بیرون آمدن از چاله «توهم»: غیبت آنالیزورهای سیاسی چپ
چرا چپ از رویدادها در ایران شگفتزده میشود و به جای کنشگری تنها «واکنش» نشان میدهد؟ این مقاله با بازگشت به سرکوب چپ در ایران، یادآور میشود خلق تصویر خیالی چپ را از واقعیت دور کرده است.

از دیوارنویسیهای انقلاب ژینا ــ عکس: شبکههای اجتماعی

نمیدانیم در ایران چه میگذرد. حکومت سرکوبگر هدایت روایت را با قطع ارتباط اینترنتی و تلفنی در اختیار گرفته است. رسانههای فارسی زبان جریان اصلی هم به دلیل عملکرد ناشیانه و سوگیرانه به نفع پسر شاهی که ۴۷ سال قبل به خشم مردمان سرنگون شد، قابل اعتماد نیستند. روایت سرکوب تا به حال بیانگر فاجعهای بزرگ است که شاید با فاش شدن همه ابعاد آن، بتوان آن را بزرگترین جنایت پس از دهه خونبار ۶۰ خواند. در این شرایط، گفتوگو در باره ایران به سرخط اصلی رهبران دولتهای غربی، از ایالات متحده تا بلژیک بدل شده است. دونالد ترامپ که ایران را به حمله نظامی تهدید کرده بود، همچنان با واژهها بازی میکند. یکبار میگوید که مقامهای ایران به او اطمینان دادند ۸۰۰ نفر را اعدام نمیکنند و بار دیگر از «نیاز به رهبر جدید» حرف میزند.
حامیان پهلوی که ادعا کرده بودند ۵۰ هزار نیروی سرکوب به این جریان پیوسته، حالا نه فقط نظامیان و کارگزاران حکومتی، بلکه همه منتقدان و مخالفان بازگشت به نظام سلطنتی را به شناسایی و به مجازات تهدید میکنند. اسرائیل که پهلوی به حمایت مالی و رسانهای آن دلگرم بود هم از زبان نظامیان بازنشسته به «بیعرضهگی» بازمانده نظام سلطنتی اذعان دارد. دولتهای اروپایی به سرکردگی آلمان و به دنبال آن فرانسه از «نزدیک بودن به پایان» حکومت حرف میزنند.
شبکههای اجتماعی و حتی خیابان شهرهای مختلف به میدان نزاع سلطنتطلبان با همه مخالفان پسر شاه سرنگون شده تبدیل شده است. آنها بی محابا در برنامههای تلویزیونی و شبکههای اجتماعی بدون اعتراف به انتشار اطلاعات نادرست و ادعاهای واهی، به مخالفان حمله میکنند و هر منتقد خود را همارز جمهوری اسلامی مینامند. همزمان ژست «ارتش ضد فاشیست» به هنگام نجات برلین از دست نازیها را میگیرند. در چند نقطه جهان پهلویچیها مخالفان خود را تنها به دلیل نپذیرفتن «رهبری» پهلوی ضرب و شتم کردهاند. تصاویر این درگیریها و فحاشیها در روزهایی که مردمان ایران در جغرافیایی بزرگ حصر شدهاند، در رسانهها و شبکههای اجتماعی به سوژه خنده برای مخاطبان غیر ایرانی و رنج و زخم برای همه آنان که دل نگران وضعیت مردمان حصر شده در ایران هستند، بدل شده است.
شورای امنیت سازمان ملل متحد که اعتبارش را در این سالها بیشتر از قبل از دست داده است، نشست ویژه برگزار کرد. دو «نماینده جامعه مدنی ایران» که در این نشست سخن گفتند، مسیح علینژاد و احمد باطبی، بیش از آنکه صدای مردمان تحت سرکوب در داخل باشد، نمایشی غمانگیز از «منیت» هر دو بود. هر دو آنها خواستار حمله به ایران شدند.
همه این وقایع در روزهایی رخ داد که حکومت سرکوبگر همه راههای ارتباطی با جهان بیرون را بسته است تا در تاریکی به جنایت و روایتسازی ادامه دهد. در این تلخیهای متعدد شاید باید از یک بابت کمی احساس خوشایند داشت که مردمان داخل از تمام این نمایشها بی اطلاعاند و نمیدانند بر سر مصادره خشم و خون آنها چه نزاعهایی در جریان است.
