از «زن، زندگی، آزادی» تا «هر کی بیاد از اینا بهتره»: نامه به دکتر سعید مدنی
آصف بیات ـ چگونه میشود از منظر جامعهشناسی سیاسی این خیزش را ارزیابی کرد؟ آیا این یک «انقلاب ملی» است یا یک «کودتا با همدستی قدرتهای خارجی»؟ و اگر هیچ کدام، پس چیست؟ از دیدگاه من خیزش دیماه نه یک انقلاب بلکه علامت راهی در یک «مسیر انقلابی» میباشد، علامتی که نشان میدهد راه رسیدن به مقصد هنوز پر از موانع و سنگلاخهایی است که باید تعمیر شوند.

معترضان ایرانی در جریان تظاهراتی در شیراز، ایران، در ۹ ژانویه ۲۰۲۶، خیابانی را مسدود کرده و با اسپری شعار «مرگ بر دیکتاتور» را در نزدیکی آن آتش زدند. عکس: Maria / منبع:Middle East Images via AFP
آقای دکتر مدنی عزیز،
یک بار دیگر سلام و درود. به این امید که در این روزهای غمبار در پس فاجعهای که بر مردم ما رفته است از سلامتی جسمی و روحی برخوردار باشید. اگرچه بازداشت ظالمانه شما در پشت میلهها همچنان ادامه دارد، جای دلگرمی است که دیوارهای بلند زندان شما را از کار مستمر فکری و حضور در عرصه عمومی کشور باز نداشته است. با وجود اینکه این روزها هر دویمان از بستر فیزیکی جامعه به دور هستیم، ولی مطمئن هستم که به یک موضوع میاندیشیم: رخدادهای دیماه ۱۴۰۴ که شاید کشور را برای همیشه به مسیری متفاوت رهنمون شده است.
مدتی است که میخواستم برایتان بنویسم، ولی اعتراضات دیماه و تبعات آن ناگهان تمامی فکر و ذکرم را به خود مشغول نمود. از همان ابتدا سوال این بود که معنا و خصلت این رخداد بزرگ چیست؟ ولی چگونه میتوان وقایع را رصد کرد تا تصویری بهدست آید، وقتی در آنجا حضور نداری، وقتی اینترنت و تمامی راههای ارتباطی با کشور بسته است، و وقتی که اطلاعات لازم بسیار ناچیز است؟ از همان روزهای اول روزنامهها، مجلات، رسانه تصویری و دانشگاههای متعددی تقاضای مقاله و مصاحبه و سخنرانی کردند، ولی از هر تعبیر و تفسیری خودداری کردم به این علت که تصویر معناداری از اوضاع نداشتم. تنها بعد از به راه افتادن اینترنت و تماس مجدد با داخل کشور و مقداری تفحص، قضایا مقداری روشن گردید. از جانب دیگر، افرادی آشنا و ناآشنا بهطور خصوصی و نه چندان خصوصی پرسشهایی را درباره خیزش اخیر مطرح کردند که نادیده گرفتنشان صلاح نبود. از اینرو تصمیم گرفتم دریافت خود را از وقایع در شکل این نامه سرگشاده به شما بهروی کاغذ بیاورم تا در ادامه مکاتباتمان نظر شما را جویا شوم. باید اذعان کنم که هنوز بسیار چیزها ناروشن است و ما به دادههای زیادی برای ارائه تحلیل مکفی نیاز داریم. بهعلاوه، همه چیز سیال است و احتمالا دستخوش تغییر. از اینرو آنچه در اینجا ارائه میشود، هنوز مقدماتی و شاید در حد یک گزاره باشد. برداشت کلی من تا کنون این است که آنچه در دی ماه گذشت نه مصداق «انقلاب ملی» دارد و نه «کودتا» و «تروریسم»، بلکه علامت راهی در مسیر انقلابی است. ولی این مسیر هنوز چالابهای بسیاری دارد و آنان که به مقصد میاندیشند گریزی از ترمیم راه ندارند.
چنانکه میدانید، در روز ۷ دیماه گذشته بخشی از بازاریان تهران در اعتراض به افت شدید ارزش ریال و وضعیت اسفناک اقتصادی دست به اعتراض خیابانی زدند. دیری نگذشت که شهروندان دیگری به آنان پیوستند. با گسترش سریع اعتراضات به بیش از۴۰۰ شهر و ۹۰۰ نقطه در ۳۱ استان کشور در طول بیش از دو هفته، بزرگترین خیزش مردمی علیه جمهوری اسلامی رقم خورد. متعاقب فراخوان آقای رضا پهلوی در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، جمعیت عظیمی به خیابانهای اعتراض روی آوردند، بهطوریکه جریان پادشاهیخواه آن را «انقلاب ملی» و حاکمیت آن را «کودتا» و «تروریسم» تعریف نمودند. در همین حال، جمهوری اسلامی متعاقب قطع اینترنت و دیگر کانالهای ارتباطی به شنیعترین کشتار مردم در تاریخ کشور اقدام نمود. نیروهای پلیس، پاسدار و بسیج در طی دو شب هزاران نفر از مردم معترض را به سلاخی کشیدند. یک ترومای ملی به وجود آمده است، ترومایی که پیامدهایش احتمالاً تا سالیان آینده ادامه خواهد یافت.
در گفتوگوهایمان بهکرات درباره استمرار چرخهٔ اعتراضات که از ۱۳۹۶ شروع شده بود تأکید کرده بودیم. شما هم به درستی گفته بودید که در «جامعه شبکهای» و «جنبشی» ایران، اعتراضات با فاصلهٔ کمتر و با حجم بیشتر قابل انتظار هستند. چرا که بحرانهای عدیده اقتصادی، زیستی و محیط زیستی، و بهخصوص بحران مشروعیت به گونهای در ساختار جمهوری اسلامی عجین شده که حاکمیت، حتی بدون تحریم ها که وخامت اوضاع را تشدید نموده، قادر به حل آنها نیست. دیگران هم از احتمال بروز اعتراضات پس از سرکوب «زن، زندگی، آزادی» صحبت به میان آورده بودند ـ از ناظران اصلاحطلب گرفته تا حتی روزنامه کیهان که البته اعتراضات را اصولاً توطئه خارجی میداند. ولی آنچه پیشبینی نشده بود، کاراکتر و خصلت این اعتراضات اخیر است. خیزش دیماه دارای ویژگیهایی است که آن را از رخدادهای شبیه پیشین متمایز میکند.
