ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

از بلگراد تا اهواز: وافکنی خلاق «سپر انسانی» در عصر نابودی تمدن‌ها

وقتی دونالد ترامپ از نابودی یک «تمدن» سخن گفت و به بمباران پل‌ها و نیروگاه‌ها تهدید کرد، در چند شهر ایران بدن‌هایی دقیقاً در اطراف همین نقاط گرد آمدند تا چیزی را آشکار کنند که زبان جنگ همواره می‌کوشد پنهان سازد: این‌که این زیرساخت‌ها مبنای مادیِ زندگی جمعی‌اند. این صحنه پیش‌تر در بلگرادِ ۱۹۹۹، در جریان بمباران ناتو، تجربه شده بود: وارونگی و وافکنیِ خلاقِ مفهوم «سپر انسانی». لحظه‌ای که در آن، غیرنظامی نه به ابزار مصون‌سازی قدرت، بلکه به نام زندگی، در برابر منطق جنگ می‌ایستد، خشونت را مرئی می‌کند و جنگ را ناگزیر می‌سازد خود را توضیح دهد.

با نزدیک‌شدن به ضرب‌الاجل دونالد ترامپ برای بازگشایی تنگه هرمز و تهدید او مبنی بر این‌که در صورت تمکین‌نکردن ایران «یک تمدن از بین خواهد رفت»، گزارش‌های متعددی منتشر شد حاکی از آن‌که در چند شهر ایران—از جمله اهواز، نکا، مشهد، کازرون، تبریز و همدان—تجمع‌هایی در اطراف پل‌ها و نیروگاه‌ها شکل گرفته و زنجیره‌های انسانی برپا شده است. ترامپ وعده نابودی پل‌ها و نیروگاه‌های برق و بازگرداندن ایران به «عصر حجر» را داده بود، و بخشی از مردم درست در همین نقاط گرد آمدند.

آنچه رخ داد، اما، «سپر انسانی» به معنای کلاسیک آن نبود. در معنای کلاسیک، سپر انسانی یعنی استفاده ابزاری از بدنِ دیگری برای مصون‌کردن یک هدف. اما در واکنش به این تهدید، خودِ غیرنظامیان، آگاهانه و علناً، بدن‌هایشان را وارد صحنه کردند.

«سپر انسانی» همچون یک مقوله گفتمانی

در جنگ زمینی کلاسیک دوران مدرن، غیرنظامیان هنوز می‌توانستند دور از خط مقدم قرار بگیرند: بیرون از میدان، در موقعیتی که دست‌کم از نظر حقوقی و تخیلی از منطق مستقیم نبرد جدا بود. اما با شکل‌گیری جنگ هوایی، این هندسه فرو ریخت. ا

از قرن بیستم به این سو—به‌ویژه از جنگ جهانی دوم—شهر دیگر پشت‌جبهه نبود؛ خودِ جبهه شد. لندن، درسدن و توکیو فقط بمباران نشدند، بلکه به صحنه‌ای بدل شدند که در آن مرز میان جنگ و زندگی روزمره، میان هدف نظامی و بافت مدنی، از هم گسیخت. در ویتنام این منطق گسترش یافت: نه فقط شهرها، بلکه روستاها، مزارع، راه‌ها و زیرساخت‌های زیست جمعی نیز درون دستگاه هدف‌گیری قرار گرفتند. آتش جنگ دیگر صرفاً نیروی نظامی طرف مقابل را در برنمی‌گرفت، بلکه کلیت زندگی را دربرمی‌گرفت.

