ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

غبار جنگ بر صلیب صلح

یادداشتی تحلیلی در نقد مسیحیت ابزار شده و کلیسای ذوب در قدرت

تاریخ پیوند نهادهای مذهبی با ساختارهای قدرت، همواره با بیم‌ها و امیدهای فراوانی همراه بوده است؛ اما زمانی که نمادهای صلح و رستگاری به ابزاری برای توجیه استراتژی‌های سیاسی و تقابل‌های جناحی بدل می‌شوند، زنگ خطر برای هویت مستقل معنویت به صدا درمی‌آید. این یادداشت تحلیلی به قلم علی میرحیدری، با نگاهی به پیشینه‌ی تاریخی مسیحیت از عصر قسطنطنیه تا جنگ‌های صلیبی و دوران استعمار، به واکاوی جریانی می‌پردازد که در آن، مفاهیم قدسی در خدمت اهداف ژئوپلیتیک و قدرت‌طلبی‌های حزبی قرار گرفته‌اند. نویسنده با بررسی وضعیت معاصر در جوامع غربی و تطبیق آن با رویکردهای نوظهور در کلیسای فارسی‌زبان، نسبت به پیامدهای امنیتی، اجتماعی و اخلاقی «دینِ ابزاری» هشدار می‌دهد. این متن کوششی است برای بازخوانی مرز میان «ایمان به مثابه مسیری برای تحول درونی» و «دین به مثابه ابزاری برای سلطه‌ی سیاسی»، تا در غبار منازعات قدرت، جوهره‌ی صلح و رواداری قربانی نشود.

ضرورت کالبدشکافی مسیحیت ابزاری

بار دیگر در قرن بیست‌ویکم، همانند بسیاری از بزنگاه‌های تاریک تاریخ بشر، سایه‌ی جنگ و خشونت بر بخش‌هایی از جهان—از خاورمیانه تا شرق اروپا—سنگینی می‌کند. در این میان، نام «عیسی مسیح ناصری»؛ شخصیتی که برای مسیحیانِ پیرو شاخه‌های گوناگون مسیحیت، به‌عنوان پسر خدا و تجسم خدای زنده پرستش می‌شود، نه در معنای اصیل و رهایی‌بخش خود که پیام‌آور صلح، بخشش و آشتی است، بلکه به‌مثابه ابزاری گفتمانی برای توجیه پروژه‌های نظامی، اقتدارگرایی سیاسی و منافع ژئوپولیتیک دولت‌های قدرتمند به کار گرفته می‌شود. نمونه‌های معاصر این پدیده‌ی نگران‌کننده را می‌توان در گفتمان‌های سیاسی جریان‌های راست‌گرای مسیحی در ایالات متحده—به‌ویژه در میانه‌ی کارزارهای انتخاباتی—و نیز در مواضع رسمی و خطبه‌های کلیساهایی مشاهده کرد که در همسویی آشکار با نهاد قدرتِ تمامیت‌خواه فدراسیون روسیه، به مشروعیت‌بخشی دینی به خشونت و جنگ می‌پردازند. در چنین فضایی، ایمان مسیحی نه به‌عنوان نیرویی انتقادی در برابر خشونت، بلکه گاه به‌مثابه پوششی اخلاقی برای آن بازتعریف می‌شود.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

در این شرایط، پرسش‌گری درباره‌ی نسبت مسیحیت با خشونت سازمان‌یافته، اقتدارگرایی سیاسی و عاملیت نظامی، بیش از هر زمان دیگری ضرورتی جدی یافته است؛ ضرورتی برای روشن ساختن مرز میان مسیحیتِ مبتنی بر شخصیت، تعالیم و زیستِ عیسی مسیح، و آنچه می‌توان «قرائت سیاسی و ابزاری از مسیحیت» نامید. تمایزگذاری میان این دو، نه‌تنها برای ایمان‌داران، بلکه برای شهروندان آگاه قرن بیست‌ویکم اهمیتی بنیادین دارد. در این یادداشت می‌کوشم پیامدهای مخرب مسیحیتِ ابزاری و رنج‌هایی را که در طول تاریخ، از رهگذر هم‌پیمانی کلیساهای قدرت‌طلب با ساختارهای سیاسی و نظامی بر جوامع انسانی تحمیل شده است، مورد بررسی و واکاوی انتقادی قرار دهم.

 تاریخ پرفرازونشیب دوهزارساله‌ی مسیحیت به‌روشنی نشان می‌دهد که کلیسا—نهادی که در آغاز مدعی پاسداری از پیام عشق، عدالت، بخشش بی‌دریغ و صلح و آشتی مبتنی بر زیست خشونت‌پرهیز عیسی بود—در مقاطع متعددی به بازیگری فعال در عرصه‌ی قدرت بدل شده است. ردپای این دگردیسی نگران‌کننده را می‌توان در بسیاری از لحظات تاریک تاریخ یافت: از توجیه عقیدتی جنگ‌های صلیبی به نفع قدرت‌های سیاسی حاکم گرفته تا ایفای نقش به‌عنوان بازوی ایدئولوژیک پروژه‌های یکدست‌سازی اجتماعی و فرهنگی قدرت‌های استعمارگر جهانی.

