ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

صلح و مردم‌سالاری یا مشاطه‌گری اقتدار؟

در نقد بیانیه‌ اخیر جبهه اصلاحات درباره جنگ و انتخاب رهبر جدید

روزبه کمالی ـ حمله‌ خارجی، پروژه‌های تغییر رژیم از بیرون، و خیال نجات از مسیر ویرانی، نه بدیل این بیانیه‌اند و نه نفی‌کننده‌ نقد آن. درست برعکس، چون مداخله‌ خارجی فاجعه‌بار است، نمی‌توان به نام ضدیت با جنگ، دوباره زیر چتر همان اقتداری رفت که عامل اصلی این وضعیت بود. نقد واقعی باید بتواند هم‌زمان هم جنگ و ویرانی بیرونی را رد کند و  هم تجدید اقتدار درونی را. آلترناتیو واقعی نه جنگ است و نه ترمیم مرکز؛ آلترناتیو واقعی صلحی است که از عدالت، حقیقت، حافظه، و بازگشت مردم به مقام فاعل سیاست دمی جدا نشود.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

بیانیه‌ اخیر جبهه اصلاحات از واقعیتی انکارناپذیر می‌آغازد: ایران در دوزخ وضعیتی فاجعه‌بار می‌سوزد؛ جنگ، تهدید گسترش درگیری، فرسایش زیست جمعی، تشدید سرکوب، و خطر همه‌گیری فزاینده‌ی بحران در تمام ساحت‌ها. در بیانیه بر پایان‌ سریع جنگ، کاهش قطبی‌سازی، عفو عمومی، آزادی زندانیان سیاسی، و استفاده از ظرفیت‌های ملی و دیپلماتیک برای عبور از آتش تشنج همه‌گیر تاکید شده است. در ادامه به‌وجهی تراژیک-کمیک توصیه می‌شود که «انتخاب رهبری جدید» حامل «پیام صلح و دوستی با جهان» و نشانه‌ آغاز دورانی تازه باشد. مضمون سیاسی کج و معوج این پیشنهاد به جای خود، منطق نهفته در آن بسیار هولناک‌ است. از صلح می‌گوید، ولی بلافاصله مسیر عبور از بحران را به بازتنظیم رأس قدرت گره می‌زند.

بدیهی است که امروز هر سیاست رهایی‌بخش ناگزیر باید ضدجنگ باشد. پس نقد اصلی در مواجهه با فهم جبهه اصلاحات از «صلح» صورت‌بندی می‌شود. در بازنمایی اصلاحات از صلدگرگونی نسبت دولت و جامعه، بازتوزیع واقعی قدرت، و گشایش میدان سیاست برای نیروهای سرکوب‌شده جایی ندارد، بلکه این مفهوم در شبح ترمیم و بازآرایی مرکز حاکمیت ظاهر می‌شود. گویی آشوب فعلی ایران پیش از هر چیز بحران چهره‌ حاکمیت است، نه آشفتگی و تلاطم خود ساختار. حال اگر نوک قله‌ی قدرت بازتنظیم و نیز پیام آشتی از بالا مخابره شود، آن‌گاه عبور از هاویه میسر خواهد شد. پس صلح از افق رهایی به زبان ترمیم نظم مسلط فرو می‌لغزد.

در فلسفه‌ سیاسی، صلح همیشه مفهومی عاری از قدرت و فارغ از سوگیری نیست. صلح می‌تواند نام دیگر عدالت و رفع سلطه باشد یا اسمی پرطمطراق و فریبنده بر تعلیق تعارض به سود نظم موجود. یعنی در فرض جنگ بازمی‌ایستد، اما مناسبات سلطه شکسته نمی‌شود، تا سلطه در آرایشی کم‌هزینه‌تر بازتولید شود. باید از نویسندگان بیانیه پرسید کدام صلح را طلب می‌کنند: صلح استوار بر عدالت و بازگشت مردم به جایگاه فاعل سیاسی، یا صلحی نهاده بر تنظیم مکرر سلسله‌مراتب قدرت؟

این‌جا باید از تمایزی کلاسیک بهره جست: تمایز میان صلح به‌مثابه عدالت و صلح به‌مثابه انتظام و نظم. در معنای نخست، صلح فقط توقف خشونت نیست؛ دگرگونی مناسباتی است که خشونت را ممکن کرده‌اند. صلح در این معنا بدون حقیقت، بدون بازشناسی سرکوب، بدون زیروزبرگری نسبت دولت و مردم، و بدون برهم‌زدن توازن قوا ممکن نیست. اما در معنای دوم، صلح توقف آشوب است؛ بازگشت سکوت، آرام‌شدن خیابان، و عودت قابلیت حکومت‌‌گری‌.

