انقلاب راست ایران: ریشهها، آيندهی نزدیک و برنامههای عمل نیروهای چپ
یاشار دارالشفاء در این یادداشت تحلیلی، با عبور از توصیفات رایج دربارهی «پیروزی یا شکست» خیزش جاری، استدلال میکند که ایران در میانه یا پایانِ یک «انقلاب راست» قرار گرفته است؛ انقلابی که در غیاب سازماندهی مؤثر چپ و افول گفتمان عدالتخواهی، خیابان را به تسخیر هواداران سلطنت و مداخلهی خارجی درآورده است. نویسنده ضمن واکاوی ریشههای تاریخی و جامعهشناختیِ این تغییر ریل، تصویری هشداردهنده از آیندهی نزدیک و احتمال ظهور شکلی از فاشیسم یا دیکتاتوری جدید ترسیم میکند که در آن سرکوبِ چپ و نیروهای مترقی، فصل مشترک رژیم فعلی و آلترناتیوِ راستگرای آن خواهد بود. مقاله در نهایت با نقد استراتژیهای کلیگویانه، راهکارهایی عملی برای خروج چپ انقلابی از انزوا و سازماندهیِ هدفمندِ لایههای مشخصی از جامعه (نظیر اجارهنشینها) ارائه میدهد.

پاریس، فرانسه - ۱۷ ژانویه ۲۰۲۶ (عکس از محمد صلاحالدین عبدالغ السای / آناتولی از طریق خبرگزاری فرانسه)
به جای مقدمه
از کشته، پشته ساختند. آنقدر جسد تیر خورده در اطرافمان هست که سالها گریستن کفاف نمیدهد. چشمانتظاران کمک نظامی آمریکا، خیره به آسمان ماندند. اعدامهای متأثر از قیام بهجریان افتاده است. هیچ نشانهای از ارادهی رژیم برای تغییر رویه دیده نمیشود. زندانها دیگر جا ندارد و گورستانها، قبر کم آوردهاند. شلنگهای آب باز شده یارای شستن خونهای کف خیابان را ندارند. بزرگترین جنایت تاریخ ایران معاصر رقم خورده است. آیا قیام دیگری بهشکست انجامید و رژیم همچنان پابرجاست؟ بیشک حکومت و هوادارانش با همهی هزینههایی که متحمل شدند، مست این «پیروزی الهی»اند. مردمی که به اعتبار خیابانها و جَو دادنهای «ایران اینترنشنال» خود را در یک قدمی پیروزی میدیدند، حالا مات و مبهوتاند: سوگوار جنازهی یاران باشند یا نفرینکنندهی آمریکا یا افسردهی یک شکست دیگر؟ در این لحظه صحبت از دستاوردهای قیام یا زیباییشناسی شکست یا سخن گفتن از بیحیثیت شدن رژيم، بیشتر عصبیکننده است تا تسکینگر و امیدبخش.

شاید مردم عصبانیتر شوند و بیهیچ امیدی به اینکه دیگر به خیابان ریختن به چه خواهد انجامید، به سمت دژخیمان یورش برند. شاید با این جمعبندی که بیدخالت مؤثر نظامی خارجی، سرنگونی ممکن نیست، برای مدتی قابل توجه در لاک خویش فرو روند. هر چه هست، نمیتوان واقعیتهایی را نادیده گرفت:
- اگر بپذیریم که نزدیک به ۱۲ هزار نفر کشته شدند، دستکم مجازیم که بگوییم تا ۴ هزار نفرش نیروهای خیابانیکاری بودند که فقدانشان، بازسازی بدنهی قیام را با مشکل مواجه میکند.
- رژيم با همهی بحرانی که تا گردن در آن فرو رفته، هنوز از انسجام حاکمیتی و دستگاه سرکوبی کارآمد برخوردار است. حتی نیروی انتظامی اینبار نقشی قابلتوجه در سرکوب ایفا کرد و موضوع دیگر قابل محدود کردن به بسیج و سپاه نیست.
- فارغ از مخالف بودن با حملهی خارجی (به ویژه از جنس مداخلهی نیروی امپریالیستی)، اگر مداخلهی نظامی آمریکا یا اسرائیل مبتنی بر تصمیمی غیر از بهپایان رسانیدن عمر جمهوری اسلامی باشد، یعنی مثلا چیزی از جنس جنگ ۱۲ روزهی دیگری مدنظر باشد، میتوان مطمئن بود که رژیم هم به اسرائیل ضربه میزند و هم بر شدت سرکوب داخلی خواهد افزود.
- قضاوت دربارهی اینکه قیام شکست خورده است یا اینکه ما در آغاز یک بازهی زمانی میانمدت برای سرنگونی هستیم، کمتر از یک ماه مشخص خواهد شد.
- هنوز پای هیچ اعتصاب بزرگ کارگری (که گفته میشود مرحلهی آخر انقلابهاست) به میان نیامده است. روشن هم نیست که آیا اساسا تغییر رژیم در ایرانِ امروز، وابسته به این مؤلفه باشد یا نه.
هر چه هست دیگر تردیدی وجود ندارد که قیامی که در ابتدا، میانه یا پایانش هستیم، یک «انقلاب راست» است. باید ضمن بررسی ریشههای برآمدن آن، و نیز ارزیابی تبعات کوتاهمدت/میان مدتش، ببینیم چه سرنوشتی در انتظار مهمترین بازندهی این انقلاب، یعنی جریان چپ، خواهد بود. همچنین ارزیابی اینکه سناریوهای عملِ پیشِ روی ایشان ظرف چند ماه آتی چه هست و چه میتواند باشد.
انقلابی که میخواستیم، انقلابی که شد
از فردای ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ِ که بهقدرت رسیدن خمینی و همراهانش مسجل شده بود، بخشی از سازمانهای چپ، مجاهدین و نیز گروهی از ملیگرایان، میپنداشتند که این انقلاب اول سرانجام به انقلاب دومی خواهد رسید که به خودی خود فرا میرسد. آنها در فضایی فکری که بسیار متأثر از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ بود، گمان میکردند لحظهی ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، همان انقلاب فوریهی ۱۹۱۷ است که سرانجام به اکتبر وصل میشود. آنها در دل بحرانها و تنشها با جریانی که داشت قدرت سیاسی را قبضه میکرد لزوم انقلاب دوم را درک میکردند اما برای تحقق آن کمترین اقدامی انجام نمیدادند. از ۸ مارس اسفند ۱۳۵۷ تا اولین جنگ گنبد در فروردین ۱۳۵۸ و از اولین جنگ کردستان در تابستان ۱۳۵۸ تا شکل دادن به شوراهای کارخانهها و دهقانان، و از انقلاب فرهنگی تا ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، همه و همه امکانهایی بود در راه محقق کردن آن انقلاب دوم که یکی پس از دیگری زیر پوتینهای ضدانقلاب از پا درآمد. از این نظر شکست عملیات فروغ جاویدان مجاهدین خلق و قتلعام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، پایان نمادینی بود برای هر شکلی از سودای انقلاب دوم را درسر پروراندن. طرفه آنکه حتی با فرارسیدن لحظهی مرگ خمینی در سال ۱۳۶۸، که خیلیها گمان میکردند میتواند خلأ قدرت و سردرگمی جدیای را شامل حال حکومت کند، تا شاید از پس آن امکان دیگری برای انقلاب دوم فراهم شود، تنها پس از چند روز، جانشین جدید مشخص شد و نظام با یک تغییر شکلی در بازوی قوهی مجریه (از «نخستوزیری» به «ریاستجمهوری»)، وارد مرحلهی دوم از بقای خویش شد.