کلیسا، به‌جای ایستادن در جایگاه اصیل خود به‌عنوان نهادی صلح‌محور، منتقد قدرت و مستقل از منطق سیاست، در مواردی آگاهانه تصمیم گرفت خود را به قدرت بیالاید؛ تصمیمی که آن را در مسیر شکل‌دهی به نظم‌های سیاسی مبتنی بر برتری‌طلبی فرهنگی، نژادی و ایدئولوژیک قرار داد. این میراث آغشته به خشونت، نه‌تنها به گذشته تعلق ندارد، بلکه در اشکال تازه‌ای تا امروز نیز تداوم یافته است. نمونه‌ی معاصر و بارز آن را می‌توان در راست‌گرایی مسیحی در ایالات متحده مشاهده کرد؛ جریانی که با شعارهایی چون «خدا، اسلحه، میهن»، ایمان مسیحی را در خدمت ایدئولوژی ملی‌گرایانه، نظامی‌گرایانه و منافع طبقه‌ی حاکم قرار می‌دهد.

 در این قرائت سیاسی‌شده، ایمان با نگاهی آخرالزمانی به ابزاری برای چشم‌پوشی از خشونت‌های عریان علیه انسان‌ها بدل می‌شود؛ نگاهی که نه‌تنها از نقد رنج غیرنظامیان سر باز می‌زند، بلکه در مواردی حتی از سیاست‌های خشونت‌بار دولت اسرائیل در قبال کودکان و غیرنظامیان فلسطینی دفاع بی‌قیدوشرط می‌کند—صرفاً برای حفظ پیوند با نهاد قدرت و تأمین منافع مادی و نمادین خود .همین الگوی نگران‌کننده را امروز می‌توان در بخش‌هایی از کلیساهای فارسی‌زبانِ آلوده به سیاست نیز مشاهده کرد؛ کلیساهایی که به‌جای مخابره‌ی پیام صلح، شفقت، آشتی و محبت عیسی به جامعه‌ی نوپای نوکیشان فارسی‌زبان، زبان مرگ، انتقام‌جویی و نفرین‌طلبی را از منبرها، شبکه‌های ماهواره‌ای و تریبون‌های مجازی خود اشاعه می‌دهند. اقدام‌هایی که آشکارا در تضاد با کلام و سیره‌ی عیسی مسیح است، اما در چارچوب پارادایم‌های ملی‌ـ‌میهنی و ائتلاف‌های سیاسی توجیه‌پذیر جلوه داده می‌شود. رویکردی که با ساختار فکری و رفتاری گزارش شده از عیسی در مواجهه با موقعیت‌های چالش‌برانگیز سیاسی زمانه‌ی خودش مطابقت ندارد و می‌تواند کلیسای زیرزمینی فعال در ایران را با اتهام‌های امنیتی رو به رو کند.

در این میان، برخی رهبران کلیسای فارسی‌زبان، پا را فراتر نهاده و همان مسیری را پیموده‌اند که کشیشان حامی دونالد ترامپ در آمریکا یا اسقف‌های همسو با ولادیمیر پوتین در روسیه طی کرده‌اند؛ تا جایی که به حمایت سیاسی آشکار از شاهزاده رضا پهلوی روی آورده و حتی او را به‌عنوان «انتخاب خداوند» و «نجات‌دهنده‌ی مردم ایران» معرفی کرده‌اند. رخدادی شوکه‌کننده که از منظر من، لحظه‌ی ورشکستگی روحانی کلیسای نوپای فارسی‌زبان قلمداد می‌شود؛ سقوطی که شاید تاثیرات آن، دیرتر از زمان حال اما با تبعاتی تلخ و عمیق شنیده شود.

در چنین فضایی، صلیب—که باید نماد بخشش دشمنان، رهایی درونی از نفرت و سرچشمه‌ی صلحی حقیقی و پایدار باشد—در فضای غبارآلود از نفرت، و تبلیغ میهن‌پرستیِ به جای خداپرستی و همچنین منفعت‌طلبی سیاسی رهبران کلیسا محو می‌شود. از همین‌رو، به باور من بازخوانی پیام اصیل عیسی در این برهه‌ی تاریخی، نه صرفاً ضرورتی الهیاتی، بلکه کنشی اخلاقی برای بازپس‌گیری ایمان مسیحی از چنگال قدرت است.

