چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

چرا بخشی از دیاسپورای ایرانی طرفدار جنگ است؟

فرشید مجاور ـ در حالی‌که جنگ برای بسیاری از ایرانیان با مرگ، آوارگی و اضطراب گره خورده، بخشی از دیاسپورای ایرانی در اروپا و آمریکا رویکردی متفاوت و گاه مشتاقانه با آن نشان می‌دهد. این نوشتار می‌کوشد با رجوع به مفاهیمی چون غرب‌زدگی، بحران هویت و نسبت با قدرت، ریشه‌های این گرایش را در تجربه تاریخی و فرهنگی ایرانیان واکاوی کند.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

آیا آن‌طور که ولی نصر، استاد دانشگاه جانز هاپکینز، می‌گوید بعضی از دیاسپورای ایرانی می‌خواهند «سفید» باشند تا در جامعه آمریکایی و اروپایی پذیرفته شوند؟! آیا دلیل حمایت آن‌ها از اسرائیل، صهیونیسم، جنگ غزه، جنبش ماگا و سلطنت همین است؟ آیا این‌ها هویت خود را با ایران پیش از اسلام شناسایی می‌کنند تا در غرب پذیرفته شوند و از دولت ایران هم همین را می‌خواهند؟!

این چند ادعا و سؤال است که هر کدام می‌تواند موضوع بحثی جداگانه باشد. می‌توان با بخشی از این دعاوی، بدون ورود به جزئیات، موافق بود: دیاسپورای ایرانی نوعاً خود را جزو جنوب جهانی، عرب و یا حتی مسلمانان (لااقل مثل بقیه آن‌ها) نمی‌داند؛ بسیاری از آن‌ها با اسرائیل همدلی دارند، بخشی نیز طرفدار ترامپ هستند که اخیراً سلطنت‌طلب شده‌اند. اما آیا این‌ها برای پذیرفته شدن در اروپا و آمریکا یا میل به «سفید» بودن است یا چیزی دیگر؟

به‌نظرم این سؤال مهمی است و جا دارد که به آن پرداخته شود. ما با پدیده عجیبی مواجه هستیم. در حالی‌که در همان روزهای اول جنگ، ۱۶۸ کودک ایرانی در میناب کشته شدند و ده‌ها هزار خانه مسکونی ویران و میلیون‌ها نفر مردم آواره شده‌اند و در ترس و اضطراب به سر می‌برند، بخشی از دیاسپورای ایرانی در میادین اروپا و آمریکا، تمثال چند سرباز آمریکایی کشته‌شده را حمل کرده، بر آن‌ها بوسه می‌زنند، شاخه گل نثار می‌کنند و یا به عکس ترامپ تعظیم می‌کنند، ولی نامی از کودکان ایرانی به زبان نمی‌آورند و اگر کسی آورد، وی را به حمایت از رژیم متهم می‌کنند و جای دیگر زیر پرچم اسرائیل به رقص و شادمانی می‌پردازند!

به‌نظرم در نظریه ولی نصر عنصری از حقیقت وجود دارد. ایرانیِ نوعیِ خارج‌کشوری خود را نه رنگین‌پوست، بلکه سفیدِ آریایی می‌داند. تا آنجا که اگر کسی وی را مثلاً با عرب یا آمریکای جنوبی اشتباه بگیرد، به وی برمی‌خورد؛ چیزی که برای غیرایرانی مضحک می‌نماید. بسیاری از زنان ایرانی موی خود را بور می‌کنند و تقریباً هر که بینی عقابی دارد، عمل کرده و به شکل اروپایی درمی‌آورند!

در عین حال می‌بینیم ایرانی نوعاً، خارج از محیط کار، تماس چندانی با «سفید»ها ندارد؛ در کلیسا و انجمن‌های محلی و فعالیت‌های سیاسی، اجتماعی و عام‌المنفعه محلی شرکت نمی‌کند و نوعاً با غیرایرانی رفت‌وآمد خانوادگی ندارد. در محیط کار هم بحث سیاسی تشویق نمی‌شود. لذا مشارکت در تظاهرات در گوشه فلان شهر حقیقتاً توجه آشنایان جامعه او را جلب نمی‌کند. بعلاوه این‌طور رفتار «غیرمتعارف» بیشتر از آن‌که باعث کسب محبت و احترام رهگذران شود، مایه انزجار و تحقیر آن‌ها را فراهم می‌آورد. خاصه آن‌که این تظاهرات عموماً در مناطقی انجام می‌شود که اکثراً دموکرات هستند و نه جمهوری‌خواه و طرفدار اسرائیل، مانند کانادا، اروپا و کالیفرنیا. این حتی احترام جمهوری‌خواهان را نیز جلب نمی‌کند، چه آن‌ها اساساً از رنگین‌پوستان، خاصه نوع ایرانی و مسلمان آن، دل خوشی ندارند؛ واقعیتی که تظاهر به سفید و ضد مسلمان و ضد خارجی بودنِ ایرانی تفاوتی در آن ایجاد نمی‌کند.

