ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

«ای ایران» نخوان: از بن‌بست ناسیونالیسم ایرانی تا امکان همبستگی خلق‌ها

در میانهٔ جنگ، دو تخیل ملی‌گرایانه از «ایران» در دو سوی جبهه قرار گرفته‌اند: یکی تداوم ایران را در سایهٔ موشک‌های جمهوری اسلامی می‌بیند و دیگری رهایی آن را از طریق بمب‌افکن‌های آمریکا جست‌وجو می‌کند. امیر کیان‌پور در این یادداشت، با نظر به ورشکستگی کنونی این دو پروژهٔ ملی‌گرایانهٔ رقیب، افق بازسازی ایران را در سندی فراموش‌شده در پستوهای تاریخ پی می‌گیرد: قطع‌نامهٔ مهاباد، تدوین‌شده در ۳۰ بهمن ۱۳۵۷.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

در یک سو، بانگ «ای ایرانِ» مداح حکومت به ترجیع‌بند حماسه‌پردازی از خامنه‌ای بدل شده است و در سوی دیگر، شعار «پاینده ایران» هم‌قافیه شده با فریاد «جاوید شاه».

وضعیت ظاهراً پارادوکسیکالی است: هم چپ‌گرای سابقِ مهمان برنامه اینترنتیِ امنیتی «جدال» و هم نوپهلوی‌گرای تلویزیونِ حافظ منافع اسرائیل، هر دو از یک آرمان، یعنی ایران، حرف می‌زنند. و هر دو ـ هم مدافعانِ تازه از راه رسیدهٔ موشک‌پراکنی جمهوری اسلامی و هم عاشقانِ نوظهورِ بمب‌افکن‌های آمریکایی ـ از نبردی آخرالزمانی و سیاه‌وسفید می‌گویند؛ و هر دو مدعی‌اند که شکستِ هر یک از این دوجبه متضاد یعنی ویرانی ابدی ایران.

واقعیت اما این است که ایران، یا به‌طور دقیق‌تر ایدهٔ آن، همان‌طور که محمدرضا نیکفر در یادداشتی در روز آغاز جنگ نوشت، پیش‌تر، پیش از آغاز جنگ، «شکست» خورده بود. این نقطهٔ آغاز تفکر انتقادی برای درنگ و بازاندیشی در مورد وضعیت کنونی است.

شکستِ ایران در اینجا شکستِ دو پروژه، یا دو تخیل ملی‌گرایانهٔ رقیب است که هر دو سابقه‌ای طولانی دارند:

نخست، آنچه رضا ضیاءابراهیمی «ناسیونالیسم ازجابرکن» (dislocative nationalism) می‌نامد. تبار این گفتار به اواخر قرن نوزدهم بازمی‌گردد و در اسطورهٔ تبار آریایی و «سفیدبودگی» خیالی مردم ایران ریشه دارد. دولت پهلوی پروژهٔ ملت‌سازی خود را بر همین تخیل نژادمحور بنا کرد؛ چنان‌که محمدرضا شاه ادعا می‌کرد حضور جغرافیایی ایران در خاورمیانه صرفاً یک تصادف جغرافیایی است و ایرانیان اساساً به این منطقه تعلق ندارند. در چارچوب این برساخت ایدئولوژیک از ملت، امروز متجاوزان نه ارتش‌های خارجی، بلکه در نهایت اشغالگر اصلی دستگاه روحانیت اسلامی تلقی می‌شود. از همین منظر، ارتش اسرائیل فراخوانده می‌شود تا نقشی رهایی‌بخش ایفا کند: همچون نیرویی برای «دوباره عظیم‌ساختن ایران»، از طریق بازگرداندن شکوه امپراتوری باستانی پیش از فتح مسلمانان و احیای عظمت دوران امپریال پهلوی پیش از ۱۹۷۹. و این در حالی‌است که فرمانده‌های آمریکایی نیروی متجاوز از نابودی مطلق می‌گویند.

