از «همه راهها را رفتیم» تا «فقط جنگ مانده»؛ رؤیافروشیِ اپوزیسیونِ بیراهبرد
حسین رزاق ـ آنچه بهعنوان «تجربه همه مسیرها» فروخته میشود، در بهترین حالت مجموعهای از واکنشهای هیجانی و مقطعی بوده. هر بار یک جرقه، هر بار یک موج، و هر بار یک روایت تکراری که «اینبار کار تمام است» حداقل بیستسال است که پیشاز هر چهارشنبهسوری میگویند این پایان ماجراست! در تمام اینسالها چهرههای اپوزیسیون تبدیل شدهاند به تحلیلگر اما با تحلیلهایی که رؤیافروشی بوده و امروز، صورتحساب همان رؤیا فروشیها پیشروی ماست.

در ۲۳ مارس ۲۰۲۶ بر دیوار اتاقی در یک ساختمان مسکونی ویران شده در شمال تهران آویزان است. منبع: AFP

این روزها این جمله لقلقه زبان خیلیها شده که «ما همه راهها را آزمودیم و به بنبست رسیدیم و فقط جنگ مانده». این گزاره اگر چیزی را ثابت کند، پیش از هر چیز ورشکستگی اپوزیسیون است. ورشکستگیِ مخالفانی که نام خود را اپوزیسیون میگذارند اما در ساختن یک اپوزیسیون واقعی هم ناتوان ماندهاند و حالا اسم ناتوانی خود را میگذارند «بنبست تاریخی». باید تعارف را کنار گذاشت؛ سوگیری به سمت مداخله خارجی برای رهایی، جز نشانهای از فقدان راهبرد، فقدان ساختار و فقدان فهم سیاست نیست. به هیچ وجه قصد نادیده گرفتن هیچ وجهی از شرارت و جنایتهای جمهوری اسلامی را ندارم اما هرچه جمهوری اسلامی در این سالها کوشید تا ساختار بسازد و اینروزها کاملا توانائی خود را در این زمینه نشان داده که برخلاف اکثر تحلیلها، نظامی قائل به افراد نمانده، در نقطه مقابل تمام توانایی اپوزیسیون خلاصه در اغتشاش و انشقاق بوده است. گاهی حول یک فرد جمع شدند، گاهی حول افرادی. اما هرگز به سازماندهی و ساختار جز در ادعا نرسیدند که نرسیدند. دریغ از یک شبکه، یک انسجامِ مدید، یک راهبرد که پاسخگوی واقعیت باشد نه رویا. همین است که با اولین موج سرکوب یا شکست هر جنبش یا خیزشی، که از قضا هیچ نقشی جز رویافروشی و القای «پایانِ ماجرا» در آن نداشته، بلافاصله بر طبل یاس میکوبد که همه راهها را رفتیم و نشد و نمیشود. تکرار مکرراتی که متعلق به امروز هم نیست.
اما واقعا یکبار صادق باشیم که کدام تمام راهها امتحان شدهاند که جنگ را آخرین نبرد میدانیم؟ اپوزیسیونی که حتی نتوانسته یک اعتصاب سراسری واقعی و پایدار سازماندهی کند؛ از ساختن یک شبکهٔ حداقلی برای هماهنگی و پیوستگی کنشها در طولانیمدت عاجز بوده؛ در سادهترین آزمونها مثل «تحریم انتخابات» بارها شکست خورده، با چه اعتماد به نفسی ادعا میکند همه مسیرها را طی کرده؟ اینکه بخشی از جامعه، تجارب شکستخوردهٔ اصلاحات درون ساختاری را بخشی از مسیر طی شده برای تغییرات اساسی میدانند هم یک خطای راهبردیست.
آنچه بهعنوان «تجربه همه مسیرها» فروخته میشود، در بهترین حالت مجموعهای از واکنشهای هیجانی و مقطعی بوده. هر بار یک جرقه، هر بار یک موج، و هر بار یک روایت تکراری که «اینبار کار تمام است» حداقل بیستسال است که پیشاز هر چهارشنبهسوری میگویند این پایان ماجراست! در تمام اینسالها چهرههای اپوزیسیون تبدیل شدهاند به تحلیلگر اما با تحلیلهایی که رؤیافروشی بوده است و امروز، صورتحساب همان رؤیا فروشیها پیشروی ماست.
