سه «نه» از درون جامعه اسرائیل به جنگ: از نقد ایدئولوژیک تا شهادت زیسته و افشای منطق قدرت
در میان فریادهای جنگطلبانه و اجماع سنگین سیاسی و رسانهای در اسرائیل، صداهای مخالف خاموش نشدهاند. آنچه پیش رو دارید، سه مداخله انتقادی از درون جامعه اسرائیل و دیاسپورای آن است: ایلان پاپه با تحلیل تاریخی و استعمارزدایانه، اورلی نوی با شهادت شخصی و حافظه تبعید، و اوفر کاسیف با نقد ژئوپولیتیک و افشای منطق قدرت. در کنار هم، این سه متن تصویری چندلایه از جنگ ارائه میدهند که فراتر از دوگانههای سادهانگارانه حرکت میکند و ما را به بازاندیشی بنیادین درباره نسبت جنگ، قدرت و عدالت در خاورمیانه فرامیخواند.

اورلی نوی، ایلان پاپه، اوفر کاسیف
در میان هیاهوی جنگ و همصدایی گسترده رسانهها و صاحبان قدرت سیاسی اسرائیلی در حمایت از حمله به ایران، صداهایی از درون خود جامعه اسرائیل نیز شنیده میشود که این اجماع را به چالش میکشند. این صداها، اگرچه در اقلیتاند، اهمیتی دوچندان دارند، زیرا نه از بیرون، بلکه از دل همان ساختار سیاسی و اجتماعیای برمیخیزند که جنگ را پیش میبرد.
سه متن مورد بررسی در این گزارش، مقالهای از ایلان پاپه، یادداشتی از اورلی نوی و یک مصاحبه با اوفر کاسیف، سه صورتبندی متفاوت اما همپوشان از یک موضع انتقادی را ارائه میدهند: نه به جنگ به مثابه پروژهای ایدئولوژیک، نه به جنگ از منظر تجربهای ویرانگر و زیسته، و نه به جنگ به مثابه ابزار قدرت سیاسی.
نخستین متن، مقاله «جنگ علیه ایران: متحدان غیراخلاقی، ادعاهای نادرست و خونریزی غیرضروری» نوشته ایلان پاپه، تاریخنگار برجسته اسرائیلی ساکن بریتانیا و از چهرههای اصلی «تاریخنگاری نوین» این کشور است که در ۱۱ مارس وبلاگ ورسو منتشر شده است.
دومین متن، مقاله «دلتنگ تهران من» نوشته اورلی نوی، فعال سیاسی، مترجم ادبیات فارسی و رئیس هیئت اجرایی سازمان حقوق بشری بتسلم است که در تاریخ ۱۴ مارس ۲۰۲۶ در نشریه معتبر نیویورک ریویو منتشر شده است.
و سومین متن،مصاحبه تحلیلی سایت مارسیز با اوفر کاسیف، نماینده چپگرای کنست و عضو ائتلاف هدش است که به عنوان یکی از معدود صداهای رسمی ضدجنگ در ساختار سیاسی اسرائیل شناخته میشود.
این سه «نه» از درون جامعه اسرائیل و دیاسپورای آن، هر یک از زاویهای متفاوت، روایت رسمی جنگ را میشکنند: پاپه با تحلیل تاریخی و استعمارزدایانه، نوی با شهادت شخصی و حافظه تبعید، و کاسیف با نقد ژئوپولیتیک و افشای منطق قدرت. در کنار هم، این سه متن تصویری چندلایه از جنگ ارائه میدهند که فراتر از دوگانههای سادهانگارانه حرکت میکند و ما را به بازاندیشی بنیادین درباره نسبت جنگ، قدرت و عدالت در خاورمیانه فرامیخواند.
