آیا توسعه اقتصادی با رضا پهلوی ممکن است؟
فرشید مجاور ـ توسعه در ایرانِ پهلوی بیش از آنکه محصول «یک فرد» یا یک «برند سیاسی» باشد، برآمدهی ترکیبی از شرایط تاریخی، نهادسازی، نقش نخبگان و مناسبات بینالمللی خاص بود؛ شرایطی که امروز تا حد زیادی دگرگون شدهاند و همین امر، امکان تکرار آن تجربه را با تردیدهای جدی روبهرو میکند.


یکی از دلایل اقبال اخیر برخی از اقشار مردم ایران به رضا پهلوی، ناکامی اقتصادی جمهوری اسلامی و وعده «بازگرداندن عظمت دوران پهلوی» توسط سلطنتطلبان است. راستی آنکه در دوران ۵۴ ساله دودمان پهلوی، تحولات اقتصادی چشمگیری در ایران شکل گرفت و اقتصاد قرونوسطایی و بیمار ایران را در آستانه ورود به جرگه کشورهای توسعهیافته قرار داد. برای همین، طبیعی است که مردم برای تجدید توسعه، ابتدا سراغ تجارب تاریخی خود رفته، خواهان تکرار آن شوند. برخی از «برند» پهلوی میگویند؛ یعنی همانطور که مثلاً در اتومبیل و هواپیماسازی، برند تویوتا و بوئینگ مطرح است، برند پهلوی نیز نماد توسعه و ترقی در ایران است. این مقاله میپرسد که آیا تکرار چنان تجربهای با رضا پهلوی ممکن است؟ آن «برندی» که گفته میشود چیست و چگونه میتواند بازتولید شود؟ البته میدانیم که برای بسیاری، اهمیت خواستههای سیاسی و اجتماعی کم از اقتصادی نیست، ولی تمرکز این مقاله بر توسعه اقتصادی است.
معجزه پهلوی اول: تدبیر، مدیریت و همیاری داخلی و خارجی
ابتدا با این سؤال شروع میکنیم که دلیل آن پیشرفتهای معجزهآسای دوران پهلوی چه بود و «پهلوی» در آن چه نقشی ایفا کرد؟ از پهلوی اول شروع کنیم؛ براستی رضا شاه، شخصی که خود مدرسه نرفته و پیشرفتهای غرب را ندیده بود، آنهمه فکر خوب برای توسعه را از کجا آورد؟! یک جواب ساده آن است که ایشان دارای فرّه ایزدی و یا نبوغ ذاتی بودند و آن افکار، همه حاصل الهام و یا ابتکارات شخصی خودشان بود؛ امری که گویا جنبه وراثتی داشته و از پدر به پسر منتقل میشود. البته این حرفها نسبتاً جدید است. معاصران و دوستداران سردار سپه، وی را مردی خودساخته، سختیکشیده و سرد و گرم روزگار چشیده معرفی میکردند. از اجداد رضا شاه و دستاوردهایشان چیزی دانسته نیست، ولی میدانیم حتی نبوغ، خاصه نوع مدیریتی آن، در خلأ ایجاد عمل نمیکند و به بدنهای از دانش و همکاری و همیاری نیاز دارد. واقعیت آنکه طرح و برنامه بیشتر اقداماتی که زمان رضا شاه انجام شد، لااقل از مجلس دوم، یعنی حدود یک دهه پیش از کودتای سوم اسفند، وجود داشت. این افکار در سالهای بعد پرورده شد، در نشریات انتشار یافت و به بحث گذاشته شد؛ چنانکه تا هنگام روی کار آمدن سردار سپه، توافق نظری برای لزوم مدرن شدن ایران و حتی شیوه انجام آن میان نخبگان کشور پدید آمده بود. یک امتیاز برجسته سردار سپه، درک این خواستهها و همراهی و سپس برگزیدن برجستهترین نمایندگان فکری آن بهعنوان مشاوران و وزرای خود بود. امتیاز یا بخت دیگر سردار سپه، عدم مانعتراشی، اگر نگوییم همراهی، انگلستان و شوروی بود. این در حالی است که در دوره مجلس دوم، حتی سادهترین طرحهای توسعه نیز بهدلیل مخالفت روس و انگلیس در نطفه خفه میشد. تا آنجا که حتی برای اخذ وامی کوچک از کشوری ثالث، مثلاً آلمان، برای ساخت جاده هم دولت باید از روس و انگلیس اجازه میگرفت و برای استخدام مشاور مالی هم! روسیه، بهخاطر سرپیچی دولت ایران از اخراج مورگان شوستر، مشاور مالی آمریکایی، تهدید کرد که تهران را به تصرف خود درمیآورد و وقتی با سرپیچی مجلس مواجه شد، تا قزوین هم پیشروی کرد تا کمالالملک، نایبالسلطنه وقت، با انحلال مجلس و اخراج مشاور آمریکایی، مانع از اشغال پایتخت گردید. این شرایط با جنگ اول جهانی و انقلاب روسیه و خروج نیروهای خارجی از ایران بهکلی تغییر کرد و دولت سردار سپه برای پیشبرد سیاستهای توسعه، برخلاف دول پیشین، از حمایت دول خارجی برخوردار گردید. نخبگان جامعه ایرانی نیز، لااقل تا مجلس ششم و پیش از کاملاً فرمایشی شدن آن، از دولت رضا شاه حمایت میکردند. یک دلیل وفور اندیشههای نو برای ترقی و کمحاشیه بودن اجرای آنها، وجود بحثهای پرشور در مجلس و حضور و همفکری کسانی است که خود بعضاً در انقلاب مشروطه شرکت داشتند.
