از زوال امپراتوری تا عقلانیت ضدامپریالیستی: چهطور اسپانیا از آزمون «نه به جنگ» سربلند بیرون آمد؟
موضع کنونی اسپانیا در قبال جنگ ایران را نمیتوان به تصمیمی صرفاً دولتی فروکاست. این موضع بر بستری از سنتهای تاریخی، اجتماعی و سیاسی استوار است که در آنها نقد امپریالیسم، بیاعتمادی به جنگ و اشکال متکثر خودسازماندهی اجتماعی درهم تنیدهاند. اگر امروز اسپانیا در برابر جنگ ایران موضعی متفاوت اتخاذ کرده، این امر نه تصادفی، بلکه حاصل تجربهای تاریخی است که زوال امپراتوری اسپانیا را به منبع و سرچشمهای برای احتیاط سیاسی به جاهطلبیهای امپریالیستی بدل کرده است.

پرچم اسپانیا
در میان کشورهای اروپایی، آنهایی که بهصراحت در برابر حملهی ایالات متحده و اسرائیل به ایران موضع گرفتهاند از انگشتان یک دست کمتر بودند. در میان آنها و، در کنار ایرلند و نروژ ( که خارج از اتحادیه اروپا هستند)، اسپانیا جایگاهی متمایز یافت.
موضع اسپانیا در قبال جنگ نه صرفاً نتیجه خط سیاسی یک دولت خاص بود و نه به سادگی با استناد به حقوق بینالملل شکل گرفت، بلکه در سنتی تاریخی از نقد و نفی امپریالیسم ریشه دارد که از قرن نوزدهم تا امروز در تار و پود حیات سیاسی و اجتماعی این کشور تداوم یافته است.
در هفتههای اخیر، سخنان قاطع پدرو سانچز علیه جنگ در ایران بسیاری از ناظران را غافلگیر کرد. در حالی که اغلب رهبران اروپا یا سکوت اختیار کردند یا در چارچوب همسویی با واشنگتن حرکت کردند، نخستوزیر اسپانیا این جنگ را آشکارا نقض حقوق بینالملل خواند و راهی بدیل برای مواجهه با بحران پیش نهاد. اکنون، بیش یک ماه پس از آغاز درگیری، و در شرایطی که آتشبسی شکننده برقرار شده، این موضع بیش از پیش بهمثابه صدای عقلانیت در اروپا جلوه میکند.
حتی نیروهای راست افراطی که پیشتر از ترامپ حمایت میکردند، امروز در موقعیتی دشوار قرار گرفتهاند. چهرههایی چون مارین لوپن در فرانسه و جورجیا ملونی در ایتالیا باید تکلیف خود را با جنگی روشن کنند که نه هدفی روشن دارد و نه پیامدهای آن برای اقتصاد جهانی و پایگاه اجتماعی خودشان قابل مهار است.
تا آنجا که به اسپانیا مربوط میشود، موضع سانچز را نمیتوان جدا از شکنندگی وضعیت داخلی اسپانیا فهمید. دولت سوسیالیستی او بر ائتلافی ناپایدار تکیه دارد و راست و راست افراطی در آستانه انتخابات ۲۰۲۷ در موقعیتی صعودی قرار گرفتهاند. با اینهمه، مخالفت با جنگ میتواند به عاملی تعیینکننده در این توازن بدل شود، چراکه جامعه اسپانیا، حتی در میان بخشی از رأیدهندگان محافظهکار، بهطور گسترده با این مخاصمه مخالف است.
این مخالفت گسترده را قبل از هرچیز باید در بستر جنبشهای اجتماعی دو سال اخیر علیه جنگ در غزه فهمید. بهطور کلی، ناآگاهی نسبی از تحولات اجتماعی و سیاسی اسپانیا موجب شده است که این «نه به جنگ» ناگهانی به نظر برسد؛ گویی کشوری که بیشتر بهعنوان مقصد گردشگری شناخته میشود، یکشبه به معلم سیاست بدل شده است. حال آنکه این موضع، حاصل مسیری طولانی است که در تاریخ سیاسی این کشور ریشه دارد.