در عین حال، این دسته از ایرانیان آشکارا به مراکز قدرت مانند نتانیاهو و ترامپ و سناتورهای مرتبط پیام می‌فرستند که ما ارادتمند شما و دوستدار رضا پهلوی هستیم که فرمانبردار شماست. به عبارتی دیگر، تلاش برای نزدیکی به مراکز قدرت بدون فعالیت انتخاباتی و حزبی معمول، همان‌طور که در کشورهای عقب‌افتاده و خاصه ایران معمول بود و هست. حمایت و نزدیکی به رضا پهلوی نیز از همین ماهیت برخوردار است.

برای توضیح این رفتار، بیایید «پدیده» غرب‌زدگی را یک‌بار دیگر مرور کنیم. می‌گویم «پدیده» و نه نظریاتی که برای توضیح آن توسط فردید و آل احمد ارائه شده، زیرا خود پدیده قریب یک قرن پیش از ابداع نامی برای آن وجود داشت و در آستانه انقلاب ۵۷ کاملاً شناخته شده بود، حتی برای کسانی که حتی نام جلال آل احمد یا فردید را شنیده بودند. دلیل این آشنایی، تجربه شخصی در برخورد با این تیپ افراد، خصوصاً در ادارات بود. برای روشن شدن مطلب مثالی می‌زنم. یک‌بار در دوران دبیرستان برای تماشای فیلمی به زبان اصلی رفتم به انجمن فرهنگی ایران و آمریکا. فیلمی به نام Dr. Strangelove نمایش داده می‌شد. ۳۰-۴۰ نفری آنجا بودند، عموماً از جوانان و نوجوانان ایرانی، اما اروپایی و آمریکایی هم میان آن‌ها بود. آن سال‌ها ۴۰ هزار مستشار خارجی در ایران زندگی می‌کردند. فیلم کمدی نبود، اما می‌دیدم خیلی جاها مردم بی‌خودی و با صدای بلند می‌خندند! شک کردم که شاید من معنی را نگرفتم. جایی از بغل‌دستی‌ام پرسیدم این چی گفت؟ گفت درست نفهمیدم؛ پرسیدم پس چرا خندیدی؟! گفت خوب همه می‌خندند!

این یک تجربه منحصربه‌فرد نیست. غرب‌زدگی پدیده‌ای عمومی و قابل مشاهده برای همگان بود، طوری‌که حتی در تلویزیون دولتی نیز از آن جوک می‌ساختند. مثلاً برنامه‌ای کمدی بود به نام «آقای مربوطه». در یکی از اپیزودهای آن، آقای مربوطه با همسرش در دفتری با یک خارجی (که در ایران یعنی غربی، و الا هندی و چینی و عرب و ترک و افغانی همان‌ها خوانده می‌شوند نه خارجی) برخورد می‌کنند (که زنده‌یاد رافی خاچاطوریان نقش آن را ایفا می‌کرد). آقای مربوطه با دیدن خارجی هیجان‌زده شده، برای باز کردن سر صحبت حرفی می‌زند و چیزی تعارف می‌کند. خارجی که حوصله معاشرت نداشت، بدون آن‌که حتی به وی نگاه کند، گفت: «No, thank you.» این کار چند بار تکرار شد تا خانم آقای مربوطه گفت این خارجی‌ها خیلی مبادی آداب هستند، حتماً از این‌که منو بهش معرفی نکردی ناراحت شده. آقای مربوط خوشحال که راهی برای آشنایی با خارجی پیدا کرده، باز رو کرد به خارجی، با دست خانمش را معرفی کرد و گفت: این هم خانمم. و خارجی باز بدون آن‌که نگاه کند، با حالتی منزجر شده و با صدای بلند گفت: «No, thank you!» شکل «دهاتی» این رفتار آقای «باقرزاده» در فیلم‌های کمدی پرویز صیاد بود که در دهات کت‌وشلوار می‌پوشید و کراوات مضحکی می‌زد و ادای شهری‌ها را درمی‌آورد و حرف‌های گنده‌گنده و مهمل می‌زد. تجربه شخصی دیگر، دیدن فیلمی از اینگمار برگمن، فیلم‌ساز «آوانگارد» سوئدی، در تلویزیون سراسری است با صحنه‌هایی جنسی که هنوز نمایش آن‌گونه صحنه‌ها به‌خاطر مقررات عفت عمومی در آمریکا ممنوع می‌باشد. خاطرم هست روز بعد در دبیرستان همگی با شگفتی از آن صحنه‌ها می‌گفتند. ریک استیونز، چهره مشهور تلویزیونی آمریکا، اخیراً در مصاحبه‌ای (با آنا سیلز) گفت چند سال پیش از انقلاب به ایران سفر کرده و از برخورد با کسانی که به مینی‌ژوپ کوتاه‌تر از پاریس افتخار کرده، آن را نشان پیشرفت می‌دانستند، شگفت‌زده شده بود.

