ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

شاهزاده‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد

رضا پهلوی بر سر دوراهی

آرمین خامه ـ «لحظه کنونی، لحظه رضا پهلوی است؛ اما تاریخ سیاست نشان داده که «تسلسل دور» به آسانی به کف نمی‌آید. در حالی که بحران مشروعیت نظام مستقر، ستاره بخت او را به اوج رسانده، خطر بازتولید اقتدارگرایی در لباس «کیش شخصیت» از درونِ حلقه‌های وفاداران، آینده این جریان را تهدید می‌کند. آیا او می‌تواند با عبور از سیاست شخصیت‌محور، به نماد گذار دموکراتیک تبدیل شود یا در ابهام میان سنت و مدرنیته متوقف خواهد ماند؟»

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

رضا پهلوی امروز ستاره درخشان صحنه سیاست است. و چه بسیارند آنان که دل رمید‌ه‌اشان را او رفیق و مونس شده است. چه او را دوست داشته‌ باشیم، و چه او را دوست نداشته باشیم، چه به آینده‌ای که او و هوادارانش ترسیم می‌کنند خوش‌بین و وفادار باشیم و چه در آن به دیده تردید بنگریم، باید بپذیریم که لحظه کنونی، لحظه اوست. دور به او افتاده است و هواداران او. برای آن‌ها جایی برای تعلل در کام‌گیری از این دوران نیست. 

ساقیا در گردشِ ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تَسَلسُل بایدش

من نمیدانم رضا پهلوی از مادرِ گیتی به چه طالع زاده‌است و جامِ جمی هم ندارم تا در آینه آن آنچه بر او و ایران خواهد رفت را ببینم، اما به تجربه آموخته‌ام که در سیاست تسلسلِ دور آسان به کف نمی‌آید. همچنین می‌دانم که رضا پهلوی بر سر یک دوراهی ایستاده است. این دو راهی را «بحران معنی» و سیاست شخصیت‌محور پیش روی او گذاشته‌است. در چارچوب سیاست شخصیت‌محور، چنان که نشان خواهم داد، رضا پهلوی می‌تواند نماد و رهبر حرکت به سوی یک آینده دموکراتیک باشد. اما راه دیگری هم پیش روی او گشوده است: «کیش شخصیت» که ناخواسته راه را برای بازتولید اقتدارگرایی هموار می‌کند. انتخاب راه با اوست. 

سیاست، معنی و آنومی

سیاست در عمیق‌ترین لایه‌های خود، فراتر از فنِ مدیریت و توزیع عادلانه منابع و فرصت‌ها، عرصه‌ای برای «معنی‌افکنی» و «روایت‌سازی» است. زیست جمعی ما آدمیان نیازمند تولید، توزیع و تداوم داستان‌هایی است که توضیح می‌دهند از کجا آمده‌ایم، به کجا می‌رویم. چه می‌خوا‌هیم و چه باید بخواهیم. همین روایت‌ها هستند که درد و رنجِ راهِ ناهموار را برایمان در یک افق اخلاقی بزرگ‌تر معنا می‌کنند. در دل همین روایت‌هاست که هنجارها و ارزش‌های اجتماعی و سیاسی‌ای زاده‌ می‌شوند که روابط افراد جامعه با یکدیگر و نسبت‌شان با نهادها و فرایندهای سیاسی را تنظیم می‌کنند. این روایت‌ها، به تعبیر پیتر برگر، برای جامعه «سقف‌های مقدسی» هستند که افراد را از گزند آشوب وجودی و اضطراب ناشی از بی‌معنایی محافظت می‌کنند. در غیاب این سقف‌های معنابخش، پیوند میان دولت و ملت از هم می‌گسلد؛ چرا که یکی از کارکردهای این نظام معنایی توضیح و تبیین قدرت دولت است. چنان که ماکس وبر نشان داده‌است اقتدار پایدار نه صرفاً بر زور عریان یا قانون‌مداری خشک، بلکه بر «مشروعیت» استوار است.

ایران امروز ویرانه‌ای است که از فروپاشی همین سقف‌های معنایی برجای مانده است. جمهوری اسلامی سال‌هاست قدرت روایت‌سازی و معناپردازی خود را برای بخش‌های وسیعی از جامعه از دست داده و با بحران عمیقِ مشروعیت دست‌وپنجه نرم می‌کند. وقتی فساد ساختاری، سرکوب گسترده و تبعیض‌های عمیق جنسیتی و نسلی روایت رسمی را از درون تهی می‌کنند، حاکمیت دیگر نه یک مرجع معنابخش، بلکه صرفاً اعمال‌کننده «زورِ بی‌معنا» جلوه می‌کند.