بدون شک عاملان بازتولید این برساخت ناسیونالیستی در شمار متهمان اصلی جنگی قرار دارند که امروز شعله‌ور شده است: مسخ‌شدگانی که رهایی را در سایهٔ بمب‌افکن‌های قدرت‌های خارجی جست‌وجو می‌کنند و باید به تاوان جان‌های بی‌گناهی که گرفته شده، در برابر تاریخ و وجدان عمومی به محاکمه کشیده شوند.

در سوی دیگر، اما با ورشکستگی شکل دیگری از تخیل ملی‌گرایانه مواجهیم: ناسیونالیسم تدافعیِ ایران که اگرچه خاستگاه ضداستعماریِ مدرن آن، جبههٔ ملی به رهبری دکتر مصدق، مطلقاً قابل دفاع است، اما نسخهٔ پسااستعماریِ کنونیِ آن ـ که از یک سو تحت تأثیر چرخش فرهنگیِ ضد «غرب‌زدگی» و از سوی دیگر متأثر از «امنیتی‌سازی» امر ملی در سایهٔ جمهوری اسلامیِ متأخر تحول یافته است ـ خود به عاملی برای بیگانگی مردمان ایران از مفهوم ایران بدل شده است. در جریان جنگ سوریه مبانی ناسیونالیسم تدافعی در قالب نوعی دفاع فرامرزی (forward defense) بازتعریف شود که به مداخله ایران در سوریه مشروعیت ببخشد. 

بن‌بست ناسیونالیسم تدافعی اما در تار و پود مفهومی آن نهفته است؛ جایی که اولویت به تضاد دوقطبی میان «حاکمیت ملی» و «امپریالیسم غربی» داده می‌شود. این تصور تقابلی از دو اردوگاه یکپارچه و نامتمایز به تقویت این توهم انجامیده است که ملت‌ موجودیتی همگن و یکدست‌ است. ناسیونالیسم تدافعی، در حالی که به‌طور قاطع با قدرت‌های امپریالیستی مخالفت می‌کند، روابط سلطه و ستم بر نیروهای فرودست ـ از جمله اقلیت‌های ملی درون جغرافیای ایران ـ را نادیده می‌گیرد یا ناچیز می‌شمارد. 

در چارچوب این برساخت از امر ملی است که صرفِ اشاره به جنایت‌های جمهوری اسلامی در شرایط کنونی به‌مثابه تضعیف ایران و خیانت به آن تلقی می‌شود؛ و پادگانی شدن شهرها و حتی موروثی شدن نظام استبدادی ولایت فقیه توجیه می‌شود.

وانگهی، علی‌رغم تضاد سیاسی میان این دو، هر دو گونهٔ ناسیونالیسم در صورت‌بندی کنونی خود خصوصیاتی نظامی‌گرا، پدرسالارانه و متمرکز دارند؛ و هر دو، در عمل، در قبال مسائلی چون اخراج مهاجران افغانستانی و شهروندان ایرانی–افغانستانی، به‌طرزی معنادار بر یک خط قرار می‌گیرند—اتفاقی که در پردهٔ پایانی جنگ دوازده‌روزه نیز رخ داد و نشان داد هر دو تخیل به بازتولید کالبدی نژادی‌شده از ملت انجامیده‌اند. 

هر دو نیز، یکی با قیاس وضعیت کنونی با فرانسهٔ تحت فاشیسم و هلهله برای بمب‌های آمریکایی و اسرائیلی، و دیگری با توسل به «حق مشروع» دولت ایران برای دفاع و حماسه‌پردازی پیرامون موشک‌پراکنی، آنچه حکم بدیهی هر عقل سلیمی است را مخدوش می‌کنند: آتش‌بس فوری!

