تأثیر جنگ بر افزایش خشونت خانگی علیه زنان و کودکان
مطالعه موردی: فلسطین، سوریه، افغانستان و اوکراین
پریسا کاکایی ـ جنگ در ایران فقط در آسمان و خیابان رخ نمیدهد؛ به درون خانهها هم نفوذ کرده است. افزایش تروما، آوارگی و فروپاشی خدمات، خطر خشونت خانگی را بالا برده و زنان و کودکان را در موقعیتی شکنندهتر قرار داده است. این تحلیل نشان میدهد چگونه فشارهای جنگی، از ناامنی بیرونی به روابط نزدیک منتقل میشوند و خانه را از پناهگاه به میدان تنش بدل میکنند. جنگی که حتی با آتشبس هم در زندگی روزمره پایان نمییابد.

تیمهای جستجو و نجات در حال حمل جسد بیجانی هستند که از زیر آوار یک خانه بیرون آورده شده است، در حالی که تیمها در حال انجام عملیات در خانههای آسیبدیده از حملات موشکی ایالات متحده و اسرائیل هستند که نیمهشب ۲۷ مارس ۲۰۲۶ در ری، جنوب تهران، ایران انجام شد. عکس: فاطمه بهرامی/ منبع: AFP
وقتی از جنگ حرف میزنیم، معمولاً تصویر ویرانی شهرها، آوارگی جمعیتها و مرگ غیرنظامیان در ذهن شکل میگیرد. اما بخشی از واقعیت جنگ در جایی رخ میدهد که کمتر دیده میشود: پشت درهای بسته خانهها. جنگ نه تنها امنیت محیط بیرون از خانه بلکه درون خانواده را نیز تحت تاثیر قرار میدهد. به همین دلیل است که در ادبیات سازمانهای بینالمللی و پژوهشهای حوزه سلامت و جنسیت، سالهاست بر این نکته تأکید میشود که بحرانهای انسانی و جابهجایی اجباری میتوانند خشونت موجود علیه زنان را تشدید کرده و همزمان شکلهای تازهای از خشونت را نیز ایجاد کنند. در سطح جهانی، سازمان جهانی بهداشت برآورد میکند که حدود ۳۰ درصد زنان در جهان دستکم یکبار در طول زندگی خود خشونت فیزیکی یا جنسی از سوی شریک عاطفی یا فردی غیر از شریک عاطفی را تجربه و ۲۷ درصد زنان ۱۵ تا ۴۹ سالهای که در رابطه بودهاند، خشونت فیزیکی یا جنسی از سوی شریک عاطفی را گزارش کردهاند. همین نهاد تصریح میکند که بحرانهای انسانی و آوارگی، این وضعیت را تشدید میکنند.
در مورد کودکان، تصویر حتی نگرانکنندهتر است. یونیسف در گزارشهای تازه خود میگوید از هر چهار کودک در جهان، یک کودک، یعنی حدود ۶۱۰ میلیون کودک، با مادری زندگی میکند که در دوازده ماه گذشته خشونت شریک عاطفی را تجربه کرده است. این داده بهتنهایی نشان میدهد خشونت علیه زنان و خشونت علیه کودکان را نمیتوان از هم جدا دید؛ حتی اگر کودک مستقیماً هدف ضربوشتم نباشد، زندگی در محیطی که خشونت در آن جریان دارد، خود نوعی مواجهه با خشونت است.
نکته مهم این است که درباره خشونت خانگی در شرایط جنگی معمولاً با کمبود اطلاعات و آمار دقیق هم روبهرو هستیم. دلیلش روشن است: وقتی به دلیل بحران، فعالیت نهادهای حمایتی متوقف و دسترسی به پلیس و خدمات اجتماعی محدود میشود و همچنین به دلیل آوارگی، خانوادهها در پناهگاههای موقت یا سکونتگاههای پرجمعیت زندگی میکنند، گزارش خشونت دشوارتر میشود. بنابراین آماری که ثبت میشوند، اغلب فقط بخش قابلمشاهده ماجرا و نه تمام آن هستند. به همین جهت، در این مورد تحلیل صرفاً آماری کافی نیست و باید از منظر روانشناسی و جامعهشناسی نیز به آن پرداخت.