پهلوی دوم: دستگاه دولتی کارآمد و درآمد نفتی فزاینده
در مورد محمدرضا شاه چطور؟ آنهمه پیشرفت اقتصادی دهه ۴۰ و اوایل دهه ۵۰ از کجا پدید آمد؟ چرا که او نیز تحصیلات چندانی نداشت؛ دیپلمی از دبیرستانی در سوئیس اخذ کرده که در آن دانشآموز ممتازی هم نبود. بعد در ایران به دانشکده افسری رفت. پس آن «دانش» و «نبوغ اقتصادی» که گفته میشود از کجا آمده است؟ راستی آنکه محمدرضا شاه در دهه اول زمامداری خود در امور اجرایی کشور دخالتی نداشت که پس از کودتای ۲۸ مرداد اندکی بیشتر شد، ولی تا زمان صدارت دکتر امینی هنوز قابل ملاحظه نبود. دخالت در امور اجرایی کشور پس از اصلاحات ارضی شروع شد که تا اواسط دهه ۴۰ هنوز وارد جزئیات نمیشد. اما دامنه دخالتهای شاه بهتدریج افزایش یافت و به کوچکترین جزئیات کشور، از جمله تعیین مدیرعامل این و آن اداره و خرید کالا و حتی متن فلان مقاله درجشده در بهمان روزنامه دولتی نیز کشیده شد.
رشد اقتصادی ایران در دهه ۲۰ و ۳۰ تعریفی نداشت، ولی نهادها و زیرساختهای بنیانشده در زمان رضا شاه، مانند دستگاه اداری، ارتش، قوه قضاییه، بانک مرکزی، مدارس، دانشگاه و غیره، کار خود را خوب انجام میدادند. بروکراتهایی چون ابتهاج توان سازمان برنامه را به قلههای رفیعی رساندند. ریاست نخبگانی چون سمیعی و فرمانفرما در سازمان برنامه و عالیخانی در وزارت اقتصاد در دهه ۴۰ اقتصاد کشور را متحول کرد. البته خواست و اشتیاق محمدرضا شاه برای ترقی و توسعه ایران نیز در انتصاب این افراد نقش مؤثری ایفا کرد، ولی از آن مهمتر، عدم دخالت شاه در کار و تصمیمات حرفهای این مدیران بود که بعدها تغییر کرد.
