از «حق و باطل» مجتبی تا «خیر و شر» رضا: سیاست ایران در منطق جنگ
حسین رزاق ـ روزی که امیدواران به یک روایت و مؤمنان به روایت دیگر درک کنند این سرزمین میدان نبرد حقیقتهای مطلق نیست و ایران ملک مشاع مردمی است که با همهٔ تفاوتهایشان ناگزیرند آیندهای مشترک بسازند، تازه سیاستورزی در مسیر عقلانیت قرار گرفته است. وگرنه تا زبان سیاست در ایران زبان جنگ باشد، هر مدعی تازهای تنها فرماندهای جدید است برای همان جنگهای کهنه.

تهران، ایران - ۸ مارس: پس از حملات آمریکا و اسرائیل، آتشسوزی در انبار نفت شهران در تهران، ایران، در ۸ مارس ۲۰۲۶ رخ داد و تانکرهای سوخت و وسایل نقلیه متعدد در این منطقه غیرقابل استفاده شدند./ عکس: Hassan Ghaedi/ منبع: AFP

سیاست در ایران به مثابهٔ فیلمهای آخرالزمانی شده است! کافی است به ادبیات مدعیان امروز قدرت نگاه کنیم که یکسو پسر آیتالله از «نبرد حق و باطل» سخن میگوید و سوی دیگر پسر شاه از «نبرد خیر و شر». واژهنامههایی متفاوت که در منطق یکی هستند. اما هولناک آنجاست که هر دو سوی منازعه در تبدیل کارزار سیاست به جنگی مقدس، مردم را از شهروند به پیادهنظامهایی تقلیل دادهاند که باید در صفوفی دشمنکش فراخوانده شوند. گویی باورشان شده که این مملکت میراث پدری آنهاست و یکی باید برای حفظ حکومت پدر بجنگد و دیگری برای بازستاندن حکومت پدرش. این برای روز قدس فراخوان میدهد و آن برای چهارشنبهسوری! این از مذهب ایده میگیرد و آن از باستان.
در این جنگ روایتها، ایران نه جامعهای پیچیده با مردمانی متکثر، که میدانی است برای «آخرین نبرد» تا پیروزی حقیقت مطلق؛ که از قضا هر دو نیز خود را عین حق و خیر میدانند! نتیجهٔ این نگاه آخرالزمانی، سیاست را از گفتوگو تهی و به عرصهٔ جنگی حیثیتی و ملیمذهبی بدل کرده تا مصالحه «خیانت» تلقی شود و پذیرش دیگری نشانهٔ «شکست».
اما فارغ از تمام این معناها، تجربهٔ چنین معرکهای در چنین تاریخی باورپذیر نیست: یکی به سیرهٔ ائمهٔ شیعه وفادارانش را تهییج میکند و دیگری با اساطیر باستان هیجان میبخشد. انگار ایران سفر کرده در دل تاریخی بینام و بیشمار در عهدی کهن و نبرد تاریکی و نور است! بیآنکه جان انسان کمترین ارزشی داشته باشد، هرکدام فراخوانهای خود را در شیپور میدمند و از مردم قشونی میسازند برای نزاع با یکدیگر. که جان انسان بازیچهٔ بازی تاج و تخت آنهاست. هر سو فکر میکند اگر از سوی دیگر دیوتر بسازد، پیروزی را زودتر رؤیت خواهد کرد تا آنسو به سختترین و شنیعترین شکل مجازات شود.
شاید ریشههای امروزی این منطق را بتوان در تجربهٔ تاریخی معاصر، «۵۷»، جست؛ زمانی که سیاست با مفاهیم مطلق درآمیخت و نظام جدید خود را بر پایهٔ باورهای مذهبی در جایگاه حقیقت محض نشاند و مخالفان را در سوی باطل مطلق قرار داد. ۵۷ سپهر سیاسی ایران را از فرایندی انسانی و خطاپذیر به رسالتی قدسی تبدیل کرد که در آن حتی هر انتقادی، بهجای اختلاف نظر، انحراف یا خیانت تلقی میشد، چه رسد به مخالفت. جامعهای مدهوش از جنون انقلابی که با دوگانههایی تند و مرگبار، کاملاً دوقطبی و صفر و صدی شد. چنانکه جان صدها هزار جوانی که باید آینده را میساختند، قربانی درگیریهای کشندهٔ سیاسی در درون و جنگی ویرانگر از خارج شد. روزگاری که ایدهآل و آرمان انقلابیون بازگشت به صدر اسلام بود، نه پیشروی به جهان مدرن. ماجرا اما وقتی تلختر میشود که مخالفان ۵۷ و متنفران از شیوه و سرشت پنجاهوهفتیها، به دنبال رهایی به هر قیمت از شری هستند که نتیجهٔ ۵۷ است!
