پیش از آنکه جنگ آغاز شود
احد پیراحمدیان در این نوشته نشان میدهد که جنگ پیش از آغاز نظامیاش، در زبان، رسانه و اتاقهای فکر ساخته و عادیسازی میشود. از خلال سناریوسازی، تغییر واژهها و جابهجایی پرسشهای اخلاقی به پرسشهای عملیاتی، جنگ از یک فاجعه ناموجه به امکانی «قابل تأمل» بدل میشود. مقاله با تمرکز بر نقش رسانهها و چارچوبهای مسلط، از سازوکارهایی میگوید که ذهن جمعی را پیشاپیش برای پذیرش مداخله و ویرانی آماده میکنند.

۲۵ ژانویه ۲۰۲۶ - ایرانیان مقیم اسپانیا در مادرید، اسپانیا، در میدان پوئرتا دل سول تظاهرات کردند و خواستار پایان دادن به خشونت و سرکوب توسط رژیم جمهوری اسلامی در جریان اعتراضات در ایران شدند ـ عکس: David Canales/ منبع: AFP

جنگها با انفجار آغاز نمیشوند. گاهی در مکانهای آرام، میان نمودارها، فنجانهای قهوه و واژههایی که بیخطر به نظر میرسند، جان میگیرند. در اینجا جنگ هنوز نام دیگری دارد: «مداخلهی بشردوستانه»، «ضربهی پیشگیرانه»، «تغییر موازنهی قدرت». پیش از آنکه ناوگانها حرکت کنند، پیش از آنکه سربازان به صف شوند، واژهها سرازیر میشوند. با آنها حساسیتها را میزنند؛ ذهنیتها را آماده میکنند. از «غیر عامل بودن مردم» و «نا مسئله بودن جنگ» میگویند. انفعال را القا میکنند: «به هر حال کاری از دست مردم ساخته نیست.»
پیش از حمله، باید رِتوریک جنگ را به کار انداخت. از «جنگ بازدارنده»، «معماری امنیتی» یا «مبارزه با تروریسم» گفته میشود. اینها صرفاً اصطلاح نیستند، قابهایی هستند که پیشاپیش تجربهی مردم را تعریف میکنند. «پس از اینکه شما را بمباران کردیم، آزاد میشوید.» «حق شما بیش از اینهاست.» در این قاموس، جنگ نه چون فاجعه، بلکه چون گزینهای قابل مدیریت جلوه میکند.
البته کمتر کسی آنقدر احمق است که صریحاً جنگ را توصیه کند. میگویند: «من هم با جنگ موافق نیستم. اما مگر ما چه کارهایم؟» با این «اما» جنگ را قابل تصور میکنند. فاصلهی میان ناممکن و ممکن، فاصلهای زبانی است. چیزی که نتوان دربارهاش حرف زد، بهسختی رخ میدهد؛ برعکس چیزی که به کلام آید، دیر یا زود راهی به واقعیت پیدا میکند. در این میان، دروغی هم در کار نیست. دادهها واقعیاند، تحلیلها منسجم، لحنها سنجیده. مسئله، جهت است.
در اینجا نوعی عقلانیت پیشدستانه شکل میگیرد. هدف، پیشبینی آینده نیست، عادت دادن ذهن به امکانهای خاص است. سناریوها بیش از آنکه پیشگویی باشند، تمریناند. باید ذهن جمعی را با وضعیتهایی آشنا کرد که هنوز رخ ندادهاند. ایده باید نخست در زبان و سپس در واقعیت جا باز کند. بر این اساس لازم نیست امر نامطلوب را توجیه یا انکار کنند؛ بهتدریج عادیسازی میکنند. جنگ، پیش از آنکه واقعیت شود، به «امکانی قابل تامل» بدل میگردد.
ایدهها مسیر دارند. از اتاق فکر به گزارشهای سیاسی وارد میشوند، از نشستهای سیاسی به رسانهها میرسند، از رسانهها به گفتوگوهای عمومی، و از آنجا به زبان روزمره. آنچه در سطح کارشناسی صورتبندی میشود، در تکرار رسانهای به بداهت جمعی بدل میگردد. آرامآرام مفاهیم نامطلوب از تخصص به عادت منتقل میشوند. بعد به راحتی میتوان گفت «ما به کمک خارجی نیاز داریم. مردم از پس حکومت بر نمیآیند.» یا «در کولهپشتی سربازان خارجی آزادی هم یافت میشود.»