اول اینکه جرقهٔ اعتراضات با تظاهرات خیابانی بخشی از بازار تهران شروع شد، حادثهای که در تاریخ جمهوری اسلامی بیسابقه است. اگرچه در سالهای اول انقلاب و در جریان مخاصمهٔ بین رئیس جمهور بنیصدر و حزب جمهوری اسلامی شاهد حمایت گروههایی از بازاریان متمول از بنیصدر(تخصصگرایی بنیصدر در مقابل مکتبیگرایی اسلامگراها) بودیم، ولی بازار در آن سالها بهطور کلی حول حمایت از رژیم اسلامی فعالیت میکرد. ولی واقعیت این است که آن مدل سنتی «اتحاد بازار و روحانیت» دیگر از برد تحلیلی چندانی برخوردار نیست. زیرا که ساخت اقتصادی و مکانیزم تولید و توزیع کالا در کشور دچار تحول شده است. بهعلاوه، گسترش مراکز تجارتی بزرگ و مالهای متعدد در کنار واردات بیسابقه کالا از چین از قدرت اقتصادی بازار کاسته است. اگرچه جغرافیای سیاسی بازار پابرجاست و بازاریها هنوز ظواهر و رفتارهای سنتی را حفظ کرده باشند، ولی این مرکز تجارت مدرنتر و آسیبپذیرتر شده است (کتاب آقای آرنگ کشاورزیان دربارهٔ بازار مقدمهٔ مفیدی را در درک این تغییرات ارائه میدهد).
به هر حال در روز ۷ دی هنگامی که تجار بازار مغازههایشان را باز کردند، با چنان تزلزلی در نرخ مبادله دلار با ریال مواجه شدند که نتوانستند قیمتی معین روی کالاهایشان بگذارند. حالا دیگر نه آنها میتوانستند کالاهایی را بفروشند و نه خریدار می توانست خرید کند. این عدم اطمینان در قیمتها و بلبشو در خرید و فروش بهطور بالقوه زندگی حرفهای مغازهداران و کارگران بیش از ۴ میلیون واحد مغازه را تحت تأثیر قرار میداد. به گفته پژوهشگر اقتصادی، پرویزصداقت، خانوادههای مربوط به این بخش از اقتصاد بزرگترین حجم خانوارها پس از بخش مزد و حقوقبگیران کشور را تشکیل میدهند که بالقوه از آثار آشفتگی در بازار ارز رنج میبرند. ولی جدای از فروشندگان، این شهروندان مصرفکنندهاند که همواره در معرض افزایش نجومی قیمتها قرار دارند. در همین روزها، یک ایرانی تجربهاش را در رسانهای اینچنین توصیف میکند:
دو تا آمپول باید به فاصله ۱۰ روز میزدم. ۱۰ روز پیش با بیمه تأمین اجتماعی اولی را خریدم ۲۷۰۰، و امروز با بیمه ۵۵۰۰. پای صندوق گریهام گرفت از این وضع!
دوم، اعتراضات، طبقات اجتماعی مختلفی را در بر گرفت ـ از فرادستان ناراضی که سبک زندگیشان با ایدئولوژی و سیاستهای جمهوری اسلامی در تعارض است (اگرچه از حیث اقتصادی فرصتهایی را برای انباشت ثروت خود در دل همین رژیم و در تعامل با این رژیم بهوجود میآورند) تا فرودستانی که طی دهه اخیر فضا و فرصت برای داشتن زندگی آبرومندانه تنگتر و تنگتر شده است. در دهههای پس از انقلاب ۵۷، یکی از راههای ایجاد فرصت زندگی در میان تهیدستان «پیشروی آرام» بوده است، مانند راه انداختن بساط دستفروشی، کار روی موتورهای پیکبر، یا گرفتن زمینی در خارج محدوده و ساختن سرپناهی، و بسیاری از راهکارهای «خود یاری» ولی غیررسمی از این دست. تا زمانی که پیشروی آرام بدون مواجهه با دولت ادامه مییابد، تهیدستان اغلب به زندگی «غیر رسمی» خود ادامه میدهند و سیاست اعتراض را در پیش نمیگیرند. ولی هنگامی که فضا برای پیشروی آرام بسته میشود، تهیدستان به ناچار به سیاست خیابانی روی میآورند. طی دهه گذشته در ایران، بهخصوص از زمان ریاست جمهوری آقای روحانی، دولتها سیاست مواجهه در پیش گرفته و فضا را برای این نوع ابتکارات و پیشروی آرام تنگ و تنگتر کردهاند. در آن زمان طی مصاحبهای در روزنامه شرق اشاره نمودم که چنین مواجههای فرودستان را از راهکار پیشروی آرام و خودیاری به سیاست خیابانی و اعتراض جمعی خواهد کشاند. پیشبینی این تغییر مسیر دشوار نبود، اگر توجه کنیم که تهیدستان کنونی دیگر آن تهیدستان سنتی زمان انقلاب ۵۷ نیستند. امروز اغلب آنها، بهخصوص فرزندانشان، دارای سواد، تواناییهای ارتباطی با دنیای بزرگتر و آگاهی نسبی از وضعیت و محیط خود هستند. طبق برآوردی، از ۱۱ هزار بازداشتشده در خیزش اخیر، ۸۸ درصد دیپلم و زیر دیپلم و ۷ درصد تحصیلات دانشگاهی داشتهاند. این نمودار گویای حضور پرشمار تهیدستان جوان و باسواد در این اعتراضات بوده است. وصیتنامه خدیجه علی پور که در ۱۸ دی در فردوس کرج کشته شد، از اسناد برجسته درباره نقش فرودستان در خیزشهای سیاسی ایران است. او میگوید:
من یک ایرانیِ کارگرزادهام. اگر امروز در خیابان هستم، دلیلش تنها تو مسئولی هستی که به درد من میخندی. امروز ما ایرانیان جانبرکف در خیابان هستیم تا حقمان را بگیریم ....ما نه تروریستیم، نه اغتشاشگر و نه بازیچهی دست بیگانه. ما با افتخار یک کارگرزادهی با شرف معترض هستیم. آمدهایم تا حق کشورمان را از آقازادهها بگیریم. در خیابانها میمانیمیکصدا فریاد میزنیم: ما ایرانی هستیم. ما ریشه در خاک داریم. میمانیم، میجنگیم، میمیریم، ایران رو پس میگیریم. مرگ بر دیکتاتور...
اگرچه وسائل ارتباطات دیجیتالی به گروهی از تهیدستان، بهخصوص زنان تهیدست، فرصت ایجاد شغل و درآمد داده است (نگاه کنید به «نقش شبکههای محلی آنلاین در قدرتیابی زنان طبقات فرودست»، خبر آنلاین ۵ آذر ۱۴۴۰)، ولی کنترل سیاسی بر ارتباطات آنلاین اقتصاد دیجیتالی را هم به بیثباتی کشانده است. اصولاً پدیده دیجیتالی کردن، کنترل دولتها را بر اشتغال و زندگی غیر رسمی یا خاکستری افزایش میدهد زیرا دولتها با کسب اطلاعات از این نوع زندگی اقتصادی و اجتماعی آن را «شفاف» و در نتیجه آسیب پذیر میسازند. وگرنه، حاکمیت در اصل با زندگی و کار غیررسمی مشکلی ندارد ـ حتی میتواند آن را در جهت منافع خود تولید و بازتولید کند ـ مادامیکه کنترل خود را بر آن اعمال نماید.