این پدیده را بسیاری از متفکران ایرانی مشاهده کرده و تلاش کردند آن را توضیح دهند. شاید بعضی از آن توضیحات دقیق نباشد و یا آن نویسندگان با معیارهای امروزی مرتکب اشتباهاتی شده باشند، ولی این‌ها هیچ‌یک وجود خود پدیده را انکار نمی‌کند. سال‌ها پیش از آل احمد و فردید، فخرالدین شادمان به پدیده پرداخته و از آن با عنوان «فکلی بی‌شرم» یاد کرده بود و پیش از او احمد کسروی «اروپایی‌گری». بعضی هم آن را فرنگی‌مآبی می‌خواندند.

پیش از این‌ها، حسن مقدم و دهخدا و جمالزاده و دیگران نیز به آن پرداختند. حتی محمدعلی فروغی و حسن تقی‌زاده و ایرانشهر که از برجسته‌ترین روشنفکران متجدد و غرب‌گرای زمان خود بودند، متوجه وجود مشکلی فرهنگی در جامعه ایرانی بودند (مثل بسیاری از ناظرین خارجی وقت)؛ این‌که ایرانی به فرهنگ و هویت خود آشنایی درستی ندارد و مقید به اصول اخلاقی محکمی نیست. حتی ایران‌شناس شهیر انگلیسی، Ann Lambton، راجع به آن نوشته. این دسته راه‌حل را در آموزش و پرورش و توسعه مدارس می‌دیدند، اما برخی مانند کسروی و یحیی دولت‌آبادی مشکل را عمیق‌تر از این حرف‌ها می‌دانستند و می‌گفتند افراد تحصیل‌کرده ما به لحاظ اخلاقی یا نفسانی لزوماً بهتر از بقیه نیستند و چه‌بسا بدتر هم شده باشند. دولت‌آبادی، نماینده مجلس پنجم، در کتاب حیات یحیی خود می‌نویسد:

باید اعتراف کنیم که ما در مدت چندین سال آزادی و مشروطیت برای حسن اداره کردن کارهای خود لیاقتی بخرج ندادیم و نتوانستیم از آزادی و عنوان حکومت ملی استفاده نمائیم. آزادی‌خواهان به جان هم افتادند و دزدان و شیادان مملکت لباس مشروطه‌خواهی در بر کرده به میدان آمدند... لیاقت ملت از دبستان‌ها باید ظهور نماید و آن بر دو قسم است: لیاقت علمی و لیاقت تربیتی. بر فرض که در ظرف مدت این چهل سال آخر دایره معارف ما وسعت گرفت و در داخل و خارج یک عده معینی پسر و دختر کم و بیش تحصیلاتی کردند، اما باید تصدیق داشت که حسن تربیت، یعنی ملکه نفسانی راستی و درستی و استقلال فکر و اعتماد به نفس، همدوش تحصیلات آن‌ها نبوده، بلکه به‌واسطه نقصان تربیت خانوادگی غالباً تحصیلات آن‌ها بر فساد اخلاق عرضی خانوادگی افزوده است.

پدیده فرنگی‌مآبی لااقل از زمان ناصرالدین‌شاه شناخته شده بود و ربطی به نگاه اسلامی و «غرب‌ستیزی» ملایان نداشت. کمااین‌که حتی یوشیدا ماساهارو، فرستاده دولت ژاپن در زمان ناصرالدین‌شاه، نیز متوجه آن شده بود. ماساهارو در خاطرات خود از گفت‌وگو با اشراف فرنگ‌رفته‌ای گزارش می‌دهد که نسبت به روس و انگلیس احساس «حقارت» می‌کردند و استقلال ایران را ناممکن می‌دانستند، از خارجی تعریف‌های غلوآمیز می‌کردند، از برخی ظواهر آن‌ها تقلید کورکورانه می‌کردند و فاقد اعتماد به نفس بودند.