مشکل خودکامگی و انسداد سیاسی توسعه در دوران پهلوی البته از کاستیهایی نیز رنج میبرد که مانع از درونزا شدن آن گردید. رضا شاه، علیرغم تلاش صمیمانه خود، اقتصاد کشور را مانند یک پادگان با فرمان و تهدید و تنبیه اداره میکرد و نه انگیزه، ابتکار و خلاقیت فردی. این روش هرچند برای شرایط اضطراری جنگی و هرجومرج برای مدتی جواب میدهد، ولی نمیتواند شالوده اقتصادی مدرن را پایهگذاری نماید؛ کمااینکه نشانه مشکلات اقتصادی در نیمه دوم پادشاهی او نمایان شد و به خودکشی داور، وزیر مالیه برجسته وقت، منتهی گردید. در اواخر دوره پهلوی اول، در غیاب نخبگان و همراهان اولیه، کیفیت سیاستها بهشکل محسوسی کاهش یافت؛ چیزی شبیه به وضعیت اقتصاد ایران در دهه ۱۳۵۰ که، ضمن افزایش نجومی درآمدهای نفتی و افزایش کمی طرحهای اقتصادی، کیفیت آنها کاهش یافت. درست در اوج توفیق اقتصادی رژیم پهلوی، نشانه انواع ناهماهنگیها و آشفتگیهای اقتصادی نمایان گردید. زندهیاد داریوش همایون در توصیف آن دوران مینویسد: «داستان کشتیهایی که تا شش ماه در بندرها انتظار کشیدند تا بارشان را تخلیه کنند، تودههای انبوه کالاهایی که زیر آفتاب و باران زنگ زدند یا زیر فشار بلدوزرهایی که به «پاک» کردن محوطه گمرکها میپرداختند از میان رفتند؛ و سیمانهایی که آنقدر منتظر کامیون ماندند تا سنگ شدند و هزاران کامیونی که به سبب نداشتن راننده ناچیز شدند، مشهور است.» (دیروز و فردا، ۱۹۸۱، ص ۳۲). پاشنه آشیل پهلوی اول و دوم، فقدان توسعه سیاسی و نادیده گرفتن اصل مشارکت مردمی در تصمیمگیریها، یعنی نادیده گرفتن اصول اولیه مشروطه بود. رضا شاه مجلس را «طویله» خطاب میکرد و حتی بیشتر نخبههای طرفدار خود را نیز حذف کرد. در زمان محمدرضا شاه نیز مجلس بهتدریج کنار زده شد؛ ابتدا انتخاب وزرا منوط به نظر شاه گردید و وزرا بهجای مجلس به شاه پاسخگو شدند و کارشان به کشف و اجرای منویات شاه محدود گردید؛ سپس مجلس کاملاً فرمایشی شد و انتخابات نمایشی. تکحزبی شدن کشور در سال ۱۳۵۳، اعلان الزام مردم به عضویت در آن، میخ آخر تابوت مشروطه و حتی مشارکت سیاسی طرفداران خود رژیم بود. در این زمان شاه دچار آنچنان تفرعن یا مالیخولیایی شده بود که در مصاحبه با اوریانا فالاچی در ۱۹۷۳ بهصراحت گفت شاه در اقدامات خود به هیچکس پاسخگو نیست و من در کارهای کشور از غیب الهام میگیرم و با احدی مشورت نمیکنم، خاصه اگر زن باشد!
بهانه یا توجیه بها ندادن به رأی و نظر مردم در دوران پهلوی، کمسوادی یا نفهمی عوام و غیرقابلاعتماد بودن نخبگان عنوان میشد؛ کمااینکه در پاسخ به سؤال فالاچی که «آیا قبول دارید که شاه بسیار دیکتاتوری هستید؟»، محمدرضا شاه گفت «بله! برای ایجاد اصلاحات در کشوری که فقط یکچهارم آن خواندن و نوشتن بلدند، چاره دیگری وجود ندارد.» این در حالی است که نرخ بیسوادی به هنگام انقلاب مشروطه و زمان رأیگیری به تغییر سلطنت در مجلس پنجم، که مبنای مشروعیت پهلوی را فراهم آورد، بسیار بیشتر هم بود؛ اما مشارکت سیاسی، پس از نیمقرن سلطنت پهلوی و کاهش نرخ بیسوادی، بهجای افزایش، هرچه بیشتر کاهش یافت! این است که، به قول داریوش همایون، «امر توسعه در ایران، مأموریت یک فرد و تابع خواستهها و آرزوها و هوسهای او بود... نه چیزی که از درون جامعه بجوشد».
