انقلاب راست ایران: ریشهها، آيندهی نزدیک و برنامههای عمل نیروهای چپ
یاشار دارالشفاء در این یادداشت تحلیلی، با عبور از توصیفات رایج دربارهی «پیروزی یا شکست» خیزش جاری، استدلال میکند که ایران در میانه یا پایانِ یک «انقلاب راست» قرار گرفته است؛ انقلابی که در غیاب سازماندهی مؤثر چپ و افول گفتمان عدالتخواهی، خیابان را به تسخیر هواداران سلطنت و مداخلهی خارجی درآورده است. نویسنده ضمن واکاوی ریشههای تاریخی و جامعهشناختیِ این تغییر ریل، تصویری هشداردهنده از آیندهی نزدیک و احتمال ظهور شکلی از فاشیسم یا دیکتاتوری جدید ترسیم میکند که در آن سرکوبِ چپ و نیروهای مترقی، فصل مشترک رژیم فعلی و آلترناتیوِ راستگرای آن خواهد بود. مقاله در نهایت با نقد استراتژیهای کلیگویانه، راهکارهایی عملی برای خروج چپ انقلابی از انزوا و سازماندهیِ هدفمندِ لایههای مشخصی از جامعه (نظیر اجارهنشینها) ارائه میدهد.

پاریس، فرانسه - ۱۷ ژانویه ۲۰۲۶ (عکس از محمد صلاحالدین عبدالغ السای / آناتولی از طریق خبرگزاری فرانسه)
به جای مقدمه
از کشته، پشته ساختند. آنقدر جسد تیر خورده در اطرافمان هست که سالها گریستن کفاف نمیدهد. چشمانتظاران کمک نظامی آمریکا، خیره به آسمان ماندند. اعدامهای متأثر از قیام بهجریان افتاده است. هیچ نشانهای از ارادهی رژیم برای تغییر رویه دیده نمیشود. زندانها دیگر جا ندارد و گورستانها، قبر کم آوردهاند. شلنگهای آب باز شده یارای شستن خونهای کف خیابان را ندارند. بزرگترین جنایت تاریخ ایران معاصر رقم خورده است. آیا قیام دیگری بهشکست انجامید و رژیم همچنان پابرجاست؟ بیشک حکومت و هوادارانش با همهی هزینههایی که متحمل شدند، مست این «پیروزی الهی»اند. مردمی که به اعتبار خیابانها و جَو دادنهای «ایران اینترنشنال» خود را در یک قدمی پیروزی میدیدند، حالا مات و مبهوتاند: سوگوار جنازهی یاران باشند یا نفرینکنندهی آمریکا یا افسردهی یک شکست دیگر؟ در این لحظه صحبت از دستاوردهای قیام یا زیباییشناسی شکست یا سخن گفتن از بیحیثیت شدن رژيم، بیشتر عصبیکننده است تا تسکینگر و امیدبخش.

شاید مردم عصبانیتر شوند و بیهیچ امیدی به اینکه دیگر به خیابان ریختن به چه خواهد انجامید، به سمت دژخیمان یورش برند. شاید با این جمعبندی که بیدخالت مؤثر نظامی خارجی، سرنگونی ممکن نیست، برای مدتی قابل توجه در لاک خویش فرو روند. هر چه هست، نمیتوان واقعیتهایی را نادیده گرفت:
- اگر بپذیریم که نزدیک به ۱۲ هزار نفر کشته شدند، دستکم مجازیم که بگوییم تا ۴ هزار نفرش نیروهای خیابانیکاری بودند که فقدانشان، بازسازی بدنهی قیام را با مشکل مواجه میکند.
- رژيم با همهی بحرانی که تا گردن در آن فرو رفته، هنوز از انسجام حاکمیتی و دستگاه سرکوبی کارآمد برخوردار است. حتی نیروی انتظامی اینبار نقشی قابلتوجه در سرکوب ایفا کرد و موضوع دیگر قابل محدود کردن به بسیج و سپاه نیست.
- فارغ از مخالف بودن با حملهی خارجی (به ویژه از جنس مداخلهی نیروی امپریالیستی)، اگر مداخلهی نظامی آمریکا یا اسرائیل مبتنی بر تصمیمی غیر از بهپایان رسانیدن عمر جمهوری اسلامی باشد، یعنی مثلا چیزی از جنس جنگ ۱۲ روزهی دیگری مدنظر باشد، میتوان مطمئن بود که رژیم هم به اسرائیل ضربه میزند و هم بر شدت سرکوب داخلی خواهد افزود.