نه به جنگ به مثابه پروژهای ایدئولوژیک: ایلان پاپه و افشای وارونگی اخلاقی
مقاله ایلان پاپه با صحنهای آغاز میشود که به خوبی گره خوردگی پیچیده سیاست، احساس و ایدئولوژی را نشان میدهد: برخی از تبعیدیان ایرانی که در غرب، با در دست داشتن پرچمهای آمریکا و اسرائیل، از حمله به ایران استقبال میکنند. این تصویر برای پاپه صرفاً معرف یک واکنش عاطفی نیست، بلکه نشانهای از وارونگی اخلاقی است؛ جایی که نفرت از یک رژیم سرکوبگر، به همپیمانی با نیروهایی میانجامد که خود در مقیاسی وسیعتر در تولید خشونت و سلطه نقش دارند.
پاپه، که سالهاست با رویکردی انتقادی به تاریخ اسرائیل و مسئله فلسطین مینگرد، در این متن نیز همان سنت فکری را ادامه میدهد: افشای پیوند میان روایتهای رسمی و پروژههای قدرت. او تأکید میکند که همبستگی با مردم ایران نباید به مشروعیتبخشی به مداخلات نظامی قدرتهای خارجی بینجامد.
در سطح ایدئولوژیک، او روایت جنگ بهعنوان پروژهای برای «دموکراسی» را به شدت زیر سؤال میبرد و نشان میدهد که چگونه دولتهای ترامپ و نتانیاهو، که خود ناقض اصول بنیادین حقوق بشر هستند، این مفاهیم را به ابزارهای مشروعیتبخشی بدل کردهاند. پاپه همچنین به نقش رضا پهلوی و جریانهای سلطنتطلب میپردازد و آن را نشانهای از فراموشی تاریخی میداند؛ بازگشتی به ساختارهایی که خود مبتنی بر اقتدارگرایی و وابستگی بودند.
در سطح تحلیل ژئوپولیتیک، پاپه دو ادعای اصلی حامیان جنگ را به چالش میکشد: نخست، این ادعا که حمله به ایران در پاسخ به خواست مردم برای تغییر رژیم صورت گرفته است؛ و دوم، این ادعا که این حمله اقدامی پیشدستانه برای جلوگیری از تهدیدی قریبالوقوع بوده است. او استدلال میکند که زمانبندی جنگ بیشتر به بحرانهای داخلی رهبران آمریکا و اسرائیل مربوط است، از جمله فشارهای سیاسی بر ترامپ و مشکلات قضایی و کاهش محبوبیت نتانیاهو، تا هرگونه ضرورت واقعی امنیتی یا انسانی. به علاوه، او یادآور میشود که حمایت غرب از «حقوق بشر» همواره تابعی از منافع سیاسی بوده و نه یک اصل ثابت.
در نقد ادعای «تهدید فوری ایران»، پاپه بر این نکته تأکید میکند که بسیاری از تنشها و درگیریها از سوی اسرائیل آغاز شدهاند و واکنشهای ایران اغلب در سطح بازدارندگی یا نمادین باقی ماندهاند. در مقابل، او اسرائیل را به عنوان یک قدرت هستهای بالفعل معرفی میکند که تحت رهبری نیروهای ایدئولوژیک و «مسیحایی»، نه تنها در پی حفظ امنیت، بلکه در پی گسترش هژمونی منطقهای است. در این چارچوب، جنگ با ایران بخشی از پروژهای وسیعتر برای تثبیت برتری منطقهای اسرائیل ارزیابی میشود.
یکی از محورهای کلیدی مقاله، بازخوانی نقش بازیگران غیردولتی مانند حزبالله و حماس است. پاپه استدلال میکند که این نیروها را نمیتوان صرفاً به عنوان ابزارهای ایران فهمید، بلکه باید آنها را در زمینههای تاریخی و سیاسی خاص خودشان، از جمله مقاومت در برابر اشغال، تحلیل کرد. این نکته در جهت نقد روایتهای سادهانگارانهای است که کل منطقه را به یک طرح «شیعی» تقلیل میدهند.
