ایران در اِشغال جمهوری اسلامی؟
نقدی بر کاربرد استعاره در گفتار سیاسی
آیا توصیف ایران به عنوان کشوری «اشغالشده» توسط جمهوری اسلامی، یک واقعیت حقوقی است یا یک تلهی زبانی؟ در سالهای اخیر، استعارهی «اشغال» از حاشیه به متن گفتار سیاسی معترضان و مدافعان مداخله نظامی کوچ کرده است. آرمین خامه در این مقاله با تکیه بر نظریات جورج لاکاف و پل ریکور، نشان میدهد که چگونه مخدوش شدن مرز میان «آرایههای ادبی» و «واقعیتهای حقوقی»، میتواند راه را برای توجیه فاجعهبار جنگ هموار کند. این نوشتار نقدی است بر تقلیل ساختار پیچیده دولت-جامعه به یک ماکت سادهسازانه که در آن، استعارهها به جای واقعیت تصمیم میگیرند.

مادرید اسپانیا ۱۰ ژانویه ۲۰۲۶ (عکس از داوید کانالس / نورفوتو از طریق خبرگزاری فرانسه)

بحثی که در هنگامه جنگ دوازدهروزه در گفتار سیاسی ایرانیان برجسته شد، این روزها بار دیگر تکرار میشود. مدافعان حمله خارجی استدلال میکنند که ایران «در اشغال جمهوری اسلامی» است؛ بنابراین، حمله اسرائیل و آمریکا نه حمله به ایران، بلکه حمله به جمهوری اسلامی است. در این چارچوب، این مداخله بهمنزله تداومِ مقاومتِ مردم ایران علیه «اشغالگران» داخلی فهمیده میشود. از اینرو، حمایت از چنین حملهای، و حتی درخواست فعالانهی آن، توجیه میشود.
در این مقاله نشان میدهم که این استدلال با کاربست «مغالطه استعاری»، یعنی با مخدوش کردن مرز بین توصیف و بازنمایی استعاریِ واقعیت، به نتیجه مطلوب خود میرسد. و البته این مغالطه، و بطور کلی استفاده بیش از حد از استعاره، تنها محدود به دفاع از جنگ نمیشود و ما شاهد رواج و گسترش آن در گفتار سیاسی هستیم که می تواند پیامدهای زیانباری داشته باشد. به همین دلیل در مورد نسبت استعاره و سیاست نکاتی را ارائه میکنم.
استعاره و سیاست
جورج لاکاف و مارک جانسون در اثر کلاسیک خود، استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم، انقلابی در فهم ما از زبان ایجاد کردند. آنها نشان دادند که استعاره نه یک آرایه ادبی برای زینتبخشی، بلکه زیربنای تفکر انسانی است. ذهن ما برای درک مفاهیم انتزاعی، بهناچار از مکانیزم «نگاشت مفهومی» (Conceptual Mapping) استفاده میکند. نگاشت مفهومی یعنی انتقال ساختار منطقی مفاهیم از یک «حوزه مبدأ» (ملموس و آشنا) به یک «حوزه مقصد» (انتزاعی و پیچیده). در این فرایند، ما ویژگیها، قواعد و نتایج یک پدیده ساده را بر پدیدهای دشوار منطبق میکنیم.
بهعنوان مثال، وقتی استعارهی «بحث، جنگ است» را بهکار میبریم، تمام ملزومات نبرد بر گفتوگو نگاشت میشود: ما از مواضع خود «دفاع» میکنیم، به نقاط ضعف حریف «حمله» میبریم و در نهایت «پیروز» یا «مغلوب» میشویم. در این انطباق مفهومی، «تفاهم» که جوهره اصلی گفتوگوست، بهکلی از صحنه حذف میشود، زیرا در منطقِ جنگ، تفاهم معنایی ندارد. یا وقتی میگوییم «وقت طلاست»، زمان را با منطق اقتصادی میفهمیم، آن را «صرف»، «پسانداز» یا «سرمایهگذاری» میکنیم. در این ساختار، گذشتِ زمان بدون بهرهوری مالی، «هدر رفتن» تلقی میشود.