- قضاوت دربارهی اینکه قیام شکست خورده است یا اینکه ما در آغاز یک بازهی زمانی میانمدت برای سرنگونی هستیم، کمتر از یک ماه مشخص خواهد شد.
- هنوز پای هیچ اعتصاب بزرگ کارگری (که گفته میشود مرحلهی آخر انقلابهاست) به میان نیامده است. روشن هم نیست که آیا اساسا تغییر رژیم در ایرانِ امروز، وابسته به این مؤلفه باشد یا نه.
هر چه هست دیگر تردیدی وجود ندارد که قیامی که در ابتدا، میانه یا پایانش هستیم، یک «انقلاب راست» است. باید ضمن بررسی ریشههای برآمدن آن، و نیز ارزیابی تبعات کوتاهمدت/میان مدتش، ببینیم چه سرنوشتی در انتظار مهمترین بازندهی این انقلاب، یعنی جریان چپ، خواهد بود. همچنین ارزیابی اینکه سناریوهای عملِ پیشِ روی ایشان ظرف چند ماه آتی چه هست و چه میتواند باشد.
انقلابی که میخواستیم، انقلابی که شد
از فردای ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ِ که بهقدرت رسیدن خمینی و همراهانش مسجل شده بود، بخشی از سازمانهای چپ، مجاهدین و نیز گروهی از ملیگرایان، میپنداشتند که این انقلاب اول سرانجام به انقلاب دومی خواهد رسید که به خودی خود فرا میرسد. آنها در فضایی فکری که بسیار متأثر از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ بود، گمان میکردند لحظهی ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، همان انقلاب فوریهی ۱۹۱۷ است که سرانجام به اکتبر وصل میشود. آنها در دل بحرانها و تنشها با جریانی که داشت قدرت سیاسی را قبضه میکرد لزوم انقلاب دوم را درک میکردند اما برای تحقق آن کمترین اقدامی انجام نمیدادند. از ۸ مارس اسفند ۱۳۵۷ تا اولین جنگ گنبد در فروردین ۱۳۵۸ و از اولین جنگ کردستان در تابستان ۱۳۵۸ تا شکل دادن به شوراهای کارخانهها و دهقانان، و از انقلاب فرهنگی تا ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، همه و همه امکانهایی بود در راه محقق کردن آن انقلاب دوم که یکی پس از دیگری زیر پوتینهای ضدانقلاب از پا درآمد. از این نظر شکست عملیات فروغ جاویدان مجاهدین خلق و قتلعام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، پایان نمادینی بود برای هر شکلی از سودای انقلاب دوم را درسر پروراندن. طرفه آنکه حتی با فرارسیدن لحظهی مرگ خمینی در سال ۱۳۶۸، که خیلیها گمان میکردند میتواند خلأ قدرت و سردرگمی جدیای را شامل حال حکومت کند، تا شاید از پس آن امکان دیگری برای انقلاب دوم فراهم شود، تنها پس از چند روز، جانشین جدید مشخص شد و نظام با یک تغییر شکلی در بازوی قوهی مجریه (از «نخستوزیری» به «ریاستجمهوری»)، وارد مرحلهی دوم از بقای خویش شد.
بالا و پایینهای بسیاری در قالب سازماندهیهای جزیرهای در تمامی سالهای پس از ۱۳۷۰ تا نیمهی دههی ۱۳۹۰ اتفاق افتاد: از شورشهای اسلامشهر و کوی طلاب مشهد تا قتلهای زنجیرهای، از ۲ خرداد ۱۳۷۶ تا کوی دانشگاه، از عبور از خاتمی تا کمپین یکمیلیون امضاء، از بازگشایی سندیکاهای کارگری تا جنبش دانشجویی چپ دههی ۱۳۸۰، و از جنبش سبز تا احیای اصلاحات در قامت «اعتدال».
در تمامی این سالها، با کم و کیفهای مختلف، این ایدهی تغییر از مسیر «صندوق رأی» بود که میدرخشید؛ و هر چند صداهایی کوچک از «نمایشی بودنش» سخن میگفت و راه خیابان را نشان میداد، اما انگار همه چیز بهشکل مضحکی قابل ادغام در فرمان «فشار از پایین، چانهزنی از بالا» مینمود. آخرین نفسهای این شکل مسلط از سیاستورزی در جریان انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۹۶، خود را در قامت ایدههای مسخرهای چون «رأی مشروط» یا «رأی سلبی» نشان داد.