البته زمان قاجار، فرنگی‌مآبی بسیار محدود و منحصر به مشتی اشراف قاجاری بود که برای جلب نظر مستشاران خارجی، اعم از روس، انگلیس، عثمانی، فرانسوی و آلمانی، سعی می‌کردند به نیابت از آنان در دولت چانه‌زنی کنند و «حق‌العمل» خود را بگیرند. درجه باور و یا شیفتگی حقیقی این‌ها به فرهنگ و تمدن غربی دانسته نیست، اما منافع تظاهر به آن روشن است. آن زمان عامه مردم شناختی از غرب و «غرب‌زده» نداشتند، اما در دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی این وضعیت به‌کلی تغییر کرد. مردم کوچه و خیابان و هر که با «غرب‌زده»، «فکلی»، یا «فرنگی‌مآب» برخوردی داشت، از وی بدش می‌آمد. البته بیشتر مردم آن زمان مذهبی بودند و یک دلیل تنفر مردم از «غرب‌زده» باورهای سنتی و دینی آن‌ها بود. اما موضوع فقط دین نبود. مردم «غرب‌زده» را قشری سطحی، پرمدعا و توخالی می‌دانستند و این قشر خود را بهتر و فهیم‌تر از بقیه مردم. در مثالی که از تجربه خود و یا شوی آقای مربوطه آوردم، کاملاً روشن است که موضوع اساساً ربطی به دین نداشت. شادمان و کسروی هم که ابداً افرادی مذهبی نبودند (گفته می‌شود حتی فردید و آل احمد هم مذهبی نبودند و بعداً بنا به مصالحی به آن تظاهر کردند) ولی همگی در تنفر از این تیپ افراد اشتراک نظر داشتند. از دید شادمان «فکلی، ایرانیِ بی‌شرمِ نیمه‌زبانی است که کمی زبان فرنگی و از آن کمتر فارسی یاد گرفته و مدعی است که می‌تواند به زبانی که آن را نمی‌داند، تمدن فرنگستانی را که نمی‌شناسد برای ما وصف کند» (شادمان، تسخیر تمدن فرنگی، ص ۱۳). شادمان که خود تحصیلاتی عالی در فرانسه و انگلستان داشت و استاد دانشگاه بود و با تمدن غربی آشنایی خوبی داشت، نگران از دست رفتن هویت ایرانی در مقابل هجوم فرهنگی غرب بود. دلیل نگرانی شادمان جذابیت‌های فرهنگ و تمدن عربی بود و عدم شناخت و نابلدی ایران در مواجهه با آن. وی عمیقاً باور داشت که بدون شناخت عمیق ایران نمی‌توان به مصاف فرنگی و تجدد رفت و هشدار می‌داد «این سیل تمدن فرهنگی، خواه‌ناخواه همه را خواهد گرفت. پس بهتر است که با آن آشنا شوید و نگذارید همه چیز شما را بگیرند.» (شادمان، تاریکی و روشنایی، ص ۱۳۸). اروپایی‌گرِ کسروی کسی است که برایش پارسایی و نیکوکاری پشیزی نمی‌ارزد و آزمندی و دغلبازی را هنر می‌داند. از دید کسروی، اروپایی ربودن دارایی شرق را می‌خواهد و علم و تمدن و برتری و بهتری را دستاویز آن قرار می‌دهد.

بعضی از فرنگی‌مآب‌ها، مانند تقی‌زاده و فروغی، آشنایی خوبی با فرهنگ غرب داشتند، بعضی هم در غرب تحصیل کرده بودند، ولی تعداد این‌ها به یک به ده هزار هم نمی‌رسید. اکثر فرنگی‌مآب‌ها به آشنایی با غرب تظاهر کرده، از آن به‌عنوان ابزاری برای تفاخر و یا نزدیکی به مراکز قدرت استفاده می‌کردند. این جریان خصوصاً پس از کودتای ۲۸ مرداد پررنگ شد؛ طوری‌که اسم ملکه انگلیس و رؤسای جمهور آمریکا را روی خیابان‌های ایران گذاشته و قانون کاپیتولاسیون (که مطابق آن مستشاران آمریکایی از محاکمه در ایران معاف شدند) به کشور تحمیل شد. در آن دوره، غرب‌زدگی می‌توانست منافعی برای فرد در بر داشته باشد؛ چیزی شبیه به عرب یا اسلام‌زدگی پس از انقلاب اسلامی، که عده‌ای ناگهان «اسلام ناب محمدی» را کشف کرده، والضالین را برای منافع آن غلیظ‌تر و بلندتر می‌گفتند و از ادبیات من‌درآوردی عربی جدید و ریش و تسبیح برای پیشرفت کار خود استفاده می‌کردند.