دقیقاً همینجاست که لزوم تغییر گفتمان جامعه از «انقلاب» به «گذار» طرح میشود. چرا که منطق انقلابی فقط در قدرت سیاسی باقی نمیماند؛ بلکه در روایتهای رقیب نیز بازتولید میشود.
بعید است با نگاهی از بیرون به اکنونِ ایران، جز ابتلای مهلک جامعه به تجویزهای نابلدان از هر دو سو و گرفتاری در رادیکالیسم کور انقلابی، افقی دیگر دیده شود. هر سوی منازعه خود را در مقام یک منجی تاریخی میبیند که باید جامعه را از شر دیگری رهایی بخشد، غافل از آنکه زندگی میلیونها انسان زیر سایهٔ همین نزاعها فرسوده شده و امکانهای تغییر از دست رفته است.
مگر میشود جامعهای را از تکثر تهی کرد و آن جامعه باز هم زنده بماند؟ مگر مخالفان میتوانند همهٔ باورمندان مذهبی به مجتبی را از صحنه حذف کنند یا آنها تمام امیدواران به رضا را نابود سازند؟ مگر میتوان با مرزبندی میان موافقان جنگ و مخالفان جنگ، خطی سرخ وسط جامعه کشید و مدام با انگ وطنفروش یا خائن به خون مردم به صورت یکدیگر چنگ کشید؟ کجای تاریخ کدام ایده به طور کامل از میان رفته است؟ مگر همین بیخِ گوشِ ما طالبان پس از ۲۰ سال جنگ و حضور نظامی خارجی به صحنه بازنگشت و عصر وحشت را دوباره بر افغانستان حاکم نکرد؟
تا مسئلهٔ اصلی همین منطق پیروزی و شکست باشد، در این جامعه هم مدام نقار و شکافهای نهفته و پیدا وجود خواهد داشت. تا زمانی که سیاست به جای رقابت، عرصهای برای پیروزی نهایی یک روایت بر روایت دیگر فهمیده شود، هر تحول تازه تنها فصل دیگری از همان نزاع خواهد بود. حتی تغییر قدرت نیز الزاماً به تغییر فرهنگ سیاسی نمیانجامد؛ زیرا زبان جنگ همچنان باقی میماند.
اینجاست که اهمیت سکولاریسم روشن میشود؛ ما نیاز به درکی سکولار از همه چیز داریم، نه صرفاً جدایی دین از دولت، بلکه فهم سیاست به عنوان میدان مدیریت اختلاف انسانها. جامعهٔ مدرن زمانی شکل میگیرد که شهروندان بپذیرند هیچ حقیقت سیاسی در انحصار کسی نیست و هیچ روایت سیاسی نمیتواند وعدهٔ رستگاری قطعی جامعه را با حذف دیگری بدهد.
اهالی سیاست هر وقت به جای وعدهٔ قتلعام یا انتقام، به سازوکاری برای ترکیب عدالت و مصالحهٔ ملی برسند که نه فراموشی گذشته باشد و نه انتقام بیپایان، میتوانند مدعی فهمی از سیاست مدرن باشند.
نه میشود با تهدید به قتلعام مجدد امنیت و بقای سست خود را حفظ کرد، نه با وعدهٔ انتقام و حذف راهی به آینده گشود. مهمتر آنکه نمیشود عدالت را به نام آشتی قربانی کرد و زخمی تازه بر زخمهای پیشین افزود.
روزی که امیدواران به یک روایت و مؤمنان به روایت دیگر درک کنند این سرزمین میدان نبرد حقیقتهای مطلق نیست و ایران ملک مشاع مردمی است که با همهٔ تفاوتهایشان ناگزیرند آیندهای مشترک بسازند، تازه سیاستورزی در مسیر عقلانیت قرار گرفته است. وگرنه تا زبان سیاست در ایران زبان جنگ باشد، هر مدعی تازهای تنها فرماندهای جدید است برای همان جنگهای کهنه.




نظرها
نظری وجود ندارد.