مغزهای کوچک جنگزده
از هانا آرنت چه باید آموخت؟
آرمین خامه ـ در جهانی که ماشینهای تبلیغاتی و الگوریتمهای رسانهای پیوسته میکوشند ما را در پیلهٔ باورهای خودمان محبوس کنند، توانایی اندیشیدن از منظر دیگری شاید یکی از رادیکالترین اشکال کنش سیاسی باشد. زیرا درست در همین لحظه است که انسان دوباره از یک مصرفکنندهٔ منفعل روایتها به یک شهروند اندیشنده تبدیل میشود.

منبع عکس: شاتراستاک

روزی ده بار، صد بار، بلکه صدها بار، به دنبال خبری از جنگ دست به گوشی میبریم. به هر که میرسیم از جنگ میگوییم و امید داریم که در این گفتوگوها نکتهای مغفولمانده نصیبمان شود. هرچه بیشتر میخوانیم و میبینیم و میشنویم، اما بیشتر حیران و سرگشته میشویم. چرا که جنگزدهایم؛ نه تنها از آن جنگ ویرانگری که با بمب و آتش و خون در جریان است، بلکه از جنگی دیگر در رسانهها: جنگ روایتها.
در این یادداشت میخواهم کمی به این جنگ دیگر بپردازم؛ جنگی که البته محدود به جامعهٔ ما و شرایط جنگی نیست و چنان فراگیر شده است که مرزهای جغرافیایی را درنوردیده و ماهیتی جهانی یافته است. با این همه، روشن است که در شرایط جنگی و در فضای رسانهای فارسی، این پدیده با شدتی بسیار بیشتر و آتشینتر جریان دارد. صاحبان قدرت و رسانههای بزرگ هر یک میکوشند در راستای منافع خود روایتی بسازند و آن را بر مخاطبان غالب کنند.
در این مجال اندک قصد ندارم سازوکارهای این پدیده را به طور کامل توضیح دهم. تنها میخواهم کمی دربارهٔ پیامدهای آن و تأثیرش بر جامعه و سیاست سخن بگویم. جنگ روایتها و پروپاگاندا را میتوان به بیماریای تشبیه کرد که بر جسم و جان جامعه عارض شده و مغز شهروندان را کوچک کرده است. برای فهم این درد و یافتن درمان، از برخی مفاهیم در اندیشهٔ هانا آرنت کمک میگیرم. در کانون بحث من وضعیتی از مواجههٔ ما با جهان و دیگران است که آرنت آن را «ذهنیت فراخ» (enlarged mentality) مینامد.
برای روشنتر شدن این نکته، باید اندکی درنگ کنیم و ببینیم سیاست، داوری سیاسی و کنش سیاسی در جهان نظری آرنت چه معنایی دارند.
در نگاه هانا آرنت، سیاست نه یک حرفه است و نه صرفاً ابزاری برای تقسیم قدرت و منابع؛ سیاست والاترین شکلِ بودن در کنار دیگران است. تصور کنید میدانی بزرگ در شهر وجود دارد که همهٔ شهروندان در آن گرد هم میآیند. این میدان همان «جهان مشترک» است. سیاست زمانی متولد میشود که ما نه دربارهٔ منافع شخصی، بلکه دربارهٔ این «جهان» که میان ما قرار گرفته و ما را به یکدیگر پیوند میدهد سخن بگوییم.
این جهان مشترک بر چه زمینی بنا شده است؟ آرنت پاسخ میدهد: بر زمینِ سخت «حقیقتهای واقعیتی». او میان حقیقتهای ریاضی (مانند دو دوتا چهارتا) و حقیقتهای واقعیتی (مانند اینکه جنگی رخ داده یا حادثهای در تاریخی مشخص اتفاق افتاده است) تمایز میگذارد. سیاست عرصهٔ تفسیر است؛ ما میتوانیم دربارهٔ خوب یا بد بودن یک واقعه ساعتها بحث کنیم، اما سیاست اصیل تنها زمانی ممکن است که همگی بپذیریم آن واقعه اساساً رخ داده است. این واقعیتهای صلب، لنگرگاه کشتی سیاستاند و مانع از غرق شدن آن در اقیانوس توهم میشوند.
