتبط با موساد گاه ادعا کرده‌اند که «در میدان» در کنار معترضان هستند. اما به‌هیچ‌وجه روشن نیست که این ادعاها را باید به‌صورت تحت‌اللفظی خواند؛ از منظر راهبردی، این پیام‌ها بسیار محتمل‌تر است که به‌عنوان سیگنال‌دهی و جنگ روانی فهمیده شوند، نه اعترافی عملیاتی.

نسخه‌هایی از این روایت بارها توسط چپ غربی نیز تکرار شده است. اما یک مشکل فوری در این روایت آن است که به‌طور عامدانه میان دو تفسیر متفاوت ابهام ایجاد می‌کند:
(الف) این‌که خودِ معترضان عمدتاً عوامل خارجی‌اند (یا در کنش خود تحت تأثیر آن‌ها قرار دارند)، یا
(ب) این‌که در میان کسانی که به دلایل مستقل خود علیه جمهوری اسلامی اعتراض می‌کنند، عواملی خارجی نیز حضور دارند که قصد دارند با تحریک خشونت، جنبش را برای اهداف شوم خود مصادره کنند (یعنی یک «انقلاب رنگی»).

این ابهام اهمیت دارد، زیرا لغزشِ زیرکانه میان این دو تفسیر، استدلال را مخدوش می‌کند. اگر منظور تفسیر نخست باشد ـ یعنی این‌که معترضان عمدتاً عوامل خارجی‌اند ـ این ادعا با توجه به گسترهٔ اعتراضات به‌سختی باورپذیر است و به‌طور غیرصادقانه‌ای ناآرامی سیاسی کنونی را از تاریخ چنددهه‌ایِ اعتراضاتِ علّیِ مرتبط با آن جدا می‌کند و دو هفتهٔ اخیر کنش سیاسی را به‌صورت مجزا و منفصل می‌نگرد.

اگر منظور تفسیر دوم باشد ـ یعنی این‌که در میان معترضان، عوامل خارجی‌ای وجود دارند که می‌کوشند جنبش را برای اهداف مستقل خود مصادره کنند ـ از این امر به‌هیچ‌وجه نتیجه نمی‌شود که توده‌های ایرانیِ حاضر در خیابان‌ها، مطالبات ناموجه یا ساختگی علیه دولت خود دارند، چه اقتصادی و چه غیر اقتصادی. چنین نتیجه‌ای مستلزم استدلالی بسیار پیچیده‌تر و با آستانهٔ شواهدی بسیار بالاست.

برای نمونه، در تاریخ ایالات متحده، سابقه‌ای طولانی از نفوذ عوامل سیا و کنشگران مخرب در اعتراضات حقوق مدنی وجود داشته است، جایی که هدف اغلب، مختل‌سازی و تکه‌تکه‌کردن سازمان‌دهی‌های واقعی بوده است؛ اما در مورد ایران، رژیم صرفِ امکان نفوذ را دستاویز قرار می‌دهد تا خودِ خیزش را ساخته‌وپرداخته جلوه دهد. اما در هیچ‌یک از این دو مورد، حضور کنشگران بد، به‌خودی‌خود، علتِ اعتراض را تضعیف نمی‌کند یا مطالبات واقعی‌ای را که مردم را به خیابان کشانده، از میان نمی‌برد ـ چنان‌که خودِ چپ نیز با این نکته موافق است.

درس واقعی‌ای که به نظر می‌رسد باید از این وضعیت گرفت، آن است که کنش سیاسی را باید به دلایل درست پشتیبانی کرد، نه به دلایل نادرست (مانند حمایت از اهداف یک قدرت خارجی که ممکن است با خواست‌های مردم هم‌راستا باشد یا نباشد). با این حال، نکتهٔ مهم‌تر دربارهٔ این تلاش برای تضعیف اعتراضات کنونی آن است که به‌طور ضمنی اعتراف می‌کند جمهوری اسلامی بار دیگر در حفاظت از مردم و حاکمیت خود ناکام مانده است. اگر عوامل موساد یا سیا واقعاً با چنین گستاخی‌ای در خیابان‌های همهٔ شهرهای بزرگ ایران فعالیت می‌کنند، این بازتابی بسیار منفی از دولتی است که خود را تنها پاسدار خودمختاری ملی و امنیت شهروندان معرفی می‌کند. بنابراین، یا این تهدید برای نمایش توجیهی بزرگ‌نمایی شده است، یا واقعی است ـ که در این صورت رژیم در هسته‌ای‌ترین مأموریت خود شکست خورده است. در هر دو حالت، معاملهٔ اخلاقی‌ای که دفاع‌های همدلانهٔ بخشی از چپِ غربی بر آن استوار است، به‌سختی دوام‌پذیر می‌شود.

