ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

 خون‌بازی با گرگ‌ها

آیا اپوزیسیون و مردم طعمه‌ی کلان‌اراده‌های سیاسی شدند؟ علی میرحیدری در این دیدگاه درباره‌ی فاجعه‌ی انسانی دی‌ماه ۱۴۰۴، به کالبدشکافی وقایع هفت ماه اخیر ایران، از «جنگ دوازده‌روزه» تا «خیزش دی‌ماه ۱۴۰۴» می‌پردازد. او در شش پرده، سناریویی را ترسیم می‌کند که در آن چطور شکاف‌های درونی اپوزیسیون، انفعال استراتژیک دولت ترامپ و نیاز نتانیاهو به فرافکنی، در کنار سرکوب خشن حاکمیت، مسیر را برای یک «پوست‌اندازی هدایت‌شده» فراهم کرده است. این مطلب هشداری است درباره توافقات پشت‌پرده‌ای که ممکن است به بهای خون معترضان، تنها به تغییر روبنایی قدرت و حفظ منافع الیگارشی حاکم و قدرت‌های جهانی ختم شود.

مقدمه:

این دیدگاه با رویکردی بدبینانه به تحلیل توالی اتفاق‌های اجتماعی سیاسی هفت ماه اخیر در درون مرزهای ایران و در فضای دیاسپورای برون‌مرزی می‌پردازد؛ اتفاق‌هایی که پس از «جنگ دوازده‌روزه» تا اوج گیری «خیزش ملی دی‌ماه چهارصدوچهار» گریبان گیر ما شد و صفحه‌های خونباری را به تاریخ پرفراز و نشیب معاصر‌مان اضافه کرد. متن پیش رو با فرض تحقق بدترین سناریوی ممکن برای مردم آزادی‌خواه ایران، و وقوع مطلوب‌ترین سناریوی ممکن برای جریان امتدادطلب مایل به پوست اندازی درون رژیم، در شش پرده نگارش شده است.

پرده‌ اول: ترکش‌های جنگ دوازه روزه در شکاف میان اپوزیسیون

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

پس از جنگ دوازده‌روزه، همزمان با افزایش بی‌سابقه فشارهای بین‌المللی و شکست مفتضحانه رژیم در مواجهه با چالش‌های اطلاعاتی–نظامی پیش آمده که رژیم را دستکم در افکار عمومی تا آستانه فروپاشی به لبه‌ی پرتگاه برد، شکاف و اصطکاک و انشقاقی کم سابقه در جبهه اپوزیسیون جمهوری اسلامی شکل گرفت. در این میان، طیف‌هایی که عمدتاً به جریان راست افراطی گرایش داشتند، خواهان ادامه‌ی مداخله‌ی نظامی و افزایش حمایت خارجی برای براندازی نظام حاکم بودند؛ اما در مقابل، طیف دیگری به وجود آمد که با پرهیز از این رویکرد، ضمن انتقاد از رفتارهای تهاجمی دولت اسرائیل، دکترین مبتنی بر گسترش هژمونی آمریکا را در منطقه به چالش می‌کشید. این دوگانگی، فرصتی کم‌نظیر را برای جریانی امتدادطلب در درون حاکمیت جمهوری اسلامی فراهم کرد؛ تا به اجرای طرحی گسترده در جهت خنثی‌سازی هر دو جناح مخالف خود دست بزند و مسیر «پوست‌اندازی» رژیم را در فردای عبور از شکل فعلی نظام هموار کند؛ مسیری که تحقق آن برای الیگارش‌های داخل حاکمیت، از پل تضعیف و فرسایش حداکثری جریان‌های ریشه‌دار برانداز رژیم عبور می‌کند.