پل ریکور در اثر کلاسیک خود، استعاره زنده از نگاهِ صرفاً زبانی به استعاره فراتر میرود. از منظر او، استعاره تنها ابزاری برای انتقالِ معنایِ موجود نیست، بلکه خود ابزاری برای «تولید معنای تازه» است. ریکور معتقد است استعاره با درهمشکستنِ منطقِ متعارفِ زبان، افقی نو میگشاید و امکان «دیدنِ امرِ آشنا در قالبی ناآشنا» را فراهم میکند. او مفهوم «استعاره زنده» را برای توصیف لحظهای بهکار میبرد که زبان، فراتر از بازتابِ واقعیت، دست به «بازتوصیفِ» (Redescription) آن میزند. در این ساحت، استعاره دیگر یک آرایه نیست، بلکه یک «رخداد» است که جهان را بازآفرینی میکند.
به همین سبب، عباراتی همچون «پرده آهنین» وینستون چرچیل یا «بهار عربی»، صرفاً تصاویری شاعرانه نبودند؛ آنها «جهانهای معنایی» کاملی ساختند. این استعارهها با خود پیشفرضها، مرزبندیها، امیدها و ترسهای خاصی را وارد واقعیت کردند که پیش از آن وجود نداشت. استعارهی «پرده آهنین»، جهان را بهطور عینی به دو بلوک نفوذناپذیر تقسیم کرد و «بهار عربی»، مجموعهای از شورشهای پراکنده را ذیل یک هویت واحدِ امیدبخش (و سپس تراژیک) تعریف نمود.
در فضای سیاسی ایران نیز، استعارهها همواره فراتر از کلمات، معمارِ تخیل جمعی و کنشهای کلان بودهاند. برای نمونه، «غربزدگی» در اندیشه جلال آلاحمد، غرب را در هیبت یک «بیماری» بازتوصیف کرد. این نگاشت مفهومی، نقد فرهنگی را به زبانِ آسیبشناسی جسمانی ترجمه کرد؛ جایی که جامعه ایرانی نه با یک پدیده فرهنگی، بلکه با یک «عفونت» مواجه است که تنها راهِ برخورد با آن، درمانِ اضطراری یا جراحی است.
در مقابل، استعاره «دروازه تمدن بزرگ» در دوران پهلوی، آرمانشهری از شکوه و پیشرفت را ترسیم میکرد که ایران را در آستانهی جهشی تاریخی نشان میداد. پس از انقلاب نیز، تعبیر «شیطان بزرگ» ژئوپلیتیک را از ساحت روابط بینالملل خارج و به صحنهی «نبرد کیهانی میان خیر و شر» بدل کرد. همچنین استعارههایی نظیر «بهار آزادی» یا «جنبش سبز» با بهرهگیری از مفاهیمِ طبیعت و رویش، امید به نوزایی و امکانِ آغاز دوباره را در بستر جامعه جاری کردند.
جمهوری اسلامی ایران را اشغال کرده است
در استدلالی که جنگ را بر مبنای «اشغال» توجیه میکند، جمهوری اسلامی همچون نیرویی بیگانه تصور میشود که بر سرزمینی مسلط شده و آن را به اشغال درآورده است. واژه «اشغال» در این استدلال نقشی محوری دارد؛ اما پرسش این است که آیا این واژه در معنای حقوقی و تاریخی خود بهکار میرود، یا در معنایی استعاری که سپس پیامدهای واقعی و عینی بر آن بنا میشود؟
حقوق بینالملل بشردوستانه (IHL)، «اشغال» را با عباراتی محدود و دقیق تعریف میکند. معاهدات لاهه (۱۹۰۷) بیان میدارد که یک سرزمین زمانی اشغالشده محسوب میشود که «عملاً تحت اقتدار ارتش متخاصم دشمن قرار گرفته باشد.» کنوانسیون چهارم ژنو (۱۹۴۹) با تأکید بر مسئولیتهای قدرتهای اشغالگر در قبال جمعیت غیرنظامی، این تعریف را بسط میدهد. دیوان بینالمللی دادگستری (ICJ) نیز این تعریف را در پروندههای مربوط به کرانه باختری، غزه و جمهوری دموکراتیک کنگو تأیید کرده است. اشغال مستلزم سه عنصر اساسی است:
- حضور نیروهای مسلح خارجی.