در این وضعیت آشفته که جنگ بر سر تصاحب خشم و خون در خارج از ایران جریان دارد و همچنان تحلیل روشن از آنچه که در ایران رخ داد ــ و ادامه دارد ــ ناممکن است. هر جریان سیاسی و فکری تلاش دارد خوانش و مهر خود را بر اعتراض گسترده مردمان به ستوه آمد بگذارد؛ حکومت همچون همیشه معترضان را «اغتشاشگر» و «تروریست» مینامد تا سرکوب را توجیه کند. سلطنتطلبان به مدد رسانههایی که به تریبون حزبی پهلوی بدل شدهاند آن را «انقلاب ملی» به نفع بازگشت به نظام ارتجاعی دیگر نامیدهاند تا خود را تنها آلترناتیو ممکن جلوه دهند. جریان/ احزاب برخاسته از جغرافیای خلقهای تحت ستم آن را شورش علیه مرکزگرایی و طلب «خودمختاری» توصیف میکنند. «جمهوری خواهان» با طیف گسترده از شورش علیه استبداد برای خیزش دی استفاده میکنند و مطالبه دموکراسی سکولار. در همین طیف بخشی معتقد است «هر چه در خیابان فریاد زده میشود» ــ دقیقتر بازنمایی میشود، قابل دفاع است؛ حتی اگر بازگشت به نظام پادشاهی باشد.
جریانهای چپ هم سردرگم ماندهاند. اگر در سالهای اخیر «خیابان» در هر وضعیتی «مقدس» بود و عرصه مبارزه «طبقاتی»، این بار صدا/ صداهایی که از خیابان بازنمایی شد نگران کننده بود. نقطه آغاز اعتراض، شعارها، مداخله دولتهای امپریالیستی و احتمال حمله نظامی بخشهای از این جریان به نسبت وسیع اما پراکنده را در اظهارنظر محتاط کرده است. چرا که حالا همزمان باید در چند جبهه موضع بگیرد؛ علیه حکومتی که پیش از همه چپها را سرکوب خونین کرد، راستگرایانی که وعده ساختن «خاوران» دیگری را میدهند و هنوز به تخت و تاج نرسیدهاند فهرست مستحقان مجازات را تکمیل میکنند و مداخله امپریالیستی.
البته این تصویر یکپارچه نیست. در همین طیف بخشی به دام راستروی افتاده است و تلاش دارد بازار امروز را از آن پیشینه محافظهکارانه جدا کند و به دنبال «اتحاد تاکتیکی» برای سرنگونی برود. راهی که البته در جریان قیام ژینا هم در پیش گرفته شد تا آنجا که مدافع تحریمهای بیشتر شدند و در یک قاب مشترک با تمام جریانها یک «همه با هم» ساختند. در مقابل بخشی دیگر، هرچند کوچکتر همین یکدستسازی را برای انکار عاملیت معترضان انجام میدهد و با استناد به چند شعار و اظهارنظر میهمانان همیشگی رسانههای فارسی، در باره ظهور فاشیسم سازمانیافته و مداخله امپریالیستی هشدار میدهد.
گروهی دیگر در درون همین طیف جنگ در سه جبهه را توصیه میکند و میگوید باید از فرصت طلایی برای ساخت سازمان/ سازمانهای انقلابی استفاده کرد. چگونه و با کدام نیرو و امکانات؟ این پرسشی است که سالها بیپاسخ مانده است.
برای نیرویی که در داخل و خارج ایران سرکوب شده است و میشود و به سان همه جهان در دوران فترت قرار دارد، «شگفتی» پربسامدترین واکنش به رویدادهای اخیر در ایران بوده؛ از دی ۱۳۹۶ که شگفتزده شد تا آبان ۱۳۹۸ که تحلیلی مبتنی بر واقعیت از «جامعه ایران» نداشت و ۱۴۰۱ که تا مدتها سردرگم ماند و «میدانداری» در مبارزهای که بیش از هر نیرو و جریان سیاسی دیگر متعلق به این جریان ــ برابری طلبی ــ بود، عرصه را به جریانهای دیگر باخت. این «باخت»، نه به معنای ورزشی آن که برای بیان از دست دادن مدیریت و شاید هدایت خشم عمومی و خیزشی یکدست برابریخواهانه، علیه مردسالاری و مرکزگرایی به کار گرفته شده است. چنین وضعیتی اما چگونه بر این جریان تحمیل شد؟
کُشتن «انقلاب» پس از انقلاب
برای درک چرایی این «ناتوانی» باید به دهه نخست استقرار جمهوری اسلامی بازگشت؛ تحکیم پایههای حکومت اسلامگرایان بر سرکوب گسترده «مازاد انقلاب» و کشتار وسیع همه «حاملان ایده انقلاب» و «آرمانگرایی» ممکن شد. جمهوری اسلامیچیها پیش از رسیدن «امام امت» به تهران، به واسطه همنشینی با اعضای سازمانهای چپگرا شناخت و تحلیل روشنی از این جریانها داشتند. کشتار اعضای سازمانهای چپ از همان ماههای نخست پس از بهمن ۱۳۵۷ آغاز شد. ۶ فروردین ۱۳۵۸ حکومت تازه مستقرشده به گنبدکاووس لشکرکشی کرد تا کانون فرهنگی خلق ترکمن و ستاد مرکزی شوراهای خلق ترکمن را که خواستار بازتوزیع زمینهای کشاورزی بودند، سرکوب کند. چند روز پس از نخستین سالروز انقلاب، ۲۹ بهمن ۱۳۵۸ پاسداران خمینی چهار عضو موثر و ــ رهبر ــ ستاد مرکزی شوراهای خلق ترکمن را ربودند، تیرباران کردند و پیکر آنها را در بیابانهای جاده بجنورد رها کردند.