عیسی و امتناع از پذیرش قدرت سیاسی

عیسی مسیح در بطن جامعه‌ای ظهور کرد که از یک‌سو در سنت‌های مذهبی یهودی ریشه داشت و از سوی دیگر زیر سلطه‌ی امپراتوری روم، با بحران هویت، کرامت و اقتدار سیاسی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. جامعه‌ای که درگیر شکاف‌های عمیق فرقه‌ای بود و بسیاری از یهودیان بر اساس متون منسوب به انبیای عهد عتیق، در انتظار مسیحایی سیاسی بودند؛ منجی‌ای که با هدایت الهی و کنشگری نظامی، قوم یهود را از چنگال سلطه‌ی روم رها سازد، نیروهای اشغالگر را از اورشلیم بیرون کند و پادشاهی اسرائیل را احیا نماید.

تصویر مسیحای موعود در ذهن بسیاری از یهودیان آن عصر، با شکوه پادشاهی‌های تاریخی اسرائیل و اقتداری قهرمانانه گره خورده بود؛ انتظاری که به‌طور طبیعی آنان را مشتاق رهبری می‌کرد که ساختارهای سیاسی موجود را با زور در هم بشکند. اما مطالعه‌ی متون عهد جدید و رفتارشناسی عیسی در برابر این انتظارات، نشان می‌دهد که او آگاهانه و عامدانه از پذیرش هرگونه نقش رهبری سیاسی فاصله گرفت. عیسی نه‌تنها در دوران خدمتش هرگز دعوت به قیام مسلحانه یا شورش اجتماعی نکرد، بلکه هرگونه پیوند دادن رسالتش با قدرت سیاسی را به‌صراحت رد کرد. بر مبنای آنچه در اناجیل چهارگانه گزارش شده؛ عیسی پس از موعظه‌ی معروف سرِ کوه—جایی که اعلام کرد: «خوشا به حال صلح‌آفرینان، زیرا ایشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد»—هنگامی که دریافت جمعیت قصد دارند او را به زور به پادشاهی برسانند، از میان آنان کناره گرفت و به خلوتی در کوهستان پناه برد. پیش از به صلیب کشیده‌شدن نیز، در جریان محاکمه نزد پیلاطس، نماینده‌ی امپراتوری روم، آشکارا گفت: «پادشاهی من از این جهان نیست؛ اگر از این جهان بود، خدمتگزارانم برای من می‌جنگیدند.» این سخن، مرز روشنی میان رسالت او و منطق قدرت سیاسی ترسیم می‌کند. همچنین در لحظه‌ی دستگیری‌اش در کوه زیتون، زمانی که یکی از شاگردان شمشیر کشید، عیسی او را قاطعانه بازداشت و گفت: شمشیرت را در غلاف کن، زیرا هر که شمشیر کشد، به شمشیر نیز هلاک خواهد شد. او بارها به پیروانش آموخت: «دشمنان خود را محبت کنید و برای آزاردهندگان خود طلب خیر کنید»، و این شیوه‌ی زیستن را «محبت کامل» نامید؛ تنها راه گسستن چرخه‌ی خشونت در روابط انسانی. برای عیسی، صلح نه تاکتیکی سیاسی بود، نه ابزاری برای فریب افکار عمومی، و نه وسیله‌ای برای دستیابی به دستاوردهای دنیوی. صلح، بخشی جدایی‌ناپذیر از ماهیت وجودی و الهی او بود. عیسی نه با شمشیر، بلکه با نیروی بخشش، همدلی با طردشدگان، و افشای ریاکاری مذهبی رهبران منفعت‌طلب، نظم مسلط قدرت را به چالش کشید. همین رویکرد بود که سران معبد اورشلیم را به دشمنی با او کشاند و در نهایت، به صدور حکم صلیب انجامید. پیام اصیل عیسی دعوت به آزادی بود—اما آزادی‌ای که نه از مسیر تصرف قدرت سیاسی، بلکه از دگرگونی درونی انسان آغاز می‌شد و سپس در جهان بیرونی متجلی می‌گردید. از نگاه او، تلاش برای رهایی از راه تغییر ساختارهای بیرونی، اغلب پوششی ذهنی برای گریز از مواجهه با ضرورت تغییر درونی بود.

گذار کلیسا از حاشیه‌ی جامعه به متن قدرت

پس از واقعه‌ی صلیب در حدود سال ۳۳ میلادی، و بنا بر باور مسیحیان پس از رستاخیز عیسی سه روز پس از مرگ او، نخستین هسته‌های کلیسا در اورشلیم شکل گرفتند. مسیحیت اولیه، جنبشی حاشیه‌ای، صلح‌محور و غیرسیاسی بود که گسترش خود را نه از طریق قدرت، بلکه با اتکا به فعالیت‌های تبشیری، شهادت ایمانی و زیست اخلاقی پیروانش در سراسر قلمرو روم و فراتر از آن پیش می‌برد. این جنبش نوپا، برای نزدیک به سه قرن، اغلب در معرض آزار، سرکوب و تعقیب از سوی نهادهای قدرت سیاسی قرار داشت و پیروانش به‌عنوان اقلیتی مزاحم برای نظم رسمی امپراتوری تلقی می‌شدند.