پرده‌ دوم: طرد شدن جریان‌های مایل به چپ با اهرم اپوزیسیون راست افراطی

در فاصله میان پایان جنگ دوازده‌روزه تا آغاز خیزش ملی ایرانیان، شاهد آن بودیم که بخش قابل توجهی از مخالفان جمهوری اسلامی که همسو با جریان پادشاهی‌خواه نبودند، توسط هواداران رضا پهلوی مورد هدف ترور شخصیتی، حذف رسانه‌ای و یا توهین و افترا در فضای مجازی و حقیقی قرار گرفتند، و عملا در پارادایم طرفداران تمامیت‌خواه پادشاهی به حاشیه رانده شدند. اتفاقی که یقینا مطلوب جمهوری اسلامی بود؛ به این دلیل که بخش عمده‌ای از این نیروها در داخل ایران حضور دارند و همچنان تهدیدی جدی برای حاکمیت غیرمشروع جمهوری اسلامی محسوب می‌شوند؛ گروه‌های مبارز قومی و اتنیکی، جریان‌های منسجم و فعال فمینیستی، تشکل‌های کارگری و دانشجویی، فعالان صنفی و دیگر نهادهای متمایل به جریان جمهوری‌خواه هدف حمله‌ی اپوزیسیون راست افراطی قرار گرفتند تا کار نیمه تمام جمهوری اسلامی را در خفه کردن صداهای متکثر جامعه‌ی ایران به اتمام برسانند، صداهایی که پیش از مورد هدف قرار گرفتن توسط هواداران جریان پادشاهی بخش عمده‌ای از آنها در درون زندان‌های جمهوری اسلامی محصور مانده بودند اما اینبار حاکمیت بازی را به گونه‌ای پیش برد تا اینبار نه با نیروی سرکوب حکومتی بلکه به دست دیگر مبارزین ساکت بشوند. روندی که طبیعتاً مطلوب جریان امتدادطلب درون سیستم بود و از سوی بازوهای امنیتی آن تقویت می‌شد، روندی که تا پیش از وقوع خیزش ملی دی ماه منجر شد نخستین جناح مؤثر اپوزیسیون عملاً به دست جناحی دیگر دستکم از میدان افکار عمومی مردم ایران خارج بشود.

پرده‌ سوم: حذف خونین معترضان بی‌دفاع در خط مقدم اعتراض‌های خیابانی

هفتم دی‌ماه ۱۴۰۴، با آغاز شکل گیری دور جدیدی از اعتراض‌های خیابانی از هسته‌ی مرکزی بازار تهران و هم‌زمان با ورود رضا پهلوی به عرصه رهبری اعتراضات، این واقعیت آشکار شد که جریان ملی‌گرای امروز ایران، به گواه میدان و نسبت به اعتراض‌های پیشین در سال‌های گذشته از پایگاه اجتماعی بالاتری برخوردار شده است؛ رویدادی که طبیعتا در خلا قدرت پس از جمهوری اسلامی شانس بالایی را برای رهبری دولت انتقالی به رضاپهلوی خواهد داد؛ با این حال، همین پایگاه اجتماعی گسترده سبب شد که هواداران این جریان بیشترین هزینه را در جریان سرکوب خونین مردم در دی‌ماه چهارصد و چهار متحمل بشوند. حضور پرشمار معترضان ملی‌گرا و پیوستن میلیون‌ها ایرانی ناراضی به آنها باعث شد بخش عمده‌ای از نیروهای عملیاتی دومین جناح اپوزیسیون یعنی جریان پادشاهی خواه در خیابان‌های ایران از پتانسیل خود برون‌نمایی کنند تا مستقیما مورد هدف سرکوب مستقیم حاکمیت قرار بگیرند. به این ترتیب، با تخلیه‌ی خونین ذخیره‌ی اجتماعی انباشت‌ شده‌ی پهلوی، دومین جناح اپوزیسیون که اتفاقا جدی‌ترین رقیب جریان متمایل به پوست‌اندازی رژیم قلمداد می‌شود نیز عملاً و (دستکم تا زمان نگارش این یادداشت) از میدان مبارزه به در شده است. ایران مورد هجوم وحشیانه‌ترین نوع سرکوب حکومتی پس از انقلاب مشروطه قرار گرفته است و نتیجه‌ی آن دستکم در کوتاه مدت، چیزی جز خشم و انزجار عمومی، توام با ارعابی گسترده در پهنه‌ای وسیع نخواهد بود و تاثیرهای عمیق اجتماعی آن تا دهه‌ها از حافظه‌ی جمعی ما پاک نخواهد شد.