میان امپراتوری و حاشیه: حافظهی شکست و بیاعتمادی به جنگ
سانچز در سخنرانی ۴ مارس ۲۰۲۶ یادآور شد که «بیستوسه سال پیش، یک دولت آمریکایی دیگر ما را به جنگی در خاورمیانه کشاند.» اشارهی او به جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ بود؛ جنگی که دولت خوزه ماریا آسنار از آن حمایت کرد، اما با مخالفت گسترده جامعه اسپانیا مواجه شد. تظاهرات میلیونی آن سال یکی از بزرگترین جنبشهای ضدجنگ در اروپا را رقم زد. سانچز با احضار این حافظه، نهتنها در پی مهار راست در حال صعود است، بلکه به سنتی عمیقتر از مخالفت با جنگ، و حتی مخالفت با ناتو،ارجاع میدهد— هرچند خود او از خروج از ناتو دفاع نمیکند و همین امر مورد انتقاد نیروهای رادیکالتر چپ قرار گرفته است.
پس از مرگ فرانکو در ۱۹۷۵، نیروهایی که خواهان گسست از دیکتاتوری بودند، پایان وابستگی به سیاست خارجی ایالات متحده را مطالبه میکردند. این وابستگی به دهه ۱۹۵۰ بازمیگشت، زمانی که رژیم فرانکو برای خروج از انزوای دیپلماتیک و اقتصادی، اجازه تأسیس پایگاههای نظامی آمریکا را در خاک اسپانیا داد. در سال ۱۹۸۲، ورود به ناتو با مخالفتی گسترده مواجه شد و حزب سوسیالیست با وعده خروج از این پیمان به قدرت رسید. اما فیلیپه گونسالس خط سیاسی خود را تغییر داد و در همهپرسی ۱۹۸۶ از ماندن در ناتو دفاع کرد. هرچند رأی «نه» شکست خورد، اما کسب ۷ میلیون رأی در برابر ۹ میلیون رأی «آری» نشاندهنده عمق این مخالفت اجتماعی بود.
این سنت انتقادی را نمیتوان بدون توجه به موقعیت تاریخی خاص اسپانیا در نظام امپراتوریها فهمید. در آغاز قرن نوزدهم، از دست دادن مستعمرات آمریکای لاتین ضربهای عمیق به سلطنت اسپانیا وارد کرد، اما این فقدان با بازسازی یک امپراتوری استعماری در کوبا، پورتوریکو و فیلیپین جبران شد؛ امپراتوریای که بر کار اجباری و بردهداری متأخر استوار بود. این مستعمرات نقش حیاتی در اقتصاد اسپانیا ایفا کردند، اما همواره با شورشهای کارگری و جنبشهای استقلالطلبانه مواجه بودند. سرانجام، در ۱۸۹۸، این مستعمرات نیز در پی جنگ با ایالات متحده از دست رفتند.
با این حال، امپریالیسم اسپانیا پایان نیافت، بلکه به آفریقا، بهویژه مراکش و گینه، منتقل شد. در این مستعمرات بود که افسرانی چون فرانکو تجربه نظامی اندوختند؛ تجربهای که بعدها در سرکوب داخلی و کودتای ۱۹۳۶ به کار گرفته شد. در عین حال، آگاهی انتقادی نسبت به این گذشته امپریالیستی در اسپانیا همچنان ضعیف است. در بارسلون، پیوند میان شکوه معماری مدرنیستی و سرمایههای ناشی از بردهداری کمتر به چشم میآید؛ و در عرصه عمومی، جلوههایی از نژادپرستی آشکار، همچون شعارهای ضد مسلمانان در ورزشگاهها، نشان میدهد که این حافظه هنوز بهطور انتقادی بازاندیشی نشده است.
با اینهمه، تجربهی شکست امپراتوری در ۱۸۹۸—و پیش از آن، سلطه غیرمستقیم فرانسه و بریتانیا—نوعی بیاعتمادی عمیق نسبت به قدرتهای بزرگ و جنگهایشان در جامعه اسپانیا بر جای گذاشته است. سرمایههای خارجی در قرن نوزدهم بر منابع معدنی و زیرساختهای کشور مسلط شدند و حتی حیات فرهنگی آن نیز تحت تأثیر سلطه فرهنگی فرانسه و سپس ایالات متحده قرار گرفت. مداخلات سیاسی خارجی، از سرکوب انقلاب ۱۸۲۳ تا عدم مداخله در جنگ داخلی ۱۹۳۶، همواره مانعی در برابر توسعه دموکراتیک بودهاند. این تجربه تاریخی، دو سنت متضاد را شکل داده است: از یکسو، نوستالژی امپراتوری و میل به بازسازی قدرت؛ و از سوی دیگر، بیاعتمادی گسترده به امپریالیسم و جنگ.
