چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

روایت یک حذف سازمان‌یافته؛ جامعه‌ای که در میان جنگ، ناپدید شد

جامعه‌ی ایران، علی‌رغم تحمل تمام هزینه‌های جانی و مالی بحران، از معادلات سیاسی و تاریخی حذف شده و تنها به متغیری در محاسبات قدرت تبدیل گشته است. صدرا عبدالهی معتقد است آنچه امروز شاهدیم، نه یک اتفاق، بلکه فرآیندی است که در آن «بحران» به قاعده‌ای دائمی تبدیل شده و «عادت به فاجعه»، توان کنش جمعی را از مردم سلب کرده است. در جهانی که زبان به جای روشنگری برای پنهان‌کاری به کار می‌رود، این متن بر ضرورت مقاومتی نوظهور تأکید می‌کند: مقاومتی از جنس حفظ حافظه، بازپس‌گیری واژگان و برقراری پیوندهای کوچک اجتماعی، تا اجازه ندهد ایران بدون شاهد و در سکوت فرو بپاشد.

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت

هیچ‌چیز به‌اندازه‌ی یک جمله‌ی ساده نمی‌تواند وضعیت را توضیح دهد: «ما در حال زندگی در جنگی هستیم که در آن، ما موضوعِ جنگ نیستیم.»

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

نه به این معنا که بمباران نمی‌شویم، یا کشته نمی‌شویم، یا هزینه نمی‌دهیم؛ بلکه به این معنا که در هیچ‌یک از معادلاتی که این جنگ را شکل می‌دهند، «ما» به‌ عنوان یک واقعیتِ زنده، به‌ عنوان یک سوژه‌ی تاریخی، حضور نداریم. آنچه حضور دارد، جغرافیاست؛ زیرساخت است؛ ظرفیت نظامی است؛ موقعیت ژئوپلیتیک است. اما «جامعه» به‌مثابه‌ی مجموعه‌ای از انسان‌ها با خواست‌ها، ترس‌ها و افق‌های زیست، غایب است. این غیبت، یک حادثه نیست؛ یک فرآیند است.

در سطح رسمی، جنگ به‌ عنوان مجموعه‌ای از رویدادها تعریف می‌شود: تهدید، پاسخ، ضرب‌الاجل، تمدیدِ ضرب‌الاجل، مذاکره، تکذیبِ مذاکره، و دوباره تهدید. زبانی که این وضعیت را توصیف می‌کند، زبانی است که دائماً در حال تولید فوریت است، بی‌آن‌که امکانِ فهم ایجاد کند. همه‌چیز فوری است، اما هیچ‌چیز روشن نیست.

تهدید به نابودی زیرساخت‌های برق و انرژی ایران، در مقابل بستن تنگه‌ی هرمز، و در برابر تهدید به تقابل، و تهدیدی دیگر؛ و در این میان، وعده‌ی مذاکره، همچون مکثی کوتاه در یک چرخه‌ی بی‌‌پایان. این چرخه، صرفاً یک بازی دیپلماتیک نیست، بلکه شکلِ خاصی از تنظیمِ واقعیت است؛ واقعیتی که در آن، «رویداد» جای «فرآیند» را می‌گیرد و «خبر» جای «فهم» را.

اما اگر از سطحِ این زبان فاصله بگیریم، چیزی دیگر آشکار می‌شود: نوعی هم‌پوشانی میان دو منطقِ قدرت که ظاهراً در تقابل‌اند، اما در عمل، به یکدیگر امکانِ حضورِ مجدد می‌دهند.

از یک‌سو، ساختاری درونی که همیشه از بحران‌ها تغذیه می‌کند. ساختاری که در آن، وضعیتِ استثنایی نه یک لحظه‌ی موقتی، بلکه یک قاعده‌ی دائمی است. در این ساختار، قوانینِ رسمی و بین‌المللی تعلیق می‌شود، اما نه برای گذار به وضعیتِ عادی، بلکه برای تثبیتِ همان تعلیق. خشونت، نه به‌ عنوان واکنش، بلکه به‌ عنوان ابزارِ انسجام عمل می‌کند. اینجا حذف، نه یک انحراف، بلکه یک سازوکار است.