وقتی بر سر واقعیتهای بنیادین توافق داشتیم، نوبت به «داوری سیاسی» میرسد. آرنت داوری را نه یک قضاوت حقوقی سرد، بلکه تمرینی در «ذهنیت فراخ» میداند. داوری یعنی توانایی آنکه برای لحظاتی از پیلهٔ تنهایی و منافع شخصی خود بیرون بیاییم و بکوشیم جهان را از منظر دیگری ببینیم.
در یک جامعهٔ سیاسی زنده، داوری شبیه قدم زدن در دایرهای بزرگ است؛ من از نقطهای به جهان نگاه میکنم و شما از نقطهای دیگر. داوری سیاسی یعنی بازنمایی حضور دیگران در ذهن خود. ما با یکدیگر گفتوگو میکنیم، نه لزوماً برای آنکه همعقیده شویم، بلکه برای آنکه تصویر کاملتری از جهان مشترک به دست آوریم. این تکثر دیدگاهها، برخلاف تصور رایج، نشانهٔ ضعف سیاست نیست؛ بلکه تنها راه دستیابی به نوعی عینیت در جهان انسانی است.
اما سیاست به گفتوگو و داوری ختم نمیشود. اوج آن در «کنش» متجلی میشود. آرنت با مفهوم «زایش» (natality) به ما یادآوری میکند که هر انسانی که به دنیا میآید، امکان یک آغاز تازه را با خود به جهان میآورد. کنش سیاسی یعنی توانایی گشودن افقهای تازه و انجام کاری که پیشبینیپذیر نیست.
وقتی در فضای عمومی کنش میکنیم، در واقع معنایی تازه به جهان میافزاییم. کنش نوعی خلاقیت است؛ شکستن زنجیرهٔ تکراری حوادث و آغاز چیزی نو. در سیاست اصیل، انسانها صرفاً مصرفکنندگان تاریخ نیستند، بلکه خالقان آناند. آنها با یکدیگر پیمان میبندند، با هم عمل میکنند و به زندگی انسانی شکوه و دوام میبخشند.
حال تصور کنید مه غلیظی این میدان شهر _ یعنی همان جهان مشترک _ را فرا بگیرد. این مه همان جنگ روایتهاست. پروپاگاندای مدرن، برخلاف دروغهای قدیمی، نمیخواهد فقط حقیقتی را پنهان کند؛ بلکه میکوشد خودِ بنیان واقعیت را ویران کند. وقتی واقعیتهای تاریخی پیوسته تحریف میشوند و روایتهای متضاد چنان تکثیر میگردند که تشخیص «آنچه رخ داده» دشوار یا ناممکن میشود، نخستین قربانی آن سیاست است.
با نابودی واقعیت مشترک، داوری سیاسی نیز فلج میشود. وقتی دیگر حتی بر سر بدیهیات توافق نداریم، ذهنیت فراخ نیز معنای خود را از دست میدهد. ما دیگر نمیتوانیم جهان را از چشم دیگری ببینیم، زیرا اساساً در دو جهان متفاوت و برساخته زندگی میکنیم. هر کس در «اتاق پژواک» روایت خود زندانی میشود و به جای داوری، به پیشداوری و نفرت پناه میبرد.
در نهایت، کنش سیاسی جای خود را به «مصرف روایت» میدهد. در عصر جنگ روایتها، شهروند دیگر آن آغازگر تازهای نیست که آرنت ستایش میکرد؛ او به تماشاگر یا مصرفکنندهای تبدیل میشود که تنها میان روایتهای آماده یکی را انتخاب میکند. ذهنها به جای آفرینش، درگیر واکنشهای هیجانی به محرکهای رسانهای میشوند.
نتیجهٔ این فرآیند نوعی «انزوای سازمانیافته» است. انسانی که قدرت داوری خود را از دست داده و توان آغازگریاش تضعیف شده است، دیگر موجودی سیاسی نیست. به این معنا با ذهنهای کوچکشدهٔ جنگزده مواجهایم؛ ذهنهایی که توان داوری و کنش سیاسی را از دست دادهاند. سیاست در معنای آرنتی آن بهتدریج از درون تهی میشود و رو به مرگ میرود. سیاست میمیرد، زیرا دیگر نه جهانی برای گفتوگو باقی مانده و نه انسانی که جرئت کند از نو آغاز کند.