مجموع این سه نکتهٔ پیشین، دلیلی فراهم می‌آورد تا حتی ضد‌امپریالیست‌های متعهد نیز نسبت به عملکرد جمهوری اسلامی در پیشبرد این هدف به‌شدت انتقادی باشند. اگر پاسخ این باشد که جمهوری اسلامی دست‌کم «می‌جنگد» و همین کافی است، آنگاه واقع‌گراییِ سخت‌گیرانه‌ای که در قلب استدلال ضد‌امپریالیستیِ ترسیم‌شده قرار داشت، اساساً نامربوط بوده است و استدلال به همان ایده‌آلیسم اخلاقی‌ای فروکاسته می‌شود که (اغلب به‌درستی) در جهان‌بینی لیبرال نقد می‌گردد.

بازاندیشی در تمرکز چپ

بی‌تردید، مجموعه‌ای از قدرت‌های خارجی هم «غربی» و هم «شرقی» در طول تاریخ منافعی ریشه‌دار در امور داخلی ایران داشته‌اند و همچنان نیز دارند. ایرانیان این واقعیت را بهتر از بسیاری دیگر می‌دانند. در سال ۱۹۵۳، ایالات متحده و بریتانیا کودتایی را برای برکناری نخست‌وزیر منتخب دموکراتیک، محمد مصدق، به‌دلیل سیاست‌های ملی‌گرایانه‌اش ـ به‌ویژه در قبال نفت کشور که منافع آنان را تهدید می‌کرد‌ ـ سازمان‌دهی کردند و شاه ایران، محمدرضا پهلوی، را که در آن زمان همدل‌تر با دغدغه‌های غرب تلقی می‌شد، دوباره بر سر کار آوردند. امروز نیز دست‌کم یک دوجین دولتِ موجود، مشتاقانه خواهان سقوط جمهوری اسلامی‌اند و منتظرند ببینند چگونه می‌توانند از تغییر رژیم در صحنهٔ «وضع طبیعی» روابط بین‌الملل بهره‌برداری کنند.

از این رو، درجه‌ای از تردیدِ سالم نسبت به علل واقعیِ تحولات سیاسی در ایران وجود دارد، و این‌که چرا تغییر رژیمِ تحمیلی از بیرون هم از نظر راهبردی و هم از نظر اخلاقی مسئله‌دار است. اما نقطه‌ای فرا می‌رسد که این تردیدِ سالم به یا جزمی‌گریِ افراطی بدل می‌شود یا به بدبینیِ بی‌مبنا نسبت به توانایی ایرانیان برای تعیین سرنوشت خود.

افزون بر این، چپ به‌درستی نسبت به ادعاهای دولت‌های غربی دربارهٔ دغدغهٔ حقوق بشر بدبین است. کارنامهٔ تاریخی نشان می‌دهد که این دغدغه‌ها به‌شدت گزینشی و همسو با انگیزه‌های منفعت‌طلبانهٔ دیگر بوده‌اند. نمونه‌ای برجسته و معاصر، غزه است: در حالی که دولت‌های غربی از زبان حفاظت از غیرنظامیان سخن می‌گویند، هم‌زمان انتقال گستردهٔ تسلیحات را ادامه داده و اقدامات آتش‌بس در سازمان ملل را مسدود کرده‌اند. هیچ‌کس نباید آن‌قدر ساده‌لوح باشد که تصور کند تهدیدهای اخیر رئیس‌جمهور ترامپ برای مداخلهٔ نظامی در ایران ـ که به‌صراحت معترضان را تشویق کرده و هم‌زمان پیام «کمک در راه است» را مخابره می‌کند، در کنار تهدیدهای تازهٔ نظامی ـ از سر دلسوزیِ صادقانه برای مردم ایران است، نه برآمده از چشم‌داشت به سهمی کنترلی از منابع ایران.

اما نکته‌ای که می‌خواهیم بر آن تأکید کنیم این است که همین نگاه انتقادی به انگیزه‌های پنهان، به‌طرزی عجیب در مورد هویتِ ادعایی و کنش‌های دولت ایران (و شاید به‌تبع آن، دیگر دولت‌هایی که همین موضع را اتخاذ می‌کنند) کاملاً غایب است. حاصل، نامتقارنیِ بدگمانی است: خطابهٔ اخلاقی واشنگتن (اغلب به‌درستی) به‌عنوان پوشش ایدئولوژیک تلقی می‌شود، در حالی که خطابهٔ اخلاقی تهران اعتباری دریافت می‌کند که هرگز شایسته‌اش نبوده است. این دیگر «ضد‌امپریالیسم» نیست، بلکه نوعی زیبایی‌شناسی ژئوپولیتیک است: ترجیح دادن هر کسی که زبان مقاومت را به کار می‌گیرد، فارغ از این‌که در عمل با قدرت چه می‌کند.