رضا پهلوی و چالشهای پیشِ رو
حال برسیم به پرسش کلیدی تیتر مقاله: آیا با روی کار آمدن رضا پهلوی، تکرار تجربه موفق پهلوی اول یا دوم ممکن است؟ اول، باید قبول کرد که اداره ایران پس از جمهوری اسلامی و خرابیهای پس از جنگ، کاری فوقالعاده دشوار خواهد بود و پیشبرد توسعه اقتصادی کاری دشوارتر، حال جانشین آن هر چه باشد. چرا که آن زمان جامعه با هرجومرج، جنبشهای قومی و چهبسا جنگ داخلی و تجزیهطلبانه مواجه خواهد بود. در کشوری که کلانتریهای آن نیز در اثر حملات آمریکا و اسرائیل نابود شدهاند، تأمین امنیت حتی در پایتخت هم دشوار خواهد بود، چه رسد به مناطق مرزی. مدیریت چنین شرایطی لااقل به دو شرطِ تدبیر و مهارت سیاسی برای ایجاد همدلی در جامعه و نخبگان آن و نیروی نظامی کارآمد و وفادار برای اجرایی کردن اراده ملی نیاز است؛ شرایطی که سردار سپه واجد آن بود و رضا پهلوی فرسنگها با آن فاصله دارد.
البته رضا شاه شخصیتی استثنایی بود و تکرار او شاید انتظاری غیرواقعبینانه؛ اما پهلوی دوم فردی معمولیتر بود، لذا سؤال میشود آیا رضا پهلوی میتواند در حدود پدرش محمدرضا شاه به توسعه اقتصاد ایران یاری رساند؟ بالا گفته شد که محمدرضا شاه در دو دهه نخست زمامداری خود دخالت چندانی در اداره کشور نداشت. در نتیجه میتوان تصور کرد که در صورت تکرار همان شرایط و دستگاه اداری دو دهه ۱۳۲۰ و ۳۰، و عدم دخالت در سیاست، رضا پهلوی نیز شاید بتواند به همان دستاوردها برسد. اما هیچیک از آن شرایط برقرار نیست و رضا پهلوی نیز بهصراحت بیان کرده که نقش تشریفاتی پادشاهی را قبول ندارد و مایل است برای اداره درست کشور به مقامات مربوطه «رهنمود» بدهد. البته دخالتهای محمدرضا شاه در دهه سوم سلطنت قابل ملاحظه بود، ولی این مربوط به زمانی است که با بیست سال تجربه زمامداری، مهارتی در شناخت سیاست ایران و جهان، بهویژه در امور نفتی، به دست آورده بود. از آن مهمتر، وی وارث زیربنای اقتصادی خوب، ارتش وفادار و دستگاه بوروکراسی مؤثر شده بود که بدون دخالت شاه نیز کار خود را بهخوبی انجام میدادند و چهبسا بهتر؛ عناصری که اگر وجود داشتند، میشد از آنان بهعنوان نهادهای استمرار «برند» پهلوی یاد کرد. اما رضا پهلوی از هیچیک از این امتیازات برخوردار نیست؛ نه دانش و تجربه کار سیاسی، نه ارتشی وفادار و مطمئن، و نه دستگاه بوروکراسی سالم و کارآمد. لذا مشخص نیست رهنمود ایشان بر چه اساس خواهد بود و چگونه میتواند اجرایی شود.
محمدرضا شاه وارث کشوری ۱۵ میلیونی بود که به ۳۰ میلیون رسید، با جمعیتی عموماً روستایی، کمتوقع و منابع نفتی ملیشده و درآمد نفتی رو به افزایش که بهخودیِخود بسیاری از تنگناهای اقتصادی کشور را حل میکرد. این با وضعیت وخیم منابع نفتی (که معلوم نیست پس از جنگ و تغییر رژیم حتی ملی باقی بماند) و منابع آبی و جمعیت انبوه و رو به کهنسالی کشور و ساختار مافیایی اقتصاد امروز تفاوت دارد. دانش، تجربه و توان مدیریتی رضا پهلوی در سطحی است که میدانیم اگر برای شهرداری شهری چنددههزارنفری در آمریکا هم کاندید شود، رأی نمیآورد. هماکنون او تقریباً همسن رضا شاه به هنگام فوت و پنج سال بزرگتر از پدرش در زمان فوت است. این سنوسال برای آغاز کارآموزی و تمرین تصدیگری کشوری به بزرگی و پیچیدگی ایران بسیار دیرهنگام است، خاصه برای کسی که تا حالا کار نکرده، درسی نخوانده و در قصر شیشهای خارج از ایران بهسر برده است.