کمی به حافظه جمعی خود رجوع کنیم؛ فقط سهسال از جنبش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» گذشته. از لحظهای که جامعه، پس از کنشهایی پیوسته، گفتمان گذار را غالب کرد و تلاش داشت مسیر مقاومت مدنی را استوارتر تمرین کند. اما اپوزیسیون دوباره همان میانبُر همیشگی را زد! بهجای تقویت مسیر و همراهی با مردمی که متحد و متکثر در داخل و خارج کنار هم ایستاده بودند، با رویای کنار هم نشاندن چهرهها، همه چیز را منحرف کرد. اما با تمام کشمکشهای مخالفان، جنبش دستاوردهای خود را داشت، حکومت را پس زده بود و تا پای مناسک انتخاباتی حکومت نیز ایستاد. اما همین مقاومت توسط برخی از نوباوگانِ سیاسی در اپوزیسیون شکسته شد! بخشی با همان منطقِ خطرناک «آخرین فرصت»، بخش قابلتوجهی از مردم را پای صندوق رأی کشاندند و برای نظام مشروعیت خریدند.
جای تعمیق آن مسیر، شکاف ایجاد کردند و انسجامی که حول تحریم و مقاومت مدنی شکل گرفته بود را شکستند. دقیقاً همانجایی که باید پیوند ساخته میشد، باعث شکاف در بدنهای شدند که با رنجوری و زحمت به یک انسجام حداقلی رسیده بود. و امروز نیز همان جماعت به این منطقِ بیاساس که «دیدید؟ نشد. پس جنگ» در جامعه دامن میزنند. مسئلهای که فقط یک تناقض نیست؛ ناشی از بیمسئولیتی سیستماتیک اپوزیسیون است که جای ساختارسازی روی کاکل چهرهها و سلبریتیهای سیاسی میچرخد.
مشکل اینجاست که این اپوزیسیون اساساً به «فرآیند» باور ندارد. به «ساختن» باور ندارد. به کارِ سختِ فرهنگی و سیاسی باور ندارد. در بنیانهای اوهامگونهٔ همان نظامی که با آن مخالفند تحلیل رفتهاند و جای کنشگری به معجزه باور دارند! یا در پی آنند که مردم ناگهان کار را تمام کنند، یا نظام خودش فروبپاشد، یا خارجی بیاید و کار را یکسره کند. سناریوهایی که شاید متفاوت باشند اما یک چیز ثابت دارند؛ اپوزیسیون قرار نیست چیزی بسازد؛ قرار است فقط «به قدرت برسد». مدام جار میزنند در مقابله با جمهوری اسلامی «مقاومت مدنی» یا «جنبش خشونتپرهیز» فانتزی است اما جز چشم به معجزه، هیچ نسبتی با چگونگی گذار ندارند. فقط رویای ایران آباد و آزاد را در زرورقهایی گوناگون میپیچند برای وقتی که نظام افتاد. مسئلهای که نمیشود منحصر به یک جریان سیاسی خاص کرد بلکه ابتلای غالب جریانهای سیاسی است.
ناگفته نماند که اکثر جریانهای سیاسی ضدجنگ نیز بدون هیچ برنامهٔ منسجم و ساختارسازی موثری فقط در دایرهٔ نقد و مخالفت با دیگری، به زیست خود ادامه میدهند.
اما مسئلهٔ راهبرد «صندوق نشد خیابان، خیابان نشد جنگ» فقط بازی با کلمات نیست. وقتی فعال سیاسی در قامت اپوزیسیون، گرفتار سادهسازیست و خیابان را بدون برنامه تجویز میکند یا جنگ را تطهیر، مرگ انسانها را عادیسازی میکند. دقیقاً همان نقطهٔ کانونی که «مسئولیت سیاسی» یا معنا پیدا میکند، یا بهکلی فرو میریزد. سوگیری به جنگ نه تحلیل است، نه تدبیر؛ نشانه فرار از مسئولیت راهبردی است. فعال سیاسی چه پوزیسیون باشد چه اپوزیسیون باید در اولین قدم، قبل از هر استراتژی و هر رؤیایی، حفظ جان انسانها و سرزمینی که برای رستگاری آن تلاش میکند را ارزشمند بداند. نه آنکه آنها را ابزاری برای تحقق آرزوهای معطوف به قدرت خود ببیند. نمیشود برای «رستگاری» مردم و سرزمینی، نسخهای پیچید که محتملترین نتیجهاش، به خطر افتادن همانها باشد. مخالفی که شأن خود را در تقابل با تاریکی و شرِ حکومتی تعریف میکند، باید مجهز به اخلاق باشد نه مستفیض به بیاخلاقیهایی که همان حکومت در آن خبره است. این یک بیاخلاقی هولناک است که بخش بزرگی از مخالفان در دوری امن بنشینند، هزینه ندهند، و بعد از «خیابانِ بیمحابا و گلوله» یا «جنگی سفارشی و بمب» بهعنوان «گزینه» حرف بزنند! گویی مردم ایران برای آنها سوژههایی هستند که باید قربانی شوند تا آنها به قدرت برسند.