متأسفانه این‌طور رفتار، یعنی تقرب به مراکز قدرت و اظهار کوچکی و ارادت، حتی اشغالگر خارجی، برای حفظ منافع یا دفع شر، در تاریخ ایران سابقه‌ای طولانی دارد. در مورد غرب لااقل این دلیل یا بهانه وجود داشت که این‌ها وارثان تمدن روم و یونان باستان و از پیام‌آوران رنسانس و انقلاب صنعتی هستند که از دستاوردهای بشری است و باید به آن پیوست. به‌علاوه ایران، بر خلاف بیشتر کشورهای آسیایی قرن ۱۹، مستعمره جایی نبود و استقلال داشت. اما چنین بهانه‌ای در مورد اقوام بیابان‌گرد و خونریز مغول وجود نداشت. با این حال، پس از قتل‌عام‌های هولناک و نابودی اغلب شهرهای بزرگ، وقتی «ایران» مغلوب مغولان شد، به‌ناگاه فرهنگ مغولی برای عده‌ای عزیز و ارجمند شد و زبان و هنر و «زیبایی» مغولی محبوب دل‌ها گردید و رواج یافت و مایه تفاخر شد!

عطاملک جوینی (قرن ۱۳ میلادی) می‌نویسد:

اکنون بسیط زمین و بلاد خراسان، خصوصاً که منبع علما و مجمع فضلا و مربع هنرمندان و مرتع خردمندان بود، از پیرایه... هنر و آداب خالی شد...» و جای آن‌ها را کسانی گرفتند که «کذب و تزویر را وعظ و تذکیر دانند و تحرمز و نمیمت را صرامت و شهامت نام کنند و زبان و خط ایغوری را فضل و هنر تمام شناسند... و هر مزدوری دستوری و هر مزوری وزیری و هر مدبری امیری و هر مستدفی مستوفی و هر مسرفی مشرفی و هر شیطانی نایب دیوانی و هر کون‌خری سرصدری و هر شاگردپایگاهی خداوند حرمت و جاهی و هر فراشی صاحب دورباشی و هر جافی کافی و هر خسی کسی و هر خسیسی رئیسی و هر غادری قادری و هر دستاربندی بزرگوار دانشمندی و هر جمالی از کسرت مال باجمالی و هر حمّالی از مساعدت اقبال با فسحت حالی... .

تاریخ جهانگشای جوینی، جلد ۱، ص ۴ به بعد

با این سلطه، حتی استانداردهای زیبایی، شامل شکل صورت و چشم و لب، در نگارگری ایرانی تغییر کرد و تا اوایل قرن بیستم و ورود استانداردهای غربی ادامه داشت.

موضوع این است که بخشی از ایرانیان برای بقا و تقرب به مرکز قدرت دست به خیلی کارها می‌زنند و برای آن از انواع توجیهات زمینی و آسمانی استفاده می‌کنند و اگر توجیهی هم نبود، در نهایت تیغ شمشیر حاکم آن کار را می‌کند، و به قول قاضی‌القضات باشتین (سریال سربداران) «حق آن است که خان بگوید.»

تسلیم، همرنگی، و حتی همکاری و تظاهر به دلسوزی برای «شهید» متجاوز و ارائه نظریات محیرالعقول برای توجیه این اعمال نیز متأسفانه جزئی از فرهنگ ایرانی است. رکن‌الدین امام‌زاده در زمان حمله چنگیزخان به بخارا (نیشابور) گفت: «باد بی‌نیازی خداوند است که می‌وزد، سامان سخن گفتن نیست.» که اوج تسلیم و توجیه آن با ادبیات عرفانی و الهی را نشان می‌دهد.

این گرایش عموماً در شرایط فرسودگی و ضعف داخلی و طلوع قدرقدرتی خارجی و یا پس از شکستی سهمگین برجسته می‌شود. ولی گرایش دیگری نیز وجود دارد و آن روحیه آزادگی، سرفرازی، سلحشوری و شکیبایی ایرانی است؛ روحیه‌ای که ایران را تا کنون ایران نگه داشته است. ولی به چیرگی همیشگی این روحیه نمی‌توان غره شد. واقعیت آن است که پس از حمله اعراب، ایران برای مدتی نزدیک به نه سده استقلال سیاسی و یکپارچگی نداشت، حکومت‌های حاکم بر ایران در این دوران بسیار طولانی خارجی یا غالباً محلیِ باج‌گذار آن‌ها بودند. در کنار استقلال‌طلبی و روحیه حماسی و آزادگیِ فردوسی‌ها، روحیه مرعوب‌شدگی، تسلیم و تن به «تقدیر» دادن نیز وجود داشت که همرنگ جماعت شدن و خود نگه داشتن را بر هر اصلی ارجح می‌دانستند.

برگردیم به سؤال اصلی و توضیح درخواست برخی از دیاسپورای ایرانی از ابرقدرت آمریکا و اسرائیل برای تجاوز به کشور آبا و اجدادی خود و رقص و شادی پس از آغاز بمباران‌ها. گفتیم شاید تقرب به مراکز قدرت خارجی و پول بخشی از توضیح باشد. این شاید بتواند انگیزه سازمان‌دهندگان و فعالان شبکه‌های خبری و سیاسی و اطرافیان رضا پهلوی را توضیح دهد، اما این برای بیشتر آدم‌های معمولی توضیحی قانع‌کننده نیست.