پرده‌ چهارم: «صبر خونین» ترامپ برای مشروعیت‌بخشی به حمله‌های آتی

عدم حمایت فوری آمریکا از معترضین بی‌دفاع کف خیابان‌های ایران، برخلاف ادعاهای پیشین ترامپ، برای بسیاری از تحلیلگران امری کاملا قابل پیش‌بینی بود. تحلیلگرانی که نه از سر هیجان‌های احساسی، بلکه بر اساس شناخت رفتار سیاست خارجی دولت او، احتمال مداخله آنی آنها را در چنین موقعیتی ناچیز می‌دانستند. همانطور که در تحلیل سیاست خارجی ترامپ مشهود است، بیش از هر چیز برای او منافع اقتصادی و اقتدار ژئوپلیتیک آمریکا اهمیت دارد و دغدغه‌های حقوق بشری کمترین نقش را در تصمیم‌های او ایفا می‌کنند؛ موضوعی که می‌توان نمونه‌های آن را در مواجهه با بحران اوکراین و اتحادهای منطقه‌ای او در خاورمیانه با ناقضان جدی حقوق بشر مشاهده کرد؛ کسانی که ترامپ را در شمایل منجی خود می‌دیدند حتی می‌توانستند با نگاهی به وقایع آبان نود و هشت در ایران نیز نمونه‌ی روشنی از رویکرد او را در مواجهه با اعتراض‌های درون ایران درک کنند، تمامی مدارک پیش روی همگان قرار داشت؛ اما انگار در میان اکثریت خسته و ناراضی هیچکس قرار نبود این واقعیت را ببیند که ریاست جمهور ایالات متحده در تعیین راهبرد خود در عرصه‌ی بین‌المللی کمترین توجه ممکن را به مسئله‌ی حقوق بشر و جان شهروندان ایرانی خواهد داشت، نهایتا ترامپ در بزنگاه تاریخی شکل گرفته در ایران سکوت کرد، اقدامی نکرد و اجازه داد سرکوبی خونین و بی‌سابقه در شهرهای ایران رقم بخورد؛ سکوتی که می‌تواند به نفع آمریکا و متحد دیرینه‌اش اسرائیل در منطقه باشد و زمینه‌ی جلب رضایت افکار عمومی را برای حمله‌های نظامی آتی علیه جمهوری اسلامی فراهم آورد. او وعده داد، اما در لحظه سرنوشت‌ساز، مردم ایران را تنها گذاشت تا اینبار بسیاری از نیروهای اپوزیسیون رژیم از جمله برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل از او درخواست کنند در دفاع از مردم ایران اقدام نظامی انجام بدهد، بهایی سنگین و خونین از حساب جان‌های عزیز مردم ایران با انفعال عامدانه‌ی ترامپ پرداخت شد تا اینبار موج عظیمی در میان ایرانیان در جهت حمایت از حمله‌ی نظامی به مواضع جمهوری اسلامی شکل بگیرد و به با فراهم کردن زمینه‌های لازم به عنوان کاتالیزوری در جهت پیشگیری از بروز نظرهای منفی ناشی از حمله‌ی آتی به ایران عمل کند، به این ترتیب زمین بازی پهناوری برای عملیات‌های گسترده‌ی ایالات متحده و اسرائیل در آینده‌ای نزدیک فراهم خواهد شد، مردمی که پشتشان را به اشتباه با وعده‌های جذاب ترامپ گرم کردند اما زندگی‌شان برای اهداف بلندمدت ایالات متحده هزینه شد.

پرده‌ پنجم: سفیدشویی چهره‌ی نتانیاهو با تمرکز افکار عمومی جهان بر دستان خونین خامنه‌ای

حتی برای تحلیلگران تازه کار نیز پیش‌بینی شیوه سرکوب جمهوری اسلامی دشوار نبود. قطع اینترنت، انسداد ارتباطات و استفاده از تسلیحات سنگین جنگی، سناریویی آشنا و قابل پیش‌بینی بود که پیشتر چندین بار از رژیم اسلامی سر زده بود. حال اما پرسش اساسی اینجاست: چرا با وجود این پیش‌دانی هیچ برنامه‌ای قبل از وقوع قیام ملی در جهت تأمین لجستیک اعتراضات یا حفظ کریدورهای ارتباطی اندیشیده نشد؟ چرا دولت‌ اسرائیل که پیش‌تر مردم ایران را صراحتا به قیام علیه حاکمیت جمهوری اسلامی تشویق کرده بود، در بزنگاه تاریخی دست به اقدام عملی نزد؟ و یا دستکم پیش از وقوع این خیزش سراسری پشتیبانی لازم را برای مردم معترض فراهم نکردند؟ به عقیده‌ی من پاسخ را باید در نیاز فوری دولت اسرائیل به انحراف افکار عمومی جهان از جنایت‌های گسترده خود در غزه جست‌وجو کرد. تمرکز امروز رسانه‌های بین المللی بر جنایت بی‌سابقه‌ی جمهوری اسلامی بزرگ‌ترین هدیه‌ای است که مردم ایران با خون خود به بنیامین نتانیاهو تقدیم کردند و ابزار فرافکنی جذابی را در اختیار دولت تحت فشار او قرار دادند، ابزاری که می‌تواند او را که امروز در دادگاه بین المللی لاهه به عنوان جنایتکار جنگی شناخته شده است تا حد زیادی دستکم در افکار عمومی جهان از مظان اتهام رهایی بخشد، چه اتفاقی از این بهتر برای او؟ وقتی امروز می‌تواند چهره‌ی رژیم وحشی جمهوری اسلامی را پس از قتل عام شهروندان ایرانی به عنوان دشمن شماره یک خود و حامی اول نیروهای تروریستی ضداسرائیلی موسوم به محور مقاومت به دنیا نشان بدهد.