بالا و پایینهای بسیاری در قالب سازماندهیهای جزیرهای در تمامی سالهای پس از ۱۳۷۰ تا نیمهی دههی ۱۳۹۰ اتفاق افتاد: از شورشهای اسلامشهر و کوی طلاب مشهد تا قتلهای زنجیرهای، از ۲ خرداد ۱۳۷۶ تا کوی دانشگاه، از عبور از خاتمی تا کمپین یکمیلیون امضاء، از بازگشایی سندیکاهای کارگری تا جنبش دانشجویی چپ دههی ۱۳۸۰، و از جنبش سبز تا احیای اصلاحات در قامت «اعتدال».
در تمامی این سالها، با کم و کیفهای مختلف، این ایدهی تغییر از مسیر «صندوق رأی» بود که میدرخشید؛ و هر چند صداهایی کوچک از «نمایشی بودنش» سخن میگفت و راه خیابان را نشان میداد، اما انگار همه چیز بهشکل مضحکی قابل ادغام در فرمان «فشار از پایین، چانهزنی از بالا» مینمود. آخرین نفسهای این شکل مسلط از سیاستورزی در جریان انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۹۶، خود را در قامت ایدههای مسخرهای چون «رأی مشروط» یا «رأی سلبی» نشان داد.
بیرون زدن تبعات ناشی از بیش از ۲۵ سال سیاستهای نئولیبرالی (یا آنطور که برخی مایلاند «نئوفئودالیسم» یا «اقتصاد سیاسی غارت» نامگذاریاش کنند-که فیالحال مسألهی این یادداشت نیست)، آرام آرام از ابتدای سال ۱۳۹۳ خود را در واکنشهای اجتماعی مختلف نشان داد؛ واکنشهایی که در یک کلام میتوان آنها را «انسجام مبارزات صنفی» نام نهاد: از حضور قدرتمند «جنبش معلمان» در خیابان تا ظهور «جریان صنفی» در دانشگاه، و از بالا آمدن مجدد «جنبش کارگری» (به ویژه با مطالباتی چون «لغو خصوصیسازی») تا ظهور «جنبش بازنشستگان».
این همه در لحظهی دی ماه ۱۳۹۶ تبدیل به خیزشی شد که از حیث فراگیری در کشور، پایگاه طبقاتی شرکتکنندگان در آن و نیز بروزات شعاری و کُنشی آن، یادآور بهمن ۱۳۵۷ بود. حاضران در خیابان پایان دوگانهی «اصلاحطلب/اصولگرا» را اعلام کردند، و علاوه بر نهادهایی چون «مسجد»، به «بانکها» حملهور شدند. با وجود شنیده شدن شعار «رضاشاه، روحت شاد» یا طنین دوبارهی «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» (که از ۸۸ مانده بود)، جمعبندی عموم تحلیلگران این بود که این صرفا کژ و مژ بودن صدای اعتراض کسانی است که سالهاست بیصدا بودند و واژگان مناسب خود را برای فریاد پیدا نمیکنند، در نتیجه مسأله فیالفور از جنس «درخواست احیای دوران پهلوی» یا «عروج ناسیونالیسم افراطی» نیست. بار دیگر امیدها زنده شد، که شاید وقت آن «انقلاب دوم» بهتأخیر افتاده، فرارسیده است. با وجود فقدان سازماندهی مؤثر چپ، خواستهای عموما عدالتطلبانهی معترضان و پایگاه طبقاتی آنها، برای جریان چپ حاوی این دلخوشی بود که سازماندهیهایش را جدیتر از پیش، ازسر بگیرد. این موضوع کژدار و مریض در سپهرهای مبارزات صنفی، بد پیش نرفت اما همچنان بهشدت «جزیرهای» بود. وقوع اعتراضات تابستان ۹۷، سپس آبان خونین ۹۸ و نیز «قیام تشنگان» (به محوریت خوزستان) و «قیام گرسنگان»، همچنان میتوانست چپ را نسبت به هژمونی «مبارزهی طبقاتی» دلخوش نگه دارد -هر چند که توفیقی در سازماندهی نداشت. تنها یک چیز در همهی این لحظات بیش از پیش روشن میشد: دیگر برای اصلاحات دیر است، و اکثریت جامعهی ایران، تحت هیچ عنوان جمهوری اسلامی را نمیخواهد.
اما وقوع قیام ژينا معادلات قبلی را تا اندازهی زیادی برهم زد. بستر اجتماعی-اقتصادی و طبقهای که به میانجیاش، خیابانها را از آن خود کرده بود، به یکباره تحت هژمونی دیگری درآمد. سلطهی جنسی/جنسیتی با تمرکز ویژه بر مسألهی «حجاب اجباری» در مرکز توجه قرار گرفت و نیروهایی هدایت قیام را برعهده گرفتند که رد پایشان را میشد تا سال ۱۳۸۸ دنبال کرد: به اصطلاح طبقهی متوسط. این طیف در هنگامهی خیزش/قیامهای ۹۶ به بعد، تنها برای چند روز به میانجی «فاجعهی هواپیمای اوکراینی» بار دیگر به خیابانها آمده بودند. این بار خبری از خواست عدالت اجتماعی نبود. هر چه بود در قالب گفتمان «آزادیخواهی» و «ضدیت با مردسالاری» یک استبداد دینی، خود را مینمایاند. موضوع مطلقا ربطی به معیشت و سرمایهدارانه بودن رژیم نداشت. چپ هم البته طی سالهایی که از «کمپین یک میلیون امضاء» میگذشت، دستاورد گفتمانی-سازمانگرایانهی خاصی در عرصهی «مسألهی زنان» نداشت (همچنان که در عرصهی «مسألهی حق تعیین سرنوشت ملل تحت ستم»). مسألهی زنان همچنان تا اندازهی زیادی تحت هژمونی صورتبندیهای راست بود. هر چند که شعار قیام، منبعث از نقش پُررنگ کردستان و سنت مبارزاتی چپ آن در حرکت، شد «ژن، ژيان، ئازادی» (زن، زندگی، آزادی) و بلوچستان، به عنوان بال مهم دیگر غیرفارس حضوری قابلتوجه داشت، اما گفتمان تولیدشده به سرعت تحت مصادرهی نیروهای راست درآمد. به عوض چهرههای فعال زنان مبارز کرد یا بلوچ، این مسیح علینژاد، نرگس محمدی، گلشیفته فراهانی و نازنین بنیادی بودند که صداهای قیام شدند و بنگاه رسانهای ایران اینترنشنال، یکتنه کوشید تا مالکیت جنبش را برای رضا پهلوی سند بزند. حتی شکست پروژهی «جُرج تاون» هم سبب نشد آنها خم به ابرو بیاورند و دست از دمیدن بر کالبد بیجان پهلوی بردارند. در تمام این مدت جریان چپ، هیچ اقدام ویژهای برای بهبود سازمانیابیهایش نکرد. کشمکش بر سر بازخوانی «قیام ژینا» در تمامی این مدت، مرکز توجه بود: از گفتن اینکه این بیگمان یک «انقلاب اجتماعی» بود تا احیای صورتبندی آصف بیات تحت عنوان «پیشروی آرام»، و از نقد به «طبقهی متوسطزدگی» قیام تا «براندازانه» خواندنش توسط جریان موسوم به «چپ محور مقاومتی».
