ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

جنگ و ضرورت مرزبندی نیروی ضدقدرت با دولت‌ها 

ضرورت مرزبندی با دولت‌ها، نیروهای سیاسی اقتدارگرای همسو با حکومت‌ها، و محافظه‌کاریِ بخشی از اپوزیسیون، چه میانه‌رو و چه چپ‌گرا

جنگ، صف‌بندی واقعی نیروهای سیاسی را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد هر جریان در عمل در کنار کدام قدرت ایستاده است. رکسانا تلارمی در این دیدگاه استدلال می‌کند که مواضع مبهم و میانه‌رو، در شرایط جنگی فرو می‌ریزند و میدان را برای نیروهای اقتدارگرا و جنگ‌طلب باز می‌کنند. در غیاب یک بدیل مستقل، جامعه میان قدرت‌های رقیب گرفتار می‌شود و خطر رشد فاشیسم افزایش می‌یابد. نویسنده تأکید می‌کند که مخالفت واقعی با جنگ، تنها با مرزبندی هم‌زمان با مداخله خارجی و استبداد داخلی معنا پیدا می‌کند.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

در شرایط جنگی، صف‌بندی‌های واقعیِ نیروهای اپوزیسیون آشکار می‌شود. آن‌چه در وضعیت عادی در ابهام و سکوت پنهان می‌ماند، در دلِ بحران بی‌پرده خود را نشان می‌دهد: فقدانِ مرزبندیِ قاطع با نیروهای امپریالیستی و صهیونیستی، و یا نوعی هم‌سویی با حکومتِ مستقر در ایران.

این جنگ است که در واقع نسبتِ واقعیِ هر نیرو با سلطه و قدرت را آشکار می‌‌کند اینکه تضادهای پنهانِ سیاسیِ هر نیرو، فراتر از شعارهایش، در عمل نشان می‌دهند که در کنارِ کدام قدرت ایستاده و از کدام نظم دفاع می‌کنند 

در وضعیت جنگی، آرایش نیروهای سیاسی بر پایهٔ نسبت آن‌ها با قدرت شکل تازه‌ای می‌گیرد: این‌که کدام نیروها به قدرت‌های موجود نزدیک می‌شوند، کدام‌یک در پی تصرف قدرت‌اند و کدام نیروها منفعل و تماشاگر باقی می‌مانند، و کدام نیروها واقعاً در برابر قدرت‌های درگیر در جنگ می‌ایستند. از منظر ضدقدرت، دقیقاً در همین‌جا خط تمایز اساسی پدیدار می‌شود: میان نیروهایی که در هر شرایطی در پی بازتولید قدرت‌اند، چه در قالب دولت مستقر و چه در هیئت بدیل‌های اقتدارگرا، و نیروهایی که خودِ ماهییت قدرت را به چالش می‌کشند.

در این میان، بیشترین دگرگونی در میان نیروهای میانه‌رو و محافظه‌کار رخ می‌دهد؛ نیروهایی که در شرایط عادی با پنهان‌شدن پشت ابهام و میانه‌روی، امکان مانور میان جناح های قدرت را حفظ می‌کردند. جنگ این امکان را از آن‌ها سلب می‌کند و وادارشان می‌سازد جایگاه واقعی خود را آشکار کنند. نیروهای لیبرال و رفرمیستی که پیش‌تر در موقعیتی میانی ایستاده بودند، در شرایط جنگی تضعیف می‌شوند و بخشی از پایگاه اجتماعی خود را از دست می‌دهند. علت این امر ناتوانی‌شان در اتخاذ موضعی روشن، امتناع از رویارویی ریشه‌ای با نظم مسلط جهانی، و ناتوانی‌شان در نمایندگی مطالبات رادیکال جامعه نیز هست. آن‌ها نه جنگ و مداخله‌گری خارجی را به‌طور قاطع و بی‌قیدوشرط رد می‌کنند و نه ساختارهای سلطه را به‌طور کامل به چالش می‌کشند. از همین‌رو، کم‌وبیش در مدار انتخاب میان قدرت‌ها باقی می‌مانند و نمی‌توانند بدیلی واقعی و رهایی‌بخش پیش بگذارند.