در این وضعیت فقر و فشار، عاملیت «طبقه متوسط فقیر» برجسته میشود ـ طبقهای که نقش مرکزی در انقلابات بهار عربی ایفا کرد. این طبقه نوخاسته و خشمگین اغلب دارای تحصیلات دانشگاهی، آگاهی از چیزهای خوب دنیا، آرزوهای جوانی و انتظارات طبقه متوسط است، ولی در عین حال از فقر و محرومیت رنج میبرد. طبقه متوسط فقیر مراکز شهر را میشناسد و مدام به آنجا سر میزند، اما در حاشیه زندگی میکند. میخواهد کفش نایکی بپوشد، اما ناچار است به برندهای جعلی بسنده کند. او رویای کار یا تحصیل و سفر به خارج را دارد اما احساس میکند در دام بیپولی و ویزا گرفتن گرفتار شده است. طبقهای است که جهان فقر و محرومیت و زندگی در بیغولهها و کار موقت و بدهی و بیثباتی کار را به جهان گستردهتر دانشگاه، مصرف و اینترنت متصل میکند. بیثباتی و برزخ آنها قرار است موقتی باشد، اما ابدی از آب در میآید. این طبقه که نه کاملاً احساس جوانی میکند نه بزرگسالی، و آکنده از خشم عمیق اخلاقی است به بازیگر اصلی خیزشهای معاصر بدل شده است. طبق گزارش تجارت امروز، تحقیقات دو پژوهشگر اقتصادی در سال ۱۴۰۲ نشان داد که حدود ۶۰ درصد از «فقیران» کشور را جمعیت تحصیل کرده، جوان و سالم تشکیل میدهند (ایران امروز ۱۱-۱۲-۲۰۲۳). در روایت روزنامه شرق، این گروه اجتماعی تحصیل کرده انتظار سفر کردن، رستوران رفتن و خانهدار شدن را با کار کردن در اینجا و آنجا، جیبهای تنگتر، اضطراب مستمر و ناامیدی از آینده در خود جمع کرده است ( شرق ، ۲۲ شهریور ۱۴۰۴). خشم اخلاقی برآمده از تجربه بیعدالتی از خصایل طبقه متوسط فقیر است که خود را در خیابانها با اعتراض بروز میدهد.
باید تاکید کرد، در حالی که طبقات اجتماعی گوناگون در خیزش اخیر حضور یافتند، گروههای اتنیکی (به استثنای مردم لر که حضور پررنگی به نمایش گذاشتند) شامل اقوام کرد، بلوچ، و ترک چندان مشارکتی در اعتراضات از خود نشان ندادند. بهنظر میرسد که سازمان یافتگی کردستان و بلوچستان که با موجسازی پهلوی همگام نیستند و نفوذ محدود رسانههای پهلوی در آذربایجان این مردمان را از محور موجسازی جریان پادشاهیخواه دور نگاه داشت. به سخن دیگر، این خیزش بر خلاف تجربه جنبش «زن زندگی آزادی»، عموما جمعیت مرکز نشین فارس و شیعه را به خود جذب نمود؛ اقوام پیرامونی و سنی مذهب در حاشیه باقی ماندند.
سوم، اگرچه هنوز برآورد دقیقی از شمار اعتراض کنندگان در دست نیست، ولی به نظر میرسد تراکم جمعیت معترض از همه خیزش های دهه اخیر بیشتر بوده است. آقای شکوری راد از فعالین اصلاحطلب به نقل از دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی تعداد تظاهرکنندگان را یک و نیم میلیون نفر ذکر میکند. ولی شاهدان عینی حجم جمعیت را بهمراتب بیشتر از خیزش «زن، زندگی، آزادی »که خود ۲ میلیون معترض داشته میدانند. گفتوگوهای من با چندین تن از شاهدهای عینی و همینطور چندین گزارش منتشر شده از ایران نشان میدهد که اعتراضات عموما خودانگیخته ولی در پیوندهای آنلاین هماهنگ شده و کلا آغازی محلی داشتند. گروههای خانوادگی، همسایگی و دوستی ابتدا در محلهها جمع میشدند و از کوچههای خود به خیابانها روی میآوردند؛ و در آنجا به گروههای مشابهی که از کوچهها و محلات دیگر آمده بودند میپیوستند. به هنگام هجوم نیروهای سرکوب، معترضین بهسرعت پراکنده میشدند تا دوباره گروهها را باز تولید کرده به تظاهرات ادامه دهند.
بی تردید، اکثریت معترضین را جوانان تشکیل داده بودند. طبق گزارش عزت الله ضرغامی ۷۰ درصد معترضین بین ۱۸ و ۳۰ سال سن داشته اند. حضور سنگین جوانان البته تعجبی ندارد، اگر توجه کنیم که که ویژگی «استطاعت جوانی» (youth affordance)، یعنی توانایی های جسمی مانند چابکی و انرژی، آیندهنگری و تحصیلات، و رهایی نسبی از مسئولیت، جوانان را در رابطه با سیاست خیابانی از دیگر گروه های اجتماعی متمایز میکند. ولی چنانکه در جایی دیگر هم گفته بودم، علیرغم نمایش خیره کننده در سیاستهای خیابانی، جوانان (و به تبع آن هیچ گروه و طبقه) تنها به خودی خود نمی توانند یک گشایش ناگهانی سیاسی (political breakthrough) در توازن نیروهای سیاسی ایجاد کنند. گشایش ناگهانی را حضور شریان اصلی اجتماعی (social mainstream) رقم میزند، زمانی که علاوه بر جوانان دیگر افراد عادی شامل زن، مرد، بچهها، بزرگسالها مثل مادر بزرگها، سنتیها، مدرنها و غیره در خیابانها، پس کوچهها و نهادهای اعتراض حضور داشته باشند. در خیزش اخیر، مشارکت پاره ای از این گروهها توانست بخشی از شریان اصلی اجتماعی را به خیابان ها بیآورد. بعید نیست بخشی از مردم میانسال و سالمند متعاقب حمایت ترامپ به اعتراضات پیوسته باشند با اطمینان از اینکه نیروهای سرکوب کوتاه خواهند آمد.