نقطه‌ی گسست بزرگ در هویت اجتماعی کلیسا را می‌توان در قرن چهارم میلادی جست‌وجو کرد؛ زمانی که در دوران فرمانروایی کنستانتین، امپراتور روم، مسیحیت از جایگاه دینی تحت تعقیب، به آیینی قانونی و مورد حمایت دولت ارتقا یافت. صدور فرمان میلان در سال ۳۱۳ میلادی، اگرچه مسیحیت را فوراً به دین رسمی امپراتوری بدل نکرد، اما راه را برای پیوند تدریجی و ساختاری کلیسا با قدرت سیاسی هموار ساخت؛ پیوندی که در دهه‌های بعد، به‌ویژه در اواخر قرن چهارم، به رسمی‌شدن مسیحیت به‌عنوان دین غالب امپراتوری انجامید. از این لحظه‌ی تاریخی به بعد، کلیسا دیگر صرفاً جامعه‌ای از پیروان رنج‌کشیده نبود که انسان‌ها را به صلح درونی، بخشش و محبت فرا می‌خواند، بلکه به شریکی فعال در ساختار قدرت بدل شد؛ شراکتی که به حکومت‌های روم مشروعیتی آسمانی می‌بخشید و در مقابل، از حمایت سیاسی و نظامی برخوردار می‌شد. این پیوند، در بستری شکل گرفت که امپراتوری روم با رقیب مهم منطقه‌ای خود در شرق—امپراتوری زرتشتی ساسانی—در کشمکش دائمی قرار داشت؛ امپراتوری‌ای که پیش‌تر توانسته بود با تکیه بر دین رسمی، اقتدار شاهنشاهی را تقدیس و تثبیت کند. در چنین فضایی، استفاده از نهاد کلیسا به‌عنوان ابزار مشروعیت‌بخش، الگویی آشنا و کارآمد برای قدرت سیاسی روم به شمار می‌رفت.

پیامدهای این دگرگونی ساختاری، عمیق و ماندگار بود. الهیات صلح‌محور مسیحی به‌تدریج با منطق دولت نظامی و تمایلات جنگ‌طلبانه‌ی امپراتوری درآمیخت؛ مفاهیمی چون «جنگ عادلانه» وارد سنت مسیحی شدند و کلیسا، به‌جای آن‌که نقشی انتقادی و پالایش‌گر در برابر قدرت متهاجم به اصول بنیادین مسیحیت ایفا کند، در بسیاری از موارد به دستگاهی برای توجیه و مشروعیت‌بخشی بی‌چون‌وچرای خشونت دولتی بدل شد. از این‌جا به بعد، فاصله‌ای معنادار میان پیام نخستین عیسی و عملکرد نهادی کلیسا شکل گرفت؛ فاصله‌ای که بخش مهمی از دلایل ایجاد و توسعه‌ی آن را باید در تمایل رهبران مسیحی به ارضای حس امنیت و قدرت طلبی آنها جست و جو کرد؛ فاصله‌ای که آثار آن در قرون بعدی، بارها و بارها خود را به شکلی خونین در عملکرد کلیس آشکار ساخت.

لکه‌ی ننگ جنگ‌های صلیبی

اگر از تاریخ پرفرازونشیب کلیسا در هزاره‌ی نخست عبور کنیم، به یکی از تاریک‌ترین و درعین‌حال تعیین‌کننده‌ترین نقاط عطف آن در قرون وسطی می‌رسیم: جنگ‌های صلیبی.

این جنگ‌ها در بستری از پیوند تنگاتنگ—و به‌تدریج فاسدشده—میان روحانیت مسیحی و قدرت‌های سیاسی اروپا شکل گرفتند؛ پیوندی که به کلیسا نقشی فراتر از یک نهاد معنوی بخشید و آن را به بازیگری فعال در معادلات نظامی، اقتصادی و ژئوپلیتیک بدل ساخت. جنگ‌های صلیبی با هدف ظاهری «آزادسازی سرزمین مقدس» و به‌ویژه اورشلیم آغاز شدند و از سوی پاپ‌ها و رهبران کلیسا با تفاسیر خاص الهیاتی مشروعیت یافتند. این مشروعیت‌بخشی، نه بر آموزه‌های صریح عیسی، بلکه بر خوانش‌هایی ایدئولوژیک از متون مقدس و وعده‌هایی چون آمرزش گناهان برای جنگجویان استوار بود؛ خوانش‌هایی که ایمان را در خدمت منافع نهاد قدرت قرار می‌دادند.