جنگ چگونه ذهن را به سمت خشونتپذیری و خشونتورزی سوق میدهد؟
در چارچوب روانشناسی تروما، جنگ ابتدا از طریق فعالسازی مستمر سازوکارهای بقا، بر سیستم عصبی و ظرفیت تنظیم هیجان اثر میگذارد و این تغییرات سپس در سطح رفتار و روابط اجتماعی بازتاب مییابد. زندگی در فضایی که تهدید، مرگ، بیثباتی و فقدان پیشبینیپذیری در آن دائمی است، انسان را در وضعیت «بقای ممتد» قرار میدهد. در چنین وضعیتی، مغز بهجای آنکه بر همدلی، گفتوگو و تنظیم هیجان تکیه کند، بیشتر بر واکنش سریع به خطر متمرکز میشود. در نتیجه آستانه تحمل پایین آمده و حساسیت به تهدید بالا میرود، تحریکپذیری بیشتر و کنترل تکانهها دشوارتر میگردد. همچنین سازمان جهانی بهداشت تأکید میکند که خشونت علیه زنان علاوه بر پیامدهای شدید جسمی، روانی و جنسی برای زنان، موجب آسیب کودکان نیز میشود؛ یعنی خانهای که در آن خشونت جریان دارد، فقط محل یک تعارض خانوادگی نیست، بلکه محیطی است که سلامت روانی همه اعضا را فرسوده میکند.
البته تجربه تروما بهطور خودکار به خشونت منجر نمیشود و همه افرادی که در معرض جنگ قرار میگیرند، به کنشهای خشونتآمیز گرایش پیدا نمیکنند؛ بلکه این امر به مجموعهای از عوامل فردی، اجتماعی و حمایتی وابسته است. اما جنگ احتمال بروز رفتارهای پرخاشگرانه را بالا میبرد، چون موجب کاهش ظرفیت روانی افراد برای مواجهه سالم با تنش میشود. در خانواده، این مسئله خود را به شکل خشم زودهنگام، رفتارهای کنترلگرانه، سوءظن، نظارت مداوم، محدودیت در رفتوآمد، و در برخی موارد خشونت فیزیکی نشان میدهد. در اوکراین، گزارش تازه صندوق جمعیت سازمان ملل متحد دقیقاً به همین نکته اشاره میکند: افزایش استرس، پرخاشگری و مصرف مواد مخدر درون خانوادهها، از عوامل اصلی افزایش خشونت شریک عاطفی و خشونت خانگی معرفی شده است. همان گزارش میگوید بازگشت یا مرخصی مردان از خدمت نظامی، همراه با تروما و مشکلات سلامت روان، بر رفتار آنان در خانه اثر گذاشته است.
برای کودکان، مسئله فقط ترسیدن از خشونت نیست؛ مسئله این است که جنگ و خشونت خانگی با هم نوعی «الگوی رابطه» میسازند. کودکی که مدام تهدید، تحقیر، ضربوشتم یا ترس از انفجار و بیخانمانی را تجربه میکند، ممکن است بهتدریج یاد بگیرد که رابطه نزدیک همیشه با ناامنی همراه است، قدرت از مسیر زور به دست میآید و تعارض الزاماً با گفتوگو حل نمیشود. سازمان جهانی بهداشت تأکید میکند که قرار گرفتن در معرض خشونت خانوادگی و تجربه کودکآزاری، از عوامل خطر کلیدی هستند که هم احتمال قربانی شدن و هم احتمال بروز رفتارهای خشونتآمیز را در سالهای بعد افزایش میدهند. در این چارچوب، جنگ نهتنها میتواند توضیحی برای خشونت امروز باشد، بلکه میتواند زمینهساز خشونت در آینده نیز تلقی شود.
از این منظر، جنگ میتواند کارکرد خانه را بهعنوان پناهگاه روانی تضعیف کرده و آن را به فضایی برای تخلیه تنشهای انباشتهشده تبدیل کند. در حالیکه در شرایط عادی، خانه محل فاصله گرفتن از فشارهای بیرونی است، در وضعیت جنگی همان فشارها به درون آن نفوذ کرده و در روابط نزدیک بازتولید میشوند. در نتیجه، خانه بهجای آنکه نقش ترمیمی ایفا کند، به محیطی تبدیل میشود که اضطراب، خشم و فرسودگی روانی در آن توزیع میشود. این دگرگونی یکی از سازوکارهای کلیدی روانشناختی در افزایش خشونت خانگی در شرایط جنگی است.