از این‌سو، این بیانیه را می‌توان در سنتی قرار داد که از هابز تا بسیاری از اشکال مدرن عقلانیت دولتی امتداد یافته؛ ترس از جنگ و فروپاشی، همواره ابزاری است برای چرخش آسیاب اقتدار. منطق هابزی فقط آن نیست که انسان از مرگ می‌ترسد پس به دولت پناه می‌برد؛ مهم‌تر آن که تهدید جنگ، به سرچشمه‌ مشروعیت قدرت متمرکز بدل می‌شود. در چنین منطقی، هر بار که جامعه در آستانه‌ انفجار قرار می‌گیرد، قدرت می‌تواند با اشاره به فاجعه محتمل، اطاعت را بازتولید کند.

بنیامین می‌گفت آن‌چه پیروزمندان تداوم تاریخ می‌نامند، از منظر ستمدیدگان جز استمرار فاجعه نیست. از این نظرگاه، هر دعوتی به حفظ پیوستگی نظم باید با سوءظن خوانده شود. پرسش این نیست که آیا جنگ باید متوقف شود یا نه؛ روشن است که باید همین الان هر لحظه زودتر توقف پذیرد. پرسش این است که آیا قرار است جنگ‌بس گسستی در پیوستار فاجعه ایجاد کند یا آن را در شکلی کم‌هزینه‌تر ادامه دهد. پیوستار سلطه، با ظاهری نرم‌تر، نگاهداشت ویرانه‌ها با بزک‌کاری رونما.

سرسپردگی به این نظم معهود را رویارویی کورکورانه با حافظه‌ تاریخی بسیار نزدیک نیز می‌توان به شمار می‌آورد. بیانیه از موضع جریانی سخن می‌گوید که جامعه پیشاپیش مشروعیت را از آن بازپس ستانده است. بخش بزرگی از جامعه ایران دست‌کم از دی ۱۳۹۶ با شعار «اصلاح‌طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا» از کل دوگانه‌ی رسمی درون‌نظام عبور کرده‌اند. اهمیت این شعار فقط در رادیکالیسم خیابانی‌اش نبود، این داوری‌ای تاریخی بود. این‌که دیگر نمی‌توان منازعه‌ میان اصلاح‌طلبی و اصول‌گرایی را صحنه‌ واقعی سیاست جا زد. مردم فقط از این دو عبور نکردند؛ بلکه افزون‌ بر این‌ها با شعار علیه رهبری، از کل معماری‌ای عبور کردند که سال‌ها خشم اجتماعی و سیاسی را از راه جابه‌جایی میان دو صورت متفاوت حفظ نظام مهار می‌زد.

 اصلاح‌طلبی در جمهوری اسلامی را نباید صرفاً گرایشی سیاسی در نظر گرفت که بارها شکست‌خورده، باید آن را گونه‌‌ای تکنیک تاریخی تعویق دانست که تا دهه‌ها کامیابی برای نظام به ارمغان آورد: موفقیت در تعویق انفجار، تعویق گسست، و وقفه‌افکنی در صورت‌بندی مردم به‌مثابه سوژه مستقل سیاسی. اصلاح‌طلبی بارها توانست خشم را به انتظار، مطالبه را به چانه‌زنی، و نیروی خیابان را به امید تغییر افراد در بالا ترجمه کند. بنابراین نه‌ به اصطلاح‌طلبی، باطل‌کردن منطق تعویق و تحریف اعتراض و نیز تکرار اقتدار بود.

نسبت مردم با اصلاح‌طلبی سال‌هاست که روشن به نظر می‌رسد، اما جبهه اصلاح‌طلبی مردم را چگونه بازمی‌شناسد؟ در بیانیه مردم از طریق واژگانی چون «ظرفیت ملی»، «انسجام»، «افکار عمومی» و بدنه‌ای که باید بسیج یا آرام شود تصویر می‌شوند. نه انگار که مردم در حقیقت نیرویی موسس‌اند که سیاست را رقم می‌زنند. این همان منطق قیم‌مآبانه است: جامعه هنوز صاحب سیاست تلقی نمی‌شود، بلکه موضوع هدایت است. مردم می‌توانند رنج بکشند، کشته شوند، به زندان بیفتند، در خیابان هزینه دهند، اما در لحظه‌ تعیین افق نهایی، باز باید جای خود را به مرکز بسپارند.