ساده اندیشانه است اگر این مسئله را صرفا محصول فضای رادیکالیسم انقلابی بدانیم؛ این فرار از مسئولیت و پاسخگویی است. حقیقت این است که مردم ایران به بنبست نرسیدهاند! مخالفانی که توانایی اندیشه و عمل به هیچ سازوکاری برای «اپوزیسیون» ساختن نداشتهاند و از اپوزیسیون فقط نامی یدک میکشند، به بنبست رسیدهاند و شجاعت پذیرش این ناتوانی را هم ندارند. اپوزیسیون بودن را فضیلتی بر دیگران و شغلی، اگر کاسبی نباشد، خوش آب و رنگ در فضای دیاسپورا میدانند. پس طبیعی است که در بیتحلیلی، نهایت به بمب بیاندیشند و مدام در هیاهوی رسانهای، این گزارهٔ سادهسازی شده از گذار را عادیسازی کنند که تمام مسیرها برای مردم مسدود است و فقط برای عامل خارجی مفتوح.
همین که مخالفان مدام یک پاسخ را به بدیهیات سیاسی تبدیل کردهاند که «جمهوری اسلامی در دو روز دهها هزار نفر را کشت، پس بقای آن خطرناکتر از جنگ است» دقیقا همان سوژگی مردم است تا فاجعه و جنایت یک حکومت جنایتکار را بهانهای کنند برای فرار از مسئولیت سیاسی و اخلاقی خود. اگر جمهوری اسلامی، حکومتی سرکوبگر و خشن برای مردم و خطرناک برای ایران نبود که اساسا جنبش و مقاومت مردم برای گذار از آن بیمعنا بود. اما خشونت و مخاطرات این نظام، توجیه موجهی برای لاپوشانی ضعف مخالفانش نیست. هر بار که مخالفان به بهانهٔ حفظ جان مردم از جان مردم کوتاه بیایند، و آنها را بدون برنامه و راهبرد وارد معادله خشونت حکومتی یا جنگ بکنند، دقیقا همان فرمول شکستخوردهٔ اپوزیسیون را تکرار کردهاند، با هزینهای جبرانناپذیر.
این واقعیت تلخی است که جمهوری اسلامی سرانش را از دست میدهد و ظاهرا ضعیف میشود، اما مخالفانِ مشهور به اپوزیسیون، وقتی مردم در میدان فداکاری میکنند هم نمیتوانند مسیر بلندمدت تغییر را با قدرت حفظ کنند. دلیل هم تلخ است که جمهوری اسلامی یک ساختار است و مخالفانش ناتوان در ساختارسازی. از همین رو مخالفانی که فاقد ساختار یک اپوزیسیون هستند، در تمام معرکهها فقط تبدیل به تریبونهایی برای تهییج مردم شدهاند و دیگر هیچ. گاهی کنار هم جمع میشوند، نظراتشان را می گویند، تحلیلهای تخیلی ارائه میدهند، گعدهای میکنند و الخ! راهبردشان هم یک روز «کلیک کلیک تا پیروزی»، روزی با «فراخوان فراخوان تا پیروزی» و امروز با «بمب بمب تا پیروزی». قطعا مسئول تام و تمام همه فلاکت و جنایت و جنگ در ایران، جمهوری اسلامیست اما مخالفخوانیهای بینتیجهٔ اپوزیسیون، جدای از بخشی که خود حکومت هدایتشان میکند، فقط نشان ورشکستگی اپوزیسیون است.
مخالفی که میل دارد شهره به اپوزیسیون باشد، وقتی از بنبست حرف میزند باید سهم خودش را نیز در آن بگوید. اگر از «آخرین نبرد» حرف میزند و هزینهٔ شکستش را تلفات میداند، باید مسئولیتپذیر شود. اگر از جنگ حرف میزند، باید ابتدا بگوید چند نفر باید بمیرند تا تحلیل او برای تغییر با جنگ درست از آب دربیاید.
مسئله این نیست که راهی باقی نمانده؛ مسئله این است که ما، تمام آنها که خود را مخالف جمهوری اسلامی میدانند، با بیمسئولیتی، هر راهی را به بنبست تبدیل کردیم و حالا، بهجای اصلاح خودمان، میخواهیم صورتمسئله را با یک انفجار پاک کنیم.





نظرها
شهروند
کاملا با نویسنده موافقم.دوام ج.ا نبود یک اپوزیسیونمنسجم بوده و هست.مخالفین ج.ا دچار توهم اپوزیسیون بودن هستند و نسبت به یکدیگر پیش داوری دارند. در یک کلام ج.ا از داشتن چنین مخالفان بی دست و پا خرسند است.