- کنار زدنِ اقتدار دولت حاکم.
- اعمال کنترل مؤثر توسط قدرت خارجی
ممکن است برخی استدلال کنند که جمهوری اسلامی به دلیل سرکوب و فقدان مشارکت سیاسی آزاد، فاقد مشروعیت اخلاقی است. با این حال، در حقوق بینالملل، مشروعیت ملاکِ تعیین حاکمیت نیست. کنوانسیون مونتهویدئو (۱۹۳۳) چهار معیار برای کشور بودن تعیین کرده است: قلمرو مشخص، جمعیت دائمی، دولت مؤثر و ظرفیت برقراری روابط بینالمللی. ایران به وضوح واجد هر چهار معیار است.
بنابراین، این ادعا که جمهوری اسلامی یک «قدرت اشغالگر» است، سوءاستفاده از دستهبندیهای حقوقی است. اگر «اشغال» را صرفاً بهصورت استعاری به کار ببریم اما نتایج حقوقی و اخلاقی آن را واقعی بگیریم، دچار اختلاط سطح میشویم. نمیتوان مفهوم را در سطح بلاغی به کار برد و سپس پیامدهای حقوقی آن را بیواسطه استخراج کرد.
از تعریف حقوقی که بگذریم استعاره اشغال مستلزم پذیرش تمایز بین ایران و جمهوری اسلامی است. در ادامه نشان می دهم که این تمایز هم خالی از اشکال نیست. این تمایز، پیش از آنکه یک توصیف جامعهشناختی یا حقوقی باشد، یک تمایز زبانی است. ما در سطح زبان میتوانیم «ایران» و «جمهوری اسلامی» را همچون دو موجود مستقل و جدا از هم بنشانیم؛ اما در سطح واقعیت سیاسی و اجتماعی، این دو درهمتنیدهاند.
در نظریههای مدرن دولت، از ماکس وبر تا چارلز تیلی و سپس نظریهپردازان سنت تاریخی ـ نهادی، دولت یک «شیء» بیرونی نیست که بتوان آن را از جامعه جدا کرد و مقابل آن ایستاد. دولت مجموعهای از نهادها، بوروکراسیها، قواعد رسمی، شبکههای غیررسمی، روابط اقتصادی، پیوندهای اجتماعی و سازوکارهای مشروعیت است. حتی دولتهای اقتدارگرا نیز صرفاً «ماشین سرکوب» نیستند؛ آنها متکی بر دستگاه اداری، نظام آموزشی، بخشهای اقتصادی، نیروهای نظامی، و طیفی از ذینفعان و حامیاناند که در سطوح مختلف با آن پیوند دارند.
اینجاست که نقش استعاره روشن میشود. وقتی دولت را «اشغالگر»، «فرقه تبهکار» و «مافیا» مینامیم، در حال نگاشت یک حوزه معنایی بر حوزهای دیگر هستیم. «اشغالگر» تصویری از نیروی خارجی، موقتی و بیگانه میسازد. «مافیا» تصویری از یک باند جنایی منسجم و بیرون از نظم اجتماعی. این استعارهها تصویری ساده از ساختار پیچیده دولت مدرن ارائه میدهند. بوروکراسی گسترده کشور در کجای این تصویر قرار میگیرد؟ پیوستگیهای اقتصادی، از شرکتهای دولتی و شبهدولتی تا شبکههای بازار و پیمانکاران، چگونه توضیح داده میشود؟ پایگاههای اجتماعی جمهوری اسلامی، هرچند محدود یا متغیر، چه جایگاهی دارند؟ میلیونها کارمند، معلم، پرستار، کارگر و کارشناس که در این ساختار کار میکنند، آیا بیرون از «اشغال» ایستادهاند یا بخشی از سازوکار آناند؟
مسئله این نیست که این افراد الزاماً حامی نظاماند. مسئله این است که دولت و جامعه در رابطهای چندلایه و درهمتنیده قرار دارند. حتی در شرایط سرکوب، دولت تنها بر زور تکیه نمیکند؛ بلکه بر شبکههایی از همکاری، وابستگی اقتصادی، منافع متقاطع و هویتهای سیاسی اتکا دارد. این به معنای یکی بودن دولت و ملت نیست، بلکه به معنای آن است که تمایز میان آنها به سادگی تمایز میان «ارتش بیگانه» و «ملت تحت اشغال» نیست.