تاریخ ایران البته شامل اپیزودهایی از نوعی ناسیونالیسم انتقادی نیز بوده است که بر واژگونی یا برون‌رفت از منطق ناسیونالیسم تدافعی استوار بود. در فردای انقلاب ۱۳۵۷، جبههٔ دموکراتیک «ملی» به‌طور مشخص نمایندهٔ چنین برداشت سومی بود. «ملی» برای جبههٔ دموکراتیک ملی، همان‌گونه که شکرالله پاکنژاد توضیح می‌دهد، بر همان معنای «موازنهٔ منفی» دلالت داشت که مصدق در سیاست خارجی مد نظر داشت. در سطح داخلی، اما، سیاست این جبهه بر بازسازی میراث مصدق از رهگذر نوعی مرکززدایی استوار بود. در همین راستا، در خرداد ۱۳۵۸ «کنفرانس همبستگی خلق‌ها» در تهران برگزار شد؛ کنفرانسی که قرار بود زمینه‌ای برای برگزاری یک کنگرهٔ سراسری در مهاباد فراهم کند: مجلسی آلترناتیو در برابر مجلس خبرگانی که به‌جای مجلس مؤسسان تشکیل شده بود. مجلس خلق‌ها در مهاباد اما با لشکرکشی به کردستان در تابستان ۱۳۵۸ هرگز تحقق نیافت.

با این همه، وعدهٔ تاریخی برگزاری آن مجلس همچنان در افق امکان‌های سیاسی پیش‌روی خلق‌های ایران باقی مانده است: تلاشی که پس از نیم‌قرن می‌تواند نقطهٔ عزیمتی برای بازسازی عملی ایرانی چندملیتی باشد و گفت‌وگوی سیاسی میان خلق‌ها را از همان‌جا که گسسته شد از سر گیرد. در مورد کردستان، به‌طور مشخص از همان قطعنامهٔ مشهوری که قرار بود مبنای تنظیم رابطهٔ تهران و کردستان باشد و خود نیز، از قضا، به نام «قطعنامهٔ مهاباد» شناخته می‌شود.

بازگشت به قطع‌نامه مهاباد

مجموعهٔ واکنش‌هایی که در چند روز گذشته پس از انتشار گزارش‌هایی دربارهٔ احتمال ورود نیروهای کرد به جنگ شکل گرفت، بیش از هر زمان دیگری ضرورت بازسازی و ترمیم رابطه میان خلق‌ها در ایران را آشکار کرد. جریان‌هایی که تا دیروز برای دخالت و حملهٔ نیروهای خارجی کارت دعوت می‌فرستادند، به محض شنیدن احتمال عملیات نظامی نیروهای کرد چنان دچار آشفتگی شدند که هم‌صدا با مدافعان جمهوری اسلامی به کارزار گستردهٔ جمله‌سازی با واژه‌های «کرد» و «تجزیه‌طلب» پیوستند. در این میان، «ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران» — که پس از سرکوب اعتراض‌های دی‌ماه با هدف هماهنگی تلاش‌های سیاسی و میدانی علیه دولت ایران شکل گرفته بود — از هر دو سو آماج حمله قرار گرفت.

ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان و به طور کلی هرگونه همبستگی و سازمان‌یابی بیشتر نیروهای رهایی‌بخش در هر حوزه‌ای — از زنان و کارگران تا اقلیت‌های ملی — بی‌تردید گامی مثبت است؛ به‌ویژه اگر بخشی از فرایند رزونانس، تشدید و تقویت متقابل نیروهایی باشد که می‌توانند بنیان‌های یک دموکراسی اجتماعی در جغرافیای ایران را شکل دهند. آنچه، برعکس، محل نقد است هراس پاتولوژیک از تعین‌یابی بیشتر نیروهای اجتماعی است. واکنش‌های هراس‌زده در واقع تنها یک جدل مقطعی بر سر یک سناریوی نظامی نبود، بلکه نشانه‌ای از بحرانی عمیق‌تر در رابطه میان نیروهای اجتماعی در جغرافیای ایران است.

این مسئله را اما باید مطلقاً از احتمال همکاری استراتژیک جنگی با آمریکا و اسرائیل جدا کرد؛ امری که می‌تواند به تغییر ماهیت خودآیین جنبش رهایی‌بخش کردستان  بینجامد. چرا که «بازی واقعی» در این جنگ، همان‌گونه که حزب کومه‌له (سازمان کردستان حزب کمونیست ایران) نوشته است، «نه در آسمان‌های میناب و نه در آب‌های تنگهٔ هرمز، بلکه در اتاق‌های مذاکره‌ای تعیین خواهد شد که مردم کردستان و ایران در آنها نه صندلی دارند و نه صدایی. وظیفهٔ ما ساختن آن صدا، از پایین است.»