بیرون زدن تبعات ناشی از بیش از ۲۵ سال سیاستهای نئولیبرالی (یا آنطور که برخی مایلاند «نئوفئودالیسم» یا «اقتصاد سیاسی غارت» نامگذاریاش کنند-که فیالحال مسألهی این یادداشت نیست)، آرام آرام از ابتدای سال ۱۳۹۳ خود را در واکنشهای اجتماعی مختلف نشان داد؛ واکنشهایی که در یک کلام میتوان آنها را «انسجام مبارزات صنفی» نام نهاد: از حضور قدرتمند «جنبش معلمان» در خیابان تا ظهور «جریان صنفی» در دانشگاه، و از بالا آمدن مجدد «جنبش کارگری» (به ویژه با مطالباتی چون «لغو خصوصیسازی») تا ظهور «جنبش بازنشستگان».
این همه در لحظهی دی ماه ۱۳۹۶ تبدیل به خیزشی شد که از حیث فراگیری در کشور، پایگاه طبقاتی شرکتکنندگان در آن و نیز بروزات شعاری و کُنشی آن، یادآور بهمن ۱۳۵۷ بود. حاضران در خیابان پایان دوگانهی «اصلاحطلب/اصولگرا» را اعلام کردند، و علاوه بر نهادهایی چون «مسجد»، به «بانکها» حملهور شدند. با وجود شنیده شدن شعار «رضاشاه، روحت شاد» یا طنین دوبارهی «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» (که از ۸۸ مانده بود)، جمعبندی عموم تحلیلگران این بود که این صرفا کژ و مژ بودن صدای اعتراض کسانی است که سالهاست بیصدا بودند و واژگان مناسب خود را برای فریاد پیدا نمیکنند، در نتیجه مسأله فیالفور از جنس «درخواست احیای دوران پهلوی» یا «عروج ناسیونالیسم افراطی» نیست. بار دیگر امیدها زنده شد، که شاید وقت آن «انقلاب دوم» بهتأخیر افتاده، فرارسیده است. با وجود فقدان سازماندهی مؤثر چپ، خواستهای عموما عدالتطلبانهی معترضان و پایگاه طبقاتی آنها، برای جریان چپ حاوی این دلخوشی بود که سازماندهیهایش را جدیتر از پیش، ازسر بگیرد. این موضوع کژدار و مریض در سپهرهای مبارزات صنفی، بد پیش نرفت اما همچنان بهشدت «جزیرهای» بود. وقوع اعتراضات تابستان ۹۷، سپس آبان خونین ۹۸ و نیز «قیام تشنگان» (به محوریت خوزستان) و «قیام گرسنگان»، همچنان میتوانست چپ را نسبت به هژمونی «مبارزهی طبقاتی» دلخوش نگه دارد -هر چند که توفیقی در سازماندهی نداشت. تنها یک چیز در همهی این لحظات بیش از پیش روشن میشد: دیگر برای اصلاحات دیر است، و اکثریت جامعهی ایران، تحت هیچ عنوان جمهوری اسلامی را نمیخواهد.
اما وقوع قیام ژينا معادلات قبلی را تا اندازهی زیادی برهم زد. بستر اجتماعی-اقتصادی و طبقهای که به میانجیاش، خیابانها را از آن خود کرده بود، به یکباره تحت هژمونی دیگری درآمد. سلطهی جنسی/جنسیتی با تمرکز ویژه بر مسألهی «حجاب اجباری» در مرکز توجه قرار گرفت و نیروهایی هدایت قیام را برعهده گرفتند که رد پایشان را میشد تا سال ۱۳۸۸ دنبال کرد: به اصطلاح طبقهی متوسط. این طیف در هنگامهی خیزش/قیامهای ۹۶ به بعد، تنها برای چند روز به میانجی «فاجعهی هواپیمای اوکراینی» بار دیگر به خیابانها آمده بودند. این بار خبری از خواست عدالت اجتماعی نبود. هر چه بود در قالب گفتمان «آزادیخواهی» و «ضدیت با مردسالاری» یک استبداد دینی، خود را مینمایاند. موضوع مطلقا ربطی به معیشت و