درخشش ستاره بخت رضا پهلوی، را باید در این پس‌زمینه دید. اقبال عمومی به او صرفاً یک انتخاب سیاسی نیست؛ بلکه واکنشی روانی و جمعی به وضعیتی است که یقین از آن رخت بربسته و در آن «ابهام» به مرز غیرقابل‌تحمل رسیده است. این‌جا سیاست شخصیت‌محور به‌مثابه یک میانبر عمل می‌کند؛ میانبری برای بازگرداندن قطعیت و یقین به جهانی که آکنده از «دل‌های رمیده» است. آنچه رضا پهلوی را بر صدر نشانده، بیش از هر چیز تواناییِ سیاستِ شخصیت‌محور در پیوند دادن گذشته، حال و آینده در قالب روایتی امیدبخش است؛ روایتی که در دل بحران معنا، وعده یقین و اطمینان می‌دهد.

برای توضیح این وضعیت می‌توان از مفهوم «آنومی اجتماعی» نزد امیل دورکهایم بهره گرفت. دورکهایم آنومی را وضعیتی می‌دانست که در آن هنجارهای مشترک و چارچوب‌های اخلاقیِ تنظیم‌کننده رفتار جمعی سست یا فروپاشیده‌اند؛ در نتیجه افراد احساس بی‌جهتی، بی‌پناهی و گسست از نظم اجتماعی می‌کنند. اگر این مفهوم را به سطح سیاسی تعمیم دهیم، می‌توان از نوعی «آنومی اجتماعی-سیاسی» سخن گفت: وضعیتی که در آن نه فقط قواعد اخلاقی، بلکه چارچوب‌های معنابخش سیاست نیز اعتبار خود را از دست داده‌اند. در چنین شرایطی مسئله صرفاً اختلاف بر سر سیاست‌های عمومی نیست، بلکه فرسایشِ باور به خودِ سیاست به‌عنوان عرصه‌ای معنادار و قابل اعتماد است؛ لحظه‌ای که ارزش‌های مشترک فرو می‌ریزند و جای آن‌ها را بی‌اعتمادی و سرگشتگی جمعی می‌گیرد.

وقتی نهادهای سیاسی اعتبار خود را از دست داده‌اند، احزاب تضعیف یا بی‌اثر شده‌اند، و سازوکارهای نمایندگی کارکرد واقعی ندارند، یکی از ساده‌ترین و در دسترس‌ترین راه‌ها برای بازسازی معنا، تمرکز بر «شخص» است. بنا بر روان‌شناسی اجتماعی، در دوره‌های تهدید شدید، ظرفیت شناختی جامعه برای تحمل پیچیدگی کاهش می‌یابد. در چنین فضای غبارآلودی که عدم قطعیت، توان شناختی و روانی جامعه را فرسوده کرده است، سیاست از ساحتِ برنامه‌های انتزاعی فراتر رفته و به دنبال یک تجسم انسانی می‌گردد.

در این شرایط، رضا پهلوی با تکیه بر یک «سرمایه نمادین» که مستقل از هرگونه برنامه مشخص سیاسی عمل می‌کند، وارد صحنه می‌شود. او برای بخشی از جامعه، پیوندی نمادین با گذشته‌ای اسطوره‌پردازی شده برقرار می‌کند؛ در تحلیل جایگاه رضا پهلوی، نوستالژی نباید تنها به عنوان یک خاطره دقیق تاریخی یا یک بازگشت ساده‌انگارانه به عقب نگریسته شود. در واقع، این پدیده را باید نوعی «وارونگی نمادین» در برابر نظم موجود فهمید؛ واکنشی جبرانی به بی‌ثباتی و آنومی مزمنی که جامعه را فرا گرفته است. این نوستالژی با بازسازی گزینشی گذشته و پیوند آن به آینده‌ای آزاد، تصویری از شکوه و کرامت ملی ارائه می‌دهد که به درد و رنج‌های مسیر ناهموار کنونی معنا می‌بخشد. در غیاب تشکل‌های مدنی قدرتمند، «نام» و «تبار» رضا پهلوی خلأ ساختاری را پر کرده و به عنوان لنگری عاطفی، قطعیت را جایگزین تردید جمعی می‌کند. 

کژراهه‌ی کیش شخصیت

سیاستِ شخصیت‌محور در جوامعی که اسیر اقتدارگرایی بوده‌اند همواره در معرض یک خطر ساختاری است: تبدیل شدن به «کیش شخصیت» (Cult of Personality). این استحاله زمانی رخ می‌دهد که آن «لنگر عاطفی» که قرار بود موقتاً جامعه را در طوفان بی‌ثباتی حفظ کند، خود به هدف نهایی تبدیل شود. در اینجا، آموزه‌های تئودور آدورنو و همکارانش درباره‌ی «شخصیت اقتدارگرا» روشنگرند. آن‌ها نشان دادند که چگونه ترس و عدم قطعیتِ مزمن می‌تواند نیازی روانی به چهره‌های قدرتمند، یقین‌های اخلاقیِ صلب و مرزبندی‌های سختِ «خودی و ناخودی» ایجاد کند. در چنین بستری، وفاداری به خودیِ خود به یک فضیلتِ مطلق بدل شده و نمادها و شعارها جایگزینِ پاسخگویی و مسئولیت‌پذیری می‌شوند. این کژراهه، دقیقاً از همان جایی آغاز می‌شود که ویژگی‌های مثبتِ سیاست شخصیت‌محور (مانند ایجاد امید و وحدت) به ابزارهای اقتدارگرایانه تغییر ماهیت می‌دهند.