فصل مشترک کلیه کسانی که در مورد پدیده غرب‌زدگی قلم زدند، و حتی اندیشمندانی که خود فرنگی‌مآب محسوب می‌شدند، شناسایی نوعی بی‌مایگی و مشکل هویتی شایع میان بخش وسیعی از ایرانیان است. این ناامیدی از برداشت و اقتباس آگاهانه، تقی‌زاده (از رهبران برجسته مشروطه) را بدان‌جا رساند که گفت «ایرانی باید از فرق سر تا نوک پا فرنگی شود»، چون از دید او، ایرانی هرگاه انتخاب می‌کرد، به سطحی‌ترین و پست‌ترین وجوه آن می‌پرداخت، طوری‌که به‌جای «سیویلیزاسیون» غالباً «سفلیس» آن را به کشورش سوغات می‌آورد. بسیاری این بی‌مایگی را به سواد نسبت می‌دادند، اما دیدند این شر لزوماً با سوادآموزی اصلاح نمی‌شود. جالب این‌که مارکسیست‌ها عموماً از غرب‌زدگی نمی‌گفتند، شاید به‌خاطر آن‌که، به قول کسروی، خود دچار تقلید کورکورانه از غرب به نوعی دیگر بودند. آن‌ها از اصطلاح لمپن استفاده می‌کردند که در ایران برای توصیف بی‌فرهنگی، بی‌ریشگی و رفتار اراذل و اوباش استفاده می‌شد (گویا معنی مارکسیستی آن، ناآشنایی با فرهنگ «والای» کارگر صنعتی باشد). در اینجا لمپنیزم به سواد نیست، بلکه به منش و کنش است. یکی می‌تواند خیلی هم باسواد باشد و همزمان بی‌فرهنگ، بددهن و لوده. یکی می‌تواند در رشته تخصصی خود مؤثر و دانا و توانا باشد و در امور اجتماعی و حتی زمینه‌های تخصصی دیگر، ابله و حتی خرافی.

اکنون به این پیچیدگی‌ها تنفر به‌حق از رژیم هم اضافه شده؛ تنفر به‌خاطر تحقیر و توهین رژیم از همان زمان به هر دختر و پسر ایرانی از کودکستان تا دانشگاه و هر اداره و معابر عمومی. تنفر به‌خاطر تبعیض، خفقان، سرکوب، شکنجه و قتل بی‌رحمانه هزاران هزار جان عزیز. اما چاره ظلم محمدشاه خوارزم‌شاهی، باز کردن دروازه‌های شهر به روی سپاهیان خونریز چنگیز نیست، هرچند با شعار مبارزه با تروریسم و آزادی وارد شهر شوند.

در سریال «دلیران تنگستان» صحنه‌ای هست که در آن یکی از همرزمان رئیسعلی دلواری پنهانی می‌رود سفارت انگلیس در بوشهر که جای رئیسعلی را لو بدهد. سفیر انگلیسی که این‌همه خوش‌شانسی را باور نمی‌کرد، از تفنگچی می‌پرسد برای این خدمت چقدر پول می‌خواهی. تفنگچی با عصبانیت می‌گوید من پولکی یا خائن نیستم. انگلیسی مات و مبهوت نگاهش می‌کند که پس انگیزه چیست و طرف می‌گوید با رئیسعلی خون دارم. بعداً رئیسعلی با خبرچینی این خائن به دام افتاد و کشته شد. انگیزه همکاری تفنگچی با استعمار انگلیس یا خون داشتنش با رئیسعلی آن بود که یک‌بار سر نگهبانی خوابش برد و غفلت او مایه آسیبی بزرگ به دلیران تنگستانی شد که سر آن رئیسعلی وی را مؤاخذه کرد و توی گوشش سیلی زد. تفنگچی گوشش را گرفت و گفت من غیرت دارم. رئیسعلی گفت چون می‌دانم غیرت داری، زدم تا یادت نرود چطور از ناموست (ایران) دفاع کنی. البته جنگ‌طلب می‌گوید رئیسعلی کجا و رژیم اسلامی کجا؟! ولی آن زمان نگاه استعمار انگلیس و دوستداران و مزدوران ایرانی‌اش به «مجاهدین تنگستان» شبیه نگاه امروز آمریکا به ایران بود. از دید آن‌ها تنگستانی‌ها مشتی یاغی و آدم‌کش (تروریست اسلامی) بودند که در راه پیشبرد تمدن غربی در نواحی عقب‌افتاده و وحشی آسیا مانع ایجاد می‌کردند. لازم به یادآوری است دلیران تنگستان عموماً مسلمان و معتقد به فلسفه شهادت بودند، کمااین‌که پیش از رفتن به جنگ از زیر قرآن می‌رفتند و اشهد می‌خواندند. جسد رئیسعلی نیز بنا بر وصیتش در جوار قبر علی‌بن‌ابی‌طالب مدفون است. نمی‌دانیم که آیا این دلیران از کوروش بزرگ چیزی شنیده و یا پرچم ایران آن‌ها در کنار علم‌های مذهبی شیر و خورشید داشت یا نه. اما با اطمینان می‌توان گفت کاری که کردند وطن‌پرستی بود (پرستاری از وطن مطابق تعریف احمد کسروی) و کار آن تفنگچی «خوش‌غیرت» خیانت. همان‌طور که استقلال و یکپارچگی ایران، پس از نزدیک ۹ سده سلطه خارجی و بندگی و باج‌گذاری، توسط اقوام ترک و کردزبان صوفی و علوی تأمین شد که رهبر خود را مرشد کامل و مظهر امام زمان می‌دانستند. کسانی که با پرچم «یا علی ولی‌الله مدد» مقابل قوی‌ترین و مدرن‌ترین ارتش وقت جهان، یعنی ارتش عثمانی، ایستادند و ایران را از یوغ خارجی رها ساختند. همین صوفیان علویِ ترک و کردزبان بودند که بلافاصله شاهنامه تهماسبی، که نفیس‌ترین و هنرمندانه‌ترین نسخه شاهنامه است، را در تبریز تهیه کردند و ایران را به اوج عظمت و رفاهی رساندند.