از سوی دیگر، نظمی جهانی که هر روز بیشتر از قبل به‌سمت قطبی‌شدن پیش می‌رود و در آن، کشورها نه به‌ عنوان فضاهای زیستِ انسانی، بلکه به‌مثابه‌ی متغیرهایی در معادلاتِ قدرت دیده می‌شوند. در این نظم، یک جامعه می‌تواند به‌سادگی به «اهرمِ فشار» تبدیل شود، یا به «منطقه‌ی حائل»، یا به «پیام» برای دیگران.

این دو منطق، در سطح گفتمانی با یکدیگر درگیرند، اما در سطح کارکردی، یکدیگر را تقویت می‌کنند. نتیجه، نه پیروزی یکی بر دیگری، بلکه فرسایشِ آن چیزی است که بیرون از هر دو قرار دارد: جامعه و مردم.

این فرسایش، به‌صورت ناگهانی رخ نداده است؛ آهسته، لایه‌به‌لایه، تدریجی و تودرتو است و به‌همین دلیل، به‌سختی قابل‌تشخیص است.

در ابتدا، دسترسی به امکاناتِ ارتباطی محدود می‌شود. نه به‌طور کامل، بلکه به‌گونه‌ای که ظاهراً زندگیِ روزمره نابود نشود، اما پیوندها تضعیف گردند. اینترنت کند می‌شود، سپس خاموش و دوباره روشن می‌شود، اما نه برای همه و نه به‌طور برابر. چیزی به‌نام «اینترنتِ سفید و سیاه» در داخل و خارج شکل می‌گیرد، در کنارِ وی‌پی‌ان‌هایی (VPN) که دیگران باید برای دسترسی به آن هزینه بپردازند. این تقسیم، صرفاً تکنیکی نیست؛ اجتماعی است.

جامعه به لایه‌هایی تقسیم می‌شود که هرکدام سطحِ متفاوتی از دسترسی به واقعیت دارند. برخی می‌بینند، برخی حدس می‌زنند و برخی در تاریکیِ مطلق‌اند. این نابرابری در دسترسی، به‌تدریج نابرابری در فهم را تولید می‌کند و نابرابری در فهم، هرگونه امکانِ کنشِ جمعی را از میان می‌برد. چگونه می‌توان جمعی عمل کرد، وقتی هر کس در جهانی متفاوت زندگی می‌کند؟

در چنین شرایطی، شایعه جایگزینِ خبر می‌شود؛ نه به این دلیل که مردم ساده‌لوح‌اند، بلکه به این دلیل که ساختارِ اطلاع‌رسانی، امکانِ تمایز میان درست و نادرست را از میان برده است. وقتی اطلاعاتِ رسمی، ناقص یا غیرقابل‌اعتماد است و اطلاعاتِ غیررسمی، پراکنده و تأییدناپذیر، ذهن ناگزیر به پر کردنِ خلأهاست.

کشته شدن یک چهره‌ی کلیدی، مذاکراتِ پنهانی، شکاف در درونِ قدرت، خیانت، کودتا؛ این‌ها صرفاً روایت‌های بدیل نیستند، نشانه‌های یک خلأ ساختاری‌اند. خلأیی که در آن، واقعیت دیگر به‌صورت مستقیم قابل‌دسترس نیست، بلکه باید از میان لایه‌هایی از تفسیر، حدس و تخیل عبور کند.

اما این وضعیت، یک پیامدِ مهم دارد:

سیاست از عرصه‌ی واقعیت، به عرصه‌ی ادراک منتقل می‌شود.

آنچه اهمیت دارد، نه آن چیزی است که واقعاً رخ می‌دهد، بلکه آن چیزی است که تصور می‌شود در حال رخ دادن است.