جنگ چگونه ساختار قدرت را درون خانواده بازآفرینی میکند؟
اگر روانشناسی به ما نشان میدهد جنگ با ذهن انسان چه میکند، جامعهشناسی توضیح میدهد که جنگ با «روابط قدرت» چه میکند. در بسیاری از مقالهها، خشونت خانگی در جنگ صرفاً به تروما فروکاسته میشود، اما این نگاه کافی نیست. خشونت خانگی را نمیتوان صرفاً به روانِ آسیبدیده افراد تقلیل داد؛ این پدیده ریشه در ساختارهایی دارد که در آنها نابرابری، نبود پاسخگویی و تمرکز منابع، بهطور همزمان به بازتولید خشونت منجر میشوند.
سازمان جهانی بهداشت در فهرست عوامل خطر، به مواردی مثل هنجارهایی که ارزش بیشتری به مردان میدهند، دسترسی پایین زنان به اشتغال، سطح پایین برابری جنسیتی، رفتارهای کنترلگرانه مردان، و باورهای مرتبط با «ناموس» اشاره میکند. این فهرست مهم است، چون نشان میدهد خشونت خانگی فقط در سطح فردی شکل نمیگیرد؛ بلکه در بستری رخ میدهد که از پیش برای توزیع نابرابر قدرت آماده شده است و جنگ این بستر را تشدید میکند.
اولین سازوکار، کمیابشدن منابع است. در شرایط جنگی، درآمد کاهش مییابد، مسکن از ثبات و امنیت خارج میشود، اعم از تخریب، آوارگی یا اسکان در محیطهای موقت، و همزمان منابعی مانند غذا، آب و کمکهای بشردوستانه بهشدت کمیاب و رقابتی میشوند. وقتی منبع کمیاب میشود، کسی که به آن دسترسی بیشتری دارد، قدرت بیشتری نیز پیدا میکند. در بسیاری از خانوادهها، این قدرت در دست مردان متمرکز میشود. نتیجه، وابستگی اجباری زنان است: حتی اگر زنی خشونت را تجربه کند، ممکن است بهدلیل نبود درآمد، نداشتن جای امن، ترس از بیسرپناهی، یا نگرانی برای کودکانش، عملاً نتواند از رابطه خارج شود. این همان چیزی است که میتوان آن را «خشونت ساختاری» نامید: خشونتی که فقط در ضربه و فریاد خلاصه نمیشود، بلکه از طریق توزیع نابرابر منابع عمل میکند. در اوکراین، صندوق جمعیت سازمان ملل متحد به صراحت میگوید ناامنی مالی و بیکاری، وابستگی زنان به مردان را افزایش داده است.
دومین سازوکار، فرسایش نهادهای بازدارنده است. در شرایط عادی، خشونت خانگی دستکم روی کاغذ با موانعی مثل پلیس، دادگاه، مدرسه، خدمات اجتماعی و نگاه عمومی روبهروست. در جنگ، این موانع تضعیف میشوند. در سوریه، صندوق جمعیت سازمان ملل متحد گزارش میدهد که سیزده سال پس از آغاز بحران، در سال ۲۰۲۳ همزمانی درگیریهای مداوم، فروپاشی اقتصادی، شیوع بیماریها، بلایای طبیعی، آوارگی گسترده و ناامنی غذایی، ظرفیت سازگاری خانوادهها را به پایینترین سطح رسانده است. در چنین شرایطی، زنان و دختران بیش از پیش در معرض راهبردهای آسیبزا در جهت بقا و اشکال مختلف خشونت جنسیتی قرار گرفتهاند، در حالی که دسترسی به کمکهای بشردوستانه و خدمات تخصصی نیز با موانع جدی مواجه شده است. موضوعی که فقط یک توصیف انسانی نیست؛ بلکه بیانگر شکلگیری شرایطی است که در آن وقوع خشونت تسهیل شده و امکان مهار آن کاهش مییابد.
سومین سازوکار، عادیشدن خشونت است. وقتی جامعه سالها با اسلحه، تهدید، جابهجایی اجباری، تحقیر و اجبار زندگی میکند، مرز میان خشونت «استثنایی» و خشونت «روزمره» کمرنگ میشود. این اتفاق مهمی است، چون فقط رفتار را عوض نمیکند بلکه حساسیت اخلاقی جامعه را هم جابهجا میکند. در چنین فضایی، برخی اشکال خشونت خانگی ممکن است کمتر دیده و جدی گرفته شوند یا به عنوان بخشی از «فشار طبیعی زندگی» تلقی شوند. بنابراین، جنگ نه تنها زمینههای بروز خشونت را فراهم کرده، بلکه توان جامعه برای تشخیص، نامگذاری و مقاومت در برابر آن را نیز تضعیف میکند. این خوانش، با گزارشهای رسمی درباره افزایش موانع دسترسی به خدمات، کاهش امنیت زنان در خانه و جامعه، و رشد اشکال متنوع خشونت جنسیتی در بافتهای جنگی سازگار است.