صلیب که باید به‌عنوان نماد رنج، فداکاری در خدمت بخشش دشمنان و برقراری صلح عمل می‌کرد، به پرچم بسیج نظامی بدل شد. در عمل، این نبردها—که با نقابی روحانی اما با انگیزه‌هایی عمیقاً سیاسی و اقتصادی پیش می‌رفتند—تبعاتی به‌غایت خون‌بار به همراه داشتند: قتل‌عام گسترده‌ی غیرنظامیان، غارت شهرها، و اعمال خشونت‌آمیزی که امروز می‌توان آن‌ها را نوعی پاکسازی مذهبی و قومی دانست. این فجایع، لکه‌های ننگی بودند که به نام عیسی مسیح و زیر نشان صلیب، بر صفحات تاریخ کلیسا ثبت شدند؛ در حالی که هیچ‌یک از این اعمال با تعالیم بنیادین او درباره‌ی محبت، پالایش درونی از نفرت و پرهیز از خشونت هم‌خوانی نداشتند.

بااین‌حال، کلیسای قرون وسطی با تولید دستگاهی از استدلال‌های الهیاتی—آمیخته با ترس، وعده‌ی نجات از طریق عمل انسانی، و تحریک غرایز بشری—کوشید افکار عمومی جامعه‌ی مسیحی آن عصر را اقناع کند و خشونت را نه به‌مثابه انحراف، بلکه به‌عنوان «وظیفه‌ای مقدس» بازتعریف نماید. در این فرایند، صلیبی که می‌بایست نشانه‌ی تحمل رنج برای رهایی دیگران از اسارت باشد، به نماد فتوحات سیاسی، کشورگشایی و سلطه‌جویی بدل شد.

مسیحیت ابزار تسلط استعمار

اگر بخواهیم به لطمه‌های واردآمده از سوی کلیساهای آمیخته به سم سیاست بر پیکره‌ی ایمان راستین مسیحی اشاره کنیم، شاید حتی نوشتن چند جلد کتابِ تاریخ‌پژوهانه نیز برای این مهم کافی نباشد. ازاین‌رو، در اینجا تلاش کرده‌ام تنها به چند مورد از مهم‌ترین اشتباه‌های تاریخی کلیسای آمیخته به سیاست در طول عمر دوهزارساله‌اش اشاره کنم. مقصود اصلی من این است که تضاد شکل‌گرفته در عملکرد ثانویه‌ی پیروان مسیح را از مبنای فکری اولیه‌ی عیسی در دوران حیات و خدمتش تشخیص بدهیم.

با بررسی عملکرد کلیساهای نزدیک به نهاد قدرت، درمی‌یابیم که دخیل بودن غرایز بشریِ رهبران مسیحی—نظیر قدرت‌طلبی و سلطه‌جویی—نقشی اساسی در انحراف از تعالیم بنیادین مسیح ایفا کرده است؛ غرایزی که موجب درهم‌آمیختگی ماهیت صلح‌محور کلیسا با دولت‌های خشونت‌محورِ استعمارگر شد. دولت‌هایی که به‌ویژه پس از قرن پانزدهم میلادی، رقابت شدیدی بر سر تسخیر سرزمین‌های بکر جهان با یکدیگر پیدا کردند و در این مسیر خونین، اغلب از کلیسا به‌عنوان نهادی اجتماعی برای پیشبرد پروژه‌های توسعه‌طلبانه‌ی خود بهره بردند. در نتیجه، جوامع بومیِ هدف استعمار به‌طور سیستماتیک مورد آزار و اذیت قرار گرفتند.

به‌عنوان نمونه‌ای روشن از این پدیده‌ی سیاه، می‌توان به آزار و کشتار جمعی کودکان سرخ‌پوست کانادایی در مدارس مسیحیِ رومن کاتولیک این کشور اشاره کرد؛ مدارسی که با نقابی روحانی و زیر صلیب عیسی، به ابزاری خشونت‌آمیز در دستان استعمارگر بریتانیای کبیر تبدیل شده بودند.

 حاصل این فاجعه آن بود که آنچه «تمدن مسیحی» نام گرفت، اغلب با زور، تحقیر فرهنگی و تخریب نظام‌های بومی به جوامع هدف تحمیل شد. این فرآیند آشکارا در تضاد با شخصیت خود عیسی ناصری است. او بارها بر این اصل تأکید کرد که انسان‌ها با اراده‌ی آزاد آفریده شده‌اند و باید با خواست شخصی و قلبی خود، راه و روش او را برگزینند. بااین‌حال، در قرن‌های آمیخته با استعمار اروپایی، ایمان مسیحی نه از مسیر محبت و دعوت آزادانه، بلکه با منطق سرنیزه و توپخانه به جوامع دیگر عرضه شد. تباهی بزرگ دقیقاً از همین‌جا آغاز گردید؛ جایی که سابقه‌ی گسترش آیینی مبتنی بر صلح، در بسیاری از موارد با ارعاب و خشونت گره خورد.