یکی از عواملی که با تغییر مساعد شرایط میتواند به یاری ساختوساز کشور آید، وجود نیروی تحصیلکرده داخل و سرمایههای انسانی و مالی ایرانیان خارج کشور است. ولی بالفعل شدن این استعداد، به ثبات سیاسی و محیطی باز برای مشارکت نیاز دارد. خاصه آنکه افراد موفق در جوامع تازهریشهدوانده، بدون حصول اطمینان از وجود امنیت، حاضر به انتقال سرمایه و خانواده خود به ایران نیستند. ولی شخصیت رضا پهلوی، کیفیت اطرافیان و فقدان جانشین واجد شرایط، هیچیک برای تأمین شرایط فوق اطمینانبخش نیست.
رضا پهلوی مدعی تعهد به فرایند توسعه است، اما دفترچه اضطرار و ساختار حکومتی «رمه و شبانی» پیشنهادی او درست خلاف آن را به نمایش میگذارد؛ «برنامهای» که گویا تنها برای دعوی برنامه داشتن تهیه شده و هر زمان بنا بر صلاحدید «شبان» میتواند به هر شکلی تغییر کند. یادآور کمدی-تراژدیک توصیف داریوش همایون از برنامه اقتصادی در دوران طلایی پهلوی که «امر توسعه در ایران، مأموریت یک فرد و تابع خواستهها و آرزوها و هوسهای او بود... نه چیزی که از درون جامعه بجوشد». رضا پهلوی نشان داده که قائل و قادر به گفتوگو با هیچ جریانی نیست. این کار درک مشکلات کشوری که نزدیک یک قرن در آن نبوده را دشوارتر میکند. در عوض او از مردم آن کشور اطاعت میخواهد؛ امری که در جامعه مدرن و متکثر امروزی ایران ناممکن است. امروزه حتی اطاعت کودکان از پدر و مادر، آن هم در خانوادههای سنتی، هم وجود ندارد؛ چه رسد به شخصیتی که خود نسبتی با سنت ندارد؛ جامعهای که دهههاست از رابطه ارباب و رعیتی و آقا و نوکری کهن عبور کرده و به آن باور ندارد. مردم در بهترین شرایط به قانونی که به تصویب نمایندگان منتخب خود رسیده باشد احترام میگذارند، نه به فرمان دارنده «ژن مرغوب». در کشوری که از شش شاه آخر آن، یکی ترور شد (ناصرالدین شاه)، دو تن وادار به تمکین از اراده ملت شدند (مظفرالدین شاه و محمدرضا شاه) و چهار تن به خارج کشور تبعید شدند و آنجا درگذشتند (محمدعلی شاه، احمد شاه، رضا شاه و محمدرضا شاه)، تمکین خواستن، نوید آغاز نویدبخشی نیست.
معضل مشروعیت و توسعه
با این همه، تفاوت شرایط بینالمللی و مسئله مشروعیت شاید بزرگترین چالش رضا پهلوی باشد. زمان رضا شاه و محمدرضا شاه، توافقی میان قدرتهای بزرگ برای حفظ یکپارچگی ایران وجود داشت، اما اکنون شرایط بسیار متفاوت است. امروزه اسرائیل یک بازیگر مهم منطقهای است با گرایشی قدرتمند که تجزیه و ضعیف نگاه داشتن دائمی ایران را در راستای منافع ملی خود میبیند. آمریکا نیز تهاجمیتر از همیشه در پی تأمین منافع خویش است، خاصه در زمینه نفتی و گازی. رژیمی که با تهاجم نظامی خارجی سرکار آمده باشد، در شرایطی نیست که بخواهد در مقابل هیچ خواسته گماشتگان خود، هرچند استعماری، مقاومتی از خود نشان دهد. چنان نظامی تا دههها به کمکهای نظامی، امنیتی و اقتصادی مهاجمین وابسته خواهد بود و قطع آن میتواند خطر شورش یا کودتا در پی داشته باشد. ترور (مانند هنیه) یا ربوده شدن (مانند مادورو و همسرش) نیز دور از ذهن نیست. از سوی دیگر، تن دادن به خواست خارجی و چگونگی بر سرکار آمدن رژیم تازه، آن را از هرگونه مشروعیت و وجاهت ملی تهی میسازد. جریانی که پیش از سرکار آمدن و در خارج کشور توان شنیدن نقد را ندارد و پرسشکننده را مجاهد یا تجزیهطلب میخواند، پس از قبضه قدرت قطعاً از تحمل کمتری برخوردار خواهد بود و فرصت آن را خواهد یافت که تهدیدهای مطروحه را عملی سازد. در نتیجه، امواج پیدرپی سرکوب و شکنجه و اعدام قابل پیشبینی است. مردمی که کودتای ۲۸ مرداد را فراموش نکردهاند، از هر فرصتی برای اعتراض و شورش استفاده کرده تا سرانجام موفق به سرنگونی آن رژیم شدند؛ طبیعتاً اشغال کشورشان و سرسپردگی به بیگانگان را نیز برنمیتابند. مدیریت که هیچ، حتی تحمل چنین شرایط پرتلاطمی شخصیت ویژهای میطلبد. این در حالی است که رضا پهلوی، بنا به گفته خود، اهل فداکاری که هیچ، حتی اهل کار زیاد هم نیست و معلوم نیست که بخواهد یا بتواند خود و خانواده را به ایران نقل مکان دهد.