با افزایش آسیب‌پذیری غیرنظامیان، مفهوم «سپر انسانی» به مرکز گفتارهای مربوط به جنگ آمد. این مفهوم سابقه‌ای دیرینه دارد. به نقل از نِو گوردون و نیکولا پروجینی، این منطق از گذشته‌های دور در تاریخ جنگ حضور داشته است: در سده هفتم، امپراتوری چین در مرزهای ترک-مغولی از قبایل موسوم به «بربر» به‌عنوان حائل استفاده می‌کرد و مغول‌ها نیز در فتوحات خود اسیران را در پیشاپیش سپاه می‌راندند. اما در نظم حقوقی معاصر، این عمل دیگر نه یک شگرد قابل‌قبول جنگی، بلکه جنایت جنگی تلقی می‌شود. ماده ۸ اساسنامه رمِ دیوان کیفری بین‌المللی استفاده از حضور غیرنظامی یا فردِ حفاظت‌شده برای مصون‌کردن نقاط، مناطق یا نیروهای نظامی از عملیات را ممنوع می‌داند، و کمیته بین‌المللی صلیب سرخ نیز این منع را جزئی از حقوق عرفی قابل اعمال در هر دو نوع مخاصمه بین‌المللی و غیربین‌المللی می‌شمارد.

با این‌حال، «سپر انسانی» صرفاً یک مقوله حقوقی نیست؛ یک مقوله گفتمانی نیز هست. در جنگ غزه، این اصطلاح بارها از سوی اسرائیل برای توجیه حمله به مناطق متراکم، بیمارستان‌ها و زیرساخت‌های مدنی به کار رفته است؛ در حالی که نهادهای مستقل و پژوهشگران متعددی نشان داده‌اند که بخشی از این اتهام‌ها یا اثبات نشده‌اند یا در مواردی برای مشروعیت‌بخشی اخلاقی و حقوقی به حمله به فضاهای درمانی و حمایتی به کار رفته‌اند. خودِ صلیب سرخ در تبیین حقوقی این مفهوم تأکید می‌کند که «سپر انسانی» مستلزم هم‌مکانی عمدیِ اهداف نظامی و غیرنظامیان با قصد مشخصِ بازداشتن حمله است. از این‌رو، در فضاهایی چون غزه که تراکم جمعیتی و محصورشدگی ساختاری تمایز میان اجبار مکانی و قصد تاکتیکی را به‌شدت مخدوش می‌کند، این اصطلاح به‌سادگی می‌تواند از توصیف حقوقی به برچسبی ایدئولوژیک بدل شود.

این مفهوم البته فقط زمانی کار می‌کند که نیروی مهاجم برای جان غیرنظامی حداقلی از ارزش قائل باشد؛ وگرنه «سپر انسانی» صرفاً واژه‌ای است برای ادغام مرگ غیرنظامیان در محاسبه عملیات. در دوران ما، این اصطلاح بخشی از نحوِ بازنمایی جنگ است: واژه‌ای که می‌تواند هم‌زمان دو کار انجام دهد—از یک‌سو انسان‌زدایی از قربانیان، و از سوی دیگر تسهیل جذب مرگ آنان در منطق محاسبه. جودیت باتلر در نقد این زبان نشان داده است که چگونه کودکِ کشته‌شده در این گفتمان دیگر به‌مثابه کودک فهمیده نمی‌شود، بلکه به مانعی شبه‌فلزی فروکاسته می‌شود؛ چیزی که حمله را اخلاقاً سبک‌تر می‌کند، زیرا از پیش به‌عنوان «زندگیِ کامل» به رسمیت شناخته نشده است. در چنین چارچوبی، تعبیر «سپر انسانی» نه فقط یک توصیف، بلکه سازوکاری برای تعلیق شفقت است.

نظام حقوقی جنگ نیز، برخلاف تصور عمومی، کشتن غیرنظامیان را به‌طور مطلق ناممکن و نامجاز نمی‌داند، بلکه آن را در قالب اصولی چون تمایز، تناسب و «خسارت جانبی» تنظیم و در واقع نرمالیزه می‌کند. این تنظیم در عمل با شاخص‌هایی کمی پیش می‌رود؛ از جمله آنچه در برخی گزارش‌ها به‌عنوان «سقف تلفات غیرنظامی» یا VSVNC توصیف شده است—عددی که مشخص می‌کند برای حذف یک هدف نظامی، چند غیرنظامی می‌توانند در معرض مرگ قرار گیرند.