چهارمین سازوکار، بازآرایی مردانگی در شرایط بحران است. جنگ معمولاً برای مردان بهمعنای از دست رفتن شغل، موقعیت اجتماعی و توان تأمین خانواده است. در جوامعی که مردانگی با کنترل، تأمینگری و اقتدار تعریف میشود، فروپاشی بیرونی میتواند به تلاش برای بازسازی قدرت در نزدیکترین سطح ممکن، یعنی خانواده، منجر شود. در چنین وضعیتی، خشونت گاهی نه فقط از خشم، بلکه از تجربه بیقدرتی و تلاش برای جبران آن تغذیه میکند. این موضوع، توجیه خشونت نیست؛ بلکه توضیح سازوکار اجتماعی آن است. گزارش اوکراین بهروشنی نشان میدهد که چگونه تروما، اضطراب، فشار اقتصادی و «قهرمانسازی» اجتماعی از برخی مردان بازگشته از جنگ میتواند حرفزدن زنان درباره خشونت شریک عاطفی را دشوارتر کند.
ایران: جنگ آمریکا و اسرائیل و پیامدهای پنهان در سطح خانواده
در مورد ایران، اگرچه دادههای نظاممند درباره خشونت خانگی در شرایط جنگی هنوز محدود است، اما گزارشهای اخیر نهادهای بینالمللی نشان میدهند که پیامدهای انسانی این درگیری بهسرعت در حال گسترش است. نهاد زنان سازمان ملل متحد ضمن ابراز نگرانی جدی نسبت به تشدید درگیریها، تأکید کرده است که افزایش تنشهای نظامی، خطر خشونت مبتنی بر جنسیت را بالا برده و دسترسی زنان به خدمات حمایتی را محدود میکند. همزمان، یونیسف اعلام کرده که در جریان تشدید درگیریها، صدها کودک کشته یا زخمی شدهاند و این وضعیت موجب افزایش فشارهای روانی در خانوادهها میشود. در چنین شرایطی، حتی اگر آمار مستقیم از خشونت خانگی در دست نباشد، شاخصهای کلیدی از جمله افزایش تروما، ناامنی و فقدان خدمات همگی نشاندهنده بالا رفتن ریسک خشونت در سطح خانواده هستند.
از سوی دیگر، ابعاد ساختاری این بحران نیز قابل توجه است. برآوردها نشان میدهد که در هفتههای ابتدایی حملات، میلیونها نفر در داخل ایران آواره شدهاند و همزمان زیرساختهای حیاتی مانند مدارس، مراکز درمانی و خدمات عمومی هدف قرار گرفتهاند. در یکی از نمونههای تکاندهنده، حمله به یک مدرسه دخترانه به کشتهشدن تعداد زیادی از دانشآموز انجامید، رویدادی که نشان میدهد چگونه جنگ میتواند بهطور مستقیم آینده و امنیت کودکان را هدف قرار دهد. این شرایط یعنی ترکیب آوارگی، فروپاشی خدمات و ناامنی مداوم دقیقاً همان الگوی شناختهشدهای است که در سایر مناطق جنگی نیز با افزایش خشونت خانگی همراه بوده است: جایی که فشارهای بیرونی، بهتدریج به درون خانه منتقل شده و در روابط نزدیک بازتاب پیدا میکنند.
آسیبپذیری چندلایه
برای درک کامل پیامدهای بحران جنگ، توجه به وضعیت گروههای حاشیهای، از جمله مهاجران، ضروری به نظر میرسد. در همین زمینه، گزارشهایی از کشته شدن مستقیم غیرنظامیان مهاجر افغان در جریان حملات اخیر نیز منتشر شده است. در یکی از موارد، شش عضو یک خانواده مهاجر افغان در پی حملهای در اطراف تهران جان خود را از دست دادهاند. تأکید بر «مهاجر بودن» این قربانیان صرفاً یک توصیف جمعیتشناختی نیست، بلکه به وضعیتی از آسیبپذیری چندلایه اشاره دارد؛ وضعیتی که در آن فرد بهطور همزمان در معرض چند منبع خطر قرار میگیرد: ناامنی ناشی از جنگ، موقعیت حقوقی ناپایدار، دسترسی محدود به منابع و خدمات، و ضعف شبکههای حمایتی. در چنین شرایطی، این لایهها بر یکدیگر انباشته شده و شدت آسیب را افزایش میدهند، بهگونهای که مهاجران نهتنها همان تهدیدهایی را که سایر غیرنظامیان با آن مواجه هستند، تجربه میکنند ، بلکه ابزارهای کمتری برای محافظت از خود در اختیار دارند. در این معنا، مهاجر بودن نه یک ویژگی حاشیهای، بلکه عاملی تعیینکننده در شدت تجربه جنگ است.