این نوشته فراخوانی است به چپ تا مفروضات آغازین خود را بیش از پیش به چالش بکشد و تعهدات ارزشی‌اش را زیر ذره‌بین بگذارد، تا بتواند موضعی صادقانه‌تر اتخاذ کند که به همان دام ساده‌لوحی نیفتد. گرفتار ماندن در رذیلت معرفتیِ خودفریبی به دلایل صرفاً جناحی، اهداف ادعایی خودِ چپ را تضعیف می‌کند ـ زیرا مردم کمتر به چیزی گوش می‌دهند که صرفاً «اسیر ایدئولوژی» تلقی شود، و این تلقی دقیقاً از تحلیل‌های ساده‌سازی‌شده‌ای دعوت می‌شود که با اندکی وارسی فرو می‌ریزند.

وقتی چپِ غربی تلاش‌های جمهوری اسلامی برای شانه‌خالی‌ ـ کردن از مسئولیت را تکرار می‌کند ـ با این ادعا که اعتراضات فقط و فقط می‌توانند ساخته‌وپرداختهٔ عوامل خارجی باشند به‌سرعت شبکه‌های مقاومت بدیلی را که از پایین و طی سال‌ها تحت سرکوب داخلی شکل گرفته‌اند، نادیده می‌گیرد و ساختن آن‌ها را در آینده دشوارتر می‌کند (و از همین‌روست که برخی ایرانیان احساس می‌کنند به حمایت از چهره‌های بحث‌برانگیز اپوزیسیونِ دیاسپورایی رانده شده‌اند).

علاوه بر این، چنین رویکردی هرگونه عاملیت واقعی را از مردم ایران سلب می‌کند و آنان را دقیقاً در همان چارچوب‌های امپریالیستی می‌فهمد: همچون مهره‌هایی برای ابزارشدن در مناقشات دانشگاهیِ ژئوپولیتیک که از واقعیت مادی جدا شده‌اند، و گویی اساساً نمی‌توانند نقدهای ارگانیک و خودجوشی نسبت به حاکمان دینی خود داشته باشند. وقتی یکی از شعارهای رایج ایرانیان در دهه‌های اخیر این بوده است که «دشمن ما همین‌جاست، دروغ می‌گن آمریکاست»، شاید این احساس و صدای آنان به‌طور کلی باید فراتر از یک حاشیه‌نویسیِ گذرا جدی گرفته شود.

منتقدانِ سیاست‌های داخلی جمهوری اسلامی گاه از سوی بخش‌هایی از چپ به‌عنوان «لیبرال‌های احساساتی» کنار گذاشته می‌شوند؛ کسانی که ظاهرا انتظارِ غیرواقع‌بینانه‌ای از سازگاری اخلاقی در گفتمان ژئوپولیتیک دارند. اما توجه کنید که دو استدلالی که در بالا ارائه شد، بر هیچ فرض اخلاقیِ بلندپروازانه‌ای تکیه ندارند. برعکس، این اردوگاهِ ضد‌امپریالیستی است که به‌نظر می‌رسد با شور و حرارت در حال اخلاقی‌سازیِ شکستِ آشکار و عمل‌گرایانه‌ای است که جمهوری اسلامی حتی بر اساس معیارهای اعلامیِ خودش تجربه کرده است.

در مقامِ آشتی دادنِ مواضع، آنچه مرتبط و راهگشاست، در واقع یک دغدغهٔ اخلاقیِ بنیادینِ مشترک برای شکوفاییِ عاملیتِ آزاد است ـ دغدغه‌ای که به نحوهٔ فهم ما از کرامت انسانی گره خورده است. امپریالیسم و مداخله‌گریِ لیبرال بی‌تردید این عاملیت را تضعیف می‌کنند؛ اما ما استدلال کردیم که بدبینیِ چپ‌گرایانه‌ای که می‌پندارد جمهوری اسلامی ـ و فقط جمهوری اسلامی ـ شرط لازم برای پایان‌دادن به هژمونی غرب در خاورمیانه و حفاظت از حاکمیت ایران است، نیز همین کار را می‌کند و از این رو باید مورد حمایت قرار گیرد.

فارغ از این‌که ایالات متحده یا اسرائیل تصمیم بگیرند در ناآرامی‌های سیاسیِ جاری مداخله کنند یا نه، این مردم ایران‌اند که بار دیگر به ابزار تبدیل می‌شوند؛ صداهایشان خاموش می‌شود و در نهایت بازندگانِ اصلی خواهند بود. تفاوت این‌جاست که اکنون نه‌تنها قدرت‌های امپریالیستیِ جنگ‌طلب یا مداخله‌گرانِ لیبرال در این فرایند نقش دارند، بلکه—به‌طرزی پاردوکسیکالی ـ خودِ چپِ به اصطلاح مترقی نیز در آن سهیم است.

*این مقاله ترجمه فارسی مقاله‌ای است که به قلم حسین دباغ و پاتریک حسن منتشر شده است.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.