معضل توسعه با ایدئولوژی یا رهبر مناسب
بهنظر میرسد چشمانداز توسعه اقتصادی با رضا پهلوی، حتی از جمهوری اسلامی نیز تیرهتر است؛ چون رژیم برای اداره کشور حداقل ابزاری را تحت اختیار دارد که رضا پهلوی ندارد. از نهادها و شخصیتهای دانا و کارآمد «برند پهلوی» چیزی باقی نمانده و خود رضا پهلوی نیز، اگر مانع نباشد، مستعد نهادسازی نیست (مثلاً رضا شاه و فروغی و داورها مقایسه شود با رضا و یاسمن و نورالزهرا پهلوی و اعتمادیها). استبداد، میل به سرکوب و شکنجه نیز از دیگر خصیصههای «برند پهلوی» است که بهنظر میرسد رضا پهلوی استعداد و داوطلب بیشتری برای بازسازی نهادهای مربوطه به آن، چون ساواک، را دارد.
یکی از ویژگیهای چالشبرانگیز جمهوری اسلامی در زمینه توسعه اقتصادی، تأکید بر امر استقلال با تعابیر اسلامی خاص خودش است که آن را از یکسو در مقابل «غرب»، خاصه اسرائیل، قرار داده است و از سوی دیگر در مقابل جامعه مدرن ایرانی. بعضی از این چالشها از جنسی است که زمان دولت دکتر مصدق نیز مطرح بود و بعضی حتی در ادواری از سلطنت پهلوی اول و دوم. لذا بخشی از چالش «ایدئولوژیک» بهخاطر ویژگیهای فرهنگی و شرایط جغرافیایی ایران است، ولی بخش دیگر آن بهدلیل رهبری علی خامنهای و سلطه فزاینده دیدگاه او طی ۳۶ سال گذشته است؛ دیدگاهی که لزوماً از تبعات «ایدئولوژی» جمهوری اسلامی نیست و میتوانست شکل دیگری باشد. کمااینکه هاشمی رفسنجانی رویه عملگرایانه و دنیویتری داشت و رشد اقتصادی در دوره او و خاتمی، رقمی قابل احترام (و نه لزوماً رضایتبخش) و در ادوار بعدی مأیوسکننده بود.
اکنون با حذف علی خامنهای، باز فرصتی برای تغییر رویکرد رژیم پدید آمده است؛ فرصتی که با توجه به فرصتها و تهدیدها میتواند به بازتر یا بستهتر شدن اقتصاد کشور و رفتن به سمت الگوی ترکیه یا کره شمالی بینجامد. طبیعتاً توسعه در سایه تهدید و تحریم و هجوم خارجی مقدور نیست و هرچه منابع بیشتری صرف تقویت قوه دفاعی شود، مقادیر کمتری برای تخصیص به امر توسعه و رفاه باقی میماند.
اما امید بستن به ظهور رهبری همهچیزدان برای برآوردهسازی همه آرزوهای مردم یا انتظار مرگ رهبر مادامالعمر، شورش یا انقلاب اگر وعدهشکن یا متوهم از کار درآمد، چاره مناسبی برای توسعه پایدار نیست. در تحلیل نهایی، رژیم حاکم بر ایران هر چه باشد، چه اسلامی، چه پهلوی و چه هر چیز دیگر، مادام که توسعه تابع خواستههای یک فرد است، اطمینانی به سرانجام رسیدن آن وجود ندارد. توسعه باید از درون جامعه و با تکیه بر خرد جمعی، و نه دیکته مستبدان داخلی یا خارجی، شکل گیرد.


نظرها
نظری وجود ندارد.