سرمایهدارانه بودن رژیم نداشت. چپ هم البته طی سالهایی که از «کمپین یک میلیون امضاء» میگذشت، دستاورد گفتمانی-سازمانگرایانهی خاصی در عرصهی «مسألهی زنان» نداشت (همچنان که در عرصهی «مسألهی حق تعیین سرنوشت ملل تحت ستم»). مسألهی زنان همچنان تا اندازهی زیادی تحت هژمونی صورتبندیهای راست بود. هر چند که شعار قیام، منبعث از نقش پُررنگ کردستان و سنت مبارزاتی چپ آن در حرکت، شد «ژن، ژيان، ئازادی» (زن، زندگی، آزادی) و بلوچستان، به عنوان بال مهم دیگر غیرفارس حضوری قابلتوجه داشت، اما گفتمان تولیدشده به سرعت تحت مصادرهی نیروهای راست درآمد. به عوض چهرههای فعال زنان مبارز کرد یا بلوچ، این مسیح علینژاد، نرگس محمدی، گلشیفته فراهانی و نازنین بنیادی بودند که صداهای قیام شدند و بنگاه رسانهای ایران اینترنشنال، یکتنه کوشید تا مالکیت جنبش را برای رضا پهلوی سند بزند. حتی شکست پروژهی «جُرج تاون» هم سبب نشد آنها خم به ابرو بیاورند و دست از دمیدن بر کالبد بیجان پهلوی بردارند. در تمام این مدت جریان چپ، هیچ اقدام ویژهای برای بهبود سازمانیابیهایش نکرد. کشمکش بر سر بازخوانی «قیام ژینا» در تمامی این مدت، مرکز توجه بود: از گفتن اینکه این بیگمان یک «انقلاب اجتماعی» بود تا احیای صورتبندی آصف بیات تحت عنوان «پیشروی آرام»، و از نقد به «طبقهی متوسطزدگی» قیام تا «براندازانه» خواندنش توسط جریان موسوم به «چپ محور مقاومتی».
افت گفتمان طبقاتی، شکست در سازماندهیهای مؤثر و مستولی شدن آرام آرام افسردگی بر جامعه، لحظهی سیرک انتخاب «پزشکیان» (با مشارکت بخش قابلتوجهی از مدافعان «قیام ژینا») را رقم زد. پزشکیان، در شرایطی از سوی بخشی از روشنفکران و مبارزان ضدرژيم به چشم «مانعی بر سر راه گفتمان جنگطلبی در جمهوری اسلامی» و حتی «مانعی بر سر راه بازاری شدن خدمات اجتماعی» جا زده شد، که حتی پیش از آغاز رقابتهای انتخاباتی، روشن بود که نظر رهبر جمهوری اسلامی هم انتخاب اوست. البته که این دست از روشنفکران و مبارزان موافق شرکت در انتخابات، نظر به گمانهزنیها دربارهی مرگ رئیسی، موافقت خامنهای با پزشکیان را «تحمیلی» میدانستند و ناگزیری او. این شد که در کمال ناباوری، «صندوق رأی» بار دیگر شأنِ درخوری پیدا کرد.
بار دیگر، همچون سالهای پس از خرداد ۱۳۷۶، این تحلیل ژورنالیستی اصلاحطلبانه فراگیر شد که «پایگاه رأی اصولگرایان مرتجع» همین «فرودستان و کارگران» (یا آنطور که مایل بودند بگویند اما رویشان نمیشد، این «گدا گشنهها») هستند. همانها که در ۹۸ از «فروشگاه جامبو» دزدی کردند، همانها که عقدههای طبقاتیشان، وادارشان میکند یک «رضاخان» طلب کنند. در این میان فعالیت گفتمانی بیش از پیشِ «چپ محور مقاومتی» متأثر از حملهی ۷ اکتبر فلسطینیها به اسرائیل، و در ادامه، «جنگ ۱۲ روزه»، باعث شد که در پیشگاه افکار عمومی، چهرهی جریان چپ که پیشتر تلاشهایش برای احیای «گفتمان طبقاتی» پس از «قیام ژینا» شکست خورده بود و همچنان توفیقی در سازماندهی نداشت، مخدوش شود.