تداوم سوءاستفاده از ایمان مسیحی در عصر حاضر

با گذشت زمان، آموزه‌های رهایی‌بخش و صلح‌طلبانه‌ی عیسی مسیح، در بسیاری از نقاط جهان نه‌تنها پاس داشته نشد، بلکه به‌تدریج در خدمت پروژه‌های سیاسی و ایدئولوژیک قرار گرفت. کلیسا که می‌بایست صدای وجدان اخلاقی در برابر قدرت باشد، در مواردی به شریک قدرت بدل شد؛ شریکی که با سکوت، توجیه الهی، یا حتی حمایت علنی، به مشروعیت‌بخشی به خشونت، سرکوب و جنگ کمک کرده است.

 یکی از نمونه‌های آشکار و معاصر این روند، نقش کلیسای ارتدوکس روسیه در توجیه اقدام‌های آشکارا ضد‌مسیحی دولت ولادیمیر پوتین است. در جریان تهاجم نظامی روسیه به اوکراین، پاتریارک کیریل، رهبر این کلیسا، نه‌تنها جنگ را محکوم نکرد، بلکه آن را نبردی «معنوی» و حتی «مقدس» علیه ارزش‌های غربی خواند. این موضع‌گیری، کلیسا را از جایگاه مدافع جان انسان‌ها به زبان ایدئولوژیک قدرت فروکاست؛ جایی که قتل، ویرانی و آوارگی میلیون‌ها انسان، در پوشش ایمان توجیه می‌شود. چنین قرائتی، آشکارا در تضاد با پیام مسیح است؛ همان مسیحی که صلح‌جویان را خوشبخت خواند و شمشیر را نفی کرد.

 در سوی دیگر جهان، بررسی عملکرد راست‌گرایی مسیحی در ایالات متحده نیز نشان می‌دهد که بخش‌هایی از مسیحیت انجیلی، عملاً به پروژه‌ای سیاسی بدل شده‌اند و کارکرد روحانی و اخلاقی خود را در میان مردم از دست داده‌اند. پاسخ به این پرسش که چگونه ایمان مسیحی با ملی‌گرایی افراطی و خشونت‌ورزی سیاسی پیوند خورده، به‌تنهایی می‌تواند پرده از تضادهای عمیق هنجاری در احزاب سیاسیِ مدعی مسیحیت بردارد. احزابی که از سیاست‌های سخت‌گیرانه و ضد مهاجرت دفاع می‌کنند، در حالی که بر اساس متن انجیل، خودِ عیسی مسیح در کودکی همراه والدینش ناچار به فرار و پناهندگی در مصر شد. احزابی که جنگ را به‌عنوان «اراده‌ی خدا» توجیه می‌کنند و در بسیاری موارد، حمایت بی‌قیدوشرط از پاکسازی‌های قومی و نژادی را بخشی از تکلیف دینی می‌دانند؛ حتی زمانی که این حمایت آشکارا به نادیده‌گرفتن رنج غیرنظامیان و قربانیان بی‌دفاع منجر می‌شود. این الگو محدود به آمریکا یا روسیه نیست. در بخش‌هایی از اروپا نیز، ارجاع به «میراث مسیحی» به ابزاری برای توجیه سیاست‌های ضد پناهجو تبدیل شده است؛ گفتمانی که بیش از آنکه بازتاب‌دهنده‌ی پیام انجیل باشد، بازتاب‌دهنده‌ی بحران هویت، ترس سیاسی و نیاز دولت‌ها به بسیج اجتماعی از طریق دین است.

 پژوهشگران علوم اجتماعی بارها هشدار داده‌اند که این نوع «مسیحیت ملی‌گرا»، ایمان را از تجربه‌ای اخلاقی و رهایی‌بخش به ابزار سلطه‌ورزی سیاسی تبدیل می‌کند؛ روندی که نه‌تنها با آموزه‌های مسیح در تضاد است، بلکه برای بقای دموکراسی در جوامع انسانی نیز تهدیدآمیز به شمار می‌رود.

کلیساهای سیاسی‌شده‌ی فارسی‌زبان

در فضای نوپای کلیسای فارسی‌زبان نیز، هرچند با ظاهری متفاوت، شاهد پدیده‌ای مشابه با مسیحیت سیاسی‌شده در غرب هستیم. در سال‌های اخیر و هم‌زمان با شدت‌گرفتن جنبش‌های اعتراضی در جامعه‌ی ایران، جنبش‌هایی که تحول‌های عمیقی در روحیات جمعی و زیست اخلاقی ایرانیان ایجاد کرده‌ است؛ بخش قابل‌توجهی از کلیساها، شبکه‌های ماهواره‌ای مسیحی و صفحه‌های مجازی بشارت ایمان، دچار تغییر رویکرد شده‌اند.