در این میان، جامعه در موقعیتی متناقض قرار می‌گیرد:

از یک‌سو، بیش از هر زمانِ دیگری تحتِ تأثیرِ تصمیماتی است که در سطوحِ بالای خارجی، داخلی و شبکه‌های قدرت گرفته می‌شود—تصمیماتی که می‌توانند به نابودی زیرساخت‌ها، قطع انرژی، کشتار بیشتر و گسترش جنگ منجر شوند.
از سوی دیگر، کمترین تأثیر را بر این تصمیمات دارد.

این شکاف میانِ «تأثیرپذیری» و «تأثیرگذاری»، یکی از شاخص‌های اصلیِ وضعیتِ کنونی است. جامعه هم‌زمان در مرکز و در حاشیه است: در مرکزِ پیامدها و در حاشیه‌ی تصمیم‌گیری.

در سطحِ روزمره، زندگی ظاهراً در کشور ادامه دارد؛ مغازه‌ها بازند، خیابان‌ها شلوغ از تجمعاتِ رسمی است و گفت‌وگوهای غیررسمی—آنجا که هنوز ممکن است—جریان دارد. اما این تداوم، بیش از آن‌که نشانه‌ی ثبات باشد، نشانه‌ی «عادت» است؛ عادت به بحران، عادت به زندگی در شرایطی که دیگر «موقت» تلقی نمی‌شود.

بحران به بخشی از ساختارِ زندگیِ روزمره تبدیل شده است و این، شاید خطرناک‌ترین مرحله باشد؛ زیرا در این مرحله، حساسیت نسبت به خشونت و مرگ‌های روزمره کاهش می‌یابد. آنچه پیش‌تر غیرقابل‌تصور بود، به‌تدریج عادی می‌شود. قطعِ اینترنت دیگر یک فاجعه نیست؛ یک اختلال است. بمباران و مرگ، دیگر یک شوک نیست؛ یک خبر است. این عادی‌سازی، نه از سرِ پذیرش، بلکه از سرِ بی‌سرانجامی است.

در چنین فضایی، حتی نیروهایی که خود را «اپوزیسیون» می‌نامند، در دامِ همان منطق می‌افتند. در شبکه‌های مجازی، برای آن‌هایی که هنوز به آن دسترسی دارند، بحث‌ها ادامه دارد. هر گروه روایتِ خود را از وضعیت ارائه می‌دهد و آینده‌ای را ترسیم می‌کند که در آن، خود در موقعیتِ بهتری قرار دارد. برخی مداخله‌ی خارجی را راه‌حل می‌دانند، برخی فروپاشی را، و برخی اصلاح را—حتی در شرایطی که ساختار، هرگونه اصلاح را ناممکن کرده است.

اما آنچه در این میان غایب است، «درکِ مشترک از وضعیت» و «نوعِ حضورِ جامعه» است. این گفت‌وگوها، بیش از آن‌که به کنش منجر شوند، به بازتولیدِ شکاف‌ها می‌انجامند. هر گروه، دیگری را نه به‌ عنوان شریکِ بالقوه، بلکه به‌ عنوان مانع می‌بیند. و در این میان، ساختارِ شبکه‌ی قدرتِ داخلی که از همین پراکندگی تغذیه می‌کند، بدون نیاز به مداخله‌ی آشتی‌جویانه، موقعیتِ خود را حفظ می‌کند.

اینجا باید مکث کرد؛ زیرا آنچه در حال رخ دادن است، صرفاً یک شکستِ سیاسی نیست. شکست در سطحِ عمیق‌تری است: شکست در امکانِ «باهم بودن» و از دست رفتنِ جامعه. جامعه دیگر نه فقط از قدرت، بلکه از «خود» نیز فاصله گرفته است. جامعه‌ی مدنی و پیوندهایی که می‌توانستند مبنای سازمان‌دهی باشند (صنفی، حرفه‌ای، محلی، فرهنگی)، یا در زندان‌اند یا از هم پاشیده‌اند یا آن‌قدر تحتِ فشارند که نمی‌توانند فراتر از «بقا» عمل کنند. اعتماد که شرطِ هرگونه کنشِ جمعی است، به‌شدت آسیب دیده است. در چنین شرایطی، حتی تصورِ «ما» دشوار می‌شود.