در سطح کلانتر، پاپه تصویری از منطقه ارائه میدهد که در آن مجموعهای از نیروهای بیثباتکننده، از جمله ایران بنیادگرا، اسرائیل افراطی، دولت آمریکا، صنایع نظامی و شرکتهای چندملیتی، در تعامل با یکدیگر عمل میکنند. این وضعیت، به زعم او، نشاندهنده ناتمام ماندن پروژه استعمارزدایی در خاورمیانه است.
جمعبندی مقاله بر یک پیشنهاد مرکزی استوار است: مسئله فلسطین همچنان در قلب تمامی این تنشها قرار دارد. به باور پاپه، بدون حل عادلانه مسئله فلسطین، که مستلزم پایان استعمار، آپارتاید و اشغال است، هیچ ثبات پایداری در منطقه حاصل نخواهد شد. تنها یک راهحل دموکراتیک و غیراستعماریی برای فلسطین میتواند زمینهساز بازآرایی سیاسی کل منطقه شود. در غیر این صورت، جنگها، مداخلات و ائتلافهای «غیراخلاقی» همچنان بازتولید خواهند شد.
این مقاله در مجموع روایتی تحلیلی و انتقادی از جنگ ارائه میدهد که نه تنها ادعاهای رسمی را زیر سؤال میبرد، بلکه تلاش میکند پیوندهای عمیقتر میان جنگ، استعمار، هژمونی و مسئله فلسطین را آشکار سازد.
نه به جنگ از منظر تجربه زیسته: اورلی نوی و فروپاشی معنا
مقاله اورلی نوی اما به جنگ از منظر تجربه زیسته مینگرد؛ از زاویه زنی که در ایران متولد شده و اکنون در اسرائیل زندگی میکند. او در این متن، نه تنها یک تحلیل سیاسی، بلکه نوعی شهادت شخصی ارائه میدهد. نوی از موقعیتی سخن میگوید که در آن زبان تحلیل فرو میریزد: او نمیتواند این جنگ را توضیح دهد، زیرا آن را اساساً بیمعنا میداند.
روایت او از کودکی در ایران پیش از انقلاب، تصویری متفاوت از آنچه در گفتمان رسمی اسرائیل رایج است ارائه میدهد: جامعهای چندفرهنگی، پیچیده و زنده. این تصویر، در تضاد با کلیشههای غالب، به نوعی بازپسگیری حافظه است. در مقابل، تجربه مهاجرت او، با نژادپرستی و تحقیر در اسرائیل همراه بوده و به شکافی عمیق میان او و گذشتهاش انجامیده است.
مقاله با توصیف موقعیتی پارادوکسیکال آغاز میشود: نوی در روزهای جنگ، بارها از سوی رسانههای خارجی دعوت به مصاحبه میشود، زیرا به عنوان «یک ایرانیتبار حامی فلسطین در اسرائیل» برای آنان جذاب است. اما پاسخ او به این درخواستها خود نشانهای از بحران معناست: او تأکید میکند که قادر به توضیح مواضع هیچیک از طرفها نیست، زیرا این جنگ اساساً برایش غیرقابل فهم است. همین ناتوانی در معنا سازی، به یکی از تمهای مرکزی متن تبدیل میشود: جنگی که نه در سطح اخلاقی و نه در سطح سیاسی قابل توجیه نیست.
در ادامه، نوی به گذشته بازمیگردد و تجربه مهاجرت خود را روایت میکند. او در ژانویه ۱۹۷۹، همزمان با فرار شاه، در سن نه سالگی ایران را ترک کرده است. خانوادهاش، برخلاف بازخوانیهای بعدی، تا پیش از انقلاب هیچ برنامهای برای مهاجرت نداشتند و زندگیشان در طبقه متوسط شهری ایران تثبیت شده بود: پدرش مدیر یکی از شعب اصلی بانک بود، زندگیشان میان تهران، اصفهان و سواحل خزر میگذشت و در زیست جهانی چندفرهنگی با حضور مسلمانان، ارامنه، زرتشتیان و یهودیان تنفس میکردند. یهودیت آنان نه یک هویت سختگیرانه، بلکه بخشی طبیعی از زندگی روزمره بود. این توصیف، تصویری از ایران پیش از انقلاب ارائه میدهد که در تضاد با کلیشههای رایج در اسرائیل قرار دارد.