۹ خرداد ۱۳۵۸ کانون فرهنگی خلق عرب در محمره (خرمشهر) هدف حمله پاسداران خمینی و بازماندگان ارتش سلطنتی قرار گرفت. کردستان هم در همان آغاز هدف حمله قرار گرفت؛ همزمان با مذاکره نمایندگان حکومت مرکزی با هیئت نمایندگی کردها، خمینی فرمان حمله به کردستان را صادر کرد. ناصر مهاجر، پژوهشگر و نویسنده تیر ۱۴۰۴ در گفتوگو با «حقوق ما» در باره چرایی کشتار چپگرایان به فاصله کوتاهی پس از بهمن ۱۳۵۷ گفته بود:
به فاصلهی چند هفته پس از تیربارانهای مدرسهی رفاه، خلخالی به ترکمنصحرا و سپس به کردستان رفت و کسانی را که مطلقا گرایشی به سلطنت نداشتند و چپگرا بودند، تیرباران کرد. خیل کسانی را که در ترکمنصحرا و کردستان کشتند، حکایت متفاوتی دارند. آنها را بهعنوان محارب که در برابر «نظام مقدس جمهوری اسلامی» ایستادهاند، از بین میبردند. هدف هم بیشتر این بود که از تداوم انقلاب پیشگیری کنند و جنبشهای مردمی را از رشد و گسترش بازدارند.
به گفته مهاجر حاکمان جدید «توهم» این را نداشتند که با «کشتار» میتوانند برای همیشه اندیشه چپ را از بین ببرند، اما؛
دلنگرانیشان این بود که چگونه میتوانند از رشد و گسترش جنبش چپی که در ایران، بُن و ریشهای صد ساله دارد پیشگیری کنند و به آن مهار زنند. چگونه میتوانند این اندیشه و جنبش را که بالقوه میتوانست مشکلات بنیادینی برایشان ایجاد کند، رفتهرفته، «وحدت کلمه» خمینی را در هم بشکند و نظام ولایت فقیه را براندازد، در نطفه خفه کنند. به ویژه آنکه میدیدند امکان این را که شمار شایان توجهی از کارگران، زحمتکشان، تهیدستان، لایههایی از طبقهی متوسط، روشنفکران و دگراندیشان، خود را با این جنبش همهویت میدانند و به آن میپیوندند.
تابستان خونین ۱۳۶۷ مرحله پایانی حذف فیزیکی حاملان ایده و آرمانهای انقلاب ۱۳۵۷ بود. حکومت که برای پذیرش قطعنامه پایان جنگ هشت ساله آماده میشد، با بحران کسری بودجه روبرو بود، درآمدهای نفتی را از دست داده بود اعضای سازمانهای چپگرا و مجاهدین خلق را طی چند روز دستهجمعی اعدام کرد تا اطمینان حاصل کند پس از پایان جنگ و نمایان شدن بحرانهای اقتصادی «نیروی سازمانیافته توانمند» که یارای مبارزه با آن را ندارد. «راه حل نهایی» حکومت نه تنها حذف فیزیکی نیروهای سازمانی و از بین بردن سازمانهای انقلابی بلکه انقطاع رابطه نسلی در جامعهای فرسوده از جنگ هشت ساله و افسرده از سرکوب پس از انقلاب بود.
