سه گزاره در ایران امروز: حکمرانی مرده، اپوزیسیون تهی، جایگزینی معنا
مرگ سیاست در خلأ معنا؛ چرا تغییر نهادی بهتنهایی راهگشا نیست؟ پنج دهه پس از انقلاب ۵۷، به نظر میرسد بحران ایران از ساحت قدرت به ساحت معنا سرایت کرده است. صدرا عبداللهی در این نوشتار با طرح سه گزاره کلیدی، استدلال میکند که نه تنها حکمرانی به پایان راه رسیده، بلکه اپوزیسیون نیز در تله زبان فرسوده گرفتار شده است. در وضعیتی که سیاست داخلی تهی شده و خشونت به «عادت» بدل گشته، آیا جابهجایی قدرت بدون بازسازی توان اندیشیدن به آینده، چیزی جز تکرار «تعلیق» خواهد بود؟ این مطلب دعوتی است به فراتر رفتن از واژگان مرده برای امکانپذیر کردن یک کنش رهاییبخش.

تظاهراتی در مقابل کنسولگری ایران در استانبول، در ۱۱ ژانویه ۲۰۲۶ (عکس از یاسین آکگول / خبرگزاری فرانسه)

نزدیک پنج دهه تجربه جمهوری اسلامی، از انقلاب ۵۷ تا امروز، نشان میدهد که بحران ایران فراتر از سرکوب یا تغییر رژیم است. آنچه اکنون فروپاشیده، نه صرفاً یک حکومت، بلکه توان جامعه برای تصور سیاست بهمثابه کنش جمعی و معنادار است. جمهوری اسلامی بر ویرانهای حکومت میکند که پیشتر از زبان، از معنا و از امکان اندیشیدن به آینده تهی شده است. خشونت دیگر ابزار استثنایی قدرت نیست؛ خشونت به وضعیت عادی بدل شده، زیرا سیاست پیشتر مرده است. فاجعه کشتار دی ۱۴۰۴، نه نقطه عطف، که عددی از یک تکرار طولانی است. آنچه از این عدد باقی میماند، حافظهای نیست؛ امکان کنش نیست؛ فقط عادت است.
در چنین وضعیتی، سه گزاره اصلی وضعیت ایران امروز را تبیین میکنند:
گزاره اول
سیاست در ایران نه سرکوب شده، بلکه پیشتر از میان رفته است.
کنش معنادار جمعی و تولید آینده سیاسی فروپاشیده است. سرکوب علت مرگ سیاست نیست؛ پیامد آن است. خشونت، حتی در خونینترین شکل، نه میترساند و نه رهایی میآورد؛ فقط تکرار میشود. پرسش درست دیگر این نیست که چرا سرکوب مؤثر است، بلکه این است که چرا کنشها، حتی شجاعانهترینشان، قادر به ساختن تاریخ و آینده و وضعیت بهتر نیستند.
گزاره دوم
اپوزیسیون ایران، پیش از شکست، از حیث زبانی منقضی شده است.
نیروهایی که باید سیاست را صورتبندی کنند—از رادیکال تا ملی و اصلاحطلب، از چپ تا لیبرال—با واژههایی سخن میگویند که دیگر تفاوت نمیسازند. زبانشان واکنشی است، نه مؤسس. رادیکالیسمی که هنوز با زبانهای فرسوده حرف میزند، محافظهکار است، چون مرزهای بازی را حفظ میکند و فقط نقشها را عوض میکند. وحدت یا تندتر شدن اپوزیسیون بدون گسست زبانی، تنها تعلیق را بازتولید میکند.
گزاره سوم
در فقدان سیاست داخلی، سیاست خارجی به صحنه جانشین معنا بدل میشود.
وقتی سیاست داخلی تهی میشود و اپوزیسیون قادر به صورتبندی آینده نیست، خلأ معنا نمیتواند خالی بماند. نظام سیاسی ناچار است افق و جهت خود را از مناسبات بیرونی و موازنههای بینالمللی وام بگیرد. در تجربه جمهوری اسلامی، آمریکا بیش از یک کشور، موقعیتی نمادین برای تنظیم بقا و هویت دشمنانه حاکمیت جمهوری اسلامی بوده است. هر ستیز یا سازش با آمریکا نه انتخاب ایدئولوژیک و نه نقطه عطف تاریخی است؛ بلکه پاسخ به همان خلأ داخلی است که دو گزاره اول شرح دادهاند. دشمنی زمانی هویت میساخت؛ امروز فقط های و هوی تولید میکند. سازش نیز، در غیاب زبان داخلی، گشایش نمیآورد و تنها تعلیق را تثبیت میکند.
ایده نهایی
این سه گزاره با هم یک ایده کامل را میسازند: جمهوری اسلامی ممکن است بماند یا نماند؛ این مسئله اصلی نیست. مسئله این است که ماندن یا رفتن آن بر چه بستری رخ میدهد. بستری که جامعهاش از زبان و سیاست تهی شده، هر تغییر نهادی، حتی اگر از بیرون تحمیل شود، فقط صورتبندی دیگری از همان تعلیق خواهد بود. رادیکالیسم، اصلاح، سازش، انقلاب بدون بازسازی توان نامگذاری درون جامعه، نمیتوانند افق جدیدی بسازند.
این ایده دعوت به سکوت یا انفجار و انتحار نمیکند؛ بلکه پیشنهاد میدهد: پیش از هر تغییر نهادی یا هر سیاست عملی، باید زبانهای موجود و فرسوده اندیشه ورزی در ایران به انتها برسند و افق جدیدی از معنا ساخته شود. این مرگ واژههای فرسوده، شرط امکان هر کنش واقعی، رادیکال و رهاییبخش سیاسی و اجتماعی در آینده ایران است.



نظرها
نظری وجود ندارد.