چهارم، این خیزش نشان داد که سرنگونی جمهوری اسلامی به خواستی عمومی تبدیل شده است. شعارها و خشم و رادیکالیسم معترضین خواست عبور از نظام موجود را انکارناپذیر کرده است. حاکمیت ادعا میکند که صدها مسجد، بانک، و مراکز دیگر توسط «تروریستها» و «عوامل موساد» و گروههای معاند سازمان یافته به آتش کشیده شدهاند. ما واقعاً نمیدانیم این ادعاها چقدر با واقعیت تطابق دارد. تقریباً در همه قیامهای گذشته نیز حاکمیت مرکز اعتراضات را به عوامل خارجی نسبت داده است. با وجود این، هیچ بعید نیست که عناصر ملهم از خارج هم در برخی عملیات خشونت آمیز دخیل بوده باشند. ولی گستردگی اعتراضات در ۴۰۰ شهر و۹۰۰ نقطه کشور بیش از توانایی تاثیرگذاری چنین عناصری میباشد. در واقع، بسیاری در ایران معتقدند که برخی از این عملیات، مانند آتش زدن مساجد میتواند کار نیروهای امنیتی و اطلاعاتی باشد تا احساسات مذهبی مردم را علیه معترضین تحریک نماید. این شبیه چیزی است که طبق گفته آقای احمدینژاد در بحبوحه جنبش سبز اتفاق افتاد. ولی دور از انتظار نیست که خشم و عصبیت پارهای از معترضین خشمگین که مساجد را نه محل عبادت بلکه پایگاه نیروهای بسیجی محلات و مراکز هماهنگی برای سرکوب میبینند به عملیات خشونت آمیز کشانده باشد. در اغلب موارد، اعتراضات رادیکال در مناطق و محلات تهیدستنشین گزارش شده است. چنانکه شاهدی میگفت در تهران در ۱۰۰ منطقه تظاهرات صورت گرفت ولی منطقهای مانند نازیآباد عملیات بسیار رادیکالی داشت. آن حس رهاشدگی، تحقیر، تبعیض و سرکوب که در وصیتنامه خدیجه علیپور جاری است («من یک ایرانیِ کارگرزادهام. اگر امروز در خیابان هستم، دلیلش تنها تو مسئولی هستی که به درد من میخندی. امروز ما ایرانیان جانبرکف در خیابان هستیم تا حقمان را بگیریم») مطمئنا در وجود بسیاری از فرودستان هم در جریان است. در این وضعیت، حضور در «جماعت» (crowd) میتواند فرصتی برای انتقام فراهم کند.
ما در مکاتبات پیشین درباره مفهوم و مصادیق خشونت در مبارزات رهایی بخش گفتوگو کرده بودیم. تصور میکنم در پیچیدگیهای آن توافق داریم. من دیدگاه خشونت پرهیز شما را کاملاً درک میکنم و عموماً با آن همدلی دارم. در عین حال من خشم و غضب مردمانی که دهههاست زیر سلطه حاکمیتی توتالیتر، از تحقیر و تبعیض و بیثباتی و ناامنی وجودی رنج میبرند درک میکنم. ولی همچنان میپرسم چنین رادیکالیسمی به لحاظ استراتژیک چقدر به هدف رهایی از حاکمیت کنونی کمک میکند ـ حاکمیتی که در همین خیزش اخیر با استقرار تک تیراندازها بر بالای مساجد و بیمارستانها و در پناه قطع سراسری ارتباطات اینترنت کشتاری سازمانیافته علیه شهروندان معترض راه انداخت. در این رابطه حداقل یک اصل غیر قابل انکار است: در جریان مواجهه دو نیروی نابرابر، طرف ضعیف منطقاً نباید به همان تاکتیکهای بازی متوسل شود که طرف قوی به کار میگیرد، زیرا که بازی را خواهد باخت. طرف ضعیف منطقا باید تاکتیکهای دیگر و تا حد مقدور ناآشنا و بدیع به کار بگیرد. این اصل تقریبا در همه مواجهات و رقابتها کاربرد دارد، از بازی فوتبال گرفته تا مبارزه یک مردم علیه نظامی نامشروع. حالا در این مواجهه هاست که نقش مربی و رهبر برجسته میشود، در اینکه بتواند با درایت و مسئولیت تاکتیکهای مناسبی را به بازیگران توصیه نماید تا با کمترین هزینه مبارزه را به پیروزی رهنمون شود. و این نکته ما را به آخرین ویژگی این خیزش وارد میکند.
پنجم، یکی از تازگیهای برجسته در این چرخه از اعتراضات حضور پررنگ جریان پادشاهیخواه به رهبری رضا پهلوی، و ظهور یک ذهیت از حمله خارجی و جنگ بهمثابه عملیات جراحی دقیق است که احتمالا جنگ ۱۲ روزه در شکلگیری آن سهیم بوده است. آقای شکوری راد در جمعی از اصلاحطلبان اذعان میکند که پاسخ مثبت مردم به فراخوان رضا پهلوی «همه را شوکه کرد». بدون تردید، جمعیت بسیار گسترده معترضین در شبهای ۱۸ و ۱۹ دیماه تا حد قابلتوجهی تحت تاثیر فراخوان آقای پهلوی بوده است. ولی درجه اقبال مردم از جریان پادشاهیخواه هنوز مورد مناقشه است و برآورد آن بهدلیل غیاب نظرسنجی مورد اعتماد در داخل کشور بسیار مشکل مینماید. یک گروه کارشناس رسانهای در سوئد (مزدک آذر) پس از بررسی محتوای ۴۵۰۰ ویدیو کلیپ در پلتفرمهای مختلف به این نتیجه رسید که تنها ۱۷ درصد از شعارها در طول ۲۰ روز محتوای سلطنتطلبی مانند شعار «جاوید شاه» و غیره داشته است؛ اکثریت قاطع شعارها حول براندازی رژیم مانند شعار «مرگ بر دیکتاتور» و شبیه به این متمرکز بوده است (مصاحبه در کانال تلویزیونی برگ آخر، مهدی فلاحتی). اگرچه ابراز شعارهایی مثل «مرگ بر دیکتاتور» لزوما محدود به طیفهای غیر سلطنتطلب نیست، مشاهدات عینی حکایت از برنامهریزی جریان پادشاهیخواه در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه برای محدود کردن شعارها به «جاوید شاه» و یا «پهلوی بر میگرده» و غیره و برجسته کردن آنها در رسانهها حکایت میکند.