نقطه گسست به اسلامی شدن فضای سیاسی پس از انقلاب برمیگردد. اگرچه رهبران انقلاب بر جایگاه یهودیان در جامعه تأکید داشتند و حتی برخی یهودیان در فرایند انقلاب مشارکت داشتند، اما خانواده نوی، همچون بخشی از طبقه متوسط یهودی، به تدریج احساس ناامنی کردند. صحنهای کلیدی در این روایت، مشاهده حمله به بانک محل کار پدر است: جمعیتی نقابدار ساختمان را تخریب و به آتش میکشند. این لحظه برای او به منزله شکاف میان نظم پیشین و آیندهای نامطمئن است. خروج خانواده، در ابتدا اقدامی موقت تصور میشود، اما به مهاجرتی دائمی بدل میگردد.
بخش مهمی از مقاله به تجربه مهاجرت در اسرائیل اختصاص دارد. نوی از مواجهه با نژادپرستی و نگاه تحقیرآمیز نسبت به ایرانیان مینویسد: تصوری که ایران را کشوری عقبمانده تلقی میکرد، در حالی که تهران دهه ۱۹۷۰ به مراتب مدرنتر از بسیاری از فضاهای اسرائیلی بود. او از تجربه شخصی خود در مدرسه میگوید، جایی که بهطور پیشفرض در سطح پایینتری نسبت به اسرائیلیهای اروپاییتبار قرار داده میشد. این تجربه، او را به سمت نوعی «همسانسازی کامل» سوق داد؛ فرآیندی که در آن موفق شد، اما در مقابل، شکافی عاطفی میان او و والدینش ایجاد شد که هرگز نتوانستند به طور کامل با جامعه جدید سازگار شوند. پدرش تا پایان عمر در حسرت تهران باقی ماند.
اکنون، این حسرت به نوی منتقل شده است. مرگ پدر و سکوت مادر، که توانایی سخن گفتن را از دست داده، این دلتنگی را تشدید کرده است. اکنون که او تصاویر بمباران تهران، کرج و اصفهان را میبیند، این شهرها دیگر نه مکانهای زیسته، بلکه به «فهرستی از اهداف نظامی» تبدیل شدهاند. این تحویل یکی از مضامین محوری مقاله است: فروکاستن زیست انسانی به ابژههای جنگی.
در سطح سیاسی، نوی نقدی تند به جامعه و رسانههای اسرائیلی وارد میکند. او از اجماع تقریباً کامل در حمایت از جنگ سخن میگوید و غیبت هرگونه پرسش انتقادی را برجسته میکند، به ویژه با توجه به این که تنها چند ماه پیش، نتانیاهو از «پیروزی تاریخی» سخن گفته بود. حتی اپوزیسیون نیز در این حمایت همسو شده است. در این فضا، اعتراضات ضدجنگ کوچک و به شدت سرکوب میشوند.
در سطح اجتماعی و فرهنگی، نوی به نوعی «بیحسی اخلاقی» اشاره میکند: همانگونه که پیشتر تصاویر ویرانی غزه با بیتفاوتی یا تمسخر مواجه میشد، اکنون نیز تصاویر ایران چنین واکنشی برمیانگیزند. این وضعیت، برای او دیگر صرفاً خشمبرانگیز نیست، بلکه ترسناک است؛ نشانهای از زوال حساسیت انسانی در جامعه.