چالشِ اساسی‌ای که رضا پهلوی با آن روبروست، نه لزوماً در شخص او، بلکه در ساختار وفاداری پیرامون او نهفته است. کیش شخصیت غالباً به‌وسیله حلقه نزدیکان تولید و بازتولید می‌شود. این نخبگان پیرامونی، بقای سیاسی و اعتبار خود را در انحصاری کردن دسترسی به رهبر و تعریف او به عنوان یک «مقدس» می‌بینند. در این فضا، هرگونه نقد به راهبردها، نه یک ضرورت سیاسی برای اصلاح، بلکه به عنوان «خیانت ملی» یا توهین تلقی می‌شود. این رفتار، سرمایه نمادین رهبر را به جای آنکه چتری برای تنوع ایران باشد، به ابزاری برای طرد و حذف جریان‌های غیرهمسو بدل می‌کند.

اگر رضا پهلوی می‌خواهد از جایگاه رهبر یک جریان سیاسی فراتر رود و به چهره‌ای محوری و پایدار در گذار دموکراتیک بدل شود، ناگزیر است آگاهانه و قاطعانه با منطقِ گسترش کیش‌ِشخصیت مقابله کند. رهبری دموکراتیک با بیانیه‌های کلی یا تکرار شعارهای ارزشمند شکل نمی‌گیرد؛ این نوع رهبری یک سلوک رفتاری و شیوه زیست سیاسی است که باید در تصمیم‌ها، مرزبندی‌ها و شیوه مواجهه با قدرت دیده شود. در این مسیر، چند گام عملی ضروری به نظر می‌رسد:

نخست، مواجهه مستقیم و شفاف با انتقادها. نقد باید بخشی از فرآیند اصلاح و یادگیری باشد، نه تهدیدی برای اقتدار. سکوت یا حذف منتقدان، حتی اگر از سوی هواداران صورت گیرد، به تقویت منطق اقتدارگرایی می‌انجامد.

دوم، بازبینی در مواضع و حلقه نزدیکان. مرزبندی روشن و عملی با آن دسته از هواداران یا چهره‌های پیرامونی که سلوک سیاسی‌شان بر طردِ دیگری، تقدس‌سازی و تخریب منتقدان استوار است، شرط لازمِ عبور از بازتولید کیش شخصیت است.

سوم، مسئولیت‌پذیری در برابر انحراف‌ها. تندروی‌هایی که به نام او صورت می‌گیرد، اگر بی‌پاسخ بماند، در عمل به معنای تأیید همان منطق اطاعت و وابستگی است. رهبری دموکراتیک مستلزم تلاش فعال برای گفت‌وگو با مخالفان و مهار گرایش‌های اقتدارگرایانه در بدنه هواداران است.

چه بسیاران بوده‌اند که در سپهر سیاسی چند صباحی درخشیده‌اند، و ستاره بخت آنان، چه به نام چه به ننگ، به سرعت خاموش شده است. در تاریخ سیاست کم نبوده‌اند چهره‌هایی که سرمایه خود را خیلی زود بربادرفته دیده‌اند و «دولت»شان مستعجل از کار درآمده است.

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان، حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود؟

خطر «سرپنجه شاهین قضا» برای رضا پهلوی، ماندن در وضعیتی دوگانه و مبهم است: تعلیق میان پایگاه سنتی و خاستگاه اجتماعی پادشاهی‌خواه از یک سو، و آرمانِ رهبری یک جنبش دموکراتیک و فراگیر از سوی دیگر. این ابهام در کوتاه‌مدت می‌تواند به‌مثابه یک استراتژی عمل کند و پایگاه‌های متضاد را زیر چتر واحدی نگه دارد؛ اما در بلندمدت فرساینده و فلج‌کننده است. رهبریِ معلق، دیر یا زود با بحرانِ تعریفِ خود روبه‌رو می‌شود.

برای آنکه دولتمندی رضا پهلوی «مستعجل» نباشد، او باید آگاهانه نقش‌آفرینی به عنوان رهبر یک جنبش متکثر دموکراتیک را انتخاب کند. چرا که تسلسلِ دور، و در نهایت، گردش ساغر در جشن پیروزیِ ایرانیان علیه استبداد در گرو جستن از دام کیش شخصیت است.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • هما

    به گمانم از ایشان نمی توان بیش از آن چه تاکنون بروز داده است، انتظار داشت: "پسر کو ندارد نشان از پدر!"