در روایت یک شاهد عینی آنها تیمهای ۵ تا ۱۵ نفره تشکیل دادند که در آن یک نفر مسئول هماهنگی شعارهای نظیر «جاوید شاه»، دو نفر مسئول فیلمبرداری و ثبت تاریخ در پیشاپیش تظاهرات حرکت میکردند. او میگوید اگرچه مردم اکثراً شعارهای «مرگ بر خامنهای» و« مرگ بر دیکتاتور» میدادند، این تیم همچنان شعارهای پادشاهیخواهانه خودشان را سر میدادند. شاهد دیگری ضمن تایید این مشاهدات از صحنههایی همسان در مشهد طی حمله به خانم نرگس محمدی یاد میکند. در واقع، دستورالعملهای «گروه گارد جاویدان» وابسته به طیف پادشاهیخواه با هدف به حاشیه راندن شعارهای بدیل این عملیات را تصدیق میکند.
با وجود این، حضور پرشمار پادشاهیخواهان در خیزش اخیر با مشارکت آنها در اعتراضات پیشین قابل مقایسه نیست. این جریان بهصورت یک نیروی موثر وارد این فاز از اعتراضات ضد رژیم شده است. ولی چرا چنین شد؟ اول اینکه این جریان طی سالیان گذشته با منابع مالی و لجستیکی در شکل تلویزیونهای «ایران اینترنشنال» و «منو تو» و غیره تصویر جذاب و نوستالژیکی از دوران پهلوی به دست دادند. در عین حال، رضا پهلوی بهعنوان یک چهره مشخص و شناخته شده و با پروژه آشنا زمانی در جامعه اهمیت یافت که جامعه بهشدت به دنبال بدیل بود. در همین زمان، دولت اسرائیل به همراه شماری از سیاستمداران حزب جمهوریخواه در آمریکا به حمایت رسانهای موثری از وی پرداختند. در حالی که آنها در آقای پهلوی پتانسیل ساختن بدیلی برای رژیم اسلامی یافتند، رژیم ولایی هم با هدف ترساندن مردم از تغییر بهطور تلویحی به «ترویج» گرایش سلطنتطلب پرداخت. تمام این تحولات در شرایطی رخ میدادند که نیروهای دیگر اپوزیسیون یعنی طیف جمهوریخواه، چپ، دموکرات و سکولار نه جریان پهلوی را جدی میگرفتند و نه به گذارطلبان داخل ایران با هدف ساختن بدیلی درون زا توجه کافی نمودند. آنان همچنان در میان تفرقه و مناقشه از بهوجود آوردن ائتلافی معتبر و مشخص باز ماندند. در یادداشت «اپوزیسیون علیه جنبش» به وجوهی از این معضل پرداختهام. حال میدان به دست بخشی از اپوزیسیون افتاده که در غیاب سازماندهی موثر در داخل کشور رستگاری ایران را در گرو مداخله نظامی آمریکا و اسرائیل میبیند. از این روز، خیزش کنونی با پیچیدگی بیسابقه روبرو گشته است.
حال چگونه میشود از منظر جامعهشناسی سیاسی این خیزش را ارزیابی کرد؟ آیا این یک «انقلاب ملی» است یا یک «کودتا با همدستی قدرتهای خارجی»؟ و اگر هیچ کدام، پس چیست؟ از دیدگاه من خیزش دیماه نه یک انقلاب بلکه علامت راهی در یک «مسیر انقلابی» میباشد، علامتی که نشان میدهد راه رسیدن به مقصد هنوز پر از موانع و سنگلاخهایی است که باید تعمیر شوند. در مطلبی تحت عنوان «آیا ایران در آستانه انقلابی دیگر است؟» نتیجه گرفتم که جنبش «زن زندگی آزادی» اگرچه نتوانست تغییرات سیاسی معناداری را در سطح رژیم رقم بزند، ولی توانست جامعه ایران را وارد یک «مسیر انقلابی» (revolutionary course) بنماید. مسیر انقلابی به این معنا که بخش بزرگی از جامعه در قالب یک آینده متفاوت میاندیشد، تخیل میکند، سخن میگوید، و دست به عمل میزند. در اینجا قضاوت مردم در امور عمومی غالباً تحت تاثیر این فکر است «که اینا رفتنیاند»، بهنحوی که هر ناکامی اجتماعی مثل بحران ترافیک سنگین به حساب ناکارآمدی رژیم تلقی میشود و هر کنش اجتماعی برای مثال علیه خشکسالی و کمآبی کنشی انقلابی. در این ذهنیت وضع موجود امری موقتی تلقی میشود و تغییر موضوعی است بسته به زمان. از همین رو دورههای متناوب آرامش و تنش در مسیر انقلابی میتواند چنان ادامه یابد تا در نهایت حتی به شرایطی از نوع «وضعیت انقلابی» منجر شود. لهستان در بین سالهای ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۸، و سودان در مدتی کوتاهتر بین آوریل ۲۰۱۹ تا اوت ۲۰۱۹ چنین مسیری را تجربه کردند. ولی باید تاکید کنم که رسیدن به «وضعیت انقلابی» هرگز اجتناب ناپذیر نیست بلکه بستگی به عوامل گوناگونی دارد که در آن نوشته توضیح دادهام.
در اینجا بحث من این است که خیزش دی ماه ۱۴۰۴ از یک طرف وامدار جنبش «زن زندگی آزادی» است و از طرف دیگر عقبگردی از آن ـ تنزل از خصلت انقلابی آن. اگرچه اعتراضات دیماه بدون تردید خیزشی برای سرنگونی بود، ولی عناصر مهمی از خصائل انقلابی از آن غایب هستند، اگر بپذیریم که هر اقدام برای براندازی لزوماً یک ابتکار انقلابی نمیباشد. به زعم من، «زن زندگی آزادی» خصلت انقلابی داشت در این معنا که، اولاً، بخشهای گوناگون اجتماعی ـ زن و مرد، بیحجاب با حجاب، جوان و سالمند، طبقات فرودست و متوسط، اقلیتهای قومی و دینی، داخل و دیاسپورا را همراه با گرایشهای گوناگون سیاسی و هنری حول گفتمان آزادی، تکثر و مراقبت و بازپسگیری زندگی کنار هم گرد آورد، و خواهان عبور از نظام کنونی شد. ثانیا، نهادهای جامعه مدنی از گروههای زنان گرفته تا معلمان، دانشجویان، دانشآموزان، پزشکان، هنرمندان، ورزشکاران و بعضاً کارگران و اصناف در جنبش درگیر شدند. ثالثاً، جنبش انقلابی مهسا مجموعه قابل توجهی ادبیات، هنر، شعر و موسیقی تولید کرد و به مباحث اجتماعی و سیاسی بینظیری درباره جامعه، قدرت، نقش زنان و کثرت گرایی دامن زد. تحولی در برخی هنجارها و ارزشهای های اجتماعی و ذهنیت شهروندان صورت گرفت. این ویژگیها «زن زندگی آزادی» را بهعنوان یکی از بدیعترین جنبشهای انقلابی در جهان معرفی نمود.