اما شاید مهم‌ترین آشفتگی، در سطحِ زبان رخ داده است.

زبان دیگر ابزارِ بیان نیست؛ ابزارِ پنهان‌سازی است. واژه‌هایی که به کار می‌روند، نه برای روشن کردن، بلکه برای مبهم کردن‌اند. «امنیت»، «مصلحت»، «شرایطِ خاص»؛ این‌ها واژه‌هایی‌اند که می‌توانند هر چیزی را توجیه کنند، بی‌آن‌که چیزی را توضیح دهند.

در سطح بین‌المللی نیز زبان به‌همین شکل عمل می‌کند. مقایسه‌های تاریخی، ارجاع به جنگ‌های گذشته و استفاده از استعاره‌هایی که بارِ اخلاقیِ سنگینی دارند، به‌جای آن‌که فهم را افزایش دهند، جنگ و خشونت را عادی‌سازی می‌کنند. وقتی یک بمباران با پایانِ یک جنگِ بزرگِ تاریخی مقایسه می‌شود، آنچه رخ می‌دهد نه تحلیل، بلکه مشروعیت‌بخشی است.

در این میان، تجربه‌ی زیسته‌ی انسان‌ها به حاشیه رانده می‌شود:

این‌که یک پدر برای خریدِ اندکی ارزاق، باید هزینه‌ای بپردازد که با درآمدش همخوانی ندارد یا اصلاً درآمدی ندارد؛

این‌که یک مادر یا فرزند نمی‌داند عزیزِ خود در داخل یا خارج از کشور در چه وضعیتی است؛

این‌که یک نویسنده یا اندیشه‌ورز نمی‌تواند متن و نظرش را منتشر کند؛

این‌ها در هیچ‌یک از تحلیل‌های کلان جایی ندارند، اما همین‌هاست که واقعیت را می‌سازد.

اگر بخواهیم این وضعیت را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت: ما در این جنگ و در این وضعیت، با نوعی «حذفِ سازمان‌نیافته‌ی جامعه» مواجهیم. حذفی که نه‌تنها از طریقِ نابودیِ فیزیکی، بلکه از طریقِ بی‌اثر کردن، بی‌صدا کردن و بی‌ربط کردن رخ می‌دهد. جامعه وجود دارد، اما نه به‌ عنوان نیرویی که بتواند بر مسیرِ خود تأثیر بگذارد.

در چنین شرایطی، پرسش از «چه باید کرد»، به‌سادگی قابلِ پاسخ نیست؛ نه به این دلیل که پاسخ وجود ندارد، بلکه به این دلیل که خودِ پرسش نیاز به بازتعریف دارد.

شاید مسئله دیگر «تغییرِ سریع» نباشد، بلکه «جلوگیری از بدتر شدن» باشد.

شاید مسئله دیگر «تسخیرِ قدرت» نباشد، بلکه «محدود کردنِ منطقِ قدرت» در آینده باشد، در هر سطحی که ممکن است.

این به‌معنای عقب‌نشینی نیست؛ به‌معنای تغییرِ افق است. در این افق، کنشِ سیاسی شکل‌های متفاوتی به خود می‌گیرد:
حفظِ حافظه، به یک عملِ سیاسی تبدیل می‌شود؛ ثبتِ آنچه رخ داده (از زندان و سرکوب‌ها تا ناپدیدشدن‌ها)، نه صرفاً برای تاریخ، بلکه برای جلوگیری از تکرار. زیرا آنچه فراموش شود، به‌راحتی می‌تواند دوباره در آینده رخ دهد.