به‌نظر می‌رسد ترکیبی از غرب‌زدگی و لمپنیزم، توصیف مناسب‌تری از پدیده مورد بحث باشد تا تمنای سفید بودن. زمانی غرب‌زدگی به معنای تقلید کورکورانه از اصول حقوق بشر و دموکراسی و آزادی‌های فردیِ دوران جنگ سرد و زمان آیزنهاور و کِنِدی بود و حالا مخالفت با آن اصول و پیشبرد سیاست‌های ترامپ و نتانیاهو در پیشبرد اسرائیل بزرگ. از ویژگی‌های بارز این جنبش، فحاشی در سطحی بی‌سابقه است؛ رفتاری که زمانی مختص به لمپن‌ها از نوع «چاله‌میدانی» و محلات بدنام آن بود. اکنون امروزه این‌گونه ادبیات در سطحی بسیار گسترده در ملأعام توسط مرد و زن به صورت شعارهای سیاسی همراه با لودگی سر داده می‌شود؛ عباراتی که اگر ترجمه شوند، هر شنونده‌ای را از گوینده منزجر می‌کند؛ ادبیات و گاه حرکاتی که خود از آگاهی کودکان و اقوام خودشان شرم دارند. اما اینجا عنصر شرم، «آبرو» و اعتبار که زمانی در جامعه ایرانی از بزرگ‌ترین فضیلت‌ها بود، اساساً جایی ندارد. در این فضا فرد خود را مجاز می‌داند هر چه دل‌تنگش می‌خواهد بگوید و هر کاری می‌خواهد بکند و با راست و دروغ و شرافت و خجالت و تبعاتش کاری ندارد! حکایت لاف در شهر غریب.