ولی با تمام اینها، خیزش «زن، زندگی، آزادی» نتوانست (همچون نمونههای مشابه در جهان در دهه گذشته) راهکارها و منابع سیاسی و لجستیکی لازم برای عبور از رژیم جمهوری اسلامی را فراهم بیاورد؛ نه سازماندهی منسجمی به وجود آمد، و نه شکلی از رهبری و چشم اندازی مشخص و ملموس از نظم سیاسی آینده. درست است، به یمن «جنبش زن زندگی آزادی»، پارهای از رفتارها، ارزشها و هنجارهای اجتماعی تحول پیدا کردند، جامعه حکومت ناپذیر شد، و کشور در یک مسیر انقلابی قرار گرفت. ولی تغییری در حاکمیت سیاسی بهوجود نیامد. برعکس، حاکمیت چنان رفتاری را با جامعه آغاز نمود که انگار روز از نو و روزی از نو.
حال به نظر میرسد که خیزش کنونی آن راهکار گذار از رژیم اسلامی را به وجود آورده است. یک رهبری و چشم انداز در شخص آقای رضا پهلوی ظاهر شده است که جمعیت قابل توجهی از ایرانیان خارج و داخل کشور را حول خود بسیج نموده است. از منظر استراتژی انقلابی و برای جریان پادشاهیخواه، این بدون شک، یک مزیت است. ولی همین مزیت ضد خود عمل کرده، نقطه ضعفی راهبردی در خود دارد. چرا که جریان پادشاهیخواه با گرایش اقتدارگرانه، با تکیه انحصاری بر شخص رضا پهلوی و با خواست مداخله قدرتهای خارجی از متحد کردن آحاد گوناگون مردم ایران ناتوان مانده است. به عبارت دیگر، با وجود تکرار رتوریک «انقلاب ملی»، اپوزیسیون بهشدت نامتحد باقی مانده، و حتی دچار شکاف عمیقتری شده است. نیروهای جمهوریخواه و دموکرات، اقلیتهای قومی، فعالین جامعه مدنی، نخبگان علمی و هنری و فرهنگی تصویر دیگری از آینده ایران دارند و از این رو با زبان و روش جریان سلطنتطلب همسو نیستند.
اصولاً زبان مسلط در خیزش دیماه در قیاس با زبان «زن، زندگی، آزادی»، پس رفتی غیر قابل انکار به نمایش گذاشته است. زبان خیزش کنونی اکثرا مردانه، امرانه، ضد روشنفکر، و ضد دموکراتیک است. انزجار برخی از مردم از ایده دموکراسی، در شرایطی که خود تحت سلطه نظامی مستبد به سر میبرند، بهراستی شگفت انگیز است. «مردم خون ندادن، کشته ندادن، اسیر ندادن که به دموکراسی برسن! مردم برای ایران و پادشاهی ایران جان گرامیشان را تقدیم کردن…. قانون اساسی نوین و صندوق رای یعنی خیانت به میلیونها ایرانی….». چنین نظراتی در رسانههای اجتماعی به احتمال زیاد دیدگاههای اقلیتی بیش نیست. ولی تلاش و تمایلی برای برخورد گفتمانی با این گونه دیدگاههای ضد آزادی نشان داده نمیشود. به نظر میرسد «ضدیت با سیاست» ( anti-politics) ـ یعنی ضدیت با گفتوگوی آزاد برای پرداختن به موارد اختلاف بین افراد، گروهها و گرایشها در قامت رقیب و نه دشمن ـ از مظاهر بخشهایی از اپوزیسیون کنونی میباشد.
یکی از اصول پایهای جنبشهای انقلابی، وحدت موقتی افراد و گروههایی است که خواهان تغییرات ساختاری و سیاسی در یک کشور میباشند. از منظر جامعه شناسی سیاسی انقلابیون محکوم به همگرایی هستند و از اتحاد عمل حتی موقتی گریزی نیست. در برهههای استثنایی، خیزشهای فراگیر مانند بهار عربی یا خیزش مهسا، وحدت و برابری شگفتانگیزی را به نمایش میگذارند. افراد و گروهها با منافع، مراتب و ایدههای گوناگون به هم گره میخورند و خود را عضوی از جمع عظیم «مردم» تصور مینمایند که برای خیر عمومی بزرگتر مبارزه میکند. این در واقع جادوی خیزش انقلابی در بعد عاطفی (affective) آن است. ولی جدا از بعد عاطفی، عامل مهم دیگر هم میتواند در ایجاد همدلی و وحدت دخیل باشد: کلیت و ابهام. کلیت و ابهام در درخواستها و شعارها نقش مرکزی در ایجاد همدلی و وحدت ایفا میکند. زیرا افراد و گروهها هر یک به نوعی درخواستهای مخصوص خود را در آن خواستها و شعارهای کلی تصور میکنند و حول آنها به همدلی و «همبستگی خیالی» (Imagined Solidarity) میرسند. البته این نوع همدلی و وحدت اصولاً ناپایدار است. چرا که باید انتظار داشت که پس از رفتن دشمن اصلی یا دیکتاتور بار دیگر اختلافات حول معنای آن شعارها و درخواستها ظهور کند.
در انقلاب ۵۷ آن «همبستگی خیالی» بهوجود آمد و به نوبه خود پیروزی انقلاب را رقم زد. اما در برهه کنونی بروز «همبستگی خیالی» ممکن نیست. به این سبب که افراد و گروهها معنای شعارها و درخواستها را نه در فردای پیروزی بر دیکتاتور بلکه هم اکنون، قبل از آن، میخواهند. وقتی بحث روی جزییات در میگیرد، اختلاف نظر و شکاف اجتناب ناپذیر میشود. در چنین شرایطی تنها راه برای همگرایی و وحدت، تلاش عامدانه و صبورانه برای ایجاد ائتلاف گسترده بین گروهها و گرایشهای تغییر طلب حول اصول کلی لازم و کافی میباشد. بدون ائتلاف نیروهای اپوزیسیون، وحدت ناممکن و پیروزی غیر محتمل میباشد، حتی اگر یک قسمت از اپوزیسیون در موقعیت هژمونیک قرار داشته باشد. خیزش کنونی نتوانسته است چنین ائتلاف گستردهای را رقم بزند. زیرا نیروی بالادست، یعنی جریان پادشاهیخواه، تصور میکند که با تکیه بر قدرتهای خارجی و حمایت هواداران به تنهایی خواهد توانست رژیم را ساقط کند. این به نظر بعید میرسد. شاید رهبری جریان پادشاهیخواه از فقدان اتحاد در اپوزیسیون آگاه است، ولی مشکل چندانی در آن نمیبیند. زیرا آنها اصولا به انقلاب نمیاندیشند. هدف آنها صرفا براندازی است ـ سناریویی مانند عراق، اینکه آمریکا و اسرائیل با حمله نظامی رژیم را ساقط کنند و آقای رضا پهلوی بهعنوان رهبر دوران گذار زمام امور را بهدست بگیرد. باید اذعان کرد که در این برهه بسیاری از مردم حتی در داخل ایران به چنین سناریویی میاندیشند. در گفتگوهایم با افراد مختلف در ایران شنیدهام که میگویند «مردم نگاهشان به آسمان است» به این معنا که منتظر جنگندههای آمریکایی و اسرائیلی هستند که کار را تمام کند. چه شد که ما از «زن زندگی آزادی» رسیدهایم به «هرچی بیاد از اینا بهتره».