ساختن صدایی مشترک از پایین طبعاً مستلزم فائق‌آمدن بر ناهمزمانی و واگرایی تخیل سیاسی میان بخشی از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی در کردستان با نیروهای رهایی‌خواه و برابری‌طلب در مرکز است؛ امری که محصول مجموعه‌ای از شرایط عینی و ذهنی متفاوت است و یک‌شبه و صرفاً با ارادهٔ سیاسی از میان نمی‌رود. بازگشت به نقاط تاریخی‌ای که هر دو سوی این شکاف دیگر بر یک خط قرار داشتند دشوار است. با این حال، یادآوری چنین لحظه‌هایی در تاریخ معاصر ایران دست‌کم می‌تواند شرایط سوبژکتیو لازم برای رزونانس میان نیروها را فراهم آورد: ۳۰ بهمن ۱۳۵۷، روز تدوین قطع‌نامهٔ مهاباد، یکی از این تقاطع‌هاست.

کمتر از یک هفته پس از پیروزی انقلاب ۵۷ و پس از سقوط پادگان مهاباد، چهره‌هایی همچون شیخ عزالدین حسینی، عبدالرحمان قاسملو، غنی بلوریان، صلاح مهتدی و فواد مصطفی‌ سلطانی قطع‌نامه‌ای را برای مذاکره با نمایندگان دولت مرکزی از تهران تدوین کردند. مطالبات و مواضع مندرج در این هشت ماده عبارت بودند از:
۱) همبستگی انقلابی با سایر خلق‌های ایران؛
۲) رفع ستم ملی و تأمین حق تعیین سرنوشت در قالب فدراتیو؛
۳) مشارکت سیاسی زحمتکشان، کارگران و دهقانان در قدرت؛
۴) رفع محرومیت و ستم اقتصادی منطقه‌ای؛
۵) کنترل انقلابی بر پادگان‌ها و نیروهای نظامی؛
۶) محاکمهٔ عاملان سرکوب و تصفیهٔ ارتش؛
۷) تثبیت نمایندگی سیاسی مشروع کردستان در مذاکره با دولت مرکزی؛
۸) طرد نیروهای وابسته به قدرت‌های خارجی و نفوذ امپریالیستی.

قطع‌نامهٔ مهاباد نه‌تنها متحقق نشد، بلکه با لشکرکشی دولت مرکزی به کردستان در پستوهای تاریخ گم شد. با این حال، پس از ۴۷ سال، امروز می‌تواند مبنای یک میثاق مشترک میان خلق‌های ایران باشد. در این راستا، همان‌گونه که نیروهای چپ و دموکرات باید تکلیف خود را ــ به‌ویژه در قبال مادهٔ ۲، یعنی مسئلهٔ رفع ستم ملی و چندملیتی بودن ایران، امری که پیش‌فرض غالب نیروهای چپ از تأسیس حزب کمونیست ایران در ۱۲۹۶ تا انقلاب ۵۷ بود ــ روشن کنند، فحوای آنچه در مادهٔ ۸ قطع‌نامهٔ مهاباد آمده، یعنی نفی نیروهای امپریالیستی، نیز پرسشی گشوده در برابر نیروهای چپ در کردستان قرار می‌دهد.

مادهٔ ۸ قطع‌نامه، شاید فراموش‌شده‌ترین بند آن باشد؛ بندی که توسط فواد مصطفی سلطانی پیشنهاد شد و متوجه «قیادهٔ موقت» ــ نام موقت حزب دموکرات کردستان عراق در آن زمان ــ به رهبری ملامصطفی بارزانی بود. در این ماده آمده است:

از آنجا که ملامصطفی بارزانی و گروه معروف به "قیادهٔ موقت" عمال سازمان سیای آمریکا و ساواک ایران و میت ترکیه بوده‌اند و می‌باشند و مورد نفرت تمام خلق کرد هستند، لذا از دولت انقلابی می‌خواهیم هر نوع ارتباط و تماس با این دارودسته قطع گردد و رهبران خائن آنها از ایران اخراج شوند.