مشکل وقتی ژرف‌تر می‌شود که متن را در نسبت با سرکوب‌های اخیر بخوانیم. پس از اعتراضات دی ماه گذشته و آن کشتار دهشتناک و گسترده، مقام‌های جمهوری اسلامی و نهادهای رسمی میلیون‌ها معترض و هزاران کشته را با زبان تروریسم توصیف کردند. پزشکیان، رییس جمهور- که به جبهه اصلاحات نزدیک است ـ از تروریست‌ها و آشوب‌گران آموزش‌دیده سخن گفت. و محمد خاتمی پدر معنوی اصلاحات آنان را تروریست خواند. چنین زبانی را نباید به لغزش‌های لفظی فروکاست؛ بیانی چنین، نشانه‌های منطق‌ اقتدارند: بیرون‌راندن اعتراض از ساحت سیاست و تبعید آن به عرصه‌ تهدید امنیتی.  این‌جا آرنت و آدورنو به هم می‌رسند. اگر سیاست، میدان ظهور کثرت است، نخستین کار قدرت اقتدارگرا خاموش‌کردن همین پدیداری متکثر است: نه فقط با گلوله و زندان، که با زبان با نام‌گذاری. واژه‌هایی چون «آشوبگر» و «تروریست»  مردم را خلع سیاسی‌ می‌کنند. می‌توان با فوکو نیز همراه شد که دولت مدرن فقط با سرکوب عریان عمل نمی‌کند؛ به تولید رژیم‌های حقیقت می‌پردازد. یعنی تعیین می‌کند چه فردی «شهروند» است، چه کسی «اغتشاشگر»، چه چیزی «امنیت» است، و چه «تهدید». پس از این نحوه نامیدن، هر سخن بعدی از «آشتی ملی» باید به این پرسش پاسخ دهد که چگونه می‌خواهد چنین جراحت زبانی و سیاسی‌‌‌ای را ترمیم کند. چگونه تغییری را طلب می‌کند و ممکن می‌داند، در حالی که گفتمان تولید حقیقت نظام مستقر را به کار می‌گیرد؟ مگر مرلوپونتی نبود که می‌گفت سیاست فقط مجموعه‌ای از نهادها و تصمیم‌های رسمی نیست؛ بلکه رسوبِ بدن‌ها، حافظه‌ها، ادراک‌ها، و تجربه‌های زیسته در میدان مشترک است. جامعه‌ای که کشتار، خیابان، ترس، ماتم، و تحقیر را از سر گذرانده، با زبان صرفاً نهادی آشتی نمی‌کند. حافظه‌ی بدن‌ها با بیانیه‌های نرم پاک نمی‌شود. گویی زخم، صرفاً تنش است؛ نه حقیقتی تاریخی که باید به رسمیت شناخته شود.

از آشتی سخن گفته می‌شود، اما آشتی و عدالت الزاما یکی نیستند. آشتی نزد هگل، صرف آرام‌شدن تعارض نیست؛ لحظه‌ای است که سوبژکتیویته، درون نظمی عقلانی خود را بازمی‌شناسد و شکاف میان آزادی و عینیت به‌گونه‌ای بالفعل رفع می‌شود. اما آن‌چه این بیانیه آشتی می‌نامد، نه رفع شکاف، بلکه اختفای آن است. این آشتی نیست؛ آشتی‌نمایی است. نوعی نسخه‌ی سیاسی از همان چه هگل آشتی کاذب می‌خواندش: پذیرش امر واقع از سرناگزیری، زیرا هنوز نیروی مفهومی عبور از آن شکل نگرفته است.

از فریب‌های سیاست میانه‌رو است که آشتی را جانشین عدالت می‌کند. گویی اگر تنش کاهش یابد، اگر زندانیان آزاد شوند، اگر زبان رسمی کمی نرم شود، مسئله حل شده است. عدالت و آرام‌سازی یکی نیستند. عدالت مستلزم آن است که سرکوب را نه با اسامی جعلی که با نام خودش، سرکوب، بنامیم؛ زندانی سیاسی را قربانی بی‌عدالتی بشناسیم؛ و آزادی او را نه لطف حاکمیت، بلکه تصحیح بی‌عدالتی بنیادین بدانیم. بیانیه‌ جبهه اصلاحات از عفو عمومی و آزادی زندانیان سیاسی می‌نویسد، اما این مطالبات را در کنار «عبور از بحران» و بازسازی ثبات جای می‌دهد. آزادی از حق به تدبیر کنترل بحران تنزل می‌یابد.