درباره آخروعاقبت جنبشهای اجتماعی بسیار صحبت شده است. جنبشها تحت تاثیر عوامل گوناگون میتوانند فرجامهای متفاوتی را تجربه کنند. گاهی در سیستم حاکم نهادینه میشوند، یا به سمت رادیکال شدن میروند، یا بر اثر خستگی و فرسودگی خیابانهای ستیزه جویی را ترک میکنند، و یا در مواجهه با سرکوب تغییر مسیر میدهند. حتی سرکوب لزوماً نتیجه واحدی را در پی ندارد؛ میتواند جنبش را از صحنه خارج کند، یا برعکس آن را جریتر و قاطعتر به مقاومت گستردهتر بکشاند. ولی آنچه دربارهاش کمتر میدانیم شرایطی است که در آن یک خیزش انقلابی از جنبه گفتمانی و تصور آینده نوعی عقبنشینی تجربه میکند. این میتواند نتیجه ناتوانی تلاشهای متوالی برای تغییر وضع موجود و استمرار خشونت همه جانبه حاکمیت باشد. به عبارت دیگر، مردم به جایی میرسند که دیگر لاکچری نشستن و فکر کردن درباره تغییر کم خطر و آینده آزاد را کنار میگذارند و به راهحلهای فوری و سهلنما، اگرچه ریسکدار و پرمخاطره، رضایت میدهند.
چنان که دیدهایم مقاومت و خیزشهای مردمی در ایران در سالهای ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ در کنار اعتراضات سراسری معلمان کشاورزان، بازنشستگان و غیره بهراستی بیسابقه بوده است. ولی تقریباً تمامی این قیامها با سرکوب گسترده حاکمیت روبهرو شده و تغییری در رویه حاکمان به وجود نیامده است. دهههاست که مردم ایران در مواجهه با رژیمی تمامخواه و مذهبی ـ ایدئولوژیک هستند که از دل یک انقلاب درآمده است. این رژیم نهادهای بدیل خودش را ساخته و به شکرانه رانتهای اقتصادی و سیاسی «مردم» خودش را بهوجود آورده تا در برهههای خطر در صحنه نبرد از نظام دفاع نمایند. حاکمان این نظام به خود اجازه میدهند تا دست به قتل عام شهروندان بزنند و با وجدان راحت آن را با اصل «حفظ نظام اوجب واجبات است» توجیه نمایند. حتی همبستگی حیاتی مردم در جنگ ۱۲ روزه در دفاع از خاک و زیرساختهای کشور هیچ تغییری در رفتار حاکمیت به وجود نیاورد. دولتمردان با مردم چنان کردند که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده. پس در چنین شرایطی میشود تصور نمود که مردم خشمگین به هر طریقی متوسل شوند تا این نظام سلطه را واژگون نمایند. در همین روزها یک شهروند نا آشنا طی نامهای از تهران نگرانی خود را از ایده «هرکی بیاد از اینا بهتره» را اینگونه برایم ابراز نمود:
جامعهای که چهار دهه آموزش کافی ندیده، نهادهای مدنیاش نابود شده، سرمایههای مادی و انسانیاش صرف ایدئولوژی و فساد شده، اعتماد اجتماعیاش فرو ریخته و شهروندانش با ترس، تحقیر بزرگ شدند آیا میتونه در آینده نزدیک تصمیمهای معقول و سازنده بگیرد؟ آیا اصلا همچنین انتظاری از مردمی که عملا نابود شدن میشه داشت؟
سرکوب حاکمیت و حس استیصال میتواند یک جنبش را از مسیر پیچیده و پرپیچوخم انقلابی به فرمول سادهانگارانهی براندازی صرف سوق دهد. بهقول هانا آرنت، وقتی خشونت بر وضعیت تسلط مییابد، ظرفیت برقراری آزادی رو به زوال میرود. در این شرایط، ارزشهای آزادی، دموکراسی و عدالت کنار گذاشته میشوند و تمام انرژی صرف پایان دادن به وضعیت موجود و تحملناپذیر میگردد. بهعبارت دیگر، براندازی صرف به معنای انقلاب نیست. زیرا در چهار چوب ایران استبدادی، انقلاب در تصور و تلاش جمعی برای ساختن جامعهای آزاد و دموکراتیک معنا میدهد. انقلاب به این معناست که مردم در تصور و تعیین آیندهای آزاد نقش داشته باشند، آیندهای که بدیل استبداد کنونی باشد. اگر مردم در تعیین آینده جامعهشان دخیل نباشند، در زمان سرنگونی نظام موجود، دیگران آینده کشور را حتی در جهت استبداد نوین رقم خواهند زد.
روانشناسی سیاسی استیصال و توسل به اقتدارگرایی در زمانهای که ضدیت با دموکراسی در جهان گویی عادی شده است بستر مناسبی برای رشد پیدا میکند. هنگامی که فردی مانند کریس یاروین (Chris Yarvin) و فلسفه «ارتجاع نو» (New Reactionary) که بهموجب آن آمریکا به جای دموکراسی باید بهصورت شرکت سهامی اداره بشود در کاخ سفید طرفدارانی مییابد، تکلیف اقتدارگرایان وطنی معلوم است. دانیل ریتر (Daniel Ritter) در مطالعهای سرنگونی محمدرضا شاه و دیکتاتورهای عرب در جریان بهار عربی را با ایده اسارت این دیکتاتورها در «قفس آهنین لیبرالیسم» توضیح میدهد؛ به این معنا که آنها میبایست خود را با نظام جهانی لیبرال تطبیق میدادند و همواره زبان دموکراسی، آزادی و حقوق بشر را رعایت مینمودند، حتی اگر به آنها اعتقاد نداشتند.