مقاله با بازگشت به نوروز پایان مییابد: آیینی که یادآور زندگی، تجدید و پیوند با گذشته است. نوی در حالی که سبزه عدس را برای سفره نوروز آماده میکند، به تهران زیر بمباران میاندیشد. در این لحظه، شکاف هویتی او به اوج میرسد: او از این که کشوری که تابعیتش را دارد و مسئول ویرانی ایران است، احساس شرم میکند. در نهایت، متن با نوعی وارونگی به پایان میرسد: همانگونه که والدینش روزی از اقلیت شدن در ایران هراس داشتند، او اکنون خود را در اسرائیل، بیش از هر زمان، در موقعیت اقلیت مییابد و در دل این وضعیت، دلتنگ «تهران» است؛ شهری که اکنون در آتش میسوزد.
نه به جنگ به مثابه ابزار قدرت: اوفر کاسیف و افشای منطق سیاسی جنگ
مصاحبه با اوفر کاسیف، نماینده کنست و از معدود چهرههای رسمی ضدجنگ در اسرائیل، تصویری روشن از هزینههای سیاسی مخالفت با جنگ ارائه میدهد. او در شرایطی سخن میگوید که همزمان تحت تهدید خارجی و فشار داخلی است. کاسیف به صراحت اعلام میکند که مخالف جمهوری اسلامی است، اما این مخالفت را دلیلی برای حمایت از جنگ نمیداند.
در سطح تجربی و زیسته، کاسیف وضعیت خود را به عنوان یک نماینده چپ مخالف جنگ چنین توصیف میکند: او همزمان در معرض تهدید حملات موشکی ایران و فشار و طرد سیاسی در داخل اسرائیل قرار دارد. مخالفت علنی او با حمله به ایران موجب شده که از سوی دولت و حتی بخشی از اپوزیسیون به «حمایت از رژیم ایران» متهم شود. با این حال، او به صراحت تأکید میکند که همواره مخالف جمهوری اسلامی بوده و آن را رژیمی «سرکوبگر و جنایتکار» میداند. این دوگانه نشاندهنده موقعیت پیچیده نیروهای ضدجنگ است که باید همزمان با دو قطب متخاصم فاصلهگذاری کنند.
در سطح تحلیل ژئوپولیتیک، کاسیف جنگ را نتیجه مستقیم تصمیمات ترامپ و نتانیاهو میداند. به گفته او، اهداف اعلامی حمله، یعنی نابودی توان هستهای و موشکی ایران، فاقد اعتبار است و بیشتر بهانهای برای پیشبرد اهداف واقعی، یعنی تغییر رژیم و تأمین منافع سیاسی و اقتصادی است. او به تناقض در روایت رسمی اشاره میکند: اگر اسرائیل پیشتر ادعا کرده بود که برنامه هستهای ایران را نابود کرده، طرح مجدد همین هدف نشاندهنده دروغگویی یا دستکم اغراق سیاسی است. در این چارچوب، کاسیف بر این نکته تأکید میکند که هیچ راهحل نظامی برای مسئله هستهای ایران وجود ندارد و تنها مسیر ممکن، دیپلماسی است. او همچنین خروج آمریکا از توافق هستهای در دوره اول ترامپ، به درخواست نتانیاهو، را عامل کلیدی در تشدید بحران کنونی میداند.
در سطح افکار عمومی داخلی، کاسیف اذعان دارد که موضع ضدجنگ در اسرائیل در اقلیت قرار دارد، اما معتقد است که به تدریج شکافهایی در حال شکلگیری است و بخشی از جامعه نسبت به بیتوجهی دولت به منافع شهروندان آگاهتر میشود. او ضمن محکوم کردن حمله ۷ اکتبر، استدلال میکند که تداوم خشونت نتیجه مستقیم سیاست اشغال است و تنها راه جلوگیری از چرخه کشتار، پایان اشغال و دستیابی به توافقی سیاسی با فلسطینیهاست. این پیوند تحلیلی میان مسئله فلسطین و تنش با ایران یکی از محورهای کلیدی مصاحبه است.