درمان این وضعیت چیزی نیست جز تلاش برای پرورش همان «ذهنیت فراخ» که آرنت از آن سخن میگوید. این تلاش صرفاً امری فردی نیست، بلکه با سرنوشت جهان مشترک ما نیز پیوند دارد. از یک سو افراد باید بکوشند افق دید خود را گسترش دهند و از زندان روایتهای تکبعدی بیرون بیایند. از سوی دیگر چنین تلاشی تنها زمانی میتواند ثمر دهد که فضای عمومی و جهان مشترکی نیز وجود داشته باشد که در آن گفتوگو و داوری ممکن باشد. به این معنا میان پرورش ذهنیت فراخ در سطح فردی و حفظ جهان مشترک در سطح جمعی رابطهای متقابل وجود دارد. هر یک بدون دیگری تضعیف میشود. اگر شهروندان از تمرین داوری مستقل دست بکشند، جهان مشترک فرومیپاشد؛ و اگر جهان مشترک نابود شود، امکان پرورش ذهنیت فراخ نیز از میان میرود.
ذهنیت فراخ را میتوان نوعی فضیلت مدنی دانست؛ فضیلتی که مانند هر فضیلت دیگری نیازمند تمرین است. این توانایی را نمیتوان به مجموعهای ساده از قواعد تقلیل داد، اما میتوان از برخی تمرینها سخن گفت که به پرورش آن کمک میکنند.
نخست، تمرین قرار دادن خود در «موضع غایب» است. ذهنیت فراخ بدون تخیل سیاسی ممکن نیست. فرد باید بتواند جهان را از چشم کسی ببیند که با او اختلاف نظر دارد. این به معنای پذیرش آن دیدگاه نیست، بلکه تلاشی است برای فهمیدن اینکه جهان از درون آن روایت چگونه دیده میشود. گاه شاید بد نباشد آگاهانه رسانهای را دنبال کنیم که با آن همدل نیستیم، نه برای یافتن خطاهای آن، بلکه برای فهمیدن منطق درونی آن روایت.
دوم، بازگشت به گفتوگوی واقعی میان انسانهاست. فضای دیجیتال تمایل دارد جهان را به دوگانههای ساده تقلیل دهد و «دیگری» را به کاریکاتوری از دشمن تبدیل کند. گفتوگوی رودررو با کسانی که نگاه متفاوتی دارند _ در محیط کار، میان دوستان یا حتی در میان همسایگان _ میتواند یادآور این حقیقت ساده باشد که جهان انسانی همواره پیچیدهتر از روایتهای سادهشده است.
سوم، تمرین مکث در قضاوت است. در جنگ روایتها سرعت یکی از دشمنان حقیقت است. روایتها اغلب چنان طراحی میشوند که واکنش فوری ما را برانگیزند. در چنین شرایطی شاید سادهترین اما دشوارترین تمرین این باشد که پیش از پذیرش یا بازنشر یک روایت، لحظهای درنگ کنیم و از خود بپرسیم: کدام بخش از این روایت برای تحریک احساسات من ساخته شده است و چه بخشی از آن بر واقعیتهای قابل بررسی تکیه دارد؟
هیچیک از این تمرینها به تنهایی مسئلهٔ حقیقت را حل نمیکنند، اما شاید بتوانند به پرورش نوعی انضباط ذهنی کمک کنند؛ انضباطی که بدون آن امکان زیستن در جهانی مشترک از میان میرود.
در نهایت باید به یاد داشت که ذهنیت فراخ یک توانایی مادرزاد نیست، بلکه فضیلتی مدنی است که نیاز به تمرین مداوم دارد. در جهانی که ماشینهای تبلیغاتی و الگوریتمهای رسانهای پیوسته میکوشند ما را در پیلهٔ باورهای خودمان محبوس کنند، توانایی اندیشیدن از منظر دیگری شاید یکی از رادیکالترین اشکال کنش سیاسی باشد. زیرا درست در همین لحظه است که انسان دوباره از یک مصرفکنندهٔ منفعل روایتها به یک شهروند اندیشنده تبدیل میشود.




نظرها
نظری وجود ندارد.