این وضعیت اکنون تغییر یافته. اگر محمدرضا شاه و حامیاناش همواره میبایست به پرسشهای دشوار خبرنگاران و لیبرالها (به خصوص رئیس جمهور کارتر) در زمینههای حقوق بشر و دموکراسی با حالت دفاعی پاسخ میداد، جریان پادشاهیخواه در این روزها نه تنها اصولاً وقعی به این مفاهیم و ارزشها نمیگذارد، بلکه فعالانه در فرونشاندن ندای جمهوری و دموکراسی و حقوق بشر تلاش میکند. شگفت انگیز است که چنین گرایش راست افراطی نه در بستر کشوری دموکراتیک (که بگوییم دموکراسی دلشان را زده!)، بلکه در نظام توتالیتر ولایی سر برآورده است. به نظرم مصداق این وضعیت غم انگیز نه در مفهوم «گریز از آزادی» اریش فروم (چون که آزادی وجود ندارد که از آن گریز کرد) بلکه در دریافت معنادار احمد شاملو تجلی مییابد، در اینکه:
عقوبت جانفرسای را چندان تاب آوردیم، آری،
که کلام مقدسمان، باری،
از خاطر گریخت.
متوجه هستم که بسیاری از مردم کشورمان با وجود «عقوبتهای جانفرسای» هنوز ارزشهای والای آزادی و دموکراسی و برابری را کنار نگذاشتهاند. حتی هستند آنانی که به اردوگاه راست افراطی پیوستهاند در حالی که هنوز دل در گرو دموکراسی و آزادی دارند، ولی بدیل معتبر دیگری را نیافتهاند. آنها میپرسند با توجه به خشونتهای بیمحابای حاکمیت چه راهی غیر از براندازی رژیم حتی با مداخله قدرت های خارجی وجود دارد؟ چه راهحل دیگری موجود است؟
سناریوهای مختلفی برای تغییر در نظام کنونی ایران مطرح شده که من به آنها نمیپردازم. تمرکز من روی مسیرهای احتمالی تغییر است که این روزها پیشنهاد میشوند. فرض بر این است که پروژه اصلاحات شکست خورده و مردم عموماً از آن عبور کردهاند. از اینرو، در مباحث مربوط به «چه باید کرد» سه دیدگاه برجسته بهنظر می رسند: اول، دیدگاه براندازی نظام با حمله نظامی آمریکا و اسرائیل و گماشتن آقای پهلوی بهعنوان رهبر دوره گذار. پیشتر اشاره کردم که این گزینه چیزی شبیه آنچه که در عراق اتفاق افتاد میباشد، و بیشتر خواست جریان پادشاهیخواه است. گزینه جنگ میتواند عواقب جبران ناپذیری برای منابع و زیر ساختهای کشور، یکپارچگی ایران، و آینده اجتماعی و سیاسی کشور داشته باشد. نکته روشنتر میشود اگر در نظر داشته باشیم که آمریکا و اسرائیل برای بهروزی مردم ایران وارد کارزار نمیشوند. آنها در درجه نخست به دنبال منافع ملی و استراتژیک خودشان هستند. اینکه در این سناریو چه آینده سیاسی منتظر کشور خواهد بود به آن نمیپردازم.
دیدگاه دوم بر این پیش فرض بنا شده که رژیم ولایی ایران با نظامهای اقتدارگرای معمول، مانند رژیم شاه سابق یا حاکمیت زین العابدین بن علی در تونس، تفاوت بسیار دارد. به این لحاظ تلاش برای تغییر دادن آن هم باید بهگونهای دیگر باشد. در این گزاره پایان نظام جمهوری اسلامی باید در نمونه رژیمهای کمونیست مورد بررسی قرار بگیرد. این رژیمها طی حکمرانی ناکارآمد و بحرانی و فساد ساختی بهتدریج فرسوده میشوند، ولی قبل از فروپاشی درونی تغییر جهت داده ایدئولوژی انقلابی و راهکارهای حکمرانی خود را تعدیل میکنند، اگرچه ممکن است خصلت اقتدارگرای خود را حفظ نمایند. در این جریان، مقاومت مردم، جامعه مدنی و خیزشهای تودهای میتوانند به تسریع این پروسه طولانی کمک کنند.
و بالاخره دیدگاه گذار دموکراتیک به میانجی «انقلاب توافقی»، امکانی که من در مکاتباتمان قبلاً درباره آن صحبت کردهام. انقلاب توافقی به نظرم مسیری کم هزینه و حاوی چشماندازی دموکراتیک میرسد و شامل چند مرحله است. در درجه نخست، ادامه مبارزات و مقاومتهای مردمی در عرصه جامعه مدنی، استفاده از ناجنبشها و کار روی سازماندهی جنبشهای اجتماعی پروسهای است که جامعه را فعال، با نشاط و سیاسی نگاه میدارد. دوم، در کنار این، باید بر لزوم تلاش فکری و گفتمانی حول پروژه گذار به نظم دموکراتیک از طریق همهپرسی و برگزاری مجلس موسسان برای تعیین نظم سیاسی آینده کشور تاکید نمود، پروژهای که جریان گذارطلب در ایران، که شما هم بخشی از آن هستید، پیشنهاد میکند. به موازات اینها، کوشش برای سازمانیابی از طریق پیوند زدن حلقهها و گروههای عدیده دموکراسیخواه که در داخل و خارج از ایران در پراکندگی بهسر میبرند از ضروریات است. و بالاخره اعمال فشار به حاکمیت بحرانزده برای قبول پروژه گذار، حاکمیتی که مشروعیتش در قهقراست، فساد و ناکارآمدی ساختاری دارد، در حال فرسودگی است، در دنیا تنهاست، و همواره با قیامهای تودهای مواجه است.
آنچه گفته شد تنها سرخطهای کلی راهبردی است که نیاز به تدقیق، شناسایی موانع و یافتن راهکارهای عملی دارد. ولی اجازه بدهید یک نکته را در اینجا روشن کنم. اغلب گفته میشود چرا باید انتظار داشت که حاکمیت تن به مذاکرهای بدهد که نتیجهاش عبور از خود است. بله، چنین انتظاری بهنظر سادهاندیشی می رسد. هیچ رژیمی نمیخواهد قدرتش را به سادگی به دیگری تفویض کند، مگر اینکه ناگزیر شود. حاکمان مستقر در آفریقای جنوبی آپارتاید، یا در لهستان کمونیستی، یا در شیلی تحت زعامت پینوشه هم نمیخواستند دست از قدرت بردارند؛ ولی به وضعیتی افتادند که مجبور شدند. انقلاب توافقی به معنای تدارک آن وضعیت بهخصوص است، شرایطی که با کار فکری و جا انداختن گفتمان گذار آغاز میشود و با عروج خیزشهای تودهای در وضعیت درماندگی نظام مستقر به ثمر مینشیند.
پوزش میخواهم اگر این یادداشت به درازا کشید،
با آرزوی آزادی شما و بهروزی مردمان وطنمان،
آصف بیات
۸ اسفند ۱۴۰۴



نظرها
نظری وجود ندارد.