تا اینجای بحث نشان دادم که توجیه مداخله نظامی بر مبنای استدلال اشغال امکانپذیر نیست، چرا که نتیجه این استدلال تنها با کاربست مغالطه استعاری به دست میآید. ابتدا در مقدمه اول استدلال وضعیت کنونی در ایران به صورت استعاری بازنمایی میشود (اشغال) اما در مقدمه دوم تبعات واقعی حقوقی اشغال مطرح میشود، و به نادرستی نتیجه گرفته میشود که این تبعات شامل وضعیت کنونی ایران نیز میشود. افزون بر این خلط معنایی، وقتی استعارهی «اشغال» بر واقعیت سیاسی ایران نگاشت میشود، افق معنایی خاصی را میگشاید که مستقیماً به «جنگ» ختم میشود. این استعاره با حذف پیچیدگیهای جامعهشناختی و درهمتنیدگی دولت-ملت، وضعیتی را ترسیم میکند که در آن تنها راهِ رهایی، «آزادسازی» از طریق نیروی قهری است. در این افق معنایی، جنگ دیگر نه یک فاجعهی انسانی یا ویرانیِ زیرساختها، بلکه به مثابه یک «عملِ رهاییبخش» و جراحیِ ترمیمی تصویر میشود. وقتی استعاره «اشغال» بهگونهای به کار میرود که گویی یک توصیف دقیق حقوقی و جامعهشناختی است، مرز میان بلاغت و استدلال از بین میرود.
خطر استفاده افراطی از استعاره دقیقاً همینجاست. استعاره سادهسازی میکند، و سیاستِ سادهشده مستعد قطبیشدن است. تاریخ قرن بیستم نشان داده که زبانِ جنگ و بیماری چگونه میتواند به عادیسازی خشونت بینجامد؛ از تحلیلهای هانا آرنت درباره توتالیتاریسم تا مفهوم تمایز دوست/دشمن نزد کارل اشمیت، یک هشدار مشترک وجود دارد: سیاست وقتی کاملاً در قالب نبرد تعریف شود، ظرفیت تخریبش افزایش مییابد.
اگر مرز میان استعاره و واقعیت مخدوش شود، پروپاگاندا دقیقاً از همین شکاف تغذیه خواهد کرد. استعارهای که در ابتدا برای توضیح به کار میرفت، بهتدریج به حقیقت بدیهی بدل میشود. دیگر کسی نمیپرسد آیا واقعاً با «اشغال» مواجهیم یا این فقط یک تصویر است. نتیجه، جایگزینی تحلیل با هیجان، و استدلال با شعار است.
جمعبندی بحث روشن است: حتی اگر نیت از بهکارگیری استعاره «اشغال» بسیج اخلاقی علیه ظلم باشد، تبدیل آن به مبنایی برای توجیه جنگ، بدون عبور از معیارهای سختگیرانه حقوقی و اخلاقی، لغزشی خطرناک است. سیاست مسئولانه نیازمند دقتِ مفهومی است. در شرایطی که جان انسانها و سرنوشت یک جامعه در میان است، نباید اجازه داد تصویر استعاری جای واقعیت را بگیرد و هیجان جای استدلال را.
زبان میتواند راه را به سوی تخریب باز کند، یا افقهای پیچیدهتری از تغییر را بگشاید. انتخاب با ماست.






نظرها
نظری وجود ندارد.