فارغ از مصادیق و علیرغم تحولات تاریخی‌ای که در نیم‌قرن گذشته رخ داده است، فحوای این ماده و باقی اصول مندرج در قطع‌نامهٔ مهاباد همچنان می‌تواند تار و پود آن چیزی را فراهم آورد که برای شکل‌گیری همبستگی ترا-ناسیونالیستی در جهت مبارزهٔ دموکراتیک و بازتولید زندگی ضروری است؛ زندگی‌ای که یکی از محورهای اصلی جنبش «ژن، ژیان، ئازادی» بود.

امروز، در شرایط تجاوز امپریالیستی آمریکا و اسرائیل به ایران، و در حالی که برخی به نام مبارزه با امپریالیسم به تعمیق فضای امنیتی و پادگانی حاکم بر کشور یاری می‌رسانند، یادآوری این درس تاریخی ضروری است: تضمین حقوق دموکراتیک شرط اساسی پایداری مبارزهٔ ضد‌امپریالیستی است. این همان هشداری است که ۴۷ سال پیش، در شرایطی که خطر مداخلهٔ امپریالیستی آمریکا پس از انقلاب ۵۷ وجود داشت، برخی نیروهای چپ با صدای بلند اعلام کردند؛ هشداری که اگر شنیده شده بود، شاید مسیر تاریخ به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد.

در آن زمان، به‌طور مشخص، جبههٔ ملی دموکراتیک در بیانیه‌ای در بهار ۱۳۵۸ خطاب به دولت موقت نوشت که شکل‌گیری هرگونه وحدت معنادار ضد‌امپریالیستی از «دفاع از دموکراسی، آزادی‌ها و حقوق اساسی مردم» جدایی‌ناپذیر است. به همین ترتیب، شکرالله پاک‌نژاد می‌گفت که نگویید «انقلاب دموکراتیک و ضد‌امپریالیستی»، بلکه بگویید «انقلاب دموکراتیکِ ضد‌امپریالیستی» تا بر امتناع از جداسازی مبارزهٔ ضد‌امپریالیستی از مبارزهٔ دموکراتیک ــ برای تضمین حقوق زنان، ملیت‌ها و گروه‌های سیاسی ــ و بر درهم‌تنیدگی ذاتی این دو تأکید کند. این تنها افق موجود برای بازسازی ایده بحران‌زاده ایران است.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • علی

    حقیقتاً خیلی نادان هستید. کمی درس بیاموزید از وقایع و کمی خجالت

  • نگین

    آقای کیانپور، قطع نامه ی مهاباد بسیار قابل تامل است. اما به لحاظ زمانی نیاز جدّی به بازبینی، بازنگری و بازنویسی دارد. برای مثال، درک نیروهای روشنفکر و گروه های سیاسی در مورد حقوق زنان و نقش سازنده ی زنان آگاه و مترقی در جامعه، بسیار محدود بود و لازم نمی دانم که به جزییات آن اشاره کنم اما همین بس که جامعه ی ایران با ساختاری به شدّت پدر-مردسالار و استبدادی حقیقتا نیاز به دگرگونی ریشه ای دارد که بی تردید به آسانی و در کوتاه مدت به دست نمی آید. از این نظر، قطع نامه ی مهاباد می بایست به طور اساسی و با حضور فعال زنان از تمامی اقلیّت های آگاه و مترقّی به طور جدّی بررسی و بازنویسی شود.

  • نگار

    اول آن که اگر من به جای شما بودم، برای نوشته ام نماد دیگری را انتخاب می کردم، زیرا دیدن این دو سمبل برای بسیاری از ما ناگوار است. و دوم، شخصا اطلاعی از این قطعنامه نداشتم ولی قطعنامه ی مهاباد انعکاس دهنده ی همان دوره ای است که فاقد صدا، نگاه و افکار زنانه است .