بمباران یوگسلاوی: «سیاست آسیب‌پذیری فعال»

«سپر انسانی» اما تاریخ دیگری نیز دارد: نه استفاده از بدنِ دیگری، بلکه پیش‌کشیدن بدنِ خود؛ نه برای پوشاندن منطق جنگ، بلکه برای افشای آن. نقطه عطف این چرخش را می‌توان در بهار ۱۹۹۹، در جریان بمباران یوگسلاوی دید. کارزار هوایی ناتو در ۲۴ مارس ۱۹۹۹ آغاز شد و ۷۸ روز ادامه یافت. در حافظه عمومی آن دوره، بلگراد شهری است که در آن بخشی از مردم کوشیدند با تجمع روی پل‌ها، پوشیدن تی‌شرت‌هایی با علامت هدف، پخش موسیقی و برپا کردن نوعی جشن، خود را در برابر ماشین جنگ قرار دهند.

از یک‌سو، مردم واقعاً در جریان بمباران هوایی به قربانیان محض تقلیل یافته بودند: حملات از فاصله‌ای دور انجام می‌شد، بدون رویارویی مستقیم، و شهروندان در برابر آن تقریباً هیچ ابزار تقارن‌آمیزی نداشتند. از سوی دیگر، آنان کوشیدند همین بی‌قدرتی را به پارازیتی مزاحم برای نیروهای مهاجم بدل کنند.

این همان چیزی است که می‌توان آن را «سیاستِ آسیب‌پذیریِ فعال» نامید: لحظه‌ای که ضعف، نه به قدرتی نظامی، بلکه به قدرتی اخلاقی و بصری بدل می‌شود. بدن غیرنظامی، با قرار گرفتن در محل هدف، حمله را از سطحی صرفاً فنی و انتزاعی به سطحی مرئی، انضمامی و داوری‌پذیر می‌کشاند. اگر حمله انجام شود، خشونت عریان‌تر می‌شود؛ و اگر متوقف شود، این حضور—ولو موقت—کارکرد حمله را مختل کرده است.

پژوهش‌های مربوط به حافظه بمباران بلگراد نشان می‌دهد که «تجمع بر پل‌ها» نه روایتی اغراق‌آمیز، بلکه بخشی واقعی از تجربه زیسته جنگ بود؛ صحنه‌ای که در آن حضور جمعی شهروندان در دل خطر، خود به عنصری از زیست روزمره زمان جنگ بدل شد. با این‌حال، همین مطالعات تأکید می‌کنند که در کنار این شکل از مقاومت مدنی و مرئی‌سازی خشونت، نوعی بسیج هدایت‌شده یا بهره‌برداری سیاسی از بدن‌های غیرنظامی نیز وجود داشت.

زنجیره انسانی: وارونگی خلاقِ «سپر انسانی»

زنجیره‌های انسانی که در ایران در واکنش به تهدید ترامپ شکل گرفت، در امتداد تجربه یوگسلاوی، کمابیش صورت‌بندی‌ای وارونه و خلاق از مفهوم «سپر انسانی» را به نمایش گذاشت. در معنای کلاسیک، سپر انسانی از بالا سازمان می‌یابد: قدرتی نظامی، بدن‌های غیرنظامی را به ابزار مصون‌سازی خود بدل می‌کند. اما در این‌جا، بدن‌ها از پایین گرد می‌آیند تا نشان دهند آنچه «هدف» نامیده می‌شود، جزئی از زیست جمعی است.