از همین‌رو، در جامعه‌ای که در آتش جنگ می‌سوزد، گفتمان‌های کلی چون «مخالفت با جنگ» به‌تنهایی چیزی جز شعارهای بی‌اثر و تهی از معنا نیستند. در وضعیت جنگی، صرفِ گفتنِ «نه به جنگ» کافی نیست؛ مسئلهٔ اصلی این است که هر نیرو در برابر دولت‌های سلطه‌گر، قدرت‌های مهاجم و نظامی‌گری چه موضعی می‌گیرد. نیرویی که فقط با جنگ اعلام مخالفت می‌کند، اما با دولت‌های اقتدارگرا مرزبندی ندارد و حملات نظامی و ملیتاریستی را قاطعانه محکوم نمی‌کند، نمی‌تواند برای جامعه‌ای که هدف تهاجم قدرت‌های خارجی قرار گرفته، بدیلی رهایی‌بخش باشد.

از همین‌رو، در غیاب یک بدیل رادیکال و روشن، بخشی از نیروهای اجتماعی دچار پراکندگی و سردرگمی می‌شوند. در چنین وضعیتی، طیف های میانه‌رو و رفرمیست، آگاهانه یا ناآگاهانه، مردم را به‌سوی نیروهای جنگ‌طلب و اقتدارگرا سوق می‌دهند و همچنین بخشی از طیف چپ نیز، به‌دلیل نداشتن موضعی قاطع در برابر تهاجم قدرت‌های بزرگ، نیروهای اجتماعی همراه خود را به انفعال و نظاره‌گری می‌کشانند. از همین‌رو، در وضعیت جنگی، مردم زیر فشارِ انتخاب قرار می‌گیرند. در ظاهر، انتخاب فقط میان حکومت مستقر  در قدرت و اپوزیسیونی اقتدارطلب و وابسته به قدرت‌های خارجی گذاشته می‌شود. گذشته از دولتِ مستقر و اپوزیسیون اقتدارطلب، نظامی‌گرا و وابسته به قدرت‌های خارجی، گرایش‌هایی نیز هستند که موضعی یک‌سویه دارند: یکی علیه حکومتِ داخلی تند و صریح است، اما در برابر مداخله‌گری امپریالیستی موضعی ضعیف و مبهم دارد؛ دیگری علیه دولت‌های متجاوز امپریالیستی و صهیونیستی موضعی محکم و سخت می‌گیرد، اما در برابر استبدادِ داخلی یا خاموش است یا به موضعی حداقلی بسنده می‌کند و جنگ را بهانهٔ سکوت خود می‌سازد. این منطق یک‌سویه، هم در میان نیروهای میانه‌رو و رفرمیست و هم در «بخشی » از چپ دیده می‌شود. نتیجهٔ آن، محروم‌ماندن مردم از یک بدیل مستقل و رهایی‌بخش است. از دیدگاه آنتی‌فاشیستی، چنین مواضعی عملاً میدان را برای نیروهای جنگ‌طلب، دولت‌های متجاوز و گرایش‌های فاشیستی باز می‌گذارند، زیرا از مرزبندی روشن با جنگ، تجاوز، اقتدارگرایی و بازتولید سلطه می‌گریزند. از همین‌رو، نیروی ضدقدرت نه با دولت‌ها هم‌سو می‌شود، نه با اپوزیسیون اقتدارگرا، و نه در کنار موضع محافظه‌کارانه و منفعل می‌ایستد.

نگرفتنِ موضعی روشن و قاطع از سوی نیروهای مترقی، آزادی‌خواه، چپ و ضداقتدار در برابر حملهٔ امپریالیستیِ صهیونیستی خارجی، پیامدهای دیگری هم دارد: میدان را برای نیروهای راست و جنگ‌طلب از هر دو سو باز می‌گذارد، مرزها را مخدوش می‌کند، و نیروی اجتماعیِ را دچار پراکندگی می‌سازد؛ تا آن‌جا که دیگر خود را در کنار هیچ‌یک از نیروهای مدعیِ ضدجنگ بازنمی‌یابد. رشد گرایش‌های راست افراطی یا گسترش انفعال اجتماعی نیز محصول مستقیم همین بحران در درون اپوزیسیون است.