در دهه ۷۰ حکومت زندانیان سیاسی جانبهدربرده از کشتار دستهجمعی را هدفمند آزار داد تا یا ایران را ترک کنند یا انزوا پیشه کنند. تبعید اجباری بازماندگان آن کشتار جمعی، همزمان با آن خلق چهرههای مورد وثوق حکومت در پوشش «روشنفکر» و «منتقد» و «مخالف» را باید ادامه همان کشتار دانست؛ با این تفاوت که در این مرحله حذف فیزیکی محدود به چهرههای خاص ــ قتلهای زنجیرهای و ترورهای برون مرزی ــ بود چرا که حکومت به سرکوب «نرم» و «فرهنگی» روی آورد. روزنامههای زنجیرهای رنگی متعدد با هزینه شهرداری تهران (همشهری)، دولت (ایران) و در ادامه دهها روزنامه و مجله به ابزاری برای «دستکاری» حافظه جمعی و «فراموشی گذشته» تبدیل شدند و تهاجم به آخرین مازادهای انقلاب ۱۳۵۷. موسی غنینژاد، تئوریسین نئولیبرالیسم در ایران این دوره را به واسطه ترجمه چند کتاب از «لیبرالیسم» و «آزادی بازار» نقطه آغاز تغییر ریلگذاری سیاستهای اقتصادی در ایران از «اقتصاد کمونیستی» به «اقتصاد آزاد» میخواند.
خلق انبوه «سازمانهای غیردولتی» تحت عنوان «جامعه مدنی»، ممانعت از ایجاد تشکلهای کارگری و صنفی مستقل و یا اقدام برای تبدیل آنها به شاخه صنفی/ کارگری احزاب دولتساخته هم در همین دوره با هدف «هدایت» و «کنترل» اعتراضهای احتمالی به مسیر امن صورت گرفت. علی ربیعی، از کارگزاران امنیتی جمهوری اسلامی که در دورههای مختلف سکاندار وزارت کار شد، تایید کرده است که حکومت برای پیشگیری از «بحرانی شدن» اعتراضها، این راهبرد را اجرا کرده.
در دام «توهم» خودساخته
تهاجم به چپ نه به ایران محدود بود/ است و نه به حکومت. در سالهایی که حکومت به مدد رسانههای متولد شده در «بهار مطبوعات» و روزنامهنگاران تربیت شده در کارگاههای «خنثی ماندن» به چپ حمله میکرد، در بیرون از حکومت/ و جغرافیای ایران هم چپستیزی روز به روز قدرت بیشتری گرفت. رسانههای «غیرخبری» با محتوای «سرگرمکننده» به بازسازی «گذشته باشکوه» جعلی مشغول شدند و «چپها» هم مقصر اصلی از دست رفتن این گذشته نشان دادند.
اگر راستگرایان به مدد بودجههای کلان هدفمند قویتر شدند، چپ آنچه را که سالهای سخت ساخته و حفظ کرده بود به دلیل نداشتن منبع مالی، به روز نشدن و متوقف ماندن در دوره زمانی خاص به مرور از دست داد. جایگزین رادیوهای موج کوتاه و شبکههای ماهوارهای چپ در این دوران موجی از شبکههای ماهوارهای فیلم و سریال و مشابه در بیرون از ایران، و روزنامه و مجلههای رنگی مروج «سبک زندگی» در داخل بودند.
ماشینهای «شیطانسازی» از چپ روز به روز پرکارتر شدند. چپها اما همچنان به اقدام واکنشی محدود ماندند و از کارکرد و اهمیت یک رسانه مستقل اما حرفهای غافل. «جزیره»های پراکنده چپ که جبههای وسیع را شامل میشود، حتی برای حفاظت از دستاوردهای تاریخی همرزمان خود در سراسر جهان هم به همان ابزار فرسوده و ناکارآمد در برابر تهاجم سازمانیافته راستگرایان در حکومت و بیرون از آن، بسنده کردند تا این نبرد را، نه فقط در انعکاس ــ یا بازنمایی ــ که در ارتباطگیری با جامعه ایران واگذار کنند.
اشتباه بعدی اما خطرناکتر و بزرگتر بود؛ ساخت یک تصویر غیرواقعی از جامعه ایران و «توان چپ». احتمالا منشور تشکلهای صنفی پس از قیام ژینا را میتوان برجستهترین نمونه از این تصویرسازی دانست؛ ۲۰ تشکل کارگری و صنفی که اگر واقعی بودند و دارای پایگاه میتوانستند نقش موثری را نه فقط در اعتراضها بلکه در پیشبرد مطالبات کارگران بر سر دستمزد و تهاجم به امنیت شغلی داشته باشند. سه سال پس از انتشار منشور حداقلی پرسش این است که آن منشور چه شد و چند تشکل امضاء کننده آن بیانیه «واقعی» و بزرگتر از چند عضو بودند؟
اگر تشکلهای کارگری به مرور زمان زیر ضرب حکومت به گروههای چند نفره غیرموثر بدل شدند، نسل جدیدی از «تشکل»ها در سالهای بعد، به ویژه پس از دی ۱۳۹۶ به وجود آمدند که تنها یک نام بودند. در رقابت با راستگرایان که ناگهان کمیتههای محلات را در بیرون از مرزهای ایران ساختند تا جنگ روایت را پیروز شوند، بخشی از چپ هم کمیتههای انقلاب و محلات را با عناوین متعدد بر روی کاغذ خلق کرد.