پل دیگر صرفاً یک گره لجستیکی یا سازه انتقال نیرو نیست، بلکه بخشی از رفت‌وآمد، اتصال، معاش و ریتم زندگی است. نیروگاه برق نیز شرط امکان آب، نور، سرما، گرما، بیمارستان و دوام حداقلی حیات روزمره است. وقتی مردم در کنار چنین نقاطی زنجیره انسانی می‌سازند، در واقع همان چیزی را بازتعریف می‌کنند که منطق نظامی می‌کوشد به «هدف» تقلیل دهد. آن‌ها می‌گویند: آنچه شما در صفحه هدف‌گیری می‌بینید، در حقیقت شبکه‌ای از زندگی است.

جنگ هوایی شهروندان را در جایگاه قربانیان محض می‌نشاند: بی‌پدافند، بی‌پاسخ متقارن، و حتی بی‌امکان دیدن حمله‌کننده. با این‌حال، در دل همین بی‌تقارنی مطلق، شکلی خاص از عاملیت پدیدار می‌شود: عاملیتی که نه بر توان تخریب، بلکه بر توان اخلال در منطق جنگ استوار است. این کنش نه پیروزی نظامی به همراه دارد و نه الزاماً از تخریب جلوگیری می‌کند، اما جنگ را وادار می‌کند خود را توضیح دهد. دیگر نمی‌توان به‌سادگی از «هدف مشروع» سخن گفت، وقتی بدن‌های غیرنظامی، آگاهانه، در برابر آن ایستاده‌اند.

با این‌همه، در شکل‌گیری این زنجیره‌ها، حقیقتی تراژیک نیز نهفته است. این واکنش، نه سیاستِ مصونیت، بلکه سیاستِ به‌خطرانداختنِ خویش برای حفاظت از زندگی است. تناقض آن دقیقاً در این است که بدن، برای دفاع از زیرساخت‌های زندگی، ناگزیر خود را در معرض مرگ قرار می‌دهد. از همین‌رو، این کنش را نباید با خوش‌خیالی اخلاقی خواند. این عمل، هرقدر هم شجاعانه، نشانه سلامت وضعیت نیست؛ نشانه عمق بحران است. هنگامی که شهروند ناگزیر می‌شود برای حفاظت از پل یا نیروگاه، خود را به مانع حمله بدل کند، یعنی دیگر فاصله‌ای میان زیرساخت و بدن، میان تأسیسات و زیست، باقی نمانده است.

با این‌حال، اهمیت این لحظه را نباید دست‌کم گرفت. در جهانی که جنگ هوایی و الگوریتمی می‌کوشد خشونت را از بدن‌ها جدا کند و آن را در قالب زبان فنی، حقوقی و عددی بازنمایی کند، زنجیره انسانی دقیقاً علیه همین فرایند عمل می‌کند. این کنش صرفاً یک اعتراض نیست، بلکه نوعی ساختارشکنی عملی است: شکستن دستور زبان رسمی‌ای که در آن، غیرنظامی یا «خسارت جانبی» است یا «سپر انسانی» به معنای کلاسیک. در این‌جا، غیرنظامی می‌گوید: نه آن و نه این—نه عددی قابل‌قبول در تلفات، نه ابزاری برای مصون‌سازی دیگری. من همان زندگی‌ام که حمله باید در برابرش مکث کند.

در این میان، یک نقطه مبهم نیز باقی می‌ماند: مفهوم «مردم».

مردمی که بر پل‌ها و در کنار نیروگاه‌ها گرد آمدند، کاملاً مستقل از دستگاه دولتی نبودند؛ دست‌کم بر اساس شواهد، بخشی قابل‌توجه از آنان را حامیان حکومت تشکیل می‌دادند. اما این امر، بیش از آن‌که از «مصنوعی بودن» کنش خبر دهد، به شکافی عمیق‌تر اشاره می‌کند: غیاب آن کثرتی که عنصر برسازنده و درون‌ماندگار مفهوم مردم است. مسئول این فقدان کثرت، در نهایت، نظمی است که از خلال فرآیندهای بیگانه‌سازی، بخش‌های وسیعی از جامعه را از هر آن‌چه رنگ و بوی حکومت دارد، منزجر و دور کرده است.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.