اینجا حتی در این وضعیت، بازپس‌گیریِ زبان اهمیت پیدا می‌کند: نام‌گذاریِ دقیق در برابر واژه‌هایی که برای پنهان‌سازی به کار می‌روند. این‌که چه چیزی «جنگ» است، چه چیزی «سرکوب» است و چه چیزی «بحران»، این‌ها صرفاً مسائلِ واژگانی نیستند؛ مسائلِ سیاسی‌اند.

و در نهایت، ایجاد و حفظِ پیوندها، هرچند کوچک، هرچند شکننده.

در شرایطی که ساختارهای داخلی و خارجی به دنبالِ پراکندگی و کنار گذاشتنِ جامعه‌اند، هر شکل از اتصال، یک کنشِ مقاومتی است. اما نباید دچارِ توهم شد؛ این‌ها راه‌حل‌های رهایی‌بخش نیستند، چون ممکن است در کوتاه‌مدت هیچ تغییری ایجاد نکنند. اما در غیابِ آن‌ها، هر تغییری در هر زمانی، می‌تواند به بازتولیدِ همان منطقِ وضعیتِ حاکم در آینده‌ بعد از این جنگ منجر شود.

این همان خطری است که اغلب نادیده گرفته می‌شود: پایانِ یک ساختار بدونِ حضورِ جامعه، لزوماً به آغازِ چیزی بهتر نمی‌انجامد. اگر جامعه در طولِ مسیر، تواناییِ خود را برای سازمان‌یابی، برای اعتماد و برای مقاومت در برابرِ خشونت از دست داده باشد، هر ساختارِ جدیدی می‌تواند همان الگوها را با نامی دیگر بازتولید کند.

شاید به‌همین دلیل است که باید به آن تصویرِ ابتدایی بازگشت. آنچه اکنون در ایران جریان دارد، یک لحظه‌ی تعیین‌کننده است، اما نه به آن معنا که معمولاً گفته می‌شود؛ نه به‌ عنوان نقطه‌ی آغاز یا پایان، بلکه به‌ عنوان لحظه‌ای که در آن، بسیاری از چیزها به‌صورت عریان قابلِ مشاهده‌اند: عریان شدنِ منطقِ شبکه‌های قدرتِ داخلی و خارجی، عریان شدنِ ضعفِ جامعه و عریان شدنِ شکافی که میان این دو وجود دارد.

دیدنِ این عریانی، شاید نومیدکننده باشد، اما توهم را از میان می‌برد. و شاید در این شرایط، همین کافی باشد؛ زیرا «توهم» خطرناک‌تر از ناامیدی است:

توهمِ این‌که شبکه‌های قدرتِ داخلی و خارجی می‌توانند جامعه‌ای را نجات دهند که از درون تضعیف شده است؛

توهمِ این‌که فروپاشیِ این وضعیت، خودبه‌خود به آزادی منجر می‌شود؛

توهمِ این‌که می‌توان بدون حضورِ جامعه‌ی مدنی، از این وضعیت عبور کرد.

این توهم‌ها نه‌تنها کمکی نمی‌کنند، بلکه مانع از شکل‌گیری هرگونه استراتژیِ واقعی در مقابلِ شبکه‌های قدرتِ داخلی و خارجی می‌شوند. و اینجا شاید تنها چیزی که بتوان با قطعیت گفت این است:

ما در میانِ وضعیتی هستیم که هنوز به‌طور کامل و شفاف تعریفِ دقیقی از آن نشده، اما پیامدهایش از هم‌اکنون قابلِ لمس است. و در این وضعیت، هر تلاشی برای دیدن، برای نوشتن و برای نام‌گذاری ـ هرچند کوچک، هرچند پراکنده ـ می‌تواند به‌ عنوان مقاومتی در برابرِ حذفِ جامعه عمل کند؛ مقاومتی که اگرچه ایران را (فعلاً) تغییر نمی‌دهد، اما اجازه نمی‌دهد ایران بدونِ شاهد، به‌طور کامل فروبپاشد.

صدرا عبدالهی
۱۴۰۵/۰۱/۰۴

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.