به عقیده‌ی من پرده‌ی پنجم از این بازی خونین با سکوت عمدی دولت بی بی نتانیاهو در برابر قتل عام ملت ایران ساخته و پرداخته شد؛ تصمیمی تکان دهنده برای ایرانیان دلگرم به جامعه‌ی جهانی که طبیعتا در جهت تبرئه‌ی متحد سنتی آمریکا در خاورمیانه گرفته شد تا اینبار پروژه‌ی برون رفت از بحران پسا غزه برای دولت اسرائیل به پیش برده شود. فاجعه‌ای که یکبار دیگر به ما نشان داد، همبازی شدن با گرگ‌های آلوده به خون جهان سیاست که خشونت‌ آنها به همگان ثابت شده برای ما که هر لحظه خود می توانیم تبدیل به طعمه‌ی جذابی شویم سرانجام خوبی نخواهد داشت. فاجعه‌ی پیش آمده ثابت کرد که اتکا به نیروی خارجی و خون بازی با گرگ‌ها امنیت و آینده‌ی روشنی را برای مردم ما فراهم نخواهد کرد.

پرده‌ ششم: حرکت به‌سوی دولت انتقالی با حداقل ریسک ممکن برای غرب

 در لحظه‌ی نگارش این یادداشت هنوز پرده‌ی ششم شکل نگرفته است، اما با در نظرگرفتن بدترین سناریوی ممکن می‌توانیم به این پاسخ برسیم که دولت ترامپ دستکم تا به این لحظه عدم تمایل خود را در جهت ورود به یک جنگ تمام عیار منطقه‌ای نشان داده است، در صورت وقوع درگیری ریسک مالی برای متحدان او در منطقه چند هزار میلیارددلار برآورد می‌شود و فراتر از در نظر گرفتن منافع متحدان او در خلیج فارس، دکترین او در عرصه‌ی سیاست خارجی، او را از ورود به جنگ جدیدی در خاورمیانه منع می‌کند؛ بدبینانه ترین اتفاق ممکن برای مردم داغدار و معترض ایران اینگونه رقم خواهد خورد که ترامپ با توافقی پشت‌پرده با جریان پوست انداز رژیم، مسیری کم ریسک تر را با هزینه‌های پایین در جهت ایجاد تحولات درونی در ایران رقم بزند. در چنین حالتی، بدون مداخله نظامی گسترده و صرفاً با حذف مهره‌های فعلی رژیم به رهبری علی خامنه‌ای، ساختاری جدیدی همسو با منافع غرب در تهران شکل خواهد گرفت. ساختاری که از منظر روبنایی شباهت بسیاری به یک دولت دموکراتیک خواهد داشت و از قانون اساسی جمهوری اسلامی عبور خواهد کرد اما راه را بر بسیاری از نیروهای اپوزیسیون مسدود خواهد کرد، در شرایطی که اپوزیسیون جناح چپ و راست به‌تدریج و یا با اهرم سرکوب گسترده حذف شده‌اند، دولتی به ظاهر دموکراتیک روی کار می‌آید؛ دولتی که شاید برخی آزادی‌های اجتماعی را بازگرداند، اما در جهت تحقق مطالبه‌های بنیادین ملی، صنفی و حقوقی قدمی برنخواهد داشت. طبیعتا غرب با چنین دولتی کنار خواهد آمد، زیرا اولویت اول آن‌ها تأمین منافعشان در منطقه خواهد بود، نه هزینه‌ای که مردم ایران در مسیر یک انقلاب واقعی پرداخته‌اند.

  • علی میرحیدری، روزنامه‌نگار و مددکار اجتماعی ساکن ونکوور، کانادا

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.