این امر در سطحی عمیقتر به شکل خاصی از اندیشیدن بازمیگردد. جهانی که در آن، آینده به مجموعهای از سناریوهای قابل مدیریت تقلیل مییابد، باید پیشاپیش نسبت خود را با فاجعه تغییر دهد. فاجعه دیگر یک گسست مطلق نیست، حالتی از میان حالتهای ممکن است. این نگاه، در عین واقعگرایی، به غایت سرد است: برآمده از فاصلهای میان تجربه و صورتبندی مفهومی آن.
این جابجایی از منظر سیاسی، تغییری مهم در نحوهی پرسشها ایجاد میکند. نخست، پرسش هنجاری است: آیا باید وارد جنگ شد؟ با عرضهی سناریوها، پرسش تغییر شکل میدهد: اگر جنگ رخ دهد، چه باید کرد؟ این جابهجایی کوچک تعیینکننده است. پرسش اخلاقی به پرسش عملیاتی تبدیل میشود. آنچه مسئلهی داوری بود، موضوع برنامهریزی میشود. از این به بعد اذهان مهندسیشده به کار میافتند. ژنرالها و کهنه سربازان وارد میدان میشوند. به جای پرسشِ اساسی چرا جنگ؟ نرمتنان و زیبارویان راه میافتند و دفترچه و کوله پشتی اضطراری در زمان جنگ تبلیغ میکنند. از این جا به بعد تا حمله نظامی، ستون پنجم کار میکند. یکی از تلویزیونهای موسوم به ایران در مدت شش ماه ۴۰۰ درصد حضور رسانهای یک فرد مشخص را بزرگنمایی کرده است.
در این روند، اتاقهای فکر و رسانهها نقشی پیشینی دارند. معمولاً این آنها نیستند که تصمیم میگیرند، اما پیششرط بسیاری از تصمیمها را همینها فراهم میکنند. مسائل و میدان را نامگذاری میکنند، چارچوب میدهند و زبان مشترک میسازند. در ظاهر این کار بیطرفانه است، اما پیامدش خنثی نیست. نحوهی طرح یک مسئله، دامنهی پاسخهای ممکن را محدود میکند. وقتی مسئله به شکلی خاص تثبیت شد، بسیاری از پاسخها عملاً حذف میشوند، بیآنکه ممنوع شده باشند.
بخشی از کار را هم به لمپنها میسپارند. پس پشت رشد غیر طبیعی فحاشی در فضای مجازی یک سیستم معین پنهان شده است. دیگر کسی جرات نمیکند بپرسد، چرا هر بار که مبارزات مدنی به جایی میرسند، دخالت خارجی رخ میدهد؟ چرا در یک کشور به نیروی انتظامی حتی نباید نزدیک شد، اما در کشوری دیگر آتش زدن پاسگاه کاری خوب است؟
قدرت نرم دقیقاً در همین حذف بیصدا عمل میکند. چیزی را از میان برنمیدارد، بلکه آن را از میدان دید خارج میکند. آنقدر پرچانگی میکنند که موضوع اصلی دیده نشود. باور خودشان را تحمیل نمیکنند، آن را بدیهی میکنند. ما معمولاً با آنچه منع میشود درگیر میشویم، نه با آنچه هرگز بهصورت گزینه مطرح نمیشود.
اگر قدرت را فقط به لحظهی اجرا خلاصه کنیم، این لایهها نامرئی میمانند. اما اگر میدان امکان را هم بخشی از قدرت بدانیم، خواهیم دید که سیاست فقط در تصمیمهای نهایی خلاصه نمیشود. سیاست در سطح تعریفها و چارچوبها جریان دارد؛ جایی که هنوز اتفاقی رخ نداده است، اما بسیاری چیزها دیگر قابل تصور نیستند. در این جاست که نقش مخرب ستون پنجم دیده میشود. نقش خبرنگاران خودفروختهای که اجیر شدهاند تا هر بار نیروی سالم جنبش را فرسوده کنند.




نظرها
نظری وجود ندارد.