تبلیغات رسانهای منوتو و ایران اینترنشنال پیرامون آنچه «فتنهی ۵۷» توسط ملا و چپی خوانده میشد، در کنار گفتمان تحقیر طبقهی کارگر و فرودست نزد اصلاحطلبان-گذارطلبان، نیز دفاع آشکار چپ محور مقاومتی از رژيم در برابر امپریالیسم، بر بستری که «چپ انقلابی» نه توانست گفتمانش را هژمون کند و نه توانست سازمانیابی کند، باعث شد تا عامل بدبختی ۴۶ سال گذشته، چپگرایی جا زده شود. گویی تمام تلاش چپ طی سالهای پس از دههی ۱۳۷۰ برای نشان دادن اینکه این او بوده که همواره کوشیده به مردم نشان دهد چطور سیاستهای نئولیبرالی، باعث بدبختی معیشتیاش شده است، به هیچ تبدیل شده بود. در این لحظه بهنظر میرسید که حتی «نئولیبرالیسم» هم از گور چپ درآمده است! آنچه فهمیده میشد این بود که جمهوری اسلامی، رژیمی کمونیستی است چون با «چین» و «روسیه» و «ونزوئلا» دوست است. به زودی چپ به دال گستردهای تبدیل شد که از «مصدق» تا «نرگس محمدی» را هم دربر میگرفت. حالا دیگر برای چپ، نهتنها تلاش برای فاصلهگذاری با حزب توده، جهت جلب افکار عمومی فایدهای نداشت، بلکه میبایست پاسخگوی اعمال و گفتار نرگس محمدی هم میبود!
به شکل غریبی، عموم جامعه همچنان مطالباتی از جنس عدالت اجتماعی داشت، اما همزمان از چپ هم بدش میآمد. تلاشهای پراکندهی رسانهای چپ برای مقابله با تصویری که رسانههای راست از او بهدست میدادند، مانند مسابقهی دو، میان خرگوش و لاکپشت بود. دیگر گفتن اینکه رسیدن به «دستمزد مناسب»، «امنیت شغلی»، «حق مسکن» و «آموزش و بهداشت باکیفیت و رایگان» از مسیر «خصوصیسازی» و «بازار آزاد» و «ورود سرمایهگذاری غربیها بر بستری مقرراتزدوده»، مُیسر نیست و تنها تحت لوای «سوسیالیسم» است که میشود به اینها رسید، فایدهای ندارد. مردم به نقطهای رسیدند که لازم دارند کسی جز سیاستمداران جمهوری اسلامی و حتما متأثر از تبلیغات راستها، این چپیهای همدست با رژیم، بهشان بگوید که این خواستهایشان را محقق میکند و نیازی نیست آنها به چگونگیاش فکر کنند.
به پشتوانهی چنین وضعیتی است که لحظهی «قیام دی ۱۴۰۴»، با همهی زمینههای اقتصاد سیاسیاش، و نیز حضور پُررنگ مردم مُزدبگیر و بیکار و فرودست به شکلی بیمیانجی در آن، ترجمانش را دیگر نه فقط در قالب «نه به جمهوری اسلامی»، بلکه «آری به بازگشت پهلوی» همراه با درخواست عاجل از آمریکا و اسرائيل برای کمک، به منصهی ظهور میرساند. چپ انقلابی نه توانست هژمونی گفتمانیاش را بر دال «عدالت اجتماعی» حفظ کند، نه توانست برنامهای عملی برای «ضدیت با امپریالیسم در عین ضدیت با رژیم» ارائه دهد، و نه حتی توانست نقشآفرینی مؤثری در «سازماندهی» مردم ایفا کند. دلایل این ناتوانیها هر چه که بوده باشد، میوهای که امروز میچینیم این است که دیگر راست صرفا یا در حکومت نیست، یا در حال لابی با امپریالیسم، بلکه حالا خیابان را به صورت جنبشی در اختیار دارد و ترکیب این حاضران در خیابان فقط «طبقهی متوسط» نیست. حالا کارگران و فرودستان هم ضمن تأکید بر خواستهای عدالت اجتماعیشان، دست به دامان راست هستند که رهبریشان کند.
چه چیزهایی انتظارمان را میکشند؟
وضعیتی اینچنینی یحتمل بسیاری از ما را به یاد سربرآوردن «نازیسم» و «فاشیسم» در آلمان و ایتالیا در هیئت یک «جنبش تودهای» میاندازد. هنگامی که انقلاب ۱۹۱۸آلمان و جنبش تورین در ایتالیا تحت رهبری چپ انقلابی شکست خورد، و هنگامی که مدیریت اقتصادی کشور، کار را به اَبَر تورمی نابودکننده رساند، دیگر تاریخ منتظر چپها نشد تا بار دیگر سازماندهی کنند و با جمعبندی درسهای شکست، راههای جدیدی به تودههای تشنهی انقلاب نشان دهند. راستِ اپوزیسیون اساسا به شکلی که چپ اپوزیسیون همیشه برای خود تعریف کرده و میکند، نیازی به سازماندهی خاصی از مسیر ارتباطگیری با تودههای بازندهی وضع موجود ندارد. آنها منتظر مینشینند تا تلاشهای چپ به شکست بینجامد. آنگاه تا هنگامی که چپ در حال تلاش برای جمعبندی شکست و بیرون کشیدن درسهای استراتژیکی-تاکتیکی آن است، به تودهها حالی میکنند که دلیل این شکست، نه «توان بالای نیروی سرکوب»، بلکه دقیقا «رهبری چپ» است. نشان میدهند که «چپ اپوزیسیون» اساسا به این دلیل قیام را بهشکست کشانده که آنچان که تودههای تشنهی انقلاب میپندارند، خواهان «انقلاب» علیه «راستِ حاکم» نیست. اینجا معنای انقلاب را هم خیلی ساده صورتبندی میکنند: رفتن رژیمی که مسبب زندگی نکبت ماست. آنها موفق میشوند که به تودهها بقبولانند که این چپ، به اسم خطری موهومی به نام «امپریالیسم» (که در واقع اسم درستش «رابطهی مسالمتآمیز با جهان» است)، از خود «انقلاب» هم میترسد.