افت گفتمان طبقاتی، شکست در سازماندهیهای مؤثر و مستولی شدن آرام آرام افسردگی بر جامعه، لحظهی سیرک انتخاب «پزشکیان» (با مشارکت بخش قابلتوجهی از مدافعان «قیام ژینا») را رقم زد. پزشکیان، در شرایطی از سوی بخشی از روشنفکران و مبارزان ضدرژيم به چشم «مانعی بر سر راه گفتمان جنگطلبی در جمهوری اسلامی» و حتی «مانعی بر سر راه بازاری شدن خدمات اجتماعی» جا زده شد، که حتی پیش از آغاز رقابتهای انتخاباتی، روشن بود که نظر رهبر جمهوری اسلامی هم انتخاب اوست. البته که این دست از روشنفکران و مبارزان موافق شرکت در انتخابات، نظر به گمانهزنیها دربارهی مرگ رئیسی، موافقت خامنهای با پزشکیان را «تحمیلی» میدانستند و ناگزیری او. این شد که در کمال ناباوری، «صندوق رأی» بار دیگر شأنِ درخوری پیدا کرد.
بار دیگر، همچون سالهای پس از خرداد ۱۳۷۶، این تحلیل ژورنالیستی اصلاحطلبانه فراگیر شد که «پایگاه رأی اصولگرایان مرتجع» همین «فرودستان و کارگران» (یا آنطور که مایل بودند بگویند اما رویشان نمیشد، این «گدا گشنهها») هستند. همانها که در ۹۸ از «فروشگاه جامبو» دزدی کردند، همانها که عقدههای طبقاتیشان، وادارشان میکند یک «رضاخان» طلب کنند. در این میان فعالیت گفتمانی بیش از پیشِ «چپ محور مقاومتی» متأثر از حملهی ۷ اکتبر فلسطینیها به اسرائیل، و در ادامه، «جنگ ۱۲ روزه»، باعث شد که در پیشگاه افکار عمومی، چهرهی جریان چپ که پیشتر تلاشهایش برای احیای «گفتمان طبقاتی» پس از «قیام ژینا» شکست خورده بود و همچنان توفیقی در سازماندهی نداشت، مخدوش شود.
تبلیغات رسانهای منوتو و ایران اینترنشنال پیرامون آنچه «فتنهی ۵۷» توسط ملا و چپی خوانده میشد، در کنار گفتمان تحقیر طبقهی کارگر و فرودست نزد اصلاحطلبان-گذارطلبان، نیز دفاع آشکار چپ محور مقاومتی از رژيم در برابر امپریالیسم، بر بستری که «چپ انقلابی» نه توانست گفتمانش را هژمون کند و نه توانست سازمانیابی کند، باعث شد تا عامل بدبختی ۴۶ سال گذشته، چپگرایی جا زده شود. گویی تمام تلاش چپ طی سالهای پس از دههی ۱۳۷۰ برای نشان دادن اینکه این او بوده که همواره کوشیده به مردم نشان دهد چطور سیاستهای نئولیبرالی، باعث بدبختی معیشتیاش شده است، به هیچ تبدیل شده بود. در این لحظه بهنظر میرسید که حتی «نئولیبرالیسم» هم از گور چپ درآمده است! آنچه فهمیده میشد این بود که جمهوری اسلامی، رژیمی کمونیستی است چون با «چین» و «روسیه» و «ونزوئلا» دوست است. به زودی چپ به دال گستردهای تبدیل شد که از «مصدق» تا «نرگس محمدی» را هم دربر میگرفت. حالا دیگر برای چپ، نهتنها تلاش برای فاصلهگذاری با حزب توده، جهت جلب افکار عمومی فایدهای نداشت، بلکه میبایست پاسخگوی اعمال و گفتار نرگس محمدی هم میبود!
به شکل غریبی، عموم جامعه همچنان مطالباتی از جنس عدالت اجتماعی داشت، اما همزمان از چپ هم بدش میآمد. تلاشهای پراکندهی رسانهای چپ برای مقابله با تصویری که رسانههای راست از او بهدست میدادند، مانند مسابقهی دو، میان خرگوش و لاکپشت بود. دیگر گفتن اینکه رسیدن به «دستمزد مناسب»، «امنیت شغلی»، «حق مسکن» و «آموزش و بهداشت باکیفیت و رایگان» از مسیر «خصوصیسازی» و «بازار آزاد» و «ورود سرمایهگذاری غربیها بر بستری مقرراتزدوده»، مُیسر نیست و تنها تحت لوای «سوسیالیسم» است که میشود به اینها رسید، فایدهای ندارد. مردم به نقطهای رسیدند که لازم دارند کسی جز سیاستمداران جمهوری اسلامی و حتما متأثر از تبلیغات راستها، این چپیهای همدست با رژیم، بهشان بگوید که این خواستهایشان را محقق میکند و نیازی نیست آنها به چگونگیاش فکر کنند.