از شورای محلی تا جنبش سراسری: جامعهای که جنگ را پس میزند
بیاعتمادی به رژیم جنگی امپریالیستی صرفاً محصول تجربههای خارجی نیست، بلکه در نقدهای داخلی نسبت به دولت مرکزی نیز ریشه دارد. بحران امپراتوری منابع مالی دولت را تحلیل برد و مانع شکلگیری یک دولت رفاه قدرتمند شد. در نتیجه، نیروهای مختلف، از ملیگرایان کاتالان و باسک تا جمهوریخواهان و آنارشیستها، در برابر دولت مرکزی صفآرایی کردند. شکلگیری احزاب ملیگرای منطقهای در اواخر قرن نوزدهم و سرکوب آنها توسط دولت بخشی از این تاریخ است.
در این بستر، سنتهای فدرالیستی و شورا محور در سطح شهرها شکل گرفتند. از زمان مقاومت در برابر حمله ناپلئون در ۱۸۰۸، شوراهای محلی (juntas) بهمثابه اشکالی از خودسازماندهی سیاسی پدیدار شدند. این سنت در قرن نوزدهم با اندیشههای فدرالیستی و سوسیالیستی—از جمله تحت تأثیر پرودون—پیوند خورد و در انقلاب ۱۸۷۳ به اوج رسید. بعدها، این سنت در جنبشهای آنارشیستی، در سازماندهی مقاومت علیه کودتای ۱۹۳۶، و در مبارزات شهری دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ علیه فرانکو تداوم یافت.
جنبشهای «وِسینال» در این دوره، با مطالبه خدمات عمومی و حقوق شهری، نقشی تعیینکننده در گذار به دموکراسی ایفا کردند. این سنت در دهه ۱۹۸۰ در مبارزات ضد ناتو، و پس از بحران ۲۰۰۸ در جنبشهای حق مسکن و علیه وامهای بانکی بازتولید شد. جنبش «خشمگینان» (ایندیگنادوس) در ۲۰۱۱ نیز بر همین زیرساخت اجتماعی تکیه داشت و اشکال تازهای از دموکراسی مشارکتی را به صحنه آورد. این تاریخ طولانی از خودسازماندهی محلی، حساسیتی خاص نسبت به جنگ و سیاستهای تحمیلی خارجی ایجاد کرده است.
در کنار این سنتها، فمینیسم اسپانیایی نیز در شکلگیری نوعی ضدامپریالیسم اجتماعی نقش داشته است. اسپانیا در مبارزه با خشونت جنسیتی پیشگام بوده و قانون ۲۰۰۴ در این زمینه الگویی برای دیگر کشورها شده است. جنبشهای فمینیستی، بهویژه پس از ۲۰۱۱، با بسیجهای گسترده به یکی از نیروهای محوری جامعه بدل شدهاند. قانون «فقط بله یعنی بله» در سال ۲۰۲۲ نتیجه مستقیم این مبارزات بود.
با این حال، این فمینیسم نیز زیر ضرب حمله راست افراطی قرار گرفته است. سانتیاگو آباسکال، رهبر حزب وکس، همزمان به فمینیسم و حافظه انتقادی علیه استعمار حمله میکند. این همپیوندی میان ضدفمینیسم و نوستالژی امپراتوری نشان میدهد که کشمکش بر سر گذشته و حال امپریالیسم همچنان زنده است. در عین حال، تاریخ اسپانیا نشان میدهد که فمینیسم میتواند نسبتهای متفاوتی با امپریالیسم برقرار کند: از «فموناسیونالیسم» در اوایل قرن بیستم تا فمینیسمهای مردمی و ضدامپریالیستی که در شورشها علیه سربازگیری اجباری و جنگهای استعماری نقشآفرین بودند.
در مجموع، موضع کنونی اسپانیا را نمیتوان به تصمیمی صرفاً دولتی فروکاست. این موضع بر بستری از سنتهای تاریخی، اجتماعی و سیاسی استوار است که در آنها نقد امپریالیسم، بیاعتمادی به جنگ و اشکال متکثر خودسازماندهی اجتماعی درهم تنیدهاند. اگر امروز اسپانیا در برابر جنگ ایران موضعی متفاوت اتخاذ کرده، این امر نه تصادفی، بلکه حاصل تجربهای تاریخی است که زوال امپراتوری اسپانیا را به منبع و سرچشمهای برای احتیاط سیاسی بدل کرده است. در جهانی که بار دیگر در آستانه تنشهای امپریالیستی قرار گرفته، این تجربه میتواند درسی برای دیگر کشورها باشد: چگونه میتوان در برابر وسوسه قدرت ایستاد و از تکرار تاریخ پرهیز کرد.


نظرها
نظری وجود ندارد.