به این ترتیب «راست اپوزیسیون» خود را در مقام خواهان راستین انقلاب در ذهن تودهها جا میزند: انقلابهایی از مسیر صندوق رأی (ترامپ در آمریکا)، انقلابهایی در خیابان (خوآن گوآیدو در ونزوئلا و پهلوی در ایران)، انقلابهایی مسلحانه (جولانی در سوریه).
فریادهای «پهلوی برمیگرده» و «جاوید شاه» ظرف کمتر از یک هفته، آن هم تنها ۴۶ سال پس از فریادهای «مرگ بر شاه»، برای رضا پهلوی کافی بود تا خمینیوار از آنسوی آبها (و نه به طور نمادین در جریان یک سخنرانی در جایی مثل «بهشتزهرا») بگوید «من به اعتبار مشروعیت و مقبولیتی که از شما دریافت کردم ...». حالا مبنای تحولات قرار گرفتن «دفترچهی اضطرار» پهلوی برای آنچه «دوران گذار» خوانده میشود، هماندازهی رسالهی «ولایت فقیه» خمینی اهمیت دارد.
با درنظر گرفتن این دفترچه و سامانهای که بناست به اعتبارش برپا شود، و نیز مقاومتهایی که علیه آن شکل خواهد گرفت، کاملا محتمل است که با سلسله وقایعی نظیر حدفاصل ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ تا ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، مواجه شویم: از تحریم رفراندوم برای انتخاب بین «احیای سلطنت» و «جمهوری دموکراتیک» تا فراخوان بخشی از نیروهای ضدپهلوی برای جدی گرفتن رفراندوم به منظور جلوگیری از «احیای سلطنت». از آغاز جنگ داخلی بر سر «حق خودمختاری» کردستان و بلوچستان و … تا حملهی دار و دستههای «شاهاللهی» به تجمعات و دفاتر احزاب و گروههای چپ و مجاهد و فمنیست و کوئیر. از شکلگیری مجلسی بیحضور نمایندگان چپ و مجاهد و فمنیست تا درگیریهای خونین میان مذهبیون قشری با آتئیستها و کوئیرها.
کاملا باید انتظار رژهی خیابانی تودهای را داشت که از «ساواک» احیا شده، درخواست دستگیری و مجازات چپها و مجاهدین و کسانی که تجزیهطلب معرفی میشوند را در کنار ملاها میکند. حتی محتمل است پروندهای تحت عنوان «مسببین فتنهی بهمن ۱۳۵۷» باز شود. بخشهای مهم و اساسی دستگاه سرکوب کنونی (از «سپاه» گرفته تا «وزارت اطلاعات») در قالب «ارتش» و «ساواک» ادغام میشوند. میراثی که رُکن ۳ ساواک برای وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه بهجا گذاشت، حالا به شکلی غنیشده بار دیگر صاحب میشود. بازجوهای رژيم مخلوع، کاملا میدانند چه نیروهایی میتوانند موی دماغ رژيم جدید باشند. خدمتی که پهلوی به جمهوری اسلامی کرد، حالا بالعکس خواهد شد. دشمن تغییری نکرده است: چپ و مجاهد متهمان ردیف اول و دائمی خواهند بود.
در آموزش و پرورش کوشیده خواهد شد یک گذشتهی پرشکوه باستانگرایانه از مادها تا پهلوی برای دانشآموزان ترسیم شود و چپ به عنوان نیرویی وابسته به شوروی ترسیم شود و تلاشهای کوردها و تورکها برای دستیابی به حق تعیین سرنوشت به عنوان «تجزیهطلبی» معرفی شود. یحتمل بر سر اینکه اتفاق رخ داده در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، «کودتا» خوانده شود یا نه، خونها بهپا خواهد شد. نامگذاری خیابانها در نوع خود به یک دعوای دائمی تبدیل میشود.