تمرکز بر پیام صلح و آشتی عیسی مسیح و بازتاب رویکرد التیام بخش او، به‌تدریج جای خود را به زبانی آمیخته با خشم، نفرین، دشمن‌سازی و قطبی‌سازی سیاسی داده است. پیام «نجات» که قرار بود خبر خوش برای خستگان و زخمیان باشد، اغلب با ادبیاتی جنگی و ایدئولوژیک عرضه می‌شود؛ ادبیاتی که ایمان را از تجربه‌ای رهایی‌بخش به ابزاری برای بسیج نفرت و حذف دیگری تقلیل می‌دهد. ورود کلیساهای فارسی‌زبان به عرصه‌ی کنش‌های سیاسیِ نفرت‌محور، از چند منظر به‌شدت خطرناک است:

 نخست آن‌که این نهاد نوپا را در نگاه جامعه‌ی ایران، در امتداد تجربه‌ی تلخ «دینِ سیاسی‌شده» بازتعریف می‌کند؛ تجربه‌ای که در قالب اسلام ایدئولوژیک، هزینه‌ای سنگین بر دوش مردم ایران گذاشته است. در چنین شرایطی، مسیحیت نه به‌عنوان ابزاری اخلاقی و شفابخش در جامعه بلکه مانند آنچه در تاریخ تلخ معاصر ما با تسلط روحانیت شیعه به وقوع پیوست به‌مثابه ابزاری تازه برای پروژه‌های قدرت‌طلبانه معرفی می‌شود. این همان مسیری است که می‌تواند آینده‌ی نفوذ اجتماعی مسیحیت در ایران را، پیش از آن‌که مجال ریشه‌دواندن بیابد، با بی‌اعتمادی و مقاومت جمعی مواجه سازد.

دومین خطر، گره‌خوردن اعتبار و هویت روحانی کلیسا به پیروزی یا شکست جریان‌ها و چهره‌های سیاسی است. کلیسایی که باید منبع امیدی فراتر از تغییرات زودگذر قدرت باشد، با این انتخاب آگاهانه یا ناآگاهانه، سرنوشت اخلاقی خود را به معادلات سیاسی می‌سپارد. چنین تصمیمی، تصویر کلیسا را در ذهن ایرانیان ــ نه به‌عنوان نهادی مستقل، انتقادی و اخلاق‌محور ــ بلکه به‌مثابه بازیگری جناحی و مشروط، مخدوش می‌کند؛ نهادی که صدایش دیگر از جایگاهی فراتر از نزاع‌های روزمره شنیده نمی‌شود.

سومین خطر، ایجاد تهدید امنیتی برای نوکیشان مسیحی و آینده‌ی کلیسای داخل ایران است که با این استراتژی غلط از طرف رهبران کلیسای فارسی زبان در خلال تشدید سرکوب سیاسی معترضان به نوکیشان مسیحی تحمیل شده است؛ این تهدید نه به دلیل ایستادن اعضای کلیسا در مسیر بشارت ایمان‌شان بلکه در راه مبازرات اجتماعی سیاسی رقم خورده است، اتفاقی که با رویکرد اولیه‌ی گزارش شده از عیسی در تضاد است، عیسایی که بارها دشمنانش که اتفاقا اغلب از میان روحیانیون افراطی یهودی بودند تلاش کردند او را در مقابل قیصر روم قرار دهند و با بیان اینکه او ادعا می‌کند پادشاه یهود است و در پی شورش سیاسی می‌رود حکم اعدام او را از حاکمان رومی بگیرند و یا می‌خوانیم که بارها تلاش کردند با پرسیدن نظر عیسی درباره‌ی پرداخت مالیات به دولت مرکزی بهانه‌ای در جهت دستگیری و توقف مسیر خدمت روحانی او پیدا کنند، اما او هر بار از این چالش‌ها عبور میکرد تا هزینه‌ای که قرار بود بپردازد در مسیری باشد که برای آن هدف مهم در میان مردم آمده بود.