از همین‌جا، جنگ به‌عنوان وضعیتی استثنایی، بستر رشد فاشیسم را فراهم می‌کند. فاشیسم در دلِ بحران، خود را ناجی نشان می‌دهد و با وعدهٔ نظم، قطعیت و اقدام فوری، میدان را پُر می‌کند. ترس و بی‌ثباتی، میل به اقتدار را در میان آن بخش از مردم ناآگاه تقویت می‌کند و بخشی از جامعه را به‌سوی این تفکر ویرانگر می‌کشاند؛ تفکری که «قدرت »را تنها راه نجات معرفی می‌کند. در همین فضا، درون اپوزیسیون نیز گرایش‌های راستِ افراطی و اقتدارگرا رشد می‌کنند و جنگ را به فرصتی برای تصرف قدرت بدل می‌سازند.

اما جنگ فقط مرزها را روشن نمی‌کند؛ گاه نیروهای ناهمگون را نیز موقتاً در برابر دشمنی مشترک در یک صف قرار می‌دهد، بی‌آن‌که مخالفتشان با حملهٔ خارجی از موضعی یکسان برخاسته باشد. در این صف، از دولتِ مستقر و نیروهای ملی‌گرا تا چپِ رادیکال و انترناسیونالیست حضور دارند. با این همه، منشأ این مخالفت‌ها متفاوت است: مارکسیست‌ها و آنارشیست‌های ضداقتدار و ضدامپریالیست از منظر طبقاتی و ضدقدرت، بخشی از جمهوری‌خواهان و ملی‌گرایان از منظر ضد استعمار ی و دفاع  از سرزمین و استقلال، و بخشی از نیروهای مذهبی از منظر حمایت از حکومتِ مستقر  در قدرت با تجاوز خارجی مخالفت می‌کنند.

اما از منظر اندیشهٔ ضدقدرت، این هم‌زمانی هرگز به‌معنای هم‌سویی سیاسی نیست. قرار گرفتن در برابر جنگ، به‌معنای هم‌پیمانی با دولت‌ها، ناسیونالیسم یا نیروهای اقتدارگرا نیست؛ برعکس، حفظ استقلال سیاسی و مرزبندی روشن در چنین وضعیتی ضرورتی اساسی دارد.

نیروی ضدقدرت، هم‌زمان با مخالفت قاطع با جنگ و  حمله و مداخلهٔ خارجی، با هر شکل از سلطه در درون نیز در ستیز است. این نیرو در مقابل پروژه‌های امپریالیستی می‌ایستد و با اپوزیسیون اقتدارگرا و گرایش‌های منفعل همراه نمی‌شود؛ بلکه از پایین، در کنار مردم و فرودستان، و علیه همهٔ اشکال قدرت سازمان می‌یابد. زیرا رهایی جامعه نه از دلِ حکومتِ مستقر به‌دست می‌آید، نه از اپوزیسیون اقتدارطلب، و نه از بی‌عملیِ محافظه‌کارانه، بلکه از مسیر استقلال سیاسی، مرزبندی روشن، و ایستادن در کنار فرودستان. از همین‌رو، مبارزه با جنگ بدون مبارزه با فاشیسم و اقتدارگرایی در درون اپوزیسیون ناقص است؛ همان‌گونه که مبارزه با دیکتاتوریِ داخلی بدون نفی مداخلهٔ خارجی، فقط به بازتولید شکلی دیگر از سلطه می‌انجامد. 

نیروهای آنتی‌فاشیستی، جنگِ امپریالیستی، استبدادِ داخلی و فاشیسم را هم‌زمان به چالش می‌کشد.

از منظر ضدقدرت، هیچ انتخابی میان قدرت‌ها وجود ندارد: نه امپریالیسمِ جهانی. نه استبدادِ داخلی . هیچ قدرتی رهایی‌بخش نیست و هیچ جنگی آزادی نمی‌آورد. در برابر فاشیسم و سلطهٔ ابرقدرت‌های امپریالیستی، تنها می‌توان مستقل، در کنار مردم و علیه همهٔ اشکال قدرت ایستاد.

رکسانا تلارمی، معلم ساکن استکهلم سوئد

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.