این وسط از حیث اقتصادی، رژيم جدید به اعتبار جلب سرمایهگذاری خارجی، در اشتغالزایی، توفیقاتی خواهد داشت. یحتمل بخشی از مزدبگیران از حیث دستمزدی برای مدتی، رضایت داشته باشند و همین امر، فراخوانهای جریان چپ رو به کارگران را، برای شکل دادن به «شوراها»ی کارگری در واحدهای تولیدی و خدماتی، با عدم استقبال روبهرو کند. اساس تنظیمات سرمایهدارانهی سپهر کار بهم نخواهد خورد، اما تا بیرون زدن مجدد تبعاتش (به سبب تأخیری که تزریق سرمایه به بازار ایجاد میکند)، و از قِبَلِ آن، حصول گشایشی برای چپ، از حیث مورد توجه قرار گرفتن گفتارش در میان مردم، زمان لازم است.
برنامههای عمل نیروهای چپ
در یک چنین هنگامهای، در حالی که هنوز در خصوص احتمال پیروزی این انقلاب راست تردید وجود دارد و محتمل است که باید روند مبارزه را تحت لوای برقراری جمهوری اسلامی ادامه داد، پرسش این است که جریانهای چپ چه دستور کارهایی را برای خود تعریف میکنند؟
اهمیت طرح این پرسش و پاسخ به آن از اینجا میآید که الگوی رفتاری جمهوری اسلامی در برابر قیامهایی از این دست و به ویژه هنگامی که ماجرا توأمان با حمایت جدی آمریکا و اسرائیل است، افزودن بر شدت برخورد و سنگین کردن جو سرکوب است. از سوی دیگر باید درنظر گرفت که حتی شکست قطعی این انقلاب، تغییری در این معادله نمیدهد که پهلوی تا همینجای کار هم موفق شده سرمایهی اجتماعی قابل توجهی برای خود بیاندوزد و به اتکای این موضوع، به تلاش برای تقویت موقعیت رهبریاش بر معترضان خواهد افزود.
به احتمال زیاد بخشی از چپ که کوشیده است با عنوان «چپ جمهوریخواه»، خود را جا بیندازد، هر چه بیشتر از بخش «چپ» عنوانش فاصله میگیرد و میکوشد تا به میانجی این استدلال که کممایگی جریان چپ در رابطه با «گفتمان آزادیخواهی» و مصادیق آن، از جمله شکل جمهوریخواهی رادیکال، بخشی از دلیل رویگردانی مردم از چپ و اقبالشان به جریان راست شده است، هر چه بیشتر گفتمانی هر شکلی از سلطه را بپروراند. یحتمل استفاده از چهرههایی چون هانا آرنت، آیزیا برلین، هابرماس، ریچارد رورتی، مانس اشپربر، و قرائت کتابهایی چون «قدرت بیقدرتان» هاول و «گفتار در بندگی خودخواسته» دولابوئسی و یا «برای عشق به میهن» ویرولی، بیش از پیش در دستور کار قرار خواهد گرفت. خواهند گفت که چپ به خاطر بیتوجهی به «امر ملی»، در سوق یافتن تودهها به «گفتمان فاشیستی» تقصیر داشته است. پس باید بار دیگر «تفسیر آزادیخواهانه از شاهنامه»، و شناساندن اهمیت فیگورهایی در تاریخ معاصر ایران، نظیر «ستارخان» و «باقرخان»، «کلنل پسیان»، «فرخی یزدی»، «بختیار» و از این دست را در دستور کار قرار داد.
استراتژی عبارت است از پس گرفتن «گفتمان آزادیخواهی» از راست و در سطح تاکتیک یحتمل نزدیکیهایی با جریان موسوم به «گذار طلب» بیش از پیش اهمیت مییابد.