اگر بناست نقدی رادیکال صورت بگیرد، باید از وسوسه‌ی آشتیِزودرس فاصله گرفت. آدورنو نشان می‌دهد که هر جا کلیتْ خویش را آشتی‌جویانه عرضه می‌کند، جزءها در معرض حذف‌اند. «ملت»، «انسجام»، «وحدت»، «ظرفیت ملی»؛ این‌ها اگر از خلال تضادهای واقعی، زخم‌های انباشته، و نام‌های سرکوب‌ شده نگذشته باشند، فقط نام‌هایی انتزاعی‌اند که بر فراز شکاف‌های واقعی شناورند. بیانیه در در دام همین کلیت انتزاعی دست و پا می‌زند. از وحدت ملی می‌گوید، اما نه از حقیقت خون‌هایی که این وحدت را ناممکن کرده‌اند. از مشارکتِ همه‌ گرایش‌ها سخن می‌گوید، اما نه از آن‌چه تنوع و کثرت را سال‌ها از ساحت سیاست بیرون رانده است. انگار آشتی به‌جای آن‌که نام حقیقت باشد، به ابزار فراموشی بدل می‌شود.

پرسش آن نیست که چه کسی در نوک هرم قدرت باشد؛ این است که اصولا مرکز قدرت دیگر چه نسبتی با جامعه دارد. وقتی صورت‌های رسمی نمایندگی دیگر  یارای جذب و ترجمه‌ تجربه‌ زیسته‌ جامعه را ندارند، هر کوششی برای نجات نظم از راه تعویض چهره و نقاب، بار دیگر فقط تعویق بحران است؛ ترفند تاریخی اصلاح‌طلبان. «رهبری جدید» در این متن دقیقاً چنین کارکردی دارد. آن‌چه راه‌حل نامیده می‌شود، در واقع شکل دیگری از نادیده‌گرفتن مسئله است. شاید فرصت تغییر چندانی هم نباشد. جبهه اصلاحات از جنبه هستی‌شناسی سیاسی، هنوز درون همان متافیزیک کهنه‌ای می‌اندیشد که سیاست را از بالا آغاز می‌کند و نظم را اصل می‌گیرد. غافل که آن‌چه فروپاشیده، فقط اعتماد به یک دولت یا یک جناح نیست؛ نفس منطق نمایندگی از بالاست.

سیاست از جایی آغاز می‌شود که انسان‌ها در کثرتِ خود در فضای عمومی ظاهر می‌شوند، سخن می‌گویند، عمل می‌کنند، و جهانی مشترک را می‌سازند. سیاست، مدیریتِ بحران نیست؛ ظهورِ کثرت است. در این بیانیه آن‌چه غایب است، مردم به‌مثابه فاعلان ظهورکننده‌اند. بیانیه، حتی در رادیکال‌ترین بخش‌هایش، مردم را در مقام سوژه نمی‌خواهد،‌ بلکه در پی ملات و ماده خام وحدت است.

باری نقد این بیانیه را نباید به سود جنگ‌طلبی، مداخله‌طلبی خارجی، یا اپوزیسیون‌های متکی به بمباران تفسیر کرد. حمله‌ خارجی، پروژه‌های تغییر رژیم از بیرون، و خیال نجات از مسیر ویرانی، نه بدیل این بیانیه‌اند و نه نفی‌کننده‌ نقد آن. درست برعکس، چون مداخله‌ خارجی فاجعه‌بار است، نمی‌توان به نام ضدیت با جنگ، دوباره زیر چتر همان اقتداری رفت که عامل اصلی این وضعیت بود. نقد واقعی باید بتواند هم‌زمان هم جنگ و ویرانی بیرونی را رد کند و  هم تجدید اقتدار درونی را. آلترناتیو واقعی نه جنگ است و نه ترمیم مرکز؛ آلترناتیو واقعی صلحی است که از عدالت، حقیقت، حافظه، و بازگشت مردم به مقام فاعل سیاست دمی جدا نشود.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.