به پشتوانهی چنین وضعیتی است که لحظهی «قیام دی ۱۴۰۴»، با همهی زمینههای اقتصاد سیاسیاش، و نیز حضور پُررنگ مردم مُزدبگیر و بیکار و فرودست به شکلی بیمیانجی در آن، ترجمانش را دیگر نه فقط در قالب «نه به جمهوری اسلامی»، بلکه «آری به بازگشت پهلوی» همراه با درخواست عاجل از آمریکا و اسرائيل برای کمک، به منصهی ظهور میرساند. چپ انقلابی نه توانست هژمونی گفتمانیاش را بر دال «عدالت اجتماعی» حفظ کند، نه توانست برنامهای عملی برای «ضدیت با امپریالیسم در عین ضدیت با رژیم» ارائه دهد، و نه حتی توانست نقشآفرینی مؤثری در «سازماندهی» مردم ایفا کند. دلایل این ناتوانیها هر چه که بوده باشد، میوهای که امروز میچینیم این است که دیگر راست صرفا یا در حکومت نیست، یا در حال لابی با امپریالیسم، بلکه حالا خیابان را به صورت جنبشی در اختیار دارد و ترکیب این حاضران در خیابان فقط «طبقهی متوسط» نیست. حالا کارگران و فرودستان هم ضمن تأکید بر خواستهای عدالت اجتماعیشان، دست به دامان راست هستند که رهبریشان کند.
چه چیزهایی انتظارمان را میکشند؟
وضعیتی اینچنینی یحتمل بسیاری از ما را به یاد سربرآوردن «نازیسم» و «فاشیسم» در آلمان و ایتالیا در هیئت یک «جنبش تودهای» میاندازد. هنگامی که انقلاب ۱۹۱۸آلمان و جنبش تورین در ایتالیا تحت رهبری چپ انقلابی شکست خورد، و هنگامی که مدیریت اقتصادی کشور، کار را به اَبَر تورمی نابودکننده رساند، دیگر تاریخ منتظر چپها نشد تا بار دیگر سازماندهی کنند و با جمعبندی درسهای شکست، راههای جدیدی به تودههای تشنهی انقلاب نشان دهند. راستِ اپوزیسیون اساسا به شکلی که چپ اپوزیسیون همیشه برای خود تعریف کرده و میکند، نیازی به سازماندهی خاصی از مسیر ارتباطگیری با تودههای بازندهی وضع موجود ندارد. آنها منتظر مینشینند تا تلاشهای چپ به شکست بینجامد. آنگاه تا هنگامی که چپ در حال تلاش برای جمعبندی شکست و بیرون کشیدن درسهای استراتژیکی-تاکتیکی آن است، به تودهها حالی میکنند که دلیل این شکست، نه «توان بالای نیروی سرکوب»، بلکه دقیقا «رهبری چپ» است. نشان میدهند که «چپ اپوزیسیون» اساسا به این دلیل قیام را بهشکست کشانده که آنچان که تودههای تشنهی انقلاب میپندارند، خواهان «انقلاب» علیه «راستِ حاکم» نیست. اینجا معنای انقلاب را هم خیلی ساده صورتبندی میکنند: رفتن رژیمی که مسبب زندگی نکبت ماست. آنها موفق میشوند که به تودهها بقبولانند که این چپ، به اسم خطری موهومی به نام «امپریالیسم» (که در واقع اسم درستش «رابطهی مسالمتآمیز با جهان» است)، از خود «انقلاب» هم میترسد.
به این ترتیب «راست اپوزیسیون» خود را در مقام خواهان راستین انقلاب در ذهن تودهها جا میزند: انقلابهایی از مسیر صندوق رأی (ترامپ در آمریکا)، انقلابهایی در خیابان (خوآن گوآیدو در ونزوئلا و پهلوی در ایران)، انقلابهایی مسلحانه (جولانی در سوریه).
فریادهای «پهلوی برمیگرده» و «جاوید شاه» ظرف کمتر از یک هفته، آن هم تنها ۴۶ سال پس از فریادهای «مرگ بر شاه»، برای رضا پهلوی کافی بود تا خمینیوار از آنسوی آبها (و نه به طور نمادین در جریان یک سخنرانی در جایی مثل «بهشتزهرا») بگوید «من به اعتبار مشروعیت و مقبولیتی که از شما دریافت کردم ...». حالا مبنای تحولات قرار گرفتن «دفترچهی اضطرار» پهلوی برای آنچه «دوران گذار» خوانده میشود، هماندازهی رسالهی «ولایت فقیه» خمینی اهمیت دارد.
با درنظر گرفتن این دفترچه و سامانهای که بناست به اعتبارش برپا شود، و نیز مقاومتهایی که علیه آن شکل خواهد گرفت، کاملا محتمل است که با سلسله وقایعی نظیر حدفاصل ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ تا ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، مواجه شویم: از تحریم رفراندوم برای انتخاب بین «احیای سلطنت» و «جمهوری دموکراتیک» تا فراخوان بخشی از نیروهای ضدپهلوی برای جدی گرفتن رفراندوم به منظور جلوگیری از «احیای سلطنت». از آغاز جنگ داخلی بر سر «حق خودمختاری» کردستان و بلوچستان و … تا حملهی دار و دستههای «شاهاللهی» به تجمعات و دفاتر احزاب و گروههای چپ و مجاهد و فمنیست و کوئیر. از شکلگیری مجلسی بیحضور نمایندگان چپ و مجاهد و فمنیست تا درگیریهای خونین میان مذهبیون قشری با آتئیستها و کوئیرها.
کاملا باید انتظار رژهی خیابانی تودهای را داشت که از «ساواک» احیا شده، درخواست دستگیری و مجازات چپها و مجاهدین و کسانی که تجزیهطلب معرفی میشوند را در کنار ملاها میکند. حتی محتمل است پروندهای تحت عنوان «مسببین فتنهی بهمن ۱۳۵۷» باز شود. بخشهای مهم و اساسی دستگاه سرکوب کنونی (از «سپاه» گرفته تا «وزارت اطلاعات») در قالب «ارتش» و «ساواک» ادغام میشوند. میراثی که رُکن ۳ ساواک برای وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه بهجا گذاشت، حالا به شکلی غنیشده بار دیگر صاحب میشود. بازجوهای رژيم مخلوع، کاملا میدانند چه نیروهایی میتوانند موی دماغ رژيم جدید باشند. خدمتی که پهلوی به جمهوری اسلامی کرد، حالا بالعکس خواهد شد. دشمن تغییری نکرده است: چپ و مجاهد متهمان ردیف اول و دائمی خواهند بود.
در آموزش و پرورش کوشیده خواهد شد یک گذشتهی پرشکوه باستانگرایانه از مادها تا پهلوی برای دانشآموزان ترسیم شود و چپ به عنوان نیرویی وابسته به شوروی ترسیم شود و تلاشهای کوردها و تورکها برای دستیابی به حق تعیین سرنوشت به عنوان «تجزیهطلبی» معرفی شود. یحتمل بر سر اینکه اتفاق رخ داده در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، «کودتا» خوانده شود یا نه، خونها بهپا خواهد شد. نامگذاری خیابانها در نوع خود به یک دعوای دائمی تبدیل میشود.