در تحلیل سیاست داخلی اسرائیل، کاسیف انگیزههای نتانیاهو را به شدت شخصی و ابزاری توصیف میکند. به گفته او، نخستوزیر اسرائیل از جنگ به عنوان ابزاری برای پیروزی در انتخابات و جلوگیری از محکومیت قضایی به اتهام فساد استفاده میکند. او بر این باور است که نتانیاهو در ائتلافی از منافع فردی و نیروهای راست افراطی و «مسیحایی» عمل میکند که جنگ را به مثابه پروژهای ایدئولوژیک و توسعهطلبانه دنبال میکنند. در نگاه او، تداوم جنگ نه یک ضرورت امنیتی، بلکه به شرط بقای سیاسی دولت بدل شده است.
در نهایت، کاسیف چارچوبی کلی ارائه میدهد که در آن جنگ علیه ایران، عملیات نظامی در غزه، تشدید شهرکسازی و الحاق در کرانه باختری، و سرکوب داخلی، علیه فلسطینیان و حتی یهودیان چپگرا، همگی اجزای یک پروژه واحد هستند. او این روند را در امتداد طرحی میبیند که پیشتر توسط نیروهای راست افراطی مانند اسموتریچ مطرح شده و هدف آن بازآرایی منطقه از طریق خشونت ساختاری فراگیر است. در این چارچوب، حمله به ایران به مثابه نوعی «پرده دود» عمل میکند که سایر فرآیندها، به ویژه تشدید پاکسازی قومی در کرانه باختری، را پنهان میسازد.
جمعبندی کاسیف صریح و رادیکال است: این جنگ نه تنها به نفع مردم ایران و فلسطین نیست، بلکه علیه منافع مردم اسرائیل نیز عمل میکند. از نظر او، تهدید اصلی برای امنیت و آینده منطقه، امروز ائتلاف دولت اسرائیل با آمریکا است.
در تقاطع سه نقد: امکان یک افق دیگر
در کنار هم قرار دادن این سه متن، تصویری پیچیده اما منسجم از نقد جنگ به دست میدهد. اگرچه پاپه، نوی و کاسیف از موقعیتها و سنتهای متفاوتی سخن میگویند، اما در چند نقطه کلیدی به هم میرسند:
نخست، هر سه روایت رسمی جنگ را به چالش میکشند و نشان میدهند که مفاهیمی مانند «دموکراسی»، «امنیت» و «آزادی» چگونه به ابزارهای ایدئولوژیک بدل شدهاند.
دوم، هر سه بر پیوند میان جنگ و منطقهای گستردهتر قدرت، اعم از استعمار، هژمونی یا منافع سیاسی داخلی، تأکید دارند.
و سوم، هر سه، به نحوی، مسئله فلسطین را در مرکز این معادله قرار میدهند، چه به عنوان ریشه بحران، چه به عنوان نمونهای از خشونت ساختاری، و چه به عنوان کلید هرگونه راهحل پایدار.
اما شاید مهمتر از همه، این سه متن نشان میدهند که حتی در دل جامعهای که به طور گسترده از جنگ حمایت میکند، امکان مقاومت و نقد وجود دارد. این صداها، هرچند حاشیهای، یادآور این نکتهاند که تاریخ هرگز به طور کامل در اختیار قدرت نیست و همواره امکان صورتبندی افقهای دیگر وجود دارد.
در جهانی که جنگ به سرعت به یک وضعیت عادی بدل میشود، این سه «نه» نه فقط مواضعی سیاسی، بلکه نوعی اخلاق مقاومت را نمایندگی میکنند؛ اخلاقی که بر خلاف جریان غالب، بر پیوند میان عدالت، حافظه و انسانیت پافشاری میکند.



نظرها
نظری وجود ندارد.