جریان «چپ محور مقاومتی» نیز یحتمل مذبوحانه میکوشد تا با تکیه بر پوچی شعارهای ترامپ در حملهی نظامی گسترده به جمهوری اسلامی، و نیز نگرفتن دعوت پهلوی از کارگران صنایع حوزهی انرژی و حملونقل برای اعتصاب، بار دیگر تودهها را قانع کند که به امپریالیسم دل نبندند و آگاه باشند که طبقهی کارگر حواسش جمع است که بازیچهی دست بورژوازی و امپریالیسم نشود. مجدانه از هستهی سخت قدرت درخواست خواهند کرد که چند بهاصطلاح مفسد اقتصادی از الیگارشها را محاکمه و اعدام کند، تا مردم نسبت به عزم جزم هستهی سخت حاکمیت در مبارزه با سرمایهداری رفاقتی و نئولیبرالیسم، ایمان بیاورد. دست آخر گدامنشانه از حاکمیت میخواهند تا به فعالیتهای ایشان مجوز قانونی دهد که بتوانند طبقهی کارگر را از فریبخوردگی توسط امپریالیسم و بورژوازی برانداز بیمه کنند و ضرورت نگاه به شرق را در میان ایشان جا بیندازند؛ در این راستا حاضر خواهند بود هر شکلی از ضمانت را هم بدهند که حاکمیت مطمئن باشد آنها مطلقا درصدد تبلیغات کمونیستی نیستند، یا دستکم کمونیسمی که از آن سخن میگویند هیچ ربطی به «عبور از جمهوری اسلامی» ندارد.
در این میان «چپ انقلابی» اگر بپذیرد که دیگر فرصت چندانی برای بار چندم بهدست دادن یک جمعبندی از چرایی شکستش ندارد، میبایست دست از سازماندهیهای جزیرهای بردارد و تحت لوای تشکیلاتی مشخص نسبت به شکل دادن به سازماندهیهای طبقاتی مبادرت ورزد. از سوی دیگر باید بپذیرد که از حیث هژمونیک کردن گفتمانش، دیگر نمیتواند با برجستهسازی سه دشمن «سرمایهداری»، «نئولیبرالیسم» و «امپریالیسم» در نظر مردم (به ویژه طبقهی کارگر) از آنها بخواهد که خویش را بهطور کلی «سازمانیابی» کنند. چپ انقلابی میبایست بتواند پیرامون شعار «منتظر چی هستی / منجی خود تو هستی»، دقیقا درنظر افکار عمومی روشن کند که آزادی و عدالتی که ایشان از برایش بهپا خواستهاند، چطور تنها از طریق تحقق «دموکراسی مستقیم» در محل کار و محلات، و نیز حراست دائمی از حق حضور متشکل در خیابان امکانپذیر است. دعوت به تلاش برای ساختن چنین چیزیست که یگانه راه معنا کردن عملی «مبارزه علیه سرمایهداری و امپریالیسم» در میان مزدبگیران است. در بحث از آزادیهای سیاسی و اجتماعی، چپ انقلابی باید روی مواردی بایستد و تبلیغشان کند که میتوان احتمال بالا داد اپوزیسیون راست نهتنها هرگز سخنی از آنها نخواهد کرد، بلکه در صورت بهقدرت رسیدن، بهطور جدی سد راه تحققشان خواهد شد؛ مواردی چون «حق سقط جنین»، «حق اعتصاب»، «بهرسمیت شناسی هویت و حقوق جامعهی +LGBTQ» و مسألهی مهمی چون «حق تعیین سرنوشت ملل تحت ستم در ایران» از طریق عبور از ایدهی «تمرکز سیاسی تهران». باید کوشید جامعهی مخاطبان احتمالی را خاصتر کرد. برای مثال، میتوان آن بخشهایی از جامعهی «اجارهنشینها» را که تا سهچهارم درآمدشان مصروف «اجاره» میشود، نسبت به خواستههایی چون «تناسب اجارهی بهای هر سال با سبد معیشت خانوار» (به عوض تورم یا تعیین رقمهای دلبخواهی)، و نیز ضرورت تشکیل «اتحادیههای منطقهای اجارهنشینها» و اهمیت تصمیم آن برای افزایش اجاره، و تنظیم قوانین و مقررات مالک و مستأجر، برانگیخت.
به عبارت دیگر در این فضا دیگر نمیتوان با افکار عمومی بهطور کلی صحبت کرد. باید مخاطبان احتمالی ایدئولوژیات را بهدقت انتخاب کنی، و معطوف به نیازها و خواستههایشان ایدههای تبلیغی-ترویجی گفتمانی و سازماندهی را وسط بگذاری. هر شکلی از تلاش برای بهبود چهرهی چپ نزد افکار عمومی بهطور کلی و یا مخدوش کردن چهرهی راست اپوزیسیون، قطعا در رقابت با ایران اینترنشنال و هژمونی گفتمانی موجود شکست خواهد خورد.




نظرها
نظری وجود ندارد.