فلسطین، سوریه، افغانستان و اوکراین: چهار زمینه متفاوت، یک الگوی مشترک
در فلسطین، بهویژه غزه، جنگ فقط یک رویداد نظامی نیست؛ یک وضعیت زندگی است. نهاد زنان سازمان ملل متحد گزارش کرده بود که در نخستین ماههای جنگ، بیش از ۱.۹ میلیون نفر، یعنی حدود ۸۵ درصد جمعیت غزه، آواره شدهاند؛ رقمی که شامل نزدیک به یک میلیون زن و دختر میشود. در بهروزرسانیهای بعدی همین نهاد نیز آمده است که ۱.۱ میلیون زن و دختر به آب پاک دسترسی ندارند و ۶۹۰ هزار نفر از آنان در پناهگاههای بسیار شلوغ زندگی میکنند. این آمارها مستقیماً نرخ خشونت خانگی را اندازه نمیگیرند، اما دقیقاً شرایط اجتماعیای را نشان میدهند که خطر آن را بالا میبرد: ازدحام، از بین رفتن حریم خصوصی، فروپاشی سازوکارهای حمایت، و زندگی روزمره در وضعیت تهدید. در چنین شرایطی، خانواده بهجای آنکه محل ترمیم باشد، به فضایی فشرده از ترس، خستگی و خشم تبدیل میشود. خشونت خانگی در این بافت، فقط مسئله یک فرد خشمگین نیست؛ مسئله زیستن طولانیمدت در شرایطی است که در آن حتی ابتداییترین عناصر زندگی عادی، مثل آب، خلوت، خواب و امکان کمکگرفتن، از بین رفتهاند.
در سوریه، تفاوت مهم در «طول زمان» است. جنگ طولانی، نه فقط بهخاطر شدت خشونت، بلکه بهخاطر فرسودگی مزمن، مناسبات اجتماعی را تغییر میدهد. صندوق جمعیت سازمان ملل متحددر مرور ۲۰۲۴ خود میگوید سیزده سال پس از آغاز بحران، ظرفیت سازگاری خانوارها به پایینترین حد رسیده و زنان و دختران بیش از همه تحت فشار قرار گرفتهاند؛ آنها همزمان با اشکال چندگانه خشونت و برای دسترسی به خدمات تخصصی با موانع جدی روبهرو هستند. ارزش تحلیلی مورد سوریه در این است که نشان میدهد خشونت خانگی فقط محصول «لحظه انفجار» نیست؛ محصول فرسودگی ممتد هم هست. وقتی جنگ سالها طول میکشد، خشونت میتواند در زندگی روزمره نهادینه شده، ازدواج زودهنگام به راهبرد بقا تبدیل و مرز میان فشار معمول و خشونت واقعی کمرنگ شود. در چنین بستری، خشونت خانگی بیشتر از آنکه ناگهانی باشد، به بخشی از منطق زیستن در بحران تبدیل میشود..
افغانستان از این جهت مهم است که جنگ در آن با محدودیتهای عمیق جنسیتی و حقوقی گره خورده است. نهاد زنان سازمان ملل متحد در پروفایل جنسیتی ۲۰۲۴ افغانستان میگوید این کشور یکی از ۱۹ کشوری است که در آن ۴۰ تا ۵۳ درصد زنان در طول زندگی خود خشونت از سوی شریک یا اعضای خانواده را تجربه میکنند. همان مجموعه دادهها نشان میدهد ۹٬۶ درصد زنان ۲۰ تا ۲۴ ساله پیش از ۱۵ سالگی ازدواج کردهاند. یونیسف هم بهصراحت میگوید دختران افغان با خطر ازدواج زودهنگام، قتلهای ناموسی، خشونت خانگی و خشونت جنسی روبهرو هستند و پسران نیز علاوه بر خطرات دیگر، در خانه در معرض خشونت قرار دارند. در افغانستان، بنابراین، جنگ را نمیتوان جدا از ساختار اجتماعی تفسیر کرد. مسئله فقط این نیست که بحران، خشونت را بیشتر کرده؛ مسئله این است که بحران بر بستری از نابرابری عمیق سوار شده و راههای خروج، شکایت و حمایت را هم محدودتر کرده است. به همین دلیل، خشونت در اینجا نهفقط شدید، بلکه ماندگار و کمصداتر است.