اما از نگاه من، چهارمین و مهم‌ترین پیامد رویکرد کلیسای سیاسی شده‌ی فارسی زبان، از دست‌رفتن ماهیت این نهاد به‌عنوان آخرین پناهگاه انسان‌هایی است که از تاریکی مطلق گریزان‌اند. کلیسا روزگاری مأموریتش گشودن آغوش خود به‌سوی همه بود تا همه‌ی گناهکاران، خشونت‌ورزان، متجاوزان، حتی قاتلان و شکنجه‌گران را بی‌آن‌که در منطق قانون کیفری قضاوت‌شان کند در خود بپذیرد و به آنها کمک کند تا در مسیر ترمیم، ریکاوری و بازپروری روحانی قرار گیرند، امروز اما کلیسا ناگزیر به مشارکت در نزاع‌های حزبی و صف‌بندی‌های سیاسی شده است. نتیجه این رویکرد منتهی خواهد شد به اینکه بخش بزرگی از جامعه عملاً از دایره‌ی خدمت کلیسا حذف می‌شوند؛ گروه‌هایی چون همکاران فعلی یا سابق با جمهوری اسلامی، یا حتی مخالفانی که در چارچوب‌های فکری چپ، مارکسیست و یا مجاهدخلق طبقه‌بندی می‌شوند، دیگر نمی‌توانند با احساس امنیت و اعتماد به کلیسا نزدیک شوند، چون دیگر کلیسا را نه یک محیط امن بی طرف در جهت بازپروری روحانی بلکه یک ستاد تبلیغات سیاسی خواهند دید. این افراد، پیشاپیش خود را در معرض تحقیر، طرد، تهدید یا قضاوت می‌بینند؛ و این دقیقاً نقطه‌ای است که کلیسا، برخلاف آموزه‌ی بنیان‌گذار خود، از «خانه‌ی گناهکاران» به «دادگاه داوری» بدل می‌شود. در چنین وضعیتی، کلیسا نه‌تنها رسالت نبوی خود را از دست می‌دهد، بلکه یکی از معدود فضاهای باقی‌مانده برای گفت‌وگوی اخلاقی، آشتی انسانی و امید حقیقی را نیز از جامعه‌ی زخمی ایران دریغ می‌کند.

بازگشت به مسیحِ صلح

آنگاه که مسیحیت به قدرت سیاسی آغشته می‌شود، پیام اصیل آن تحریف می‌گردد. مسیح، آموزگار صلح و عشق بی‌دریغ، امروز در هیاهوی جنگ‌هایی که به نام او توجیه می‌شوند، - بار دیگر به صلیب کشیده می‌شود- این‌بار نه بر تپه‌ی جلجتا و به دست رهبران مذهبی افراطی یهودی مسلط بر معبد اورشلیم، بلکه در میدان سیاست و به دست پیروان مذهبی سلطه‌جوی خود در کلیساهای منحرف شده بر صلیب می‌شود، هر لحظه که در میان مسیحیان؛ نفرت به عشق، ستیز به پذیرش و جنگ به صلح ترجیح داده شود، عیسی بر صلیب کشیده خواهد شد. ایمان واقعی مسیحی، دعوتی است به صداقت، شجاعت، بخشش بی‌دریغ و صلح درونی؛ حتی اگر این ایمان برخلاف جریان نهادهای رسمی مذهبی و سیاسی باشد. اگر از مسیح سخن می‌گوییم، باید در قدم اول شجاعت نقد خود را نیز داشته باشیم و در ابتدا به دنبال آزادی از زنجیرهای درونی خود برویم. پیروی از او یعنی ایستادن در برابر هر قدرتی که دین را ابزار سلطه می‌کند؛ یعنی در قدم اول ایستادن در برابر غرایز پلید انسانی خود .

برای عیسی، ایمان در مناسک مذهبی رهبران یهودیِ معبد اورشلیم یا در ساختارهای قدرتِ ناشی از امپراتوری روم محصور نبود؛ از منظر عیسی، ایمان حقیقی در قلب انسان‌ها جاری بود. او با طردشدگان و افراد فرودست و تحقیرشده‌ی جامعه نشست و برخاست کرد و حتی حواریون خود را از میان آنها انتخاب کرد؛ با بیگانگان نه با رویکرد دشمن‌انگاری، بلکه از سر محبت هم‌سفره شد؛ و دشمنانش را تا پای جان و بر روی صلیب بخشید. صلح او از درون آغاز می‌شد و به بیرون می‌رسید.

در دنیای امروز، وفاداری به مسیح نه به معنای تبعیت از نهادهای قدرت‌محور کلیسایی یا جناح‌های سیاسیِ مذهب‌نما، بلکه به معنای ایستادن در برابر هر شکل از خشونت، نفرت‌پراکنی و سوءاستفاده از دین است. بازگشت به پیام اصیل مسیح، نوعی مقاومت اخلاقی است؛ مقاومتی بر پایه‌ی محبت که در طوفان‌های تاریخی نه نسبت به فجایع انسانی بی‌تفاوت می‌ایستد و نه خود را آلوده‌ی روش‌های مرسوم این دنیا می‌کند، بلکه با رویکرد منحصربه‌فرد خود در میان جوامع بشری نقش‌آفرینی می‌کند تا ماهیت و خاصیت التیام‌بخش خود را از دست ندهد، و در نقش مددکار و ترمیم کننده‌ی روحانی نه در انحصار گروهی خاص و نزدیک به هسته‌ی قدرت بلکه در خدمت تمام اقشار جامعه باشد.

  • علی میرحیدری، روزنامه‌نگار و مددکاراجتماعی نوکیش مسیحی ساکن ونکوور

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.