در روزهایی که چپ در تحلیلهایش از وضعیت، با اتکا بر همین «سازمان» و «کمیته»ها تصویری نادرست از «توازن قوا» داشت، جریان موسوم به «عدالتخواه» در حکومت برای سازماندهی واقعی کارگران پیمانی نفت و گاز در استان بوشهر با حمایت حکومت، تشکل کارگری ساخت. بر خلاف شوراهای اسلامی کار که هیچگاه اعتماد کارگران را جلب نکردند، کانون صنفی کارگران پیمانی نفت و گاز بوشهر جایگاه ویژهای را به دست آورده است و به یک سازماندهنده و مطالبهگر کارگران بدل شده. مقایسه این تشکل ــ که نباید حمایت حکومت به موسسان آن را نادیده گرفت ــ با شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت و گاز که تلاش داشت خود را در نقش یک تشکل واقعی و حاضر در عسلویه نشان دهد، میتواند بیان روشنتری از آفت تشکلسازی به دست دهد.
پیروزی از پذیرش شکست آغاز میشود
مربیان فوتبال حرفهای یک جمله تکراری دارند؛ «باختیم. با برطرف کردن ضعفهای تیم بازیها بعدی را میبریم». بررسی نقاط ضعف و همینطور تحلیل رقیب در فوتبال تا آنجا اهمیت دارد که «آنالیزور»ها به یکی از ارکان اصلی تیم مربیگری تبدیل شدهاند. کارویژه آنها ارزیابی عملکرد فردی و گروهی بازیکنان خودی و تحلیل جزء به جزء بازیکنان و تیم رقیب است. مربیان بر اساس همین ارزیابیها برای هر مسابقه تاکتیک مناسب را انتخاب میکنند.
حق با شما است؛ فوتبال و مبارزه سیاسی، آن هم به قصد سرنگونی یک حکومت سرکوبگر کمترین شباهت را دارند. فوتبال قوانین مشخصی دارد که تخطی از آنها ناممکن است و با مجازات همراه. همچنین در فوتبال شاخصهای قابل سنجش ارزیابی و تحلیل میشوند، اما در مبارزه اجتماعی و سیاسی مجموعهای از عوامل و شاخصهای متغیر و غیرقابل سنجش. نقطه اشتراک شاید فقط «تحلیل» و «ارزیابی» است و مهمترین هم همین نقطه اشتراک.
جریانهای چپ به گواه اسناد سازمانی پیش از انقلاب و حتی در سالهای نخست پس از انقلاب تحلیلهای دقیق و مبتنی بر شاخصهای اقتصادی و اجتماعی از وضعیت داشتند؛ شمار شاغلان به تفکیک رسته و دسته، توزیع جغرافیایی بنگاهها، ارزیابی برنامههای توسعه و بودجه سالانه و موارد دیگر. با سرکوب سازمانها و اجبار به تعبید «تصویر خیالی» جایگزین تصویر مبتنی بر واقعیات شد تا با «تصاویر» متعدد و متضاد خیالی از جامعه ایران روبرو شویم.
نباید هیچگاه عامل سرکوب خونین حکومت در تحمیل وضعیت کنونی بر چپ و جامعه را از یاد برد، اما تجربه چند خیزش اخیر، به ویژه اعتراضهای دی ۱۴۰۴ بار دیگر این ضرورت را برجسته میکند؛ پذیرش شکست و اذعان به غلتیدن در چاله فریب، و بازگشت به سازوکار تحلیل بر اساس واقعیت عینی.
این میتواند آغاز مسیری باشد که اگر نه در کوتاه مدت، اما در آینده ایران ــ بدون جمهوری اسلامی یا با تداوم آن ــ مبارزه طبقاتی و نبرد برای برابری و آزادی را سازمان یافته خواهد کرد و جریانهای چپ را از «شگفتی» دائمی و «اقدام واکنشی» به نیروی موثر خطدهنده و پیشبرنده بدل میکند. مردمان به ستوه آمده از نابرابری، تبعیض، سرکوب و فقیر شده به دلیل سیاستهای نئولیبرال تشنه برابری و عدالتند و چپ به گواه تاریخ حامل و عامل مبارزههای برابریخواهانه.




نظرها
نظری وجود ندارد.