این وسط از حیث اقتصادی، رژيم جدید به اعتبار جلب سرمایهگذاری خارجی، در اشتغالزایی، توفیقاتی خواهد داشت. یحتمل بخشی از مزدبگیران از حیث دستمزدی برای مدتی، رضایت داشته باشند و همین امر، فراخوانهای جریان چپ رو به کارگران را، برای شکل دادن به «شوراها»ی کارگری در واحدهای تولیدی و خدماتی، با عدم استقبال روبهرو کند. اساس تنظیمات سرمایهدارانهی سپهر کار بهم نخواهد خورد، اما تا بیرون زدن مجدد تبعاتش (به سبب تأخیری که تزریق سرمایه به بازار ایجاد میکند)، و از قِبَلِ آن، حصول گشایشی برای چپ، از حیث مورد توجه قرار گرفتن گفتارش در میان مردم، زمان لازم است.
برنامههای عمل نیروهای چپ
در یک چنین هنگامهای، در حالی که هنوز در خصوص احتمال پیروزی این انقلاب راست تردید وجود دارد و محتمل است که باید روند مبارزه را تحت لوای برقراری جمهوری اسلامی ادامه داد، پرسش این است که جریانهای چپ چه دستور کارهایی را برای خود تعریف میکنند؟
اهمیت طرح این پرسش و پاسخ به آن از اینجا میآید که الگوی رفتاری جمهوری اسلامی در برابر قیامهایی از این دست و به ویژه هنگامی که ماجرا توأمان با حمایت جدی آمریکا و اسرائیل است، افزودن بر شدت برخورد و سنگین کردن جو سرکوب است. از سوی دیگر باید درنظر گرفت که حتی شکست قطعی این انقلاب، تغییری در این معادله نمیدهد که پهلوی تا همینجای کار هم موفق شده سرمایهی اجتماعی قابل توجهی برای خود بیاندوزد و به اتکای این موضوع، به تلاش برای تقویت موقعیت رهبریاش بر معترضان خواهد افزود.
به احتمال زیاد بخشی از چپ که کوشیده است با عنوان «چپ جمهوریخواه»، خود را جا بیندازد، هر چه بیشتر از بخش «چپ» عنوانش فاصله میگیرد و میکوشد تا به میانجی این استدلال که کممایگی جریان چپ در رابطه با «گفتمان آزادیخواهی» و مصادیق آن، از جمله شکل جمهوریخواهی رادیکال، بخشی از دلیل رویگردانی مردم از چپ و اقبالشان به جریان راست شده است، هر چه بیشتر گفتمانی هر شکلی از سلطه را بپروراند. یحتمل استفاده از چهرههایی چون هانا آرنت، آیزیا برلین، هابرماس، ریچارد رورتی، مانس اشپربر، و قرائت کتابهایی چون «قدرت بیقدرتان» هاول و «گفتار در بندگی خودخواسته» دولابوئسی و یا «برای عشق به میهن» ویرولی، بیش از پیش در دستور کار قرار خواهد گرفت. خواهند گفت که چپ به خاطر بیتوجهی به «امر ملی»، در سوق یافتن تودهها به «گفتمان فاشیستی» تقصیر داشته است. پس باید بار دیگر «تفسیر آزادیخواهانه از شاهنامه»، و شناساندن اهمیت فیگورهایی در تاریخ معاصر ایران، نظیر «ستارخان» و «باقرخان»، «کلنل پسیان»، «فرخی یزدی»، «بختیار» و از این دست را در دستور کار قرار داد.
استراتژی عبارت است از پس گرفتن «گفتمان آزادیخواهی» از راست و در سطح تاکتیک یحتمل نزدیکیهایی با جریان موسوم به «گذار طلب» بیش از پیش اهمیت مییابد.
جریان «چپ محور مقاومتی» نیز یحتمل مذبوحانه میکوشد تا با تکیه بر پوچی شعارهای ترامپ در حملهی نظامی گسترده به جمهوری اسلامی، و نیز نگرفتن دعوت پهلوی از کارگران صنایع حوزهی انرژی و حملونقل برای اعتصاب، بار دیگر تودهها را قانع کند که به امپریالیسم دل نبندند و آگاه باشند که طبقهی کارگر حواسش جمع است که بازیچهی دست بورژوازی و امپریالیسم نشود. مجدانه از هستهی سخت قدرت درخواست خواهند کرد که چند بهاصطلاح مفسد اقتصادی از الیگارشها را محاکمه و اعدام کند، تا مردم نسبت به عزم جزم هستهی سخت حاکمیت در مبارزه با سرمایهداری رفاقتی و نئولیبرالیسم، ایمان بیاورد. دست آخر گدامنشانه از حاکمیت میخواهند تا به فعالیتهای ایشان مجوز قانونی دهد که بتوانند طبقهی کارگر را از فریبخوردگی توسط امپریالیسم و بورژوازی برانداز بیمه کنند و ضرورت نگاه به شرق را در میان ایشان جا بیندازند؛ در این راستا حاضر خواهند بود هر شکلی از ضمانت را هم بدهند که حاکمیت مطمئن باشد آنها مطلقا درصدد تبلیغات کمونیستی نیستند، یا دستکم کمونیسمی که از آن سخن میگویند هیچ ربطی به «عبور از جمهوری اسلامی» ندارد.
در این میان «چپ انقلابی» اگر بپذیرد که دیگر فرصت چندانی برای بار چندم بهدست دادن یک جمعبندی از چرایی شکستش ندارد، میبایست دست از سازماندهیهای جزیرهای بردارد و تحت لوای تشکیلاتی مشخص نسبت به شکل دادن به سازماندهیهای طبقاتی مبادرت ورزد. از سوی دیگر باید بپذیرد که از حیث هژمونیک کردن گفتمانش، دیگر نمیتواند با برجستهسازی سه دشمن «سرمایهداری»، «نئولیبرالیسم» و «امپریالیسم» در نظر مردم (به ویژه طبقهی کارگر) از آنها بخواهد که خویش را بهطور کلی «سازمانیابی» کنند. چپ انقلابی میبایست بتواند پیرامون شعار «منتظر چی هستی / منجی خود تو هستی»، دقیقا درنظر افکار عمومی روشن کند که آزادی و عدالتی که ایشان از برایش بهپا خواستهاند، چطور تنها از طریق تحقق «دموکراسی مستقیم» در محل کار و محلات، و نیز حراست دائمی از حق حضور متشکل در خیابان امکانپذیر است. دعوت به تلاش برای ساختن چنین چیزیست که یگانه راه معنا کردن عملی «مبارزه علیه سرمایهداری و امپریالیسم» در میان مزدبگیران است. در بحث از آزادیهای سیاسی و اجتماعی، چپ انقلابی باید روی مواردی بایستد و تبلیغشان کند که میتوان احتمال بالا داد اپوزیسیون راست نهتنها هرگز سخنی از آنها نخواهد کرد، بلکه در صورت بهقدرت رسیدن، بهطور جدی سد راه تحققشان خواهد شد؛ مواردی چون «حق سقط جنین»، «حق اعتصاب»، «بهرسمیت شناسی هویت و حقوق جامعهی +LGBTQ» و مسألهی مهمی چون «حق تعیین سرنوشت ملل تحت ستم در ایران» از طریق عبور از ایدهی «تمرکز سیاسی تهران». باید کوشید جامعهی مخاطبان احتمالی را خاصتر کرد. برای مثال، میتوان آن بخشهایی از جامعهی «اجارهنشینها» را که تا سهچهارم درآمدشان مصروف «اجاره» میشود، نسبت به خواستههایی چون «تناسب اجارهی بهای هر سال با سبد معیشت خانوار» (به عوض تورم یا تعیین رقمهای دلبخواهی)، و نیز ضرورت تشکیل «اتحادیههای منطقهای اجارهنشینها» و اهمیت تصمیم آن برای افزایش اجاره، و تنظیم قوانین و مقررات مالک و مستأجر، برانگیخت.