اوکراین نشان میدهد که حتی در جایی که بخشی از نهادهای رسمی هنوز کار میکنند، جنگ باز هم میتواند خشونت خانگی را تشدید کند. صندوق جمعیت سازمان ملل متحددر آوریل ۲۰۲۵ اعلام کرد که ۲.۴ میلیون نفر در اوکراین، عمدتاً زنان و دختران، خشونت مبتنی بر جنسیت را تجربه کرده یا در معرض آن قرار داشته و به خدمات حمایتی نیاز دارند. همان گزارش که بر اساس گفتوگو با بیش از ۳۰۰ زن تنظیم شده، میگوید سالها جنگ، امنیت زنان و دختران را، هم در محیط خانه و هم در فضای عمومی بهشدت تضعیف کرده است. از دیگر یافتههای مهم آن میتوان به این نکات اشاره کرد: افزایش خشونت خانگی بر اثر استرس، پرخاشگری و مصرف مواد؛ دشوارتر شدن خروج از رابطه خشونتآمیز بهدلیل مقررات رفتوآمد و هشدارهای هوایی؛ و تشدید خطر برای زنان آواره در محلهای اقامت شلوغ و فاقد حریم خصوصی. اهمیت مورد اوکراین در این است که نشان میدهد برای رشد خشونت خانگی، همیشه لازم نیست دولت یا همه نهادها فروبپاشند؛ گاهی همین که جنگ زمان، مکان، تحرک، معیشت و سلامت روان را مختل کند، برای انتقال خشونت به خانه کافی است.
اگر این چهار مورد را کنار هم بگذاریم، یک الگوی مشترک دیده میشود: جنگ ابتدا بیرون خانه را ناامن کرده و بعد درون خانه را ناپایدار میسازد. در فلسطین، فشار ناشی از محاصره، آوارگی و فقدان خدمات؛ در سوریه، فرسودگی ناشی از بحران طولانی؛ در افغانستان، همپوشانی جنگ با نابرابری ساختاری؛ و در اوکراین، استرس جنگ و بازگشت تروما به خانه، همگی به یک نقطه مشترک میرسند: تشدید عدمتوازن قدرت در خانواده و کاهش امکان مقاومت در برابر خشونت.
خشونتی که با آتشبس تمام نمیشود
یکی از خطاهای رایج در مواجهه با جنگ این است که پایان درگیری نظامی را پایان بحران بدانیم. اما خشونت خانگی نشان میدهد جنگ میتواند بعد از پایان درگیریهای نظامی هم ادامه داشته باشد. تروما، ساختارهای نابرابر و فقر و آوارگی باقی میمانند، و کودکانی که در محیط خشونتآمیز رشد کردهاند. به همین دلیل، اگر بازسازی پس از جنگ فقط به بازسازی جاده، بیمارستان و شبکه برق محدود شود، بخش مهمی از واقعیت نادیده گرفته میشود. خود صندوق جمعیت سازمان ملل متحد در گزارش اوکراین میگوید بازسازی راهها و خطوط برق فقط بخشی از راهحل است و باید به زخمهای عاطفی و اجتماعی جنگ نیز پاسخ داد.
در نهایت، خشونت خانگی در زمان جنگ را باید نه یک امر جانبی، بلکه یکی از شاخصهای اصلی فروپاشی اجتماعی دانست. خانه باید پناهگاه امن باشد؛ جایی که حتی در ناامنترین شرایط نیز بتوان به آن پناه برد. وقتی جنگ کاری میکند که همین سنگر هم به محل ترس تبدیل شود، جامعه فقط در میدان نبرد آسیب ندیده؛ در عمیقترین لایههای خود زخم خورده است. و اگر قرار است صلح معنایی واقعی داشته باشد، باید بتواند این زخم را نیز مورد توجه قرار دهد.
پینوشت:
این تحلیل بر اساس گزارشهای منتشرشده از سوی نهادهای بینالمللی مانند سازمان جهانی بهداشت، صندوق جمعیت سازمان ملل متحد، یونیسف و نهاد زنان سازمان ملل تنظیم شده است.



نظرها
نظری وجود ندارد.