از دیگر ویژگی‌های این جنبش، ماهیت ضد «روشنفکری» و حتی افتخار به نادانی است! شرایط به‌گونه‌ای است که بسیاری دیگر از بیان مطالب ضد و نقیض، آشکارا باطل، دروغ و ابلهانه ابایی ندارند! طوری‌که با تکرار آن‌ها به‌نوعی احساس همبستگی و همدلی می‌کنند! اکنون افرادی به چهره‌های شاخص و سخنران این جنبش تبدیل شده‌اند که از مصادیق بارز لمپنیزم و جهالت هستند، با چهره‌ای مدرن و روتوش‌کرده! رهبر اصلی جنبش، «کینگ» رضا پهلوی، کسی است که از نوجوانی در ایران نبوده و خارج هم درسی نخوانده، کاری نکرده و آشکارا چیزی راجع به ایران یاد نگرفته است. فرزندان این شخص فارسی سخن نمی‌گویند، و همسرش حتی سرود «ای ایران» را هم نمی‌داند. کسی که به صراحت بیان داشته که قصد نقل مکان به ایران ندارد زیرا همه زندگی و دوستانش در خارج هستند و در ایران چیزی که بخواهد به آن برگردد ندارد! اما این ویژگی‌ها از دید دیاسپورای طرفدار ایشان نه‌تنها ننگی نیست، بلکه حتی نوعی مزیت نیز به حساب می‌آید، زیرا شبیه به «ایران‌دوستی» و «دانش» خودشان است و با آن احساس همزادپنداری می‌کنند. نسل دوم ایرانی‌های خارج کشور، مانند فرزندان رضا پهلوی، فارسی نمی‌دانند و حتی علاقه‌ای به بازدید ایران ندارند، کمااین‌که علاقه‌ای به دیدن هند و مکزیک هم ندارند، نه به دلایل سیاسی، بلکه به‌خاطر «کثیف» و «عقب‌مانده» بودن آن‌ها! جالب این‌که وطن‌پرستی این‌ها با ابراز شاه‌دوستی و نه انجام خدمتی برای وطن تعریف می‌شود، کمااین‌که وطن‌پرست‌ترین ایرانی خود رضا پهلوی است که عمده‌ترین فعالیتش تشویق دیاسپورای ایرانی به حمایت از بمباران ایران بوده است! بمبارانی که این‌ها کوچک‌ترین نقشی در انتخاب اهداف، گستره و مدت ادامه آن ندارند. وقتی از ترامپ و سخنگوی دولت اسرائیل پرسیدند تا کی این بمباران‌ها ادامه می‌یابد، گفتند تا وقتی که خطر برطرف شود، پرسیده شد آن چه زمانی است، هر دو گفتند هر وقت احساس‌مان بگوید! شگفت آن‌که سلطنت‌طلبان با زندانیان سیاسی که برای پرستاری از ایران هزینه داده‌اند، بیشترین زاویه را دارند!

ویژگی دیگر این گروه، گرایش ضد اسلامی شدید آن است. جالب این‌که این‌ها عموماً ضد مذهب نیستند. برعکس، در بسیاری از این‌ها برخوردی احترام‌آمیز و همدلانه با دو شاخه موسوی و عیسوی ادیان ابراهیمی دیده می‌شود. رضا پهلوی خود مشکلی با کیپا به سر گذاشتن و تعظیم به دیوار ندبه و وردخوانی ندارد، همسرش نیز عرض حال نوشته، لای دیوار ندبه می‌گذارد، کاری که اگر کسی در ایران انجام دهد توسط این‌ها خرافات خوانده می‌شود! همچنین رضا پهلوی و طرفدارانشان مشکلی با انجمن‌های مسیحی متعصب آخرالزمانیِ طرفدار ترامپ ندارند و از همان ادبیات جنگ صلیبی برای توصیف تجاوز به ایران استفاده می‌کنند. وزیر جنگ آمریکا خود یک مسیحی افراطی است که علائم جنگ صلیبی را روی سینه خود خالکوبی کرده و به سلطه جهانی مسیحیت نوع خود باور دارد و اسلام را رقیب آرزوهای خود می‌پندارد. به عبارتی وی یک جهادی از نوع مسیحی آن است. اما جنگ‌طلبان مشکلی با جنگ صلیبی علیه کشور خود ندارند و دیگران را به انجام آن تشویق می‌کنند. این شرایط یادآور توصیف انترناسیونالِ مارکسیست‌های ایرانی توسط حسن مدرس است که می‌گفت گویا ناسیونالش مال آن‌ها و انترش ماییم. این‌ها نه سکولارند و نه باورمند به هیچ دین به‌خصوصی، هرچند بسیاری از این‌ها تا چند سال پیش در صف نذری تو سر و پیکر یکدیگر می‌زدند. این‌ها همان چیزی هستند که از قدیم هرهری‌مذهب خوانده می‌شد. یعنی به هیچ اصل اخلاقی باور ندارند، چه رسد ملی، و در عین حال به‌سادگی می‌توانند به داشتن هر باوری تظاهر کنند.

در پایان لازم به تذکر است که این توصیف منحصر به دیاسپورای ایرانیِ طرفدار جنگ و خاصه بخش «آوانگارد» آن است. حمل پرچم اسرائیل و حتی رقص و شادمانی کار اقلیتی از این گروه است که در سوشیال‌مدیا پررنگ‌تر می‌شود و به پای همه نوشته می‌شود، چون در هر صورت رهبری با آنان است. در میان این‌ها حتی کسانی هستند که ارزشی برای رضا پهلوی قائل نیستند و برخوردشان با او ابزاری و دوره فایده‌اش را تنها برای دوره گذار می‌دانند، همان فکری که پیش از انقلاب ۵۷ بسیاری در مورد خمینی می‌کردند. این رفتار حتی نوعی سلطنت‌طلبی سنتی نیست و بسیاری از آن‌ها اصولی و فرهیخته و ایران‌دوست بودند. هنوز حتی اگر تمام این قشر را در نظر بگیریم، باز اقلیتی از جمعیت ۸ میلیونی دیاسپورای ایرانی را تشکیل می‌دهد.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.