به عبارت دیگر در این فضا دیگر نمیتوان با افکار عمومی بهطور کلی صحبت کرد. باید مخاطبان احتمالی ایدئولوژیات را بهدقت انتخاب کنی، و معطوف به نیازها و خواستههایشان ایدههای تبلیغی-ترویجی گفتمانی و سازماندهی را وسط بگذاری. هر شکلی از تلاش برای بهبود چهرهی چپ نزد افکار عمومی بهطور کلی و یا مخدوش کردن چهرهی راست اپوزیسیون، قطعا در رقابت با ایران اینترنشنال و هژمونی گفتمانی موجود شکست خواهد خورد.




نظرها
honigundkaese
یاشار عزیز؛ خیلی خوشحالم که زنده و سلامت هستی برای اینکه دوستت دارم و هنوز هم معتقدم ماهی را هروقت از آب بگیری - بگیرم تازه است : ۱. "هر چه هست دیگر تردیدی وجود ندارد که .... یک «انقلاب راست» است." خب از همین اولین خشت کج متن آغاز کنیم. اگر مقصود و هدف تو "چه باید کرد" است ("ریشهها، آيندهی نزدیک و برنامههای عمل" برخلاف آنان که رسما میگن سؤال غلطی است) قبول اینکه انقلاب راست را در گیومه نباید گذاشت به همانگونه که به خیلی ها گفتم ۱۳۵۷ را نباید ضد انقلاب اسلامی نامید؛ بلکه کاملن مادی - منطقی و واقع گراینه قبول این اصل که انقلاب در بطن و هسته موجودیتی خود چیزی "انقلابی" آنگونه که آرزو میکنی, چپ, سوسیال, عادل, صادق, نیک سیرت و نیک سرشت (پروگرسیو را ازعمد نمیگم چون به آن بازمیگردم) و در یک کلام زیبا همچون رویاهای چپ های خوب و پاک نیست. بلکه انقلاب چیزی مادی و سیاسی است که هروقت و هرجا و هرنیرویی که برعلیه هر نظم مسلط آنرا سازماندهی و جهت دهی کند به سرانجام میرسد. A - این جمله بندی آگاهانه فعل شدن را استفاده نمیکند. B - این تز همه براندازی قدرت های مسلط و مستقر درطول همه تاریخ را که چیزی جز مبارزه طبقاتی نیست, انقلاب میداند؛ خیلی رک و سریح : انقلاب ایتالیا ۱۹۲۳, انقلاب آلمان ۱۹۳۳ (قائدتن یکی از همه انقلابهای دیگر در تاریخ آنها) و بسیاری انقلابهای دیگر که خیلی از آنها را خود مارکس نیز بورژوازی نامید: یعنی هم خود انقلاب و هم صفت آن بدون گیومه بودند: یعنی نزد مارکس انقلاب چیزی به ذات خوشمزه به دهان خودش نبود و میتوانست چیز دیگری هم باشد که قائدتن نیروهای متحقق کننده آن چیستی آنرا تعیین میکردند. C - و حال همه انقلابها پروگرسیو هم هستند, چون دوباره همه مفاهیم Begriff نزد یک ماتریالیست تاریخی a-تز: نوترال هستند. b - آنتی تز: تاریخی هستند یعنی از ناکجا وارد زبان نشدند.(R)evolution (این جاش نیست پس خودت درباره این ف که برات دادم تحقیق کن و برو فرحزاد. و دقیقن هم همانگونه این مفهوم انگلو لاتین را در زبان گرمنی لاتین وارد شده است قبول کرده اند) و C- سنتز: تازه اینجا طبقاتی میشوند. یعنی "خوب یا بد" بودنش با استناد به اینکه کدام طبقه آنرا خوب یا بد میداند متغیر است. میتواند منافع یکی را تامین پس برای آن خوب باشد و همان چیز - مفهوم برای طبقه ای دیگر بد باشد. درنتیجه خوبی یا بدی چیزها بسته به اینکه رزمنده کدام طبقه در این جنگ همیشگی تاریخ هستی تبیین و تعیین میشود. کلام آخر در اینجا یکبر برای همیشه مثل یک برادر خواهش میکنم از فهم جهانشمولی معانی چیزها گذر کن ! ۲. "انقلابی که میخواستیم, انقلابی که شد" پروبلماتیک بعدی که دوباره روی تئوری شناخت تو سوار است فعل شدن است. این اشتباه و خطای شناختی تا همین دو - سه سال پیش نزد من کمونیست هم سبب سردرد ها ودردسرهای بسیار برایم جهت فهم و تفهیم چیزها / رخدادها (البته فقط بمعنی اتفاق ها و رویدادها) حتی بی خودم بود. هیچ انقلابی که در ۱ به آن پرداختم نزد مارکس - انگلس (سپس لنین) هیچکدام Werden نبودند. روولوسیون به طرق اعلی و پسینی در زبانشان یک فعل است : revolunieren که در بهترین حالت در فارسی کج و معوج ما میتوانیم بگوییم انقلاب کردن (تازه اگر انقلاب را مترادف صحیحی برای روولوسیون درنظر بگیریم - برگرد با فرحزادی که قبلن نشانت دادم به تفاوتهای شناختی آن مفهوم حال با مفهوم عربی انقلاب که از قلب کردن - شدن میاید تفکر کن, اینجا جاش نیست که به آن بپردازم). چون نزد دو فرد اول که خودشان گوته بودادن که مفسر نیستند بلکه تغییردهنده verändern - کننده , بکن هستند. و این فعل کردن, با تشکر از لنین امری ارادی و انسانی شد. وگرنه که نزد اون دو تا بابا بزرگمون کاملن دترمینیستی (نه به معنای جبرگرایی -Fatalism که این یکی کاملن مترادف غلطی است) بود. به این معنی که لنین یادمان داد بدون اشراف و فهم و تحت کنترل داشتن سه گانه انقلابی لنینی ( تئوری>> سازمان و سازماندهی>> وضعیت) محقق و متحقق کردن یک انقلاب سوسیالسیتی چیزی بیشتر از آرزوهای ساده اندیشانه یک مصلح اجتماعی نیست و نمیتواند که باشد. کلام آخر در این بخش از جا و جوری که آغاز به نقد میکنی - از همان ابتدایش- خود را محکوم میکنی به کدام جا و چه جور بروی. این یک اصل است. ۳. "از فردای ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ِ" متن را جوری آغاز میکنی گویی درادبیات نظری خواه فارسی خواه به دیگر زبانها, تبیین و تعیین شده است که انقلاب ۵۷ چی بود, از چی و کجا و چگونه آغاز شد و چگونه و با چی و چرا به ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ ختم شد.( انقلاب اسلامی کردنش) جواب به همین دو خط ۶ تا انشعاب و ۴ تا تصفیه حساب درون و بیرون سازمانی است. فقط در کمترین و کوچکترین مثال آن همین الان اگر بگم چه کسی هستم و کجا هستم باید به صد نفر که بدلیل اصلن وجود نداشتن آثار کامل لنین و مارکس به فارسی پس اصلن هم آنها را نخوانده اند, جواب پس بدهم که چرا به آن انقلاب اسلامی میگویم و ترم های چپ فارسی زبان من درآوردی "ضد انقلاب اسلامی" را استفاده نمیکنم, یعنی تنها به دلیل قبول واقعییت مادی به همان گونه ای که است - محقق و متحقق کردنش, من تائید کننده جمهوری اسلامی میشوم. در نتیجه اگر به این پروبلماتیک بازنگردی که چیستی و کیستی (دقیقن به مثابه یک زندگی) انقلاب ۵۷ چی بود, آنرا تبیین و تعیین نکنی در نتیجه جوابی هم به چرایی های عدم مصادره قدرت توسط انواع احزاب و سازمانهای کمونیستی - سوسیالیستی نخواهی داد و تو هم درون سیکل معیوب شهید بازی و جانفشانان و جان آتشفشانان خواهی افتاد. و باز درنتیجه به همین دلایل است که جواب پرسش چرایی و چیستی هم اکنون jetzt zeit تو میشود "انقلاب راست". چرا؟ چون این چپ انقلابی که در پایان متن به آن پرداخته ای(منم به آن باز میگردم) در طول تمام سالهایی که در آن لیستی که از شورشهای اسلامشهر آغاز کردی و تا به ززآ میرسانی, این چپ انقلابی گویی همه ۴۲ جلد لنین و ۴۶ جلد مارکس را خوانده است, با استناد به ترجمه های مترجمینی که از حسن کچل و کچل حسین های آنارشیست و آتونوم و هیومانیست و اگزانسیالیست و روانشناس و و خلاصه هر مکاره ای در این بازار مکاره که آنها هم معلوم نیست چقدر متن اصلی را خوانده اند, متن ترجمه کردند که چی: اشتباه لنین فلان و خطای مارکس بهمان. خلاصه اینکه از حسن کچل ها و کچل حسین های خارجی تا داخلی همه و هر کس بدون ارجاع به متن اصلی هر کس از از ظن خویش شد یار ما و انقلاب اکتبر کودتا شد و لنین دیکتاتور. کوتاه سخن اینکه از خود من تا تو تا همه نسل قبلی ها و هم نسلی های من و تو هیچ کداممان هنوز هم نمیدانیم (در زبان فارسی) که تمام و کمال (بخصوص لنین) اصلن چی گفته و چی کرده که حالا آنها را درست کرده یا غلط کرده؟ کوتاه سخن اینکه اگر دنبال چه باید کرد جنبش و کشور خودت میگردی تا زمانیکه خودت ( خودم را میگم) هنوز هم ۴۲ جلد لنین را تمام نکرده ام که بدانم و بفهمم اصلن غلط کرده که گه خورده یا درست گه خورده؛ اول خودم از اسب منم منم پیاده میشم, قبول میکنم تا زمانیکه نمیتوانم چه باید کرد دیگری بنویسم یا بنویسند تا من استفاده کنم, پس "چه باید کرد" (منظور فقط آن یک متن نیست) کونکرت و مشخص که فعلن یکبار جواب موفق داده (اینجا بحث بعد از ۱۹۱۷ نیست) و تئوری انتزاعی فلان حسن کچل که دانشجوهای خود را در دانشگاه های اروپا نمیتواند سازماندهی کند نیست, را مرجع و منبع مشترک میان خودم و همه دیگرانی که دنبال همین پاسخ هستند میگذارم و باقی را متقاعد میکنم که فعلن مجبوریم چرخ را دوباره از اول اختراع کنیم. چون مجبوریم قبول کنیم ما (کلیت جنبش سوسیالسیتی و کمونسیتی) در۵۷ چیزی را که توسط اجتماعیون و عامیون یا فرقه اشتراکیون آغاز کرده بودیم را اصلن تمام نکرده ایم که بخواهیم حالا از آن گذر کنیم (به معنی اینکه به چیز جدیدی بسازیم یا برسیم). چون اگر قبول نکنیم, واقعیت به واقعی ترین شکل ممکن (سرنخ هایی در نگرانی خودت در متن مشهود است) همچون ۱۳۶۷دوباره به همه ما حنقه خواهد کرد. تنها شکل و کمیت احتمالن فرق کنند وگرنه که محتوا و کیفیت قائدتن همان خواهد بود. ۳. "برنامههای عمل نیروهای چپ" اصل دعوای من با تو اینجاست. خودت اذعان میکنی "در این میان «چپ انقلابی» اگر بپذیرد که دیگر فرصت چندانی برای بار چندم بهدست دادن یک جمعبندی از چرایی شکستش ندارد، میبایست دست از سازماندهیهای جزیرهای بردارد و تحت لوای تشکیلاتی مشخص نسبت به شکل دادن به سازماندهیهای طبقاتی مبادرت ورزد." ۱. اما حرفی هیچ جای پایان بندی متن تو از متحزب شدن کمونیست ها و سوسیالیست های انقلابی حول یک برنامه (یه چیزی شبیه چیزی که خودت در این متن سرهم بندی کردی, حالا کامل تر و مدون تر) و به متعاقب آن تشکیل و تاسیس حزب خودشان که حداقل در همان آشفته بازاری که در "چه چیزهایی انتظارمان را میکشند؟" شرح دادی دست کم از جان خودشان بتوانند محافظت کنند. و مبارزه طبقاتی - انقلابی را فعلن برای بعد از سزمانیابی و سازماندهی موکول کنیم. ("تشکیلات مشخص" را اصلان فرض میگیرم که نخوانده ام چون بیشتر حس یک کسی را به تو میگیرم که شرمگین و خجالتی از این اصل هستی که نام حزب و تحزب را به دهن بیاری و اصلن نمیخام اینگونه تصورت کنم) ۲. چپ انقلابی اصلن چی هست که حالا در گیومه آنرا میگذاری که به چه کسی بربخورد؟ به فلان سایت قلاب سنگ یا بهمان سایت میدان شوش؟ نظم مسلط سرمایه داری فرق از تفاوتهای فرمی و کمیتی در روبنای آن در همگی کشورهای جهان, یک زیربنای کیفی مشترک در همه آن روبنا ها دارد و آن این است که این نظم چپ و راست خودش را دارد. راست به من و تو ربطی ندارد, چپ خارج از سیستم نداریم و نمیتونیم که داشته باشیم. مخالفین انقلابی (که قائدتن فکر میکنم مسجل است که نزد من انقلاب سوسیالیستی است) و ضد سرمایه داری (پیگیرها و تا به انتها انقلابی) این سیستم فقط میتوانند سوسیالیست ها باشند. حال یا سوسیالست های اقتدارگرا (کمونیست ها) و یا سوسیالیست های لیبرال (سوسیال دمکرات ها - البته منظور SPD نیست) و یا سوسیالیست های لیبرتارین (آنارشیست ها) که باز دوباره فقط کمونیست ها به من ربط دارند. یا لنینیست هستند (انقلابی) یا ضد لنین هستند (الزامن ضد انقلابی نیستند اما دلشان بیشتر برای دموکرات ها و لیبرالها غش میرود تا دیگر کمونیست ها) اگر این اصل را قبول نکنی (چپ نمیتواند انقلابی - سوسیالسیتی - باشد و انقلابی فقط میتواند که کمونیست باشد) آنگاه تو هم که مدعی آگاهی و اندیشه ورزی "چپ" ی هستی و دست به تئوری هم میبری , برنامه عمل چیست را بیخیال, ۱۵۰ سال پس از مانیفست که اگر دست دراز کنی در کتابخانه ات آنرا دوباره میخوانی بجای تبیین و تعیین چیستی سوسیالسیم ارتجاعی معاصرت آنرا "چپ محور مقاومت" مینامی که در بهترین حالت این ترم بی سر وته و بی معنی را در گیومه گذاشته ای که دوباره به کدامشان بر بخورد؟ به کجایشان بربخورد؟ به اینکه "مقاومت" اندازه دهن آنها نیست و آنرا "مصادره کرده اند؟ میبینی که همان سیکل معیوب و باطل ایده آلیستی است که چون "مقاومت" را پاک و شریف نزد چه گوارا و حمید اشرف میداند درنتیجه به او هم برخورده است که چرا آنها به خود میگویند مقاومتی؟ کاش قبول کنی که با وجود تلخی کلام اما بسیار همدلانه نقد میکنم. کلام آخر اگر تو و دیگر رفقا در ایران قصد دارید, به تصمیم رسیده اید که باید کاری کرد و این کار هیچ میانبری ندارد جز پاسخ به چه باید کرد در نتیجه: ۱. این چه باید کرد فقط از دل تحلیل و پوزسیون یک سازمان - حزب - است که در میاد وگرنه که هر یک نفری برای خود بهترین تحلیل ها و راهکار های انفرادی را برای خود دارد. ۲. این چه باید کرد فقط با بازگشت و بارگذاری مجدد لنین بدون هیچ قید و شرط آنارشیستی و اتونوم خورده بورژوازهای ناراضی (و نه انقلابی) است که بدست میاید, وگرنه که هر یک نفری نزد خود با وجود اینکه لگد در کون گربه سر کوچه شان هم نزده است معتقد است که سرنگون کننده تزارها در روسیه "به نظر من لنین اینجا فلان اشتباه و آنجا بهمان خطا را کرده است". (به جز فارسی هم به زبان دیگری متن نخونده است) ۳. این چه باید کرد از منظر روابط مادی - ارگانیک سوژه با ابژه فقط از دون نیروهای انقلابی کمونیست و سوسیالیست درون ایران بیرون خواهد آمد. در نتیجه یکی از اصلی ترین اقدام های انقلابی خط بطلان کشیدن و فراموش کردن حتی خود من هستم که در ایران نیستم. همه ما خارج از ایران بدون استثنا - من هم - فقط بادنجان واکس میزنیم. اگر فراموشمان کنید شد شانسی برای تنازع بقا داشت باشید ۴. این چه باید کرد از منظر تاریخی یکبار آغاز شد و تلاش قابل تقدیری است که همین امروز هم اکتول (از منظر فرم و شیوه برخورد) است و همین امروز هم اسناد و تاریخ پرافتخار و قابل دفاعی هستند که میتوان به مثابه مدل در فرم به آنها اتکا و استناد کرد. این حزب یا سازمان در نکته ۱, میبایست متون نسل اول چریک های فدایی بخصوص گروه جزنی و احمد زاده را درون بطن تاریخی خودش و چگونگی به نوشتار در آمدنشان را مطالعه کند. یک انقلابی سوسیالست اول چیستی و ماهیت سیستم - حکومتی را که میخواهد سرنگون کند تبیین و تعیین میکند ( توسعه سرمایه داری در روسیه ۱۹۰۲ - چه باید کرد ۱۹۰۴) تا از دل آن چه باید کردش را تدوین کند. ۴. و البته که این چه باید کرد با ارجاع آگاهانه و متواضعانه به لنین است که تبیین , تعیین, تدوین و تکمیل میشود تا قابلیت عملیاتی شد در واقعیت مادی و اینجهانی را داشته باشد. اگر تو و باقی رفقا جدی گرفتید, نه فقط شماها, بلکه ما خارج ایرانی ها هم شانسی برای محک زدن صادق بودن خود در گفتار و کردارمان خواهیم داشت. در غیر اینصورت که من برای زندگی و وجود نازنین خود توهم در آنچیزی که منتظرمان است نگرانم. در جهان امروز ما به سمتی میرویم که طبقه کارگر و سوسیالیست ها - کمونیست های بی حزب و سازمان تحت قوانین حقوق بشر و کاملن دمکراتیک به کونزتراتسیون کمپ های تأدیبی و تنبیهی اعزام خواهیم شد. از من گفتن خواه پند گیر خواه ملال. موفقیت و تندرستی پیروز باشی
نیما
این بخش " نظر بدهید"سایت